وَ إذَا جَائَکَ الّذِینَ یُؤمِنُونَ بآیَاتِنَا فَقُل سَُلامٌ عَلَیکُم کَتَبَ رَبُّکُم عَلیَ نَفسِهِ الرَّحمَةَ

کیفیت کار: به شدت پایین

کیفیت و کمیت مطالعه: به شدت پایین

میزان رضایت از خود: منفی (شاخص مورد نظر جایی در اعماق زمین را نشان می‌دهد)

میزان کنترل بر خویشتن خویش: در حد ۵ دقیقه

وضعیت کرکره مغزی: پایین. تعطیل. حراج مواد باقی‌مانده به دلیل تغییر کاربری

وضعیت چشم چپ: استرابیسم خفیف، مازوخیسم حاد

وضعیت موها: نیمه‌ کوتاه. آماده برای سرخم کردن در برابر وسوسه کوتاه کردن.

وضعیت قرص‌ها: بیشترین حد خود در ۲۶ سال اخیر

درمان موثر: نفس عمیق

طول دوره اثرگذاری درمان: کمتر از ۵ دقیقه

درمان اورژانسی: ملاقات داش کوچیکه

طول دوره اثرگذاری: طی سپری کردن درمان همراه با عوارض دلتنگی حاد

نمای بیرونی: صاف بدون هیچ لکه ابری

 

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان   45 بازدید فید post۴ دیدگاه post ۲:۴۹ ب.ظ

در بیست و هفت سالگی، حس پسربچه‌‌ی کلاس چهارم ابتدایی را دارم که بعد از مدرسه، از استادمعین تا خیابان سمیه را با اتوبوس‌های آزادی-انقلاب و بعد انقلاب-میدان سپاه در آن شلوغی می‌کوبید و می‌رفت تا سرمشق جدید بگیرد…. خوش‌حالم که هنوز بوی مرکب دیوانه‌ام می‌کند.

post دسته: دسته‌بندی نشده نویسنده: من  like 14   55 بازدید فید post۸ دیدگاه post ۸:۳۱ ب.ظ

شاید یکی دو سالی باشد به این وسواس دچار شدم. صد البته با پیشینه تربیتی‌ام استعداد این وسواس را داشته‌ام. اما خودم هم احساس می‌کنم خیلی خیلی نسبت به قبل پیشرفته‌تر عمل می‌کنم. و این بار وسواسم برایم کاملا مقبول و معقول است.

صدای آب شدیدا روی اعصابم است. خودم که تا می‌توانم آب کم مصرف می‌کنم. اما اگر سری به خانه مادر محترم بزنم نمی‌توانم در هنگام آشپزی مادر یا هنگام تمیزکاری‌اش در آشپزخانه طاقت بیاورم. از بس که به هرز دادن آب عادت کرده است و من آن‌گاه غرق در تصورات که روزی فرزندان ما برای قطره قطره این آب له له می‌زنند.

از این طرف روزهای جمعه ( که تنها روزی است که من رنگ آفتاب را در خانه خودم می‌بینم) با همسر دلبندم بحث دارم که نباید چراغ‌های خانه را روشن کند. هر چند که در انتهای بحث او چیره می‌شود و من در مقابل روشن کردن برخی چراغ‌های خانه کوتاه می‌آیم. اما این کوتاه آمدن فقط برای خراب نکردن یک روز تعطیل است. وگرنه مگر پیشینیان ما آن‌ها که برق نداشتند چطور روز‌هاشان را سر می‌کردند؟ آن‌ هم زمانی که در معماری خانه‌ها شیشه به کار برده نمی‌شد! کمی تحمل تاریکی و در عوض مصرف انرژی کمتر.

دوباره از آن طرف شدیدا نسبت به خرید کردن حساس شده‌ام. در خانه پدری هم مرا به ضرب و زور به خرید می‌بردند. حالا هم همسر محترم گاهی نقش مادر را ایفا می‌کند. اما باز حریفم نمی‌شود. حریف منی که بالاخره چند ماه پیش راضی شدم یک تی‌شرت ۳ هزار تومانی را از چرخه «شور به شور»* درآورم.

ها! چیزی از چرخه «شور به شور» نمی‌دانید؟ یادگاری است از زمانی که انسان‌ها کمتر رفاه‌زده و مصرف گرا بودند. اصصلاحی است که مادربزرگم به کار می‌برد. که هر کس باید دو دست لباس داشته باشد. یکی که کثیف شد آن یکی را بپوشد و این یکی را بشوید. این مال قدیمی‌هاست. آنهایی که خودشان وقت می‌گذاشتند برای شستن لباس‌ها. نه مانند مایی که حتی برای روشن کردن یک لباسشویی اتوماتیک هم وقت نداریم. مال آدم‌هایی که هنوز آن قدر مصرفی نشده بودند. مال زمانی که هنوز بازار جنس ارزان چینی زنان و مردان را وسوسه نمی‌کرد تا بخرند و بخرند و بخرند حتی اگر نیاز نداشته باشند.

باز از این طرف با مشکلی مواجه شدم که فکر کنم مخصوص زنان مهندس کامپیوتر مانتوپوش است. مانتوهایم از سر آرنج پوسیده می‌شوند. از فشاری که هر روز روی دستی است که به میز کار ساییده می‌شود. بعد نتیجه این فشار می‌شود مانتویی که نسبتا نو است و می‌تواند کار کند اما سر آرنجش پاره شده. واقعا نمی‌دانم با این مانتوها چه کنم. به ذهنم رسید که بازگردم به دوران جوانی و خیاطی. چطور؟ بروم و تکه پارچه‌ای بخرم از جنس همان مانتو و نزدیک به رنگ آن و آن تکه ها را وصله بزنم تا مانتو را بتوانم بیشتر استفاده کنم. اما این هم نمی‌شود. چون باید در این شهر دراندشت دنبال پارچه فروشی گشت و کو زمان این کار! تازه بماند نگاه‌های دیگران و سرزنش‌های مادر که «این چه طرز لباس پوشیدن است»

فکر کنم در نسل خودم و در جوانان هم‌تیپ خودم معدودند کسانی  چون من که دامن و تی‌شرت‌هاشان را می‌شکافند و با آن دم‌کنی و دستگیره آشپزخانه می‌دوزند!

از بقالی محله جنس کوچکی می‌خرم و در مقابل چشمان متعجبش از گرفتن کیسه خوداری می‌کنم. اما همه‌شان را راحت نمی‌شود راضی کرد. یک بار که همسر محترم به میوه‌فروشی می‌رفت حواسم بود و همراهش چند کیسه نایلونی راهی کردم. میوه‌فروش محل کلی بهش برخورد که «مگه من از شما پول می‌گیرم بابت این چندتا کیسه ناقابل که از خونه می‌آری». خب آدم جواب محبتی از این دست را چه بدهد؟

گاهی اوقات هم شده که خواستم کمی مصرف‌گراتر باشم. آن موقعی که می‌خواهم ادای زنان باسلیقه را دربیاروم و بروم چندتا شی تزینی بخرم. اعتراف می‌کنم که گاهی هم خریده‌ام. اما واقعا بیشتر مواقع به این نتیجه رسیده‌ام که دارم زباله تولید می‌کنم و از خریدنش سرباز زده‌ام.

القصه که همه زندگی من شده صرفه جویی صرفه جویی صرفه جویی تا شاید زباله کمتری از پس من (یک انسان روی این کره خاکی) تولید شود. تا شاید انرژی کمتری برای زنده بودن من مصرف شود. تا شاید من سهم کمتری در دودی که به حلق کودکان معصوم می‌رود داشته باشم. تا شاید من جز کسانی نباشم که آیندگان به خاطر تخریب محیط زیست لعن‌شان می‌کنند.

کلی قوانین جورواجور در زندگی من رعایت می‌شود تا به این مقصود برسم. اما همین «من» گاهی واقعا کم می‌آورد. گاهی که می‌شنود در همین تهران روزی هفت هزار تن زباله تولید می‌شود. آن وقت است که از خودم می‌پرسم آیا واقعا« من» می‌توانم موثر باشم؟

post دسته: تجریبات,زندگی نویسنده: آسمان  like 13   195 بازدید فید post۴ دیدگاه post ۸:۰۱ ب.ظ

بهار ۸۵ بود من رفتم سرکار. ترم ششم هنوز تموم نشده بود. ۴ ماه از عقدم گذشته بود. اولش همش هیجان بود. به مرور کار و درس و زندگی همه با هم قاطی شد. برای اینکه کمتر اینا قاطی شن پروژه لیسانس رو با کار همسو کردم. کلی گشتم بین اساتید دانشکده تا کسی رو پیدا کنم که روی data warehouse جغرافیایی کار کرده باشه. (یعنی یه دانشجو بیرون داده باشه). قرعه افتاد به نام بداخلاق ترین اونها.

سر کار research میکردم و همزمان از چیزایی که می خوندم در پایان نامه هم استفاده می کردم. شش ماه پیش از اینکه درس پروژه رو بگیرم یعنی ترم هفتم (ترمی که هیچ دانشجوی کارشناسی به فکر پروژه لیسانس نیست) پیش استادم گزارش می‌بردم. اول ترم هشت واحد پروژه رو اخذ کردم که به دلیل همزمانی با درس شیوه ارائه واحد پروژه رو از میون درسام حذف کردن. اما من چون تا آخر ترم این درس رو داشتم دائم گزارش می‌بردم پیش استادم.  ترم هشت تموم شد و من ۲ ترم متوالی روی پروژه ام کار کرده بودم. در این مدت دوران عقدم رو پشت سر گذاشتم. عروسی گرفتم و رفتم سر خونه زندگی ام. ترم هشت که تموم شد شرکتمون نیروهاش رو تعدیل کرد. دیگه پژوهشگر نمی‌خواستند. پیش خودم گفتم به اندازه کافی روش کار کردم. تا آخر تابستون دفاع می‌کنم. اما زهی خیال باطل!

از خرداد ۸۶ یعنی موقعی که از اون شرکت اومدم بیرون؛ دقیقا یک سال و سه ماه گذشت که من در ۳۰ شهریور ۸۷ در آزمایشگاه سیستم‌های هوشمند، با زبون روزه دفاع کردم. ۶ ماه طول کشید تا پایان نامه ام اصلاح شد. و امضا رو دم عید ۸۸ از استاد محترم گرفتم.

پیر شدم.

به معنای واقعی پیر شدم.

تو این مدت فشار کار و زندگی و درس پدرم رو در آورد. به اندازه یه پروژه ارشد (بلکه بیشتر) وقت گذاشتم. دست آخر استاد ممتحنم از استاد راهنما خواهش کرد که اگر به ۲۰ راضی نمیشه حداقل ۱۸ نده.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم چرا بعد این همه مدت وقتی می رم دانشگاه برای گرفتن مدرک کارشناسی و ثبت نام توی کارشناسی ارشد مجبورم هر ۳۰ ثانیه نفس عمیق بکشم. از بس که تپش قلب می گیرم و دلم می خواد هر چه زودتر از اون محیط استرس زا بیام بیرون. روزی که امضام رو از استاد راهنمام گرفتم دیگه از دانشگاه اومدم بیرون و تا امروز به قصد کار جدی وارد دانشگاه نشدم. اون قدر از اون محیط حالم بد میشه که نتونستم توی این ۲ سال واسه فارغ التحصیلی اقدام کنم.

حالا مجبورم برم دنبال کارام. می دونم که درست میشه اما امروز دائم از خودم می پرسیدم چرا این طوری شد؟

post دسته: تجریبات,دل نوشت نویسنده: آسمان  like 9   114 بازدید فید post۸ دیدگاه post ۶:۱۷ ب.ظ

۶ سال گذشت از شبی که من در اتاق ۹۲۱ بسطامی به ماه شب هفتم شعبان خیره شده بودم

و

به این فکر می‌کردم که کودکی هست  در این دنیای نازیبا که بودنش، امید و انگیزه‌ای نو برای زیستن به من می‌دهد.

تولدت مبارک ای بهترین هدیه این سال‌ها

:)

post دسته: دل نوشت,هادی نویسنده: آسمان  like 6   88 بازدید فید post۲ دیدگاه post ۱۰:۰۳ ق.ظ

بحث در مورد نقص پرونده و صلاحیت دادگاه ادامه یافت. سرانجام دادگاه به شور رفت و پس از ساعاتی آمدند و قرار صلاحیت و عدم نقص پرونده را اعلام کردند و گفتند از جلسه‌ی آینده دادگاه وارد در ماهیت پرنده می‌شود ولی ما در فاصله تا جلسه‌ی بعدی نامه‌ای تنظیم و اشاره کردیم که به‌رغم آن همه دلایل و مستندات قانونی که وکلایمان ابراز داشتند معذلک حال که دادگاه بی‌اعتنا به آن دلایل قرار صلاحیت خود را و عدم نقص پرونده را صادر می‌کند معلوم می‌شود که رأی محکومیت ما از قبل صادر شده و دفاعیات ماهوی ما اثری ندارد لذا ما از دفاع در ماهیت دعوا خودداری و اعتصاب دفاع می‌نماییم.

اعضای این دادگاه عبارت بودند از:
سرتیپ احمد زمانی رئیس، سرهنگ رحیمی و سرهنگ باقری، دو عضو دادگاه.

در این میان اتفاق جالب توجّهی رخ داد. روزی که آقای مهندس بازرگان که متّهم ردیف اول بودند برای قرائت بیانیه‌ی اعتصاب به پای تریبون رفتند، به علت فوت یکی از نزدیکان رئیس دادگاه، جلسه‌ی دادگاه تشکیل نشد ولی یک نسخه از اعلامیه به دست دوستان ما داده‌شد و آن‌ها هم آن را تکثیر و در بیرون زندان توزیع کردند. جلسه‌ی بعدی دادگاه دو روز بعد تشکیل شد و مهندس بازرگان در پشت تریبون بیانیه‌ی مزبور را قرائت کرد. بعد از اتمام بیانیه رپیس دادگاه گفت: امروز در خیابان فردی این اعلامیه‌ی شما را به دست من داد و از این‌جا معلوم می‌شود که شما با بیرون از زندان ارتباط دارید و لذا دفاعیاتی را که در بازپرسی از خود کرده‌اید و گفته‌اید که اعلامیه‌هایی که از جمله اسناد و مدارک اتّهام شماست در غیاب شما و بدون اطّلاع شما منتشر شده‌است و به شما مربوط نیست، صحیح نمی‌باشد. با شنیدن این سخنان مهندس بازرگان خود را باخت، چرا که فکر می‌کرد افتضاح بدی شده و جدای از عواقب آن آبروریزی شده‌بود.

در این میان سرهنگ علمیه (از وکلای مرحوم دکتر سحابی) اجازه خواست و گفت تیمسار ما حرف داریم. سپس گفت: به موجب مواد ۳۴ و ۳۵ قانون دادرسی ارتش اگر یکی از دادرسان، خواه رئیس دادگاه یا سایرین در طول مدت محاکمه قبل از پایان محاکمه و آخرین دفاع متهم و رفتن به اتاق شور، جمله‌ای به نفع یا ضرر متهم ابراز کنند، این دادرس خودبه‌خود فاقد صلاحیت گردیده و از ادامه‌ی دادرسی معزول است و صرفاً با اعلام وکیل مدافع جریان دادرسی خاتمه پیدا می‌کند و چون شما -تیمسار زمانی- در این‌جا اظهار نظر کردید، شما فاقد صلاحیت هستید و این موضوع در جلسات بعد هم ادامه پیدا کرد و وکلای دیگر هم در این رابطه صحبت کردند. این برخورد وکلای مدافع جدای از اصل قضیه برای من و سایرین بسیار جالب بود. چرا که در میان ارتشی که همیشه به استعماری بودن معروف بود، مشاهده می‌کردیم که شخصیت‌های ملی و باسواد و خوبی هم در آن وجود دارند گرچه نسبت آن‌ها اندک است. همین سرهنگ رحیمی، سرهنگ علمیه، سرهنگ نجاتی، سرهنگ پگاهی، سرتیپ مسعودی، سرتیپ احمد بهارمست و سرهنگ شریف‌زاده از جمله کسانی بود که در سال‌های قبل و بعد از کودتای ۲۸ مرداد جزو طرف‌داران شاه بودند ولی تا این حد متحول شده‌بودند که علناً به شخص شاه حمله می‌کردند. بعد از انقلاب هم ما چهره‌های برجسته و صدیقی را در میان ارتشیان کشف کردیم که از جمله آن‌ها شهید تیمسار فلاحی، تیمسار ظهیرنژاد و سرهنگ فکوری را می‌توان نام برد.

به هر صورت پس از ۲۰ جلسه، دادگاه بدوی پایان یافت و همه‌ی ما محکوم شدیم.در جلسه‌ای که قرار بود رأی قرائت شود، همه‌ی حضّار اعم از رئیس دادگاه و دادرسان و متهمین و غیره ایستاده‌بودند، پس از قرائت حکم دادگاه، هنگامی که رئیس دادگاه و دادستان و دادرسان خواستند دادگاه را ترک کنند آقای طالقانی ناگهان گفتند که تیمسار من یک حرفی داشتم. آقای طالقانی از ابتدای شروع دادگاه تا پایان آن یک کلمه حرف نزده‌بودند. هرچه هم رئیس دادگاه از ایشان می‌پرسید، وکیل ایشان پاسخ می‌داد. بعد از این که آقای طالقانی اجازه‌ی صحبت خواست، رئیس دادگاه گفت بفرمایید. آقای طالقانی نیز شروع کرد به تلاوت سوره‌ی والفجر. از ابتدای سوره آیات را خواندند تا رسیدند به آیه‌ی «إنّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادْ» و با دست به عکس شاه و افسران مزبور اشاره کرده و چند دفعه آن را تکرار کردند.

این حرکت آقای طالقانی تأثیر زیادی در میان جمعیت داشت. به هر روی به موجب رأی دادگاه بدوی آقای طالقانی و مهندس بازرگان به ده سال، و بقیه به ۶، ۴ و ۱ سال زندان محکوم شدیم. من هم به ۴ سال زندان محکوم شدم.

post دسته: اندوه زمانه,یاد بزرگان نویسنده: من  like 5   181 بازدید فید postیک دیدگاه post ۱۱:۰۹ ق.ظ

جلسه‌ی اول دادگاه با حضور خانواده‌های ما برگزار شد. علاوه بر آن عده‌ای از دوستان ما و خبرنگاران هم در دادگاه شرکت داشتند و دادگاه علنی بود. در جلسه‌ی اول، ما را به ترتیب صدا می‌کردند و در پشت تریبون درباره‌ی اسم و سن و غیره سؤال می‌کردند و بعد می‌پرسیدند تحصیلات داری؟ نوبت به مهندس بازرگان که رسید از ایشان پرسید تحصیلات داری؟ مهندس بازرگان همان‌طور که سرش پایین را پایین نگه‌داشته‌بود گفت: یک مختصری. این جواب با توجه به این‌که مهندس بازرگان استاد دانشگاه بود موجب خنده‌ی حاضرین شد.

با شروع محاکمه، وکلای مدافع پیش از ورود به اصل اتهام، در خصوص نقص پرونده و صلاحیت دادگاه صحبت کردند. درباره‌ی نقص پرونده صحبت وکلای مدافع این بود که در پرونده‌ی موکلین ما همه‌جا نام علی‌رضا دستغیب و ناصر احمدی دیده‌می‌شود ولی آن‌ها دستگیر نشده‌اند و تحقیقاتی از آنان صورت نگرفته‌است و بنا بر این پرونده ناقص است. آن‌ها نیز باید در دادگاه حضور پیدا کنند. دستغیب و احمدی همان دو نفر مأمور ساواک بودند که از طریق عدالت‌منش به درون نهضت نفوذ کرده‌بودند.

ایراد دیگر به صلاحیت دادگاه بود که از دو زاویه مطرح شد. وکلای ما چنین مطرح می‌کردند که موکلین ما متهمند به این که تشکیل حزبی داده‌اند که مرام و رویه‌ی آن ضدیت با سلطنت مشروطه است و نهایت محکومیت آن‌ها سه تا ده سال است. اتهام دیگر توهین به مقام سلطنت است که جزای آن هم  یک تا سه سال است. و لذا در صورت محکومیت، به ده سال زندان محکوم خواهند شد. بنا بر این این‌ها متهم سیاسی هستند و وقتی این‌چنین است طبق قانون اساسی بایستی با حضور هیئت منصفه محاکمه شوند و چون در این دادگاه هیئت منصفه وجود ندارد، پس دادگاه صلاحیت ندارد. از سوی دیگر چون این پرونده در دادرسی ارتش بررسی می‌شود طبق مقررات قانون دادرسی ارتش بایستی بالاترین مقام فرماندهی آن منطقه دستور تعقیب داده باشد و چون در منطقه‌ی تهران بالاترین مقام فرماندهی شخص اعلیحضرت است باید دستور ایشان در پرونده باشد و چون این دستور وجود ندارد پس دادگاه صلاحیت ندارد. سومین دلیل آن‌که دادگاه یک آیت الله را محاکمه می‌کند و بر طبق قانون اساسی محاکمه‌ی علما و روحانیونباید با نظر مراجع دینی و حضور نمایندگان آن‌ها انجام پذیرد. و چون این امر نیز انجام نشده‌است، بنابراین دادگاه صلاحیت ندارد. سرهنگ رحیمی (یکی از وکلای مرحوم طالقانی و مرحوم بازرگان) در دفاعیات خود فراتر از سایرین رفت و گفت: شاه در بویین‌زهرا یک صحبت انقلابی کرد و گفته‌بود که نمایندگان مجالس شورای ملی گذشته، نماینده‌ی ارباب‌ها و فئودال‌ها بوده‌اند و چون مجلسی که وکلایش نماینده‌ی ارباب و فئودال باشد قانونی نیست بنابراین قوانینی که تصویب کرده و از جمله قانون امنیت داخلی کشور هم رسمیت ندارد و قانون دادرسی ارتش هم این‌چنین است و لهذا شما هم بیخود این‌جا هستید. صحبت‌های سرهنگ رحیمی دهان همه را باز کرد و از آن پس هم ما و هم وکلای ما حالت تهاجمی به خود گرفتیم و چه دادگاه بدوی و چه دادگاه تجدید نظر که در مجموع ۷ ماه به طول انجامید و بیش از ۸۰ جلسه تشکیل شد به محل محاکمه‌ی رئیس دادگاه و دولت و رژیم و ساواک تبدیل شد.

جلسه‌ی اول دادگاه در سالنی نسبتا بزرگ تشکیل شد و صرف نظر از متهمان و وکلای آن‌ها و خانواده‌های درجه ۱ و ۲، تعداد زیادی از دوستان و افراد سیاسی و شخصیت‌های روحانی و غیر روحانی و نیز خبرنگاران متعددی در دادگاه حضور داشتند. ولی پس از گذشتن جلسه‌ی اول و مشاهده‌ی مواضع وکلا به‌خصوص سرهنگ رحیمی، مصلحت ندیدند که جلسات دادگاه در سالنی بزرگ و تماشاچیان زیاد و خبرنگاران ادامه یابد. لذا جلسه‌ی دوم را به اتاق کوچکی در داخل پادگان عشرت‌آباد منتقل کردند که فقط حایی برای افراد درجه اول خانواده داشت. این کار مورد اعتراض وکلا و متهمین قرار گرفت. حرف ما این بود که این یک دادرسی تاریخی و سرنوشت‌ساز از نظر ملت ایران است. ما در نزد خانواده‌های خودمان که متهم نیستیم، این دیگران هستند که باید مستقیماً یا از طریق رسانه‌ها در این محاکمه حضور یابند و از طریق رسانه‌ها با خبر شوند. با همه اعتراضات مکرر و متوالی ما، از دو جلسه‌ی بعدی محل دادگاه را به محل باشگاه درجه‌داران پادگان که نسبتاً بزرگ‌تر بود و یک سالن بزرگ هم برای ملاقات با خانواده و دوستان وجود داشت منتقل کردند. در این محل غیر از افراد خانواده در حدود ۳۰ نفر هم از افراد و دوستان که در جلوی درب پادگان جمع می‌شدند، به‌طور نوبتی به جلسه دادگاه راه می‌دادند، از خبرنگاران هم به‌جز دوربین به‌دستان ساواک کسی حضور نداشت.

لذا اعتراضات ما ادامه یافت. من پیشنهاد کردم که مطالب ما در روزنامه‌ها منعکس شود. گفتند اگر روزنامه‌ها نخواهند ما نمی‌توانیم آن‌ها را مجبور کنیم. گفتیم ما حاضریم گزارش جلسات را به‌صورت آگهی با هزینه‌ی خودمان به روزنامه بفرستیم. این هم مقبول نیفتاد.

.

پی‌نوشت ۱: آن‌چه خواندید بخشی از کتاب خاطرات مرحوم مهندس سحابی «نیم قرن خاطره و تجربه» مر بوط به دادگاه سران نهضت آزادی در سال ۴۲ بود.

پی‌نوشت۲: حتماً نیاز به توضیح نیست که تأکیدها از من است و از آن واضح‌تر این است که چه‌چیزی از این بخش‌ها برایم جالب بوده‌است …

پی‌نوشت۳: این نوشته، یک شماره ۲ ای هم دارد که ان‌شاءالله فردا تایپ خواهم کرد که در آن هم نکات جالب و تکان‌دهنده‌ای هست (و از جمله، علّت نام‌گذاری این نوشته).

پی‌نوشت ۴: تصویر اولین جلسه‌ی (بی)دادگاه را از روزنامه‌ی اطلاعات ۱ آبان ۴۲ برداشته‌ام. ظاهراً دو ردیف اوّل متهمان و وکلایشان و مابقی سالن تماشاگران هستند.

.

post دسته: اندوه زمانه,یاد بزرگان نویسنده: من  like 12   1,167 بازدید فید post۳ دیدگاه post ۱۱:۳۸ ق.ظ

با مادربزرگم حرف می‌زنم تلفنی. همان که بزرگم کرد. همان که از همه نوه‌هایش بیشتر دوستم دارد. همان که من در حقش نوادگی را تمام کردم!!!

از این سو و آن سو شنیدم که دیابت امانش را بریده. صدایش ضعیف شده اما هنوز سرحال است. از حالش می‌پرسم. می‌گوید تو مرا مریض کردی. می‌دانم منظورش چیست. اما خودم را به نشنیدن می‌زنم. می‌پرسم روزه می‌گیری. می‌گوید نه. در ۷۱ سالگی اولین بار است که روزه نمی‌گیرد. نمی‌دانم دیگر چه بگویم. می‌خواهم وارد جزییات  بیماری شوم. می‌پرسم دکتر نمی‌روی؟ می‌گوید دکتر من تویی. این بار خودم را به نفهمیدن می‌زنم. می‌گویم ببخشید واقعا. این هفته می‌خواستم بیام ببینمت. نشد. کاری پیش آمد. باید می‌رفتم کامپیوتر بنده خدایی را سر و سامان می‌دادم. می‌گوید نه بخدا٫ راضی نیستم بیایی. این همه راه٫ خسته می‌شوی. تو سر کار می‌روی. پنجشنبه جمعه‌ات مال خودت است. استراحت کن. تو فقط یه بچه بیار من حالم خوب می‌شه…

می‌خندم و به «خدا بخواهد»ی حوالتش می‌دهم.

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان  like 10   130 بازدید فید post۵ دیدگاه post ۸:۰۲ ب.ظ

امروز دایم این خاطره در ذهنم تاب می‌خورد.

اواسط پاییز ۶۹ بود. اندکی پس از ۵ سالگی‌ام. تازه به سلماس رفته بودیم. این را کاملا یادم هست. یک روز صبح زود چشم باز کردم از درد. از یک درد مزمن. از وقتی یادم می‌آمد دور سرم همیشه روسری پیچیده بود به خاطر مشکل گوش. نگاهی به اطرافم انداختم. مادرم را دیدم. پدر نبود. خواهر ۳ ساله‌ام را اصلا به خاطر ندارم. ناراحت بودم به خاطر ندیدن پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم. از سلماس بدم می‌آمد. یادم هست با چه مشقتی از آن دو عزیز جدا شده بودم. درد در گوشم می‌دوید و فریاد می‌زد. از ترس اینکه صدای فریادش دیگران را بیدار کند بلند شدم. یک حوله برداشتم و به حیاط رفتم. با دستم حوله را کمی مالیدم که گرم شود. روی یکی از سه پله دراز کشیدم و حوله را گذاشتم زیر سرم.

روبروی پله‌ها حیاطمان بود. حیاطی نسبتا بزرگ. نمی‌دانم. شاید آنقدر هم بزرگ نبود و در عالم بچگی به نظرم بزرگ می‌آمد. حیاط که تمام می‌شد زمین به اندازه ۳ پله ارتفاع کم می‌کرد و از آن جا یک باغ سیب بزرگ شروع می‌شد. دراز کشیده بودم و به آن باغ بزرگ خیره بودم که برگی نداشت.

ناگهان در باز شد و مادرم آمد. پرسید که چرا در حیاطم. برایش از دردم گفتم. فکر کنم ناراحت شد. برگشت به خانه. احتمالا برای آماده کردن صبحانه.

دردم آرام شده بود. زنبوری را دیدم که انگار بالش مشکل داشت و نمی‌توانست پرواز کند. چوبی برداشتم و با چوب بلندش کردم. ایوان خانه‌مان ستونی داشت آهنی. به رنگ زنگ آهن. ستون از ورقه‌های آهن ساخته شده بود. جای جوشکاری ورقه‌ها به هم یک سوراخ کوچک بود. زنبور را برداشتم و انداختمش آن تو. الان که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم با چه انگیزه‌ای این کار را کردم. از زنبور می‌ترسیدم یا دنبال جایی برای آرامشش می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. فقط یادم هست تا مدت‌ها (تا پاییز بعدش که به مدرسه رفتم) می‌ترسیدم از اینکه آن زنبور از آن سوراخ بیرون بیاید و مرا نیش بزند :)

چند ماه بعد نزدیک بهار٫ کارگرانی چند٫ در حیاط خانه‌مان یک کامیون آجر خالی کردند و دیواری بین حیاط ما و آن باغ سیب کشیدند. هنوز بهار نیامده بود. ماتم برده بود. کل پاییز و زمستان در غربت شهری دور و ناهمزبان٫ در انتظار بهار بودم تا شکوفه‌های سیب را ببینم و حالا یک دیوار  آجری مرا از آنچه در آن چندماه انتظار آن را می‌کشیدم جدا می‌کرد. مادرم و خانم صاحب‌خانه در حیاط ایستاده بودند. رفتم به‌شان گفتم. خانم صاحب‌خانه لبخندی زد و چیزی گفت. چیزی که هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. خنده‌دار بود اگر فقط به خاطردل یک بچه کارگرانش یک ماه دیرتر کارشان را ادامه می‌دادند.

الان بعد از ۲۰ سال فکر می‌کنم آیا آن باغ در دیگری نداشت؟

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان  like 7   75 بازدید فید postیک دیدگاه post ۱۰:۴۰ ب.ظ

جوان نحیف که در گوشه ای از اتاقی، در جایی -که نمی‌دانست کجا-  از ترس چمباتمه زده‌بود، با وضویی که از نماز ظهر و عصر لب‌طلایی‌اش داشت، به قبله‌ای -که نمی دانست کدام سمت-  در زمانی -که نمی‌دانست کی- به‌ نمازی که فکر می‌کرد آخرین نمازش است، ایستاده‌بود.

دو سال پیش در چنین ساعاتی -که نمی‌دانست کی و کجا و چرا-

post دسته: دسته‌بندی نشده نویسنده: من  like 8   137 بازدید فید post۴ دیدگاه post ۱۱:۲۹ ب.ظ