تا سه کلمه را کامل ادا کند تمام وجودم پر از استرس می شود.
یک
خبر
نسبتا
خیلی
خوب…
ترسیدم که آخرین کلمه به جای خوب، بد باشد. اما خوب بود. خدا رو شکر تا اینجایش…
اما چه خبری می شد این قدر خیلی خوب باشد.
-حدس بزن!!
-حدس بزن!!
-حدس بزن!!
این آقای “من” هم تا قلب آدم را وارد دهانش نکند، خبری نمی دهد و همه شیرینی خبر دادنش هم به همین است.
-حدس بزن کی زنگ زد!!
۱) …
۲)…
۳)رئوف
پاسخ شماره ۳ صحیح است.
شوقی همراه با اضطراب سراسر وجودم را گرفت.
خبر کوتاه بود.
تمام شد.
چی؟؟
همه چیز تمام شد.
برای همیشه بسته شد.
و کاش می توانستی بفهمی برای من “تمام شد” یعنی چه؟
یاد آن شب ساعت ۲:۳۰ نیمه شب که به دنبالت خیابان های تهران را با اشک اندازه می کردم.
یاد آن روز که صدای تو از پس کابوس نبودنت در گوشم طنین انداز شد.
یاد آن لحظه که از آن بالا، طبقه نهم خانه پدرت تو را از دور می دیدم که می آیی و می خندی …
یاد لحظه لحظه این مدت که هر کار زندگی مان گره خورده بود با اتفاقی که شاید به وقوع می پیوست.
اینک یک جمله به همه آنها پایان می داد.
تمام شد.
جای کابوسهایت، رویاهای شیرین خواهی دید.
می توانی به اندازه یک سال بخوابی.
خوابی که در لحظه بیداری به جای تری چشمانت، لبخندی پر از آرامش را به تو هدیه خواهد داد.
تمام شد.
رفتم به ۶ سال قبل
پاییز ۸۲
حیاط دانشکده
ترس و دلهره محیط ناآشنا
تنها
بی شک خیلی زود با همه چیز و همه جا آشنا می شدم اما چگونه
اینجا چگونه خواهد بود؟
این ۴ سال چگونه خواهد گذشت؟
در همین اندیشه ها
یک نگاه
نزدیک به باغچه باریکه غرب دانشکده
قدش بلند
چشمانش سیاه
نگاهش تا حدی شیطنت بار و کودکانه
او آمد
سلام کرد
سلام کردم
آشنا شدیم
اولش حس تازگی و ناآشنایی داشت. شاید با کمی ترس و احتیاط
اما خیلی راحت سمت و سو پیدا کرد
در اتوبوس با هم
رفتیم شهریار
اردوی پیش دانشگاهی
در یک اتاق بودیم
شب پتو کم بود
لرزیدیم
اما خوش گذشت
پر از تازگی بود
هنوز جز بهترین خاطره هایم هست
رفتیم خوابگاه
من بودم و تو
مادرت هم پیش ما بود
مادر دوست داشتنی ات که قدش همچو تو بلند بود
مادرت هم رفت
من ماندم و تو
و اینگونه ما با هم دوست شدیم
با خیلی های دیگر دوست شدم اما نه آنگونه
با خیلی های دیگر دوست ماندم اما نه اینگونه
دلم برایت تنگ شده. این قدر که دلم می خواهد دستانم دراز شوند و همه فاصله ها را بپیمانند تا بتو برسند.
آنقدر که دلم می خواهد همه تنم چشم شود و باز فاصله ها در نوردند و به سراغت بیایند تا باز چشمان شاد و لبان خندان تو را ببینند
تصورت بدون این تصویر ناممکن است
کاش بدانی چقدر دلتنگت هستم
نمیدونم این مسخره است یا عادیه. قشنگه یا زشته. خنده داره یا گریهدار. اما خب من واقعا احساس میکنم نباید جای بعضی چیزا تو زندگی ام خالی باشه. شاید مهمترینش نوزایی باشه.
همه چیز از یه اتفاق ساده شروع شد. از یه قوطی کنسرو. بعد از یک ناهار دلچسب روز جمعه. فکر کردم الان (دقیقا در همون زمان) چندتا قوطی کنسرو به مجموع زبالههای عالم اضافه شده. حدس زدم خیلی. و یکی از اون قوطیها دست من بود که حداقل کاری که میتونستم بکنم اینه که بذارمش توی زبالههای خشک.
اما خب این کافی نیست. برش داشتم. درش رو کامل کندم. با یه انبردست دور درش رو کامل خوابوندم که یه موقع تیزی حلبش دست رو نبره. بعد شستمش. بعد تهش رو یه سوراخ کوچیک کردم. با یه مقدار نخ کاموا واسش یه لباس درست کردم و توش خاک ریختم و گذاشتمش یه هفته بمونه تا عدسهایی که خیس دادم واسه سبز شدن آماده بشن.
یه زیرگلدونی میخواست. یه در یه شیشه کره بادوم زمینی به کارمون اومد. آقای من با ماژیک ویترای واسش یه زیرگلدونی کوچولو درست کرد. گذاشتمیش لب پنجره اتاق خواب. سبز شد. بزرگ شد. رشد کرد. شد این.
هر دو سه روز یکبار بهش سر میزنم. اذیتش میکنم.
وقتی همه برگهاش رو برمی گردونه رو به نور چرخش می دم. فرداش می رم می بینم باز هم به سمت خورشید برگشته. آبش میدم. با دقت سر تا پاشو ورانداز می کنم. هم خودم حس خوبی دارم. هم شاید سبزیاش کمی از بار گناه تولید زباله واسه زمین کم کنه.
اسمش رو هم گذاشتم عدسناز.

همون دور و بر تولد عدسناز، لامپ چراغ خواب هم سوخت. آقای من هم که انگار دلش میخواد همه عالم رو با ماژیک های ویترایش نقاشی کنه به لامپ سوخته هم رحم نکرد. و به این ترتیب ما هم هوشنگ دار شدیم.
این هم عکس هوشنگ:

این هم لب تاقچه اتاق ما:



حس خوبیه مراقبت از یه موجود زنده. حسی که فکر میکنم از عمق وجودم بهش نیازمندم. شاید اینها تنها مسکنها یا بازیچههایی باشه واسه پرکردن جای خالی نفر سوم خانه ما. جایی که این روزها خالی بودنش بیشتر احساس میشه.

برخیزید. برخیزید. برخیزید. برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده، بهر احیای حق، جان فدا
کز قطره قطرهی خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید. برخیزید
برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد، غرق در بوسه خاک مزارتان
تا گیرد خونبهای شهیدان ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پی یاری وطن
برخیزید. برخیزید
جاویدان زندگی جوشد از خاک هر شهید
تا روید لاله از تربت پاک هر شهید
ای انسان، شد شهادت سرآغاز زندگی
مرگ تو، رمز آزادی و راز زندگی
برخیزید. برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده، بهر احیای حق، جان فدا
کز قطره قطرهی خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید. برخیزید
در عالم، مایهی سرفرازی شهادت است
پیش ما، مرگ در راه ایمان سعادت است
برخیزید. برخیزید
از دشت کربلا هر زمان آید این پیام
در راه عزت و افتخار و شرف قیام
تا انسان تن رها سازد از بند بندگی
عاشورا، بر مجاهد دهد درس زندگی
برخیزید. برخیزید. برخیزید. برخیزید.
برای گوش دادن به این سرود اینجا را کلیک کنید
حال این روزهای امثال ما را که میداند؟ یا که میخواهد بداند؟ یا برای که مهم است؟ دوستان اینطرفی یا دوستان آنطرفی؟
دیروز این مطلب رو نوشتم. اما نشد که بذارمش توی وبلاگ. امروز گذاشتمش اما تاریخش رو بردم یک روز عقب. تا در تاریخ درست ثبت شه
همیشه هم آقای من رو اذیت می کردم که ما کوزه گرانیم که از کوزه شکسته آب می خوریم. بنده خدا ناراحت می شد اساسی. حالا یه چیزایی به مناسبت سالگرد عقد درست کرده که واسه هیشکی نساخته. کار آبرنگ. خب بالاخره باید ما یه فرقی داشته باشیم با بقیه.
یه کار دیگه هم غیر از این درست کرده که الان چون مشکلات ماهیتی داره فعلا به نمایش گذاشته نمی شه تا بعد.
سفر ما به قشم سفری بود از سر ماجراجویی اما تقریبا بدون برنامه. تلاشی کرده بودیم که در مورد قشم اطلاعاتی بدست آوریم اما متأسفانه موفق نشدیم. با جستجو در اینترنت که به یک سری مطالب تکراری و تا حد زیادی کپی/پیست شده برخورد می کردیم. این اطلاعات کم و بیش شمایی از کلیت جزیره قشم و مناطق دیدنی آن بدست داد اما برای یک سفر این چنینی اصلا مناسب نبود.
تصمیم به سفر اواخر دیماه گرفته شد. در آن زمان هنوز ماشین نداشتیم و با این فرض قطار را برای مسافرت انتخاب کردیم. تازه هم در بحر محیط زیست غرق شده بودیم و بنا داشتیم یک سفر سبز را تجربه کنیم. این بود که بلیط قطار را با هزار و یک پشتک و ملق تهیه کردیم. (بلیط ها را محسن از سوئد برایمان خرید. از بس که طراحی سایت رجا اصولی و دقیق است!!!)
دم رفتن ماشیندار شدیم. وسوسه پس دادن بلیطهای قطار افتاد به جانمان. اما توانستیم مقاومت کنیم و بالاخره عازم شدیم. در انتظار ناشناختهها.
عید ۸۴ همان عیدی که برای هر دویمان سخت بود و دشوار پر از هجران دو کبوتر تازه عاشق خانواده آقای من مسافرتی به قشم داشتند و در این مسافرت موفق به روستای زیبای شیب دراز شدند. یادم هست آن اوایل که وبلاگ آقای من را میخواندم عکسها و نوشتههایی از این روستای زیبا گذاشته بود که بسیار برایم جذاب بود. در آن سفر با فردی به نام عبدالغفور آشنا شده بودند. عبدالغفور نام امام جماعت مسجد کوچک اما با عظمت روستای شیبدراز بود. اینکه میگویم با عظمت یعنی عظمتی برخاسته از سادگی و خلوص.

کلا مساجد جنوب ایران حالت خاصی دارند. اولین مشخصه آن که برای ما شیعیان جالب است تک مناره بودنش است. دومین مشخصه آن سادگیاش. آن چنان همه مساجدی که دیدهایم غرق انواع تزینات هستند که تصور چنین مساجدی برایمان شاید ممکن نباشد. سومین مشخصهاش رونقش است. که همگان در وقت نماز رو به سوی آن دارند. و چهارمینش امام جماعتش است.

عبدالغفور نمونه یکی از این ائمه جمعه بود. در آن مسافرت که همراهشان نبودم. اما بعدها یکبار عبدالغفور به تهران آمد و دیدمش. از آن دیدار و از گفتههای آقای من این چنین برداشت کردم که اینجا امام جمعه کسی هست چون خود مردم. در میان مردم. ادعای بیش مسلمان بودن ندارد و برای امام بودن فخر نمیفروشد. او یک مغازه بقالی در کنار مسجد شیب دراز داشت. شغلش بقالی بود. از آن مغازه نان میخورد نه از امامت مسجد و این در نظر ما بسیار عجیب و البته زیبا بود.
البته همه عادات و رفتارهای آن دیار برای ما دلچسب نبود. سال ۸۵ عبدالغفور به تهران آمده بود. برای معالجه همسرش. همسر دومش. برای داشتن یک بچه. و تازه عبدالغفور در میان اهالی آنجا میانه رو بود. چرا که اهل و عیال همسر اولش در بلوچستان بودند و هنگامی که به شیب دراز آمده بود همسر دیگری اختیار کرده بود. او را با مهربانی به تهران آورده بود و در پی درمانش بود.
این بار که به قشم رفتیم از عبدالغفور خبری نبود. شاید خیرش به این بود که به امید دیدن او به آن روستای باصفا برویم و بی اینکه بیابیمش چند روزی در شیب دراز بمانیم.
وقتی برای گذاشتن حنا نزد یکی از زنان شیب درازی رفتم پس از مدتی که با او صمیمی شدم از عبدالغفور پرسیدم. گفت به بلوچستان برگشته با همسر و یک پسر. خیلی خوشحال شدم. چون فکر میکردم در این فرهنگ زن ستیز اگر زنی کودکی هم نداشته باشد دیگر شاید همان میزان توجه و احترام را نیز از دست بدهد و چه خوب که آن دختر کمرو و سادهدل اینک کودکی دارد.
آن روزها که نبودی مادر یکی از دوستانم جویای احوالت بود. وقتی آمدی به من یک کلام گفت. قدر شادی را بدان و زندگی کن.
از پس کابوس نبودنت بسیار سعی کردم که لحظه های با هم بودنمان را سرشار کنم از شادی. از طعم واقعی زندگی. از پر بودن. به هنگام حرف زدنت همه تن گوش شوم و نه تنها آنچه که می گویی بلکه حجم صدایت را نیز به خاطر بسپارم. در هنگام نظاره ات نه چهره که همه وجودت را ببینم. برق چشمانت، خنده هایت، اخم و چین های پیشانیت. گاه میاندیشم که شاید آن حادثه به من آموخت که زندگی بسیار کوتاه است و چقدر ناخوشایند است که روزگاری پشت دست به نشانه پشیمانی بگزیم و بگوییم کاش از چشمه زندگی سیراب تر بودیم. حال اگر چه چنین به نظر می رسد که پیمودن راهی که پیش روست از آنچه گذشت دشوارتر می نماید اما می دانم که با آنچه پشت سر گذاشتیم می دانیم چگونه بامعناتر زندگی کنیم. امروز ۴ سال از آن روز میگذرد. در حالی که هر روز نهال زندگیمان تناورتر میشود. سودا و هوس های جوانی کم کمک جای خود را به عشق می دهد. عشقی که به لحظه لحظه زندگی مان معنا می دهد.

آرام دل مرا بخوانید/ بر مردم چشم من نشانید
آوازه عشق من شنیدید/ اندازه حسن او بدانید
ای خوبان او چو آفتاب است/ در جمله شما به او چه مانید
کجایین؟
چرا هیچ صدایی از هیچ کس در نمیآد؟
چرا هیچ کس هیچی نمینویسه؟
هفتههاست که شنبهها با ذوق و شوق reader را چک میکنم و به خود میگویم دیگر این جمعه نوشتهاند.
اما هیچ کس نیست.
آن هایی هم که هستند در حال تعطیل کردن هستند.
چی شده؟ کجایید؟ زندهاید؟ زندگیهاتان؟ خندههاتان؟ عکسهاتان؟ بازیهای وبلاگیتان؟ از هیچ کدام اثری نیست.
نگذاریم بیش از این تنهایی را حس کنیم.

چه هراس از شب های تاریک و طولانی زمستان
که عشق ما گرمابخش خانهمان است
و
امیدی به بردمیدن صبح
پی نوشت: ما که مثل شما بلد نیستیم کارت راستکی درست کنیم. خودمون نفاشی بکشیم. خطش رو بنویسیم. مجبور بریم از یه جا ورش داریم. تقدیم با عشق