وَ إذَا جَائَکَ الّذِینَ یُؤمِنُونَ بآیَاتِنَا فَقُل سَُلامٌ عَلَیکُم کَتَبَ رَبُّکُم عَلیَ نَفسِهِ الرَّحمَةَ

بالآخره پس از ماه‌ها تلاش طاقت‌فرسا این کوچولوی دوست‌داشتنی و کم‌حرف، ما را “دا..” صدا کرد. آن هم نه یک بار، که دو بار :D

IMG_6191

post دسته: علی کوچولو نویسنده: من   37 بازدید فید post۴ دیدگاه post ۱۰:۳۱ ق.ظ

همه سالگردها شیرین نیستند.

اما این دلیل نمیشه که به یاد آورده نشن.

یک سال پیش در چنین لحظاتی شهر را با اشک و فریاد گز می‌کردم.

با این فکر دیوانه‌کننده که مبادا نفسی بی‌تو از من برآید.

یک سال گذشت.

همه چی آرام است. دل من طوفانی است.

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان   33 بازدید فید postیک دیدگاه post ۱۱:۴۵ ب.ظ

بالآخره پس از مدت‌ها توانستیم فرصت و همت کنیم و عکس‌هایی را که از خاطرات خوب این ۴ سال و نیم داشتیم، به‌صورت “دسته تکی” به دیوارمان بچسبانیم. نتیجه‌اش شد این:

small

post دسته: عکس,یاد ایّام نویسنده: من   72 بازدید فید post۳ دیدگاه post ۳:۵۷ ب.ظ

وقتی در یک روز چندین بار برق می‌رود و سر کار هم کاری نمی‌توانی بکنی می‌افتی به تزئین‌کردن یازده دو صفر وفادارت و نتیجه‌اش می‌شود این:

IMG_6558

IMG_6561

تازه برای یکی از همکاران که به mac ارادت خاصی داشت هم، پشت موبایلش یک سیب گاز زده کشیدم. آن هم بامزه شده‌بود.

post دسته: هویجوری نویسنده: من  like 12 دوستدار  105 بازدید فید post۹ دیدگاه post ۹:۳۴ ق.ظ
شرط انصاف این است که دوستانی که در این‌جا و در چند نوشته‌ی قبل نگران شده‌بودند، در همین‌جا از نگرانی در آیند و دوستانی که شیرینی طلب کرده‌بودند هم وعده‌ی شیرینی را همین‌جا ببینند ;) . بله. حکم ما هم صادر شد: ۳ سال حبس تعزیری که برای مدّت ۵ سال به تعلیق در خواهد آمد . از دعای همه ی دوستان سپاس‌گزاریم و به دوستی دوستانی چون شما، به خود می‌بالیم. به امید روزهایی پر از خبرهای خوب برای خودمان، مردممان و این دیار غریب. یا حق
post دسته: دسته‌بندی نشده نویسنده: من  like 4 دوستدار  26 بازدید فید post۱۷ دیدگاه post ۱۱:۲۷ ق.ظ

دوستان عزیز. واقعاً فکر نمی کردم نوشته ی قبل این قدر نگرانتان کند و گمان می کردم ژانر نوشته سمانه را دریابید (که بیش تر طنز بود اگرچه نگرانی های جدی ای  هم داشته ) به هر حال از همه دوستان معذرت می خواهم که نگرانشان کردیم ;)

post دسته: دسته‌بندی نشده نویسنده: من  like 1 دوستدار  24 بازدید فید post۳ دیدگاه post ۱۰:۱۹ ب.ظ

من: نگرانی؟

آقای من: آره!

من: چرا؟ بابا استرس نداره که…

آقای من: شاید نداشته باشه. اما شاید هم داشته باشه…

من: نگران چی هستی؟

آقای من: نگران تو!

من: نگرانی نداره که من زندگی‌ام رو می‌کنم.

آقای من: اینکه یک سال طاقت آوردی و به خانواده‌ات نگفتی. حالا اگر این اتفاق بیفته…

من: خب بیفته. فدای سرت. آدم که نکشتی. پول مردم رو که نخوردی…

.

.

.

من: اما چهارسال و نیم خیلی زیاده. تازه ۱۰ روز دیگه از زمان عقدمون ۴ سال و نیم. خدایی داریم یک عمر با هم زندگی می‌کنیم. تازه شده چهار سال و نیم.

آقای من: آره واقعا!

من: اما نگران نباش. چیزی نمی‌شه که. خونه رو می‌دم اجاره. خونه قسط‌هاشو در می‌آره. منم واسه خودم زندگی می‌کنم.

آقای من: آره. منم به همین فکر کردم.

من: خوشم می‌آد که هردومون به یک اندازه عقل تو کله‌مون نیست.

آقای من: اگر تو نبودی این قدر نگرانی نداشتم.

من: خب حالا هم فکر کن من نیستم. نباید که خودتو داغون کنی. به نظرت می‌ذارن وسایل نقاشی ببری اونجا؟

آقای من: فکر کنم تو عمومی بشه.

من: خب خوب می‌شه دیگه. این همه کار می‌خواستی توی این مدت بکنی. کار بهت فرصت نمی‌داد. الان یه فرصت اجباری بهت دست می‌ده. با فراغ خاطر می‌شینی طراحی‌هایی که دوست داشتی رو می‌کنی. (بعد پیش خودم فکر می‌کنم مگه اینجا سوئیسه که بشه این چیزا رو با خودشون ببرن اون تو؟ اگر این طوری باشه که اصلا نباید این بنده خدا بره اون تو)

آقای من: آره خوب می‌شه. انگاری تو هم بدت نمی‌آد.

من: آره. این قدر دوست داشتم یه مدت می‌رفتم مرخصی اجباری طولانی مدت. بعد همه کتابایی که دوست داشتم رو می‌زدم زیر بغلم و می‌رفتم اونجا می‌خوندم. (تو دلم می‌گم حتما هم می‌ذارن اون کتابا بیاد اونجا)

آقای من: اما من نگرانم.

من: کم آوردم. من هم نگرانم. اما نگرانی نداره. نباید نگران باشیم. این طوری همش توی دلمون رخت می‌شورن. اصلا طعم همین روزهامون رو هم نمی‌فهمیم.

آقای من: راستی “حبیب” چی می‌شه؟ یا “نهال“؟

من: خب خوبه دیگه. دیگه مامان‌بزرگ‌ها و بابات بهمون گیر نمی‌دن بچه بیارین. عذرمون موجه می‌شه.

.

.

.

من: خب حالا نگران نباش دیگه!

آقای من: (با لبخند) باشه.

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان  like 3 دوستدار  22 بازدید فید post۲۰ دیدگاه post

بزرگترین نقطه ضعف من در زندگی یه تعداد محدود و معدودی “تو” بود.

“تو”

و

“تو”

پ.ن: باید خواننده قدیمی اینجا باشید تا بدونید منظورم چیه. خواننده‌ای با حداقل عمر ۴ سال و نیم.

post دسته: دل در حصار,دل نوشت نویسنده: آسمان  like 1 دوستدار  13 بازدید فید post۲ دیدگاه post ۱۲:۲۷ ب.ظ

بعضی وقت‌ها معنای

التماس دعا

رو بهتر متوجه میشم.

التماس…

دعا…

post دسته: دل نوشت نویسنده: آسمان  like 3 دوستدار  8 بازدید فید post۲ دیدگاه post

خرداد رسیده و از همان ابتدا، بوی لنگر کشتی به مشام می‌رسید. آقا جان پاتو از رو شیلنگ اینترنت بردار بذار به کارمون برسیم. عجبا ! نَوَفَهمِه :D

post دسته: طنز زمانه نویسنده: من  like 8 دوستدار  3 بازدید فید postبدون دیدگاه post ۴:۲۱ ب.ظ