بالآخره پس از ماهها تلاش طاقتفرسا این کوچولوی دوستداشتنی و کمحرف، ما را “دا..” صدا کرد. آن هم نه یک بار، که دو بار

بالآخره پس از ماهها تلاش طاقتفرسا این کوچولوی دوستداشتنی و کمحرف، ما را “دا..” صدا کرد. آن هم نه یک بار، که دو بار

همه سالگردها شیرین نیستند.
اما این دلیل نمیشه که به یاد آورده نشن.
یک سال پیش در چنین لحظاتی شهر را با اشک و فریاد گز میکردم.
با این فکر دیوانهکننده که مبادا نفسی بیتو از من برآید.
یک سال گذشت.
همه چی آرام است. دل من طوفانی است.
بالآخره پس از مدتها توانستیم فرصت و همت کنیم و عکسهایی را که از خاطرات خوب این ۴ سال و نیم داشتیم، بهصورت “دسته تکی” به دیوارمان بچسبانیم. نتیجهاش شد این:
وقتی در یک روز چندین بار برق میرود و سر کار هم کاری نمیتوانی بکنی میافتی به تزئینکردن یازده دو صفر وفادارت و نتیجهاش میشود این:
![]()
![]()
تازه برای یکی از همکاران که به mac ارادت خاصی داشت هم، پشت موبایلش یک سیب گاز زده کشیدم. آن هم بامزه شدهبود.
. بله. حکم ما هم صادر شد: ۳ سال حبس تعزیری که برای مدّت ۵ سال به تعلیق در خواهد آمد . از دعای همه ی دوستان سپاسگزاریم و به دوستی دوستانی چون شما، به خود میبالیم. به امید روزهایی پر از خبرهای خوب برای خودمان، مردممان و این دیار غریب. یا حقدوستان عزیز. واقعاً فکر نمی کردم نوشته ی قبل این قدر نگرانتان کند و گمان می کردم ژانر نوشته سمانه را دریابید (که بیش تر طنز بود اگرچه نگرانی های جدی ای هم داشته ) به هر حال از همه دوستان معذرت می خواهم که نگرانشان کردیم
من: نگرانی؟
آقای من: آره!
من: چرا؟ بابا استرس نداره که…
آقای من: شاید نداشته باشه. اما شاید هم داشته باشه…
من: نگران چی هستی؟
آقای من: نگران تو!
من: نگرانی نداره که من زندگیام رو میکنم.
آقای من: اینکه یک سال طاقت آوردی و به خانوادهات نگفتی. حالا اگر این اتفاق بیفته…
من: خب بیفته. فدای سرت. آدم که نکشتی. پول مردم رو که نخوردی…
.
.
.
من: اما چهارسال و نیم خیلی زیاده. تازه ۱۰ روز دیگه از زمان عقدمون ۴ سال و نیم. خدایی داریم یک عمر با هم زندگی میکنیم. تازه شده چهار سال و نیم.
آقای من: آره واقعا!
من: اما نگران نباش. چیزی نمیشه که. خونه رو میدم اجاره. خونه قسطهاشو در میآره. منم واسه خودم زندگی میکنم.
آقای من: آره. منم به همین فکر کردم.
من: خوشم میآد که هردومون به یک اندازه عقل تو کلهمون نیست.
آقای من: اگر تو نبودی این قدر نگرانی نداشتم.
من: خب حالا هم فکر کن من نیستم. نباید که خودتو داغون کنی. به نظرت میذارن وسایل نقاشی ببری اونجا؟
آقای من: فکر کنم تو عمومی بشه.
من: خب خوب میشه دیگه. این همه کار میخواستی توی این مدت بکنی. کار بهت فرصت نمیداد. الان یه فرصت اجباری بهت دست میده. با فراغ خاطر میشینی طراحیهایی که دوست داشتی رو میکنی. (بعد پیش خودم فکر میکنم مگه اینجا سوئیسه که بشه این چیزا رو با خودشون ببرن اون تو؟ اگر این طوری باشه که اصلا نباید این بنده خدا بره اون تو)
آقای من: آره خوب میشه. انگاری تو هم بدت نمیآد.
من: آره. این قدر دوست داشتم یه مدت میرفتم مرخصی اجباری طولانی مدت. بعد همه کتابایی که دوست داشتم رو میزدم زیر بغلم و میرفتم اونجا میخوندم. (تو دلم میگم حتما هم میذارن اون کتابا بیاد اونجا)
آقای من: اما من نگرانم.
من: کم آوردم. من هم نگرانم. اما نگرانی نداره. نباید نگران باشیم. این طوری همش توی دلمون رخت میشورن. اصلا طعم همین روزهامون رو هم نمیفهمیم.
آقای من: راستی “حبیب” چی میشه؟ یا “نهال“؟
من: خب خوبه دیگه. دیگه مامانبزرگها و بابات بهمون گیر نمیدن بچه بیارین. عذرمون موجه میشه.
.
.
.
من: خب حالا نگران نباش دیگه!
آقای من: (با لبخند) باشه.
بزرگترین نقطه ضعف من در زندگی یه تعداد محدود و معدودی “تو” بود.
“تو”
و
“تو”
پ.ن: باید خواننده قدیمی اینجا باشید تا بدونید منظورم چیه. خوانندهای با حداقل عمر ۴ سال و نیم.
خرداد رسیده و از همان ابتدا، بوی لنگر کشتی به مشام میرسید. آقا جان پاتو از رو شیلنگ اینترنت بردار بذار به کارمون برسیم. عجبا ! نَوَفَهمِه