“نه” بلند همه‌ی راه نیست.

نویسنده آسمان در تیر ۹م, ۱۳۸۸

تقریبا به این نتیجه رسیدم که بهتر است همه چیز همین جا تمام شود. مطلب زیر را بخوانید شاید شما هم با من هم‌عقیده شوید.

…به قول نویسنده‌ ژرف‌نگر کتاب “آن حکایت‌ها” (نقل به مضمون) مردم ایران معمولا با قلب و احساساتشان وارد مسائل اجتماعی می‌شوند و چندان پایبندی به مرام‌نامه و حزب و قیودات دیگر از خود نشان نمی‌دهند و به همین دلیل است که آنچه که در ایران کارساز است “نهضت” است و نه حزب؛ و این نهضت‌ها بوده که همیشه در این کشور تأثیرگذار بوده و تاریخ ساز..

واقعا چرا چنین است؟ برای اینکه نهضت معمولا و در اغلب مقاطع زمانی بر مبنای گفتن “نه” به یک پدیده مثل سازمان، جریان، و یا حتی نظام موجود شکل می‌گیرد و اکثریت افراد را در نهادهای اجتماعی خودجوش ولی کم‌عمق و به ناگهان شکل‌گرفته، در حول یک “خواست” ولو منفی گرد می‌آورد.اما برای گفتن “آری” جمعی، به تجمیع و تطابق سلیقه‌های مختلف نیاز بیشتری است که به علت تضادهای شدید طبقاتی، فرهنگی و رسوم اجتماعی متفاوتی که به هر حال وجود دارد معمولا برآوردن آن به راحتی امکان‌ نمی‌پذیرد. مواردش را هم در تاریخ مخصوصا صدساله اخیرمان کم سراغ نداریم!…

در “نهضت” مشروطه بیش از آن که بتوانیم از دست آورد مشروطه بهره‌برداری کنیم موفقیت‌مان را در شکست استبداد جشن گرفتیم و هکذا نهضت ملی کردن صنعت نفت….

در همین انقلاب اسلامی خودمان دیدیم و اکثرا به یاد داریم که در قسمت درافتادن با رژیم گذشته چه اتفاق بزرگی بود و پس از آن چه به جان هم افتادنی!!

{نقل از کتاب “پی نکته‌هایی بر جامعه‌شناسی خودمانی”، حسن نراقی، نشر اختران، ص ۴۸}

الان افرادی که دور این نهضت سبز جمع شدند را بررسی کنید. احوال و امورشان را رصد کنید. واقعا حتی اگر این نهضت سبز به ثمر بنشیند، فردای پیروزی چه چیزی در انتظار ما خواهد بود؟من جز تشتت پاسخی ندارم.

کمی ژرفتر بنگریم.

سلاح حکومت اسلامی

نویسنده آسمان در تیر ۶م, ۱۳۸۸

با تشکر از دوست خوبم، جناب آقای حشمتی

آیت‌الله بروجردی و حکومت اسلامی

در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۳۱ که نوجوانی ۹ساله بودم، گروهی از طلبه‌های جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیت‌الله بروجردی دیدار کنند. جنب و جوشی که در شهر کوچک قم آن روز به وجود آمده بود، خیلی زود متوجه منزل پدربزرگم آیت‌الله صدرالدین صدر شد. حوالی عصر بودکه موج جمعیت که بسیار برآشفته بودند، به میزل پدربزرگم آمدند. تا آنجا که در خاطرم مانده است آیت‌الله صدرالدین صدر در منزل نبودند، ولی خیلی زود باخبر شدند و به منزل آمدند. هنگام ورود ایشان، طلبه‌ی جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد می‌کرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعد از دیدار با آیت‌الله صدر آن جمعیت برآشفته با وساطت آیت‌الله صدر به منزل آیت‌الله حاج سید محمد تقی خوانساری که در نزدیکی منزل ما بود رفتند. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیت‌الله بروجردی را داشتند که ظاهرا ایشان آن ها را نپذیرفته بودند.

از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت‌الله بروجردی ، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهرا پدر همین آیت‌الله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و می‌پرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می‌گویند: این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری که ظاهرا مرحوم آیت‌الله کبیر، از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیت‌الله بروجردی در جواب می‌گویند، اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.

[منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (۱) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - ۱۳۸۷ - صفحه ۲۷ . (تأکیدها از من است)]

پی‌نوشت: راستی چقدر سخنان امام جمعه‌ی امروز تهران مرا به یاد حرف‌های آیت‌الله بروجردی در این خاطره می‌اندازد!

ماهی پری

نویسنده آسمان در تیر ۱م, ۱۳۸۸

برای رها شدن از این حال و هوا، پناهی جز کتاب نداریم. یک غار تنهایی. آرامش و تفکر و آنگاه تحلیلی دوباره با نگاهی واقع بینانه.

من خودم فکر می کنم الان بیش از کتب سیاسی، تاریخی و اجتماعی نیازمند شعرم. نیازمند اوراد و اذکاری که به خاطر بسپارم. امروز داشتم تو وب، ولگردی می کردم. اینجا رو پیدا کردم. این قطعه شعر دلمو شاد کرد. یاد بچگی هام انداخت. دلم خواست شما هم بخونیدش. تو رو خدا یه لحظه بچه شو و بخونش. رد نشو. نگو ول کن بابا. بیا دوباره شاد باشیم. بیا در عین نگرانی هامون شاد باشیم و امید رو زنده نگه داریم. با من بیا….

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

می خوام حفظش کنم.

ممد نبودی ببینی …..

نویسنده من در تیر ۱م, ۱۳۸۸

- علی علی – محمد . علی علی – محمد

- علی جان به گوشم

- حاجی جان پس چی شد این نیروهای کمکی؟ بعثی ها رسیدن تهران. دارم مردمو می کشن. مردم سلاح ندارن. حتی خبری از کیسه شن هم نیست. رگبار بستن مردمو. مردم سنگر ندارن. حاجی جان جماران محاصره شده. دارن می ریزن تو بیت امام…  حاجی بگو اقلا امدادگر بفرستن. خون کف کوچه ها رو پوشونده. حاجی مردم پناه بردن به پشت بوم. الله اکبر میگن. یکی از بعثی های توی خیابون عربده میکشه: “مرگ بر منافق”.

حاجی جان شنیدم همت تو راهه.بعضیا گفتن باکری‌ها هم ازجزیره مجنون دارن برمیگردن. حاجی درست شنیدیم؟ حاجی امیدی هست؟ شنیدم صیاد خواسته بیاد کمک مردم، بازداشتش کردن. حاجی جان “سید” تنهاست … فقط مردم موندن و سید. خرمشهرو یادته؟ تو مونده بودی و مردم.

نمایش‌نامه این روزها

نویسنده آسمان در خرداد ۳۱م, ۱۳۸۸

دل و دماغ هیچ کاری ندارم. ۱۰ روز از انتخابات می گذرد. هر روز بهت بیشتر می شود. در دلم هزار حرف ناگفته دارم. اما هیچ کدام به زبان نمی آید.

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

پرده اول: ساعت ۱۰ هست. یکی از بچه ها برای هواخوری به سمت پنجره می رود. ناگاه می گوید: “اوه، اوه، چه خبره؟” و ما به سوی پنجره. اینجا از طبقه پنجم پل کالج کاملا دیده می شود. ماشینهای یگان ویژه. نیسان هایی پر از آدم. در حال تردد و گشت زنی. دلم به شور می افتد. یعنی امروز چه خبر خواهد بود. هموطن علیه هموطن؟؟

ترس دیوانه ام می کند. به هر کس می توانم زنگ می زنم. سعی می کنم کمی بزرگ نمایی کنم. با خود می اندیشم که واقعا این گونه اعتراض آن هم امروز، راه به جایی نخواهد برد. می گویم امروز را نروید. اگر پیش از این پلیس به تماشای مردم می پرداخت، امروز شمشیر از رو بسته است. البته فقط پلیس نیست. کاش فقط پلیس بود.

پرده دوم: می گویند ۲ تعطیل کنید و به خانه بروید. تمام مرخصی های یکی دو ماهم بر سر این قضیه رفته. کاش حداقل محل کارمان جای امنی بود. خب نیست. در قلب شهر. نزدیک به پلی تکنیک و تهران. به “تو” زنگ می زنم. “تو” نیز مرا می خواند. و من که از آشوب در دل نمی توانم کار کنم، ترجیح می دهم تعطیل کنم.

پرده سوم: نمی توان حتی به رخشان نگاه کرد. انگار منتظر طعمه هستند. اگر نگاهی از سر کینه بیندازی ضربتی سنگین بر سرت فرود خواهد آمد. زیر پل کالج تماما قرق است. پارک دانشجو. چهار راه ولی عصر…

از کنار مردم رد می شوم. یکی می گوید “نگران پسرم هستم”. یکی می گوید “مامان، بابا چرا جواب نمی دهد”. هولی در دل مردم افتاده است. سوار بر اتوبوس، ولی عصر را می پیمایم. مقابل پلی تکنیک، چهارراه طالقانی، میدان ولی عصر، میدان ونک. خدایا ا مروز چه خبر است. در دلم آشوب است.

پرده چهارم: تمام خیابانهای منتهی به آزادی بسته است. می خواهم به کرج بروم. راهی جز همت باقی نمی ماند. از آن سو می رویم. به کرج می رسیم. سکوت است و سکوت. خدایا فاصله این دوشهر اندکی بیش از نیم ساعت است. اما در آنجا هیچ خبری نیست. به خانه قوم و خویشم می روم. سخن می گویم. فقط مشاهدات. ناگاه بر می آشوبد که “هیچ چیز مانند امنیت نیست. اینان امنیت ما را گرفته اند. بگذار بکشند. باید بکشند. اینان به دنبال انقلاب مخملی اند. در دانشگاه ها، مغز دانشجویان رو می شویند و برایشان از ینگه دنیا می گویند.” سلاحی ندارم جز اشک. چگونه اخبار مسموم صدا و سیما را در نیم ساعت از ذهنش خارج کنم. چگونه بگویم عزیز من همه چیز همانی نیست که از این جعبه جادویی به گوش شما می رسانند. چگونه بگویم آنکه می زند، حق ندارد بزند. نهایت باید دستگیر کند. محکوم کند. بعد بزند. بعد بکشد. چگونه بگویم که ۴ راهپیمایی توسط اینان شکل گرفت و تنها چیزی که در آن نبود آشوب و اغتشاش بود. باور نمی کند. دلم آشوب است و آنک چشمم نیز پر اشک.

پرده پنجم: به تهران می آیم. از شیخ فضل الله به ستارخان. در ورودی نیروی انتظامی ایستاده است. مهم نیست. هر چه نزدیکتر می شوم، بوی دود بیشتر می شود. ایستگاه پلیس سر حبیب اللهی کاملا سوخته. در خیابان زیگزاگ رانندگی می کنم. گله به گله  آتش و دود. دسته ای سرتاپا مسلح. از ترس حتی نمی توانم نگاه کنم. به خانه نزدیک می شوم. الله اکبر شهر را می لرزاند.

پرده ششم: به شرکت می آیم. همه سالمند. علی رغم اخطارها، یک نفر دیر رفت. نتیجه کتک خوردن در چهارراه ولی عصر بوده و استنشاق گاز اشک آور و حالت تهوع شبانه. یکی از کتک خوردن مسافرها در ایستگاه مترو می گوید. یکی از آتش گرفتن مساجد. یکی می گوید دیروز شبه نظامیان به درون شرکت آمده اند و آب طلب کرده اند. همه دلمرده. همه افسرده. همه خشمگین.

پرده هفتم: با خود می اندیشم، بهتر از این نمی شد. به بهترین شکل انجام شد. رعب و وحشت در دل مردم افتاد. مردم از معترضین ترسیدند. معترضین از اعتراض ترسیدند. مردم ناامنی را تجربه کردند. ناامنی را به پای آن عزیز نازنین گذاشتند. از او عصبانی اند. مردم هفته پیش عصبانی نبودند. یا حداقل این چنین عصبانی نبودند. اما اینک امنبت جان و مالشان را در خطر می بینند. معترضین مجبورند به اعتراض خود پایان دهند. چرا که خواه ناخواه از این پس اعتراض مساوی است با اغتشاش. گرچه اعتراض این چنینی را در دراز مدت تأیید نمی کنم. اما کشیدن تصویری این چنین ناخوشایند از یک معترض در ذهن مردم، بخدا رادمردی نیست.حتما با خود می گویید که چگونه در این وضعیت از رادمری حرف می زنم. خواستم فقط یک گزارش دهنده باشم. با حداقل هواداری.

اینک ماییم و اعتراضی که به هیچ جایی نرسید و گسیختگی نیروها و دل های پژمرده با ملتی که به جای پشتیبانی، نه پشتیبانی نه، فقط نظاره، فحش و تهمت نثارمان می کنند.

فانها لکبیره الا علی الخاشعین…

نویسنده آسمان در خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند/ چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ/ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

پ.ن: همه رو با تکیه بر حافظه ام نوشتم، خدا کند غلط نباشد.

رویا

نویسنده آسمان در خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

رویاهای بسیاری در سر دارم. بسیار بزرگ. خواستنی و شیرین.

اما اگر بدانم از میان همه رویاهایم فقط یکی برآورده می شود این را انتخاب می کنم.

اینکه به فرزندانم بیاموزانم که “تعصب” نداشته باشند.

خودت درخت پیش نیاز و پس نیازهاشو بکش، می فهمی چرا این رویام رو انتخاب کردم.

تیر خلاص ا.ن

نویسنده آسمان در خرداد ۱۴م, ۱۳۸۸

بازار انتخابات با برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین بسیار داغ شد. شب پر دلهره و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم. داغ ترین مناظره انتخاباتی برگزار شد و اینک سیل اظهارنظرهای هواداران هر دو طرف.
احمدی نژادی ها از قدرت خطابه و شجاعت نامزد خود می گویند و به آن می بالند و میرحسینی ها از اخلاق و منطق و آرامش نامزد خود می گویند.
اما کاری که احمدی نژاد در شب گذشته کرد، یعنی زیر سوال بردن ۲۶ سال تلاش دولت های گذشته نقطه اصلی مباحثه میان افراد مختلف است. خارج از هواداری از میرحسین معتقدم احمدی نژاد با این کار تیر خلاص خود را زد. یک خودزنی سیاسی که در نظر اول به نفع احمدی نژاد در نگاه عامه است. به نظرم احمدی نژاد می پنداشت با این کار چه در صورتی که در انتخابات برنده بود چه بازنده، برنده کل ماجرا بود. در صورت برنده بودن حمایت مردم از این سخنانش را بر سر مخالفان خواهد کوبید و در صورت بازنده بودن مظلوم نمایی و اشاره به اینکه صاحبان قدرت نگذاشتند وی به ریاست جمهوری دست یازد. احمدی نژاد می پندارد که در هر صورت می تواند از یکی از این حربه ها به نفع خویش استفاده کند.
اما آقای احمدی نژاد با سخنان امروز رهبری شما در مناظره های بعدی سه کار بیشتر نمی توانی بکنی.
۱/ بر آن ها اصرار کنی. که با این کار در مقابل رهبری قرار خواهی گرفت. چرا که بر خلاف سخنان رهبری، برای اثبات خود در پی نفی اشخاصی غیر از طرف مناظره برآمدی.
۲/ عقب نشینی کنی. که در این صورت مردم از تو هم ناامید خواهند شد.
۳/ صدایش را در نیاوری (عقب نشینی ضمنی).
حتی اگر رأی بیاوری، مردم قضاوت خواهند کرد. که چگونه با بی اخلاقی و توسل به تهدید و زیرپاگذاشتن اخلاق به بعضی ها تهمت زدی اما عرضه و توان برخورد با آنها را نداری. آقای احمدی نژاد ثابت کردی که در این ۴ سال هر کاری که بخواهی می توانی بکنی. طبق همان شعارت “ما می توانیم”.
اما نتوانستی مشت یک نفر از این مافیا را در این ۴ سال باز کنی. همان وزیر خودت، هامانه، هم گفته بود که اساسا مافیایی وجود ندارد. اما شما با اصرار بر وجود چنین چیزی، در آستانه انتخابات، مثال همیشه متوسل به مظلوم نمایی شدی تا عوام الناس از شجاعت تو بگویند و اینکه تو خواستی کار کنی اما اکبر شاه نگذاشت. آقای احمدی نژاد فقط می توانم بگویم برای شما متأسفم.
پ.ن: حواشی مناظره از نگاه من:
با برخی دوستان هم نظرم که میرحسین در صحبت کردن کم آورد. از نظر نفس و عدم تسلط بر کلمات. اما دو نکته رو فراموش نکنیم. زبان مادری میرحسین ترکی است و نه فارسی و به گاه هیجان چنین افرادی از عهده تلفظ خوب کلمات بر نمی آیند. و دوم سن میرحسین. ۶۸ ساله. با همه هیجان ناشی از این مناظره.
از میرحسین ممنونم به خاطر رعایت اخلاقش. او نشان داد که مرد های و هوی و غوغاسالاری نیست. او نام کسی را نبرد. کسی را تخریب نکرد. تنها به حمایت دولت از کردان اشاره کرد. فقط یکبار، تنها یکبار می توانست به حمایت امام (ره) از خودش اشاره کند و با این کار احمدی نژاد را در مقابل نظارم قرار دهد. اما میرحسین خودش بود. عزت نفس او باعث شده بود از شخصیت امام، صبر و پایداری مردم در دوران جنگ و خیلی خوبی های دیگر، در جهت منافع شخصی خویش استفاده نکند. و تنها ارائه دهنده نقطه نظرات خویش، نقدها و برنامه های خویش باشد. من به رأی به میرحسین افتخار می کنم.
پ.ن۲: یک نکته:
کاملا به این نتیجه رسیدم که ما یک کشور جهان سومی هستیم. چرا که به جای آنکه نامزدهای ما بر سر اصول اجرایی بحث کنند، بر سر کلیات حاکمیت بحث می کنند. به جای برنامه های اقتصادی، بر جهت گیری های سیاسی ابرام می کنند. ما تا پیشرفته شدن، فاصله زیادی داریم.

چراغ صبحدم

نویسنده آسمان در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸

برای دو تن، برای کسانی چون خواهرم و مادرم که این روزها جفا دیدند، قفا شنیدند و …

مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی

قلم بر بی‌دلان گفتی نخواهم راند و هم راندی
جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی

بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی

چه لطفست این که فرمودی مگر سبق اللسان بودت
چه حرفست این که آوردی مگر سهوالقلم کردی

عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم
گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی

غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل
پس از چندین تحمل‌ها که زیر بار غم کردی

شب غم‌های سعدی را مگر هنگام روز آمد
که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی

کار و فشار

نویسنده آسمان در خرداد ۵م, ۱۳۸۸

وقتی کارای شرکت زیاد میشه، هیچ کاری نمیشه کرد. خصوصا اینکه هی بهت بگن، پس تو چه غلطی داری می کنی که فلان کار این قدر طول می کشه. و تو با اینکه تا آخر وقت می مونی تا کار به سر و سامون برسه و مبادا شرکت محترمی که توش کار می کنی جلوی مشتری اش ضایع بشه. بعد می شنوی که چرا فلان کار این قدر طول کشید.

خیلی احساس بدی بهت دست می ده. اینکه ارزش کارت و ارزش وقت گذاشتنت رو درک نمی کنند. حداقل نشون می دن که درک نمی کنند.

بعضی  مدیران اعتقاد دارند که کارمند و کارگر رو باید در پس زمینه پشتیبانی کرد. یعنی لازم نیست که از کار اون به صورت مستقیم قدردانی بشه، بلکه همین که حقوقش مناسب باشه یا مزایاش کافی باشه انگیزه لازم در کارمند رو ایجاد می کنه.

نمی دونم این چه تفکریه. اما به نظر من قدردانی های شفاهی و کتبی به صورت مستقیم از مدیر مستقیم و مدیران بالایی تأثیر بیشتری در احساس رضایت شغلی یک کارمند یا کارگر داره. طوری که با شعفی که از این احساس رضایت به کارمند دست می ده اون سعی می کنه که در کارش مسئولیت پذیری و خلاقیت بیشتری داشته باشه و این قدردانی رو حفظ کنه.

از طرفی برخی مدیران هم فکر می کنند باید تا حد امکان سر کارمند کار بریزند و دائم از اون بخوان که کار رو پیش ببره. این ترفند هم به نظر من بالابردن کارایی ترفند مناسبی نیست. چون اگرچه ترس و اضطرار در بازه های زمانی کوتاه مدت باعث می شه که شخص تمام توانش رو برای عبور از بحران جمع کنه و در مواردی منجر به ابداعات فوق العاده میشه (هنر شخص در مدیریت بحران در این مواقع به چشم می آد) اما کلا راهکار مناسبی برای افزایش کارایی فرد در بلند مدت نیست. فرد در این حالت خود را تحت فشار دائمی می بینه و بحران های ساختگی موجب فرسایش نیرو و خلاقیت فرد می شود.

نهایتا اینکه مدیران با تکیه بر جایگاه و تجربه خویش می پندارند که همیشه حرف درست را آنان می زنند و چندان حاضر نیستند که حرف زیردستان را به عنوان مشکلاتی که بر سر راه پیاده سازی تئوری های ایشان هست بپذیرند. اغلب ایشان در چنین مواقعی می گویند من فلان قدر تجربه دارم. من این کار رو قبلا انجام داده ام یا گفته های مشابه این و گاه حتی حاضر به شنیدن سخنان کارمندان برای رد قضیه هم نیستند. به این ترتیب قوه خلاقه و نفس پویای شخص رو تبدیل به مغزی روتین و بله چشم گو می کنند. سرمایه ای را از بین می برند که گاه بازگشت آن بسیار سخت است.

در کل مدیریت نیروی انسانی کار خیلی پیچیده ای هست. این هایی که خوندین، تازه اگر تا اینجاش رو کاملا خونده باشین همش نتیجه استنباطات و تجربه های من تو محیط کاره. مشکلاتی که پیش می آد و ناراحتم می کنه. مشکلاتی که الان از ناراحتی هم گذشته و بیشتر داره توانم رو می گیره. هنوز نمی دونم چه واکنشی نشون بدم. حداقل می دونم که باید سعی کنم اگر یه روز خودم این کاره شدم، این اشتباهات رو نکنم. چه بچه خوبی ام من D:


کپی رایت من و آسمان. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ