دل و دماغ هیچ کاری ندارم. ۱۰ روز از انتخابات می گذرد. هر روز بهت بیشتر می شود. در دلم هزار حرف ناگفته دارم. اما هیچ کدام به زبان نمی آید.
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
پرده اول: ساعت ۱۰ هست. یکی از بچه ها برای هواخوری به سمت پنجره می رود. ناگاه می گوید: “اوه، اوه، چه خبره؟” و ما به سوی پنجره. اینجا از طبقه پنجم پل کالج کاملا دیده می شود. ماشینهای یگان ویژه. نیسان هایی پر از آدم. در حال تردد و گشت زنی. دلم به شور می افتد. یعنی امروز چه خبر خواهد بود. هموطن علیه هموطن؟؟
ترس دیوانه ام می کند. به هر کس می توانم زنگ می زنم. سعی می کنم کمی بزرگ نمایی کنم. با خود می اندیشم که واقعا این گونه اعتراض آن هم امروز، راه به جایی نخواهد برد. می گویم امروز را نروید. اگر پیش از این پلیس به تماشای مردم می پرداخت، امروز شمشیر از رو بسته است. البته فقط پلیس نیست. کاش فقط پلیس بود.
پرده دوم: می گویند ۲ تعطیل کنید و به خانه بروید. تمام مرخصی های یکی دو ماهم بر سر این قضیه رفته. کاش حداقل محل کارمان جای امنی بود. خب نیست. در قلب شهر. نزدیک به پلی تکنیک و تهران. به “تو” زنگ می زنم. “تو” نیز مرا می خواند. و من که از آشوب در دل نمی توانم کار کنم، ترجیح می دهم تعطیل کنم.
پرده سوم: نمی توان حتی به رخشان نگاه کرد. انگار منتظر طعمه هستند. اگر نگاهی از سر کینه بیندازی ضربتی سنگین بر سرت فرود خواهد آمد. زیر پل کالج تماما قرق است. پارک دانشجو. چهار راه ولی عصر…
از کنار مردم رد می شوم. یکی می گوید “نگران پسرم هستم”. یکی می گوید “مامان، بابا چرا جواب نمی دهد”. هولی در دل مردم افتاده است. سوار بر اتوبوس، ولی عصر را می پیمایم. مقابل پلی تکنیک، چهارراه طالقانی، میدان ولی عصر، میدان ونک. خدایا ا مروز چه خبر است. در دلم آشوب است.
پرده چهارم: تمام خیابانهای منتهی به آزادی بسته است. می خواهم به کرج بروم. راهی جز همت باقی نمی ماند. از آن سو می رویم. به کرج می رسیم. سکوت است و سکوت. خدایا فاصله این دوشهر اندکی بیش از نیم ساعت است. اما در آنجا هیچ خبری نیست. به خانه قوم و خویشم می روم. سخن می گویم. فقط مشاهدات. ناگاه بر می آشوبد که “هیچ چیز مانند امنیت نیست. اینان امنیت ما را گرفته اند. بگذار بکشند. باید بکشند. اینان به دنبال انقلاب مخملی اند. در دانشگاه ها، مغز دانشجویان رو می شویند و برایشان از ینگه دنیا می گویند.” سلاحی ندارم جز اشک. چگونه اخبار مسموم صدا و سیما را در نیم ساعت از ذهنش خارج کنم. چگونه بگویم عزیز من همه چیز همانی نیست که از این جعبه جادویی به گوش شما می رسانند. چگونه بگویم آنکه می زند، حق ندارد بزند. نهایت باید دستگیر کند. محکوم کند. بعد بزند. بعد بکشد. چگونه بگویم که ۴ راهپیمایی توسط اینان شکل گرفت و تنها چیزی که در آن نبود آشوب و اغتشاش بود. باور نمی کند. دلم آشوب است و آنک چشمم نیز پر اشک.
پرده پنجم: به تهران می آیم. از شیخ فضل الله به ستارخان. در ورودی نیروی انتظامی ایستاده است. مهم نیست. هر چه نزدیکتر می شوم، بوی دود بیشتر می شود. ایستگاه پلیس سر حبیب اللهی کاملا سوخته. در خیابان زیگزاگ رانندگی می کنم. گله به گله آتش و دود. دسته ای سرتاپا مسلح. از ترس حتی نمی توانم نگاه کنم. به خانه نزدیک می شوم. الله اکبر شهر را می لرزاند.
پرده ششم: به شرکت می آیم. همه سالمند. علی رغم اخطارها، یک نفر دیر رفت. نتیجه کتک خوردن در چهارراه ولی عصر بوده و استنشاق گاز اشک آور و حالت تهوع شبانه. یکی از کتک خوردن مسافرها در ایستگاه مترو می گوید. یکی از آتش گرفتن مساجد. یکی می گوید دیروز شبه نظامیان به درون شرکت آمده اند و آب طلب کرده اند. همه دلمرده. همه افسرده. همه خشمگین.
پرده هفتم: با خود می اندیشم، بهتر از این نمی شد. به بهترین شکل انجام شد. رعب و وحشت در دل مردم افتاد. مردم از معترضین ترسیدند. معترضین از اعتراض ترسیدند. مردم ناامنی را تجربه کردند. ناامنی را به پای آن عزیز نازنین گذاشتند. از او عصبانی اند. مردم هفته پیش عصبانی نبودند. یا حداقل این چنین عصبانی نبودند. اما اینک امنبت جان و مالشان را در خطر می بینند. معترضین مجبورند به اعتراض خود پایان دهند. چرا که خواه ناخواه از این پس اعتراض مساوی است با اغتشاش. گرچه اعتراض این چنینی را در دراز مدت تأیید نمی کنم. اما کشیدن تصویری این چنین ناخوشایند از یک معترض در ذهن مردم، بخدا رادمردی نیست.حتما با خود می گویید که چگونه در این وضعیت از رادمری حرف می زنم. خواستم فقط یک گزارش دهنده باشم. با حداقل هواداری.
اینک ماییم و اعتراضی که به هیچ جایی نرسید و گسیختگی نیروها و دل های پژمرده با ملتی که به جای پشتیبانی، نه پشتیبانی نه، فقط نظاره، فحش و تهمت نثارمان می کنند.
دیدگاه های اخیر