خورشید نورش را از چشمان من میگیرد. من که خوابم خورشید نیز پشت کوهها خوابیده است. من خستهام. خورشید هم خسته است. خورشید در دلش میگوید کاش امشب بیشتر بخوابد. من نجوای خورشید با خودش را نمیشنوم. اما من خستهام. پس بیشتر میخوابم. میخوابم و میخوابم و میخوابم. همه جا تاریک است و تنها نسیم خنک است که وقتی من خوابم به خود جرأت بیدار بودن میدهد. همه دنیا خواب است.
خستگی کم کمک از تنم بیرون میرود. وقت رفتن بوسهای به کف پایم میزند. همانجایی که دوباره از آن میروید. بوسهی خستگی در تنم شوری میاندازد و حال چشمان من از آن شور باز شده است. خورشید از پشت کوهها تکانی به خود میدهد. سینه آسمان سیاه شب شکافته میشود. اینک هنگامه فجر است. من بیدارم. طلوع خورشید را مینگرم. با نسیم سحر سخن میگویم. بیاینکه در دلم لکه کوچکی از اضطراب باشد.
چه میشد داستانم واقعیت داشت. آن وقت من هیچوقت از خورشید عقب نبودم.
سال ۸۹ و ۹۰ پشت سر هم خبر تولد میاومد. یکی بعد از دیگری، دور و بریهای ما بچهدار میشدند. از همکارامون گرفته تا همسادههامون. ۲ تا باران، یه مانیا، یه آوینا، یه مصطفی، یه امیرحسین. این وسط یه دختر کوچولو هم هست به اسم یسنا.
یسنا این روزا ۱۰ ماهه است. داره دندون درمیآره. اما مادرش سخت نگرانشه. من مطمئنم که مادرش نگران خودش نیست که برای خلاص شدن از چنگال سرطان، باید چه دردی رو تحمل کنه. مطمئنم که بیشتر از هر چیزی، حتی بیشتر از هزینههای درمانش که به شوهر تحمیل میشه، نگران یسنا کوچولو است.
امروز در مسیر وبگردی رسیدم به موسسه “بهنام دهشپور”. از اتفاق همین روزا، یه جشنواره خیریه هم داره. بهانهای شد تا اینجا ازش بنویسم. یه جشنواره غذاست. شاید از من و شما نه چندان وقتی بگیره نه چندان هزینهای. اما همین کمکهایی که اینجا جمع میشه برای امثال مادر یسنا، نقطه اتکا و امیدی هست.
صبح زود توی استخر، با ۲ نفر و نصفی آدم، بنا به درخواست یکی از دوستان برای پخش موزیک، مسئول باشگاه، ترانه «خوشگلا باید برقصن» رو پخش میکنه.
لبخند بزن و به دوربین نگاه کن
ملاحت و متانت چهرهاش این قدر بود که در نگاه اول به سلیقهات احسنت بگویم.
چه زود چهرههامان زبان یکدیگر را فهمیدند. چقدر این آشنایی جدید، دیرین به نظر میرسید.
خوشحالیای از جنس همان متانت در زیر پوستم میدود
گوگل داره هر روز بزرگ و بزرگتر میشه. یکی یکی شرکتها رو داره قورت میده. در آخرین اقدام گوگل درایو رو عرضه کرده. عرضهای که عرصه رو بر شرکتهایی مثل دراپ باکس تنگ میکنه.
و از نشانههای سرمایهداری مدرن، انحصاری شدن خدمات و تولیدات است و در آن عواقب خطرناکی است برای همه. چه آنها که میاندیشند، چه آنها که نمیاندیشند.
اصلا یه چیزی که بهش تا الان فکر نکردم اینه که من در ۲۶ سالگی تصمیم گرفتم وبلاگ رو مدام بروز کنم. حتی اگه مطلب در خور نوشتنی وجود نداشته باشه. بس که سختگیری کردم باعث شده که کم بنویسم.
اینجا دوباره به روزنگار تبدیل میشه. چه خوب
برای یکی از صمیمیترینها، ماجرا رو گفتم.
کلی خندید…
گفت زندگی شما با سریالهای تلویزیون هیچ فرقی نداره.
فکری به ذهنم زد. اگه همین الان یعنی در ۲۶ سالگی تصمیم بگیرم که برم کارگردانی بخونم حتما اولین چیزی که میسازم قصه زندگی خودمه. خودم هم نقش خودم رو بازی میکنم. فقط مشکلش اینه که خیلی کلیشهای میشه و من در اولین تجربه ناموفق ظاهر میشم و بعد بیخیال ادامه کار کارگردانی میشم و سرخورده از این شغل فقط ۴ ۵ سال از عمرم رو هدر دادم و کلی سرمایه رو.
همین میشه که من به کارگردانی به عنوان نقطه شروعی در ۲۶ سالگی فکر نکنم.
وقتی لپتاپ پدر همسر گرامی رو باز میکنم و میبینم home page اش اینجاست، حق بدین به خودسانسوری دچار بشم.
محافظهکار میشوم :D
به کارهای این چنینی در حاشیه کار فعلیام فکر میکنم.
فعلا اولین قدم روز یکشنبه خانه کودکان بیکتاب خاک سفید.
میآم گزارش میدم حتما…