ده‌سالگی

امروز دقیقا ده سال گذشت از روزی که جوانک لاغر یک‌لاقبای خجالتی، طولانی‌ترین و پر‌استرس‌ترین مسیر زندگی‌اش را از جلوی دانشکده کامپیوتر تا جلوی دانشکده عمران طی کند تا روی نیمکتی زیر درخت بید، در کنار مهم‌ترین آدم زندگی‌اش بنشیند و جمله‌اش را این‌چنین آغاز کند : «در مورد رابطه من و شما … » و تا انتهای آن جمله‌های کوتاه ولی طولانی هیچ‌کدامشان به‌خاطر نیاورند که چه گفته‌شد و چه شنیده شد ….

آن روز هیچ نداشتند غیر از یکدیگر، و امروز یک خانواده کامل و شادند. و یک دهه از عمرشان را در کنار هم بوده‌اند و با هم خندیده‌اند و گریسته‌اند و تازه اول راه جوانی‌ و سرخوشی‌ «من» و «تو» است با دو بچه خوب و شاداب.

تا باد چنین بادا !

 

صدای قلم دزفولی

در بیست و هفت سالگی، حس پسربچه‌‌ی کلاس چهارم ابتدایی را دارم که بعد از مدرسه، از استادمعین تا خیابان سمیه را با اتوبوس‌های آزادی-انقلاب و بعد انقلاب-میدان سپاه در آن شلوغی می‌کوبید و می‌رفت تا سرمشق جدید بگیرد…. خوش‌حالم که هنوز بوی مرکب دیوانه‌ام می‌کند.

إنّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادْ (۲)

بحث در مورد نقص پرونده و صلاحیت دادگاه ادامه یافت. سرانجام دادگاه به شور رفت و پس از ساعاتی آمدند و قرار صلاحیت و عدم نقص پرونده را اعلام کردند و گفتند از جلسه‌ی آینده دادگاه وارد در ماهیت پرنده می‌شود ولی ما در فاصله تا جلسه‌ی بعدی نامه‌ای تنظیم و اشاره کردیم که به‌رغم آن همه دلایل و مستندات قانونی که وکلایمان ابراز داشتند معذلک حال که دادگاه بی‌اعتنا به آن دلایل قرار صلاحیت خود را و عدم نقص پرونده را صادر می‌کند معلوم می‌شود که رأی محکومیت ما از قبل صادر شده و دفاعیات ماهوی ما اثری ندارد لذا ما از دفاع در ماهیت دعوا خودداری و اعتصاب دفاع می‌نماییم.

اعضای این دادگاه عبارت بودند از:
سرتیپ احمد زمانی رئیس، سرهنگ رحیمی و سرهنگ باقری، دو عضو دادگاه.

در این میان اتفاق جالب توجّهی رخ داد. روزی که آقای مهندس بازرگان که متّهم ردیف اول بودند برای قرائت بیانیه‌ی اعتصاب به پای تریبون رفتند، به علت فوت یکی از نزدیکان رئیس دادگاه، جلسه‌ی دادگاه تشکیل نشد ولی یک نسخه از اعلامیه به دست دوستان ما داده‌شد و آن‌ها هم آن را تکثیر و در بیرون زندان توزیع کردند. جلسه‌ی بعدی دادگاه دو روز بعد تشکیل شد و مهندس بازرگان در پشت تریبون بیانیه‌ی مزبور را قرائت کرد. بعد از اتمام بیانیه رپیس دادگاه گفت: امروز در خیابان فردی این اعلامیه‌ی شما را به دست من داد و از این‌جا معلوم می‌شود که شما با بیرون از زندان ارتباط دارید و لذا دفاعیاتی را که در بازپرسی از خود کرده‌اید و گفته‌اید که اعلامیه‌هایی که از جمله اسناد و مدارک اتّهام شماست در غیاب شما و بدون اطّلاع شما منتشر شده‌است و به شما مربوط نیست، صحیح نمی‌باشد. با شنیدن این سخنان مهندس بازرگان خود را باخت، چرا که فکر می‌کرد افتضاح بدی شده و جدای از عواقب آن آبروریزی شده‌بود.

در این میان سرهنگ علمیه (از وکلای مرحوم دکتر سحابی) اجازه خواست و گفت تیمسار ما حرف داریم. سپس گفت: به موجب مواد ۳۴ و ۳۵ قانون دادرسی ارتش اگر یکی از دادرسان، خواه رئیس دادگاه یا سایرین در طول مدت محاکمه قبل از پایان محاکمه و آخرین دفاع متهم و رفتن به اتاق شور، جمله‌ای به نفع یا ضرر متهم ابراز کنند، این دادرس خودبه‌خود فاقد صلاحیت گردیده و از ادامه‌ی دادرسی معزول است و صرفاً با اعلام وکیل مدافع جریان دادرسی خاتمه پیدا می‌کند و چون شما -تیمسار زمانی- در این‌جا اظهار نظر کردید، شما فاقد صلاحیت هستید و این موضوع در جلسات بعد هم ادامه پیدا کرد و وکلای دیگر هم در این رابطه صحبت کردند. این برخورد وکلای مدافع جدای از اصل قضیه برای من و سایرین بسیار جالب بود. چرا که در میان ارتشی که همیشه به استعماری بودن معروف بود، مشاهده می‌کردیم که شخصیت‌های ملی و باسواد و خوبی هم در آن وجود دارند گرچه نسبت آن‌ها اندک است. همین سرهنگ رحیمی، سرهنگ علمیه، سرهنگ نجاتی، سرهنگ پگاهی، سرتیپ مسعودی، سرتیپ احمد بهارمست و سرهنگ شریف‌زاده از جمله کسانی بود که در سال‌های قبل و بعد از کودتای ۲۸ مرداد جزو طرف‌داران شاه بودند ولی تا این حد متحول شده‌بودند که علناً به شخص شاه حمله می‌کردند. بعد از انقلاب هم ما چهره‌های برجسته و صدیقی را در میان ارتشیان کشف کردیم که از جمله آن‌ها شهید تیمسار فلاحی، تیمسار ظهیرنژاد و سرهنگ فکوری را می‌توان نام برد.

به هر صورت پس از ۲۰ جلسه، دادگاه بدوی پایان یافت و همه‌ی ما محکوم شدیم.در جلسه‌ای که قرار بود رأی قرائت شود، همه‌ی حضّار اعم از رئیس دادگاه و دادرسان و متهمین و غیره ایستاده‌بودند، پس از قرائت حکم دادگاه، هنگامی که رئیس دادگاه و دادستان و دادرسان خواستند دادگاه را ترک کنند آقای طالقانی ناگهان گفتند که تیمسار من یک حرفی داشتم. آقای طالقانی از ابتدای شروع دادگاه تا پایان آن یک کلمه حرف نزده‌بودند. هرچه هم رئیس دادگاه از ایشان می‌پرسید، وکیل ایشان پاسخ می‌داد. بعد از این که آقای طالقانی اجازه‌ی صحبت خواست، رئیس دادگاه گفت بفرمایید. آقای طالقانی نیز شروع کرد به تلاوت سوره‌ی والفجر. از ابتدای سوره آیات را خواندند تا رسیدند به آیه‌ی «إنّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادْ» و با دست به عکس شاه و افسران مزبور اشاره کرده و چند دفعه آن را تکرار کردند.

این حرکت آقای طالقانی تأثیر زیادی در میان جمعیت داشت. به هر روی به موجب رأی دادگاه بدوی آقای طالقانی و مهندس بازرگان به ده سال، و بقیه به ۶، ۴ و ۱ سال زندان محکوم شدیم. من هم به ۴ سال زندان محکوم شدم.

إنّ رَبَّکَ لَبِالمِرصَاد (۱)

جلسه‌ی اول دادگاه با حضور خانواده‌های ما برگزار شد. علاوه بر آن عده‌ای از دوستان ما و خبرنگاران هم در دادگاه شرکت داشتند و دادگاه علنی بود. در جلسه‌ی اول، ما را به ترتیب صدا می‌کردند و در پشت تریبون درباره‌ی اسم و سن و غیره سؤال می‌کردند و بعد می‌پرسیدند تحصیلات داری؟ نوبت به مهندس بازرگان که رسید از ایشان پرسید تحصیلات داری؟ مهندس بازرگان همان‌طور که سرش پایین را پایین نگه‌داشته‌بود گفت: یک مختصری. این جواب با توجه به این‌که مهندس بازرگان استاد دانشگاه بود موجب خنده‌ی حاضرین شد.

با شروع محاکمه، وکلای مدافع پیش از ورود به اصل اتهام، در خصوص نقص پرونده و صلاحیت دادگاه صحبت کردند. درباره‌ی نقص پرونده صحبت وکلای مدافع این بود که در پرونده‌ی موکلین ما همه‌جا نام علی‌رضا دستغیب و ناصر احمدی دیده‌می‌شود ولی آن‌ها دستگیر نشده‌اند و تحقیقاتی از آنان صورت نگرفته‌است و بنا بر این پرونده ناقص است. آن‌ها نیز باید در دادگاه حضور پیدا کنند. دستغیب و احمدی همان دو نفر مأمور ساواک بودند که از طریق عدالت‌منش به درون نهضت نفوذ کرده‌بودند.

ایراد دیگر به صلاحیت دادگاه بود که از دو زاویه مطرح شد. وکلای ما چنین مطرح می‌کردند که موکلین ما متهمند به این که تشکیل حزبی داده‌اند که مرام و رویه‌ی آن ضدیت با سلطنت مشروطه است و نهایت محکومیت آن‌ها سه تا ده سال است. اتهام دیگر توهین به مقام سلطنت است که جزای آن هم  یک تا سه سال است. و لذا در صورت محکومیت، به ده سال زندان محکوم خواهند شد. بنا بر این این‌ها متهم سیاسی هستند و وقتی این‌چنین است طبق قانون اساسی بایستی با حضور هیئت منصفه محاکمه شوند و چون در این دادگاه هیئت منصفه وجود ندارد، پس دادگاه صلاحیت ندارد. از سوی دیگر چون این پرونده در دادرسی ارتش بررسی می‌شود طبق مقررات قانون دادرسی ارتش بایستی بالاترین مقام فرماندهی آن منطقه دستور تعقیب داده باشد و چون در منطقه‌ی تهران بالاترین مقام فرماندهی شخص اعلیحضرت است باید دستور ایشان در پرونده باشد و چون این دستور وجود ندارد پس دادگاه صلاحیت ندارد. سومین دلیل آن‌که دادگاه یک آیت الله را محاکمه می‌کند و بر طبق قانون اساسی محاکمه‌ی علما و روحانیونباید با نظر مراجع دینی و حضور نمایندگان آن‌ها انجام پذیرد. و چون این امر نیز انجام نشده‌است، بنابراین دادگاه صلاحیت ندارد. سرهنگ رحیمی (یکی از وکلای مرحوم طالقانی و مرحوم بازرگان) در دفاعیات خود فراتر از سایرین رفت و گفت: شاه در بویین‌زهرا یک صحبت انقلابی کرد و گفته‌بود که نمایندگان مجالس شورای ملی گذشته، نماینده‌ی ارباب‌ها و فئودال‌ها بوده‌اند و چون مجلسی که وکلایش نماینده‌ی ارباب و فئودال باشد قانونی نیست بنابراین قوانینی که تصویب کرده و از جمله قانون امنیت داخلی کشور هم رسمیت ندارد و قانون دادرسی ارتش هم این‌چنین است و لهذا شما هم بیخود این‌جا هستید. صحبت‌های سرهنگ رحیمی دهان همه را باز کرد و از آن پس هم ما و هم وکلای ما حالت تهاجمی به خود گرفتیم و چه دادگاه بدوی و چه دادگاه تجدید نظر که در مجموع ۷ ماه به طول انجامید و بیش از ۸۰ جلسه تشکیل شد به محل محاکمه‌ی رئیس دادگاه و دولت و رژیم و ساواک تبدیل شد.

جلسه‌ی اول دادگاه در سالنی نسبتا بزرگ تشکیل شد و صرف نظر از متهمان و وکلای آن‌ها و خانواده‌های درجه ۱ و ۲، تعداد زیادی از دوستان و افراد سیاسی و شخصیت‌های روحانی و غیر روحانی و نیز خبرنگاران متعددی در دادگاه حضور داشتند. ولی پس از گذشتن جلسه‌ی اول و مشاهده‌ی مواضع وکلا به‌خصوص سرهنگ رحیمی، مصلحت ندیدند که جلسات دادگاه در سالنی بزرگ و تماشاچیان زیاد و خبرنگاران ادامه یابد. لذا جلسه‌ی دوم را به اتاق کوچکی در داخل پادگان عشرت‌آباد منتقل کردند که فقط حایی برای افراد درجه اول خانواده داشت. این کار مورد اعتراض وکلا و متهمین قرار گرفت. حرف ما این بود که این یک دادرسی تاریخی و سرنوشت‌ساز از نظر ملت ایران است. ما در نزد خانواده‌های خودمان که متهم نیستیم، این دیگران هستند که باید مستقیماً یا از طریق رسانه‌ها در این محاکمه حضور یابند و از طریق رسانه‌ها با خبر شوند. با همه اعتراضات مکرر و متوالی ما، از دو جلسه‌ی بعدی محل دادگاه را به محل باشگاه درجه‌داران پادگان که نسبتاً بزرگ‌تر بود و یک سالن بزرگ هم برای ملاقات با خانواده و دوستان وجود داشت منتقل کردند. در این محل غیر از افراد خانواده در حدود ۳۰ نفر هم از افراد و دوستان که در جلوی درب پادگان جمع می‌شدند، به‌طور نوبتی به جلسه دادگاه راه می‌دادند، از خبرنگاران هم به‌جز دوربین به‌دستان ساواک کسی حضور نداشت.

لذا اعتراضات ما ادامه یافت. من پیشنهاد کردم که مطالب ما در روزنامه‌ها منعکس شود. گفتند اگر روزنامه‌ها نخواهند ما نمی‌توانیم آن‌ها را مجبور کنیم. گفتیم ما حاضریم گزارش جلسات را به‌صورت آگهی با هزینه‌ی خودمان به روزنامه بفرستیم. این هم مقبول نیفتاد.

.

پی‌نوشت ۱: آن‌چه خواندید بخشی از کتاب خاطرات مرحوم مهندس سحابی «نیم قرن خاطره و تجربه» مر بوط به دادگاه سران نهضت آزادی در سال ۴۲ بود.

پی‌نوشت۲: حتماً نیاز به توضیح نیست که تأکیدها از من است و از آن واضح‌تر این است که چه‌چیزی از این بخش‌ها برایم جالب بوده‌است …

پی‌نوشت۳: این نوشته، یک شماره ۲ ای هم دارد که ان‌شاءالله فردا تایپ خواهم کرد که در آن هم نکات جالب و تکان‌دهنده‌ای هست (و از جمله، علّت نام‌گذاری این نوشته).

پی‌نوشت ۴: تصویر اولین جلسه‌ی (بی)دادگاه را از روزنامه‌ی اطلاعات ۱ آبان ۴۲ برداشته‌ام. ظاهراً دو ردیف اوّل متهمان و وکلایشان و مابقی سالن تماشاگران هستند.

.

جوان نحیف که در گوشه ای از اتاقی، در جایی -که نمی‌دانست کجا-  از ترس چمباتمه زده‌بود، با وضویی که از نماز ظهر و عصر لب‌طلایی‌اش داشت، به قبله‌ای -که نمی دانست کدام سمت-  در زمانی -که نمی‌دانست کی- به‌ نمازی که فکر می‌کرد آخرین نمازش است، ایستاده‌بود.

دو سال پیش در چنین ساعاتی -که نمی‌دانست کی و کجا و چرا-

آیین مدارا

مدت‌ها بود می‌خواستم این مطلب را بنویسم که شاید از روی وسواس این‌که چه جور از آب در بیاید، مدام در ذهنم بالا و پایین می‌کردم‌ش و نوشتنش به تأخیر می‌افتاد. معمولاً نوشته‌هایی که نوشتن‌شان به تأخیر می‌افتد آخر سر بدتر از آنی می‌شود که می‌خواستم که امیدوارم این نوشته این‌طور نشود.

شاید فکر درباره‌ی این موضوع، اگرچه که چیز جدیدی نیست و شاید از دو سال پیش کم و بیش به آن فکر می‌کنم، اما حدود چهل روز پیش به‌طور جدی ذهنم را درگیر کرد. آن وقتی که پس از فوت […] مرحوم هدی صابر، دوستی در جایی نوشته‌بود که انگار رفتن سه نماد مدارا -منظورش عزت الله و هاله سحابی و هدی صابر بود- را باید به‌عنوان مرگ مدارا در روزگار ما دانست. و این تحلیل بسیار دردناک بود، مضاف بر این‌که در ماه‌های اخیر، کوچکترین نداهای مدارا و مصالحه هم از دو طرف به شدت مورد حمله قرار گرفت و دست یاری و همراهی‌ای به‌سوی آن دراز نشد و این-و چیزهای دیگری- متأسفانه مرگ مدارا را تا حدی تأیید می‌کند.

قصد این نوشته این نیست که مسئولیت اتفاقات سیاسی دو سال گذشته را بین جریان‌ها و افراد سطح بالای‌شان تقسیم کند. تجربه‌ی شخصی‌ام به من نشان داده‌است که بحث در مورد بسیاری از مسائلی که در این دو سال -که به اندازه‌ی چندین سال، کش‌دار بودند- اتفاق افتادند، در هیچ‌کدام از طرفین بحث تأثیر چندانی نمی‌گذارد چرا که دو طرف کم و بیش خود را در موضع حق می‌بینند و موضع طرف مقابل را کم و بیش باطل. و تا وقتی این مرزبندی سیاه و سفیدی وجود دارد، خودبه‌خود اشاره به اشتباه فردی در طیفی که به آن تعلق داریم، به جای آن که طرف‌داری از موضع حق و انصاف  تلقی شود، تضعیف جبهه‌ی خودی‌ها به‌حساب می‌آید. و تا وقتی این مرزبندی وجود دارد کوچک‌ترین فکری از یک طرف برای میل به موقعیتی که در آن دو طرف کمی با هم کنار بیایند به‌شدت طرد می‌شود چرا که از یک طرف سازش با باطل تلقی و معرفی می‌شود و از طرف دیگر تلاش برای بازگشت به قدرت نام می‌گیرد.

به نظرم، جریانی وجود دارد که میل‌اش و منافع‌اش در این است که این مرزبندی سیاه و سفید ، حق و باطل وجود داشته باشد و مدام پررنگ نگاه داشته شود تا در غیاب افراد اصیل و کارای دو طرف ماجرا، میدان‌دار همه‌ی امور باشد و صد البته خود ما هم قابلیت این را داریم که از این مرزبندی نگهبانی کنیم -که می‌کنیم- که توفیقی هم که این جریان داشته‌، در گرو استفاده از این خصوصیت ما بوده‌است.

قصدم از نوشتن این نوشته این بود که فکر کنیم و ببینیم چه‌طور می‌توانیم این مرزبندی را کم‌رنگ کنیم. مرزبندی‌ای که خود را به شکل‌های مختلفی نشان داده : فتنه‌گر-ساندیس‌خور ، یزید-امام حسین ، موسی-فرعون و … البته این به این معنی نیست که یک طرف ماجرا با فشار طرف «قدرتمندتر»  از مواضعش عقب بنشیند (چیزی که به‌حق آن را «وحدت دستوری» نام نهاده‌اند) . البته شاید دوستان نظرشان بر این باشد که این مرزبندی باید وجود داشته‌باشد یا دوستان دیگری سعی در از بین بردن این مرزبندی را «تلاش‌های بیهوده» بدانند.

شاید مسئولیت برون‌رفت از شرایط کنونی -به دلیل تمرکز قدرت و ساختارهای تصمیم‌گیری- با حکومت باشد -همان‌گونه که مسئولیت به‌وجود آمدن این اوضاع نیز- و در این راه تعامل منتقدین با حکومت مفید باشد – همان‌گونه که بزرگانی از سر دلسوزی راهکارهایی پیشنهاد داده‌اند که تا کنون شنیده نشده‌است و از اولین پیشنهاد حدود دو سال می‌گذرد- اما ما نیز مسئولیت‌مان این است که با کم‌رنگ کردن این دوقطبی‌ها، زمینه را برای گفت‌وگو در سطوح بالاتر فراهم کنیم.

نکته‌ی دیگر این که اگر ادعای ما این است که با روش‌های غیرخشونت‌آمیز می‌توان به اصلاح دست زد، این عدم خشونت باید در کلام ما نیز نمود داشته‌باشد چرا که شاید ما الآن چیزی بیشتر از کلام، امکانات نداشته‌باشیم و اگر به این راه معتقدیم باید در هر شرایطی آن را پاس بداریم. ما نمی‌توانیم به خودمان ببالیم که برای رسیدن به هدف از رسانه‌های عمومی ، امکانات همگانی، گاز اشک‌آور و باتوم و …  در جهت خشن‌ترکردن اوضاع استفاده نکردیم، چون اساسا چنین امکاناتی در اختیار نداشته‌ایم. ولی گمان می‌کنم در محدوده‌ی امکاناتی که داشته‌ایم -که تقریباً هیچ بوده‌است- هم خوب عمل نکرده‌ایم …

مشتاقانه منتظر دیدن نظرات دوستان هستم. در ضمن از دوستان دیگری هم دعوت کرده‌ام که در این مورد نظرشان را در وبلاگشان بنویسند که اگر قابل بدانند و اجابت کنند لینک‌شان را می‌گدارم تا گفت‌وگویی دنباله‌دار و ان‌شاالله پر برکت پی بگیرد.

به‌روزرسانی: از بین دوستانی که دعوت‌شان کردم (تا امروز ۱۰ مرداد)  تنها محمدمهدی عزیز قابل‌مان دانست و این نوشته را نوشت که خواندنش توصیه می‌شود. دیگر دوستانی هم بودند که ای کاش دست کم قابل یک نظر در همین‌جا می‌دانستند.

بُهت

امیر محمود اسفراینی: من از طُغای دستور می‌گیرم. دستور ایلخان، قتل شیخ خلیفه بدون خون‌ریزی است. وقتی به باشتین می‌روید به ایلخان بگویید امیر محمود دستور را عیناً اجرا خواهد کرد. خیر، بگویید دستور اجرا شد.

-قاضی شارح: هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تولّی، سخت در آغوش گرفته‌اید امیر محمود؟

-امیر محمود اسفراینی: منظور چیست؟

-قاضی شارح: هرچه بازوان خود را تنگ‌تر می‌کنید، آرام‌کردن او دشوارتر است.

– امیر محمود اسفراینی: آری.

-قاضی شارح: خلقی را در نهایت سوگواری چه‌طور؟

[… قاضی شارح قدم زنان از باغ خارج می‌شود …]

*صحنه‌ای از فیلم سربداران.

 

پی‌نوشت ۱ : امروز  (دیروز البته) پیکر مرحوم مهندس سحابی تشییع شد و بازوان تنگ مرگ (یا …)، دخترش را در نهایت تولّی، سخت در آغوش گرفتند تا آرام‌اش کنند …

پی‌نوشت ۲ : برای همیشه باید اصطلاح “باورنکردنی” از فرهنگ‌مان حذف شود …