گودر، خدانگهدار :(

کف مرتب به افتخار متخصصان داخلی!

که بالاخره توانستند گودر را هم ف.ی.ل.ت.ر کنند.

الان خبر داغش به دستم رسید که برخی دوستان نمی توانند وارد گودر شوند.

هنوز آی اس پی خودم به این تکنولوژی مجهز نشده.

چند وقت بود که برایم سوال بود چرا گودر را ف.ی.ل.ت.ر نمی کنند. با یکی از بچه ها که صحبت می کردم دلیلش رو شکل آدرس گودر عنوان کرد. نمی دونم چقدر صحبت های اون دقیق بود. اما خب همچین بی ربط به نظر نمی رسید.

اگر گودر به جای

www.google.com/reader

به صورت

www.reader.google.com

عرضه می شد بی شک تا به حال صد بار ف.ی.ل.ت.ر شده بود. پردازنده مسدودسازی از ابتدای رشته شروع به خواندن می کند و اگر با لیست سیاهش تطابق داشت آن را مسدود می سازد. اگر بنا بود ریدر مسدود شود می بایست گوگل هم مسدود می شد.

اینکه در روزهای اخیر گاه به مدت یکی دوساعت گوگل مسدود شده بود هم شاهدی بر این مدعاست.

به هر حال به نظر می رسد بالاخره به این تکنولوژی دست پیدا کردند. گوارای وجودشان.

اما خب گودر رو فیلتر کنید با Buzz چه می کنید؟

با فیدخوان های دیگر چه می کنید؟

برای بار صدم و هزارم هم بگوییمشان انگار در مخشان فرو نمی رود که این طریقه مملکت داری نیست. با مسدودسازی فقط صورت مسئله پاک می شود. البته از قدیم گفته اند نرود میخ آهنین در سنگ!

پی نوشت: آن ترم های اول دانشکده که در تمرینات مسابقات |ACM شرکت می کردم یادم هست که در حال حل مسئله ای بودم. مسئله حل نمی شد. یکی از مربیان آمد بالای سرم. از چند و چون کارم پرسید. وقتی فهمید به دنبال راه حل کلی هستم خندید و گفت کلا مسئله ات چند حالت دارد؟ گفتم ۵ تا. گفت پس بی خیال راه حل کلی شو و با ۵ تا if کارت را راه بنداز.

حالا من چند روز پیش می خواستم اینجا به برادران متخصص محترم پیشنهاد بدهم که برای گودر یک if بگذارید مسئله حل می شود. که انگار خودشان به ذهن مبارکشان رسیده 😉

سرندیپیتی یا serendipity

یک سایتی رو دنبال می‌کنم که هر روز یک واژه جدید انگلیسی یاد می‌ده. از این دست سایت‌ها کم نیست اما نکته مهمی که در مورد این سایت هست اینه که در کنار آموزش اون لغت ( شامل معنی و تلفظ و کاربرد در جمله) یه نکته ریز در مورد اون لغت هم ذکر می‌کنه. این نکته ریز معمولا به ریشه‌ی اون لغت ربط داره. مثلا می‌گه که اگر گفتی این کلمه با چه کلماتی هم‌خانواده است یا اینکه از چه زمانی به بعد این واژه در انگلیسی مورد استفاده قرار گرفت. یا اینکه این لغت از کدوم زبان به انگلیسی راه پیدا کرده.

منم که عشق زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی. (سر آقای من رو گاهی به درد می‌آرم از بس اظهار فضل می‌کنم که فلان کلمه ریشه‌اش اینه و از فلان کلمه اومده و با فلان کلمه انگلیسی هم‌ریشه است).

حالا هدف از نوشتن این پست لغت خیلی جالبیه این هفته بهش برخورد کردم.

سرندیپیتی یا serendipity

خب شاید تعجب کرده باشین. ( شاید هم نه) خودم هم تا مدت‌ها فکر می‌کردم این اسم یه اسم من در آوردیه و در بهترین حالت اسم یکی از خدایان قدیمی افسانه‌های فرهنگ‌های لاتین یا آنگلوساکسون. اما خب این طور نیست.

اول اینکه این واژه واقعا معنی‌داره و معنی اش هم کسب یک اطلاع یا نعمت در اثر بخت و اقبال و در کنار اون اندکی زیرکی است.

دوم اینکه این واژه ریشه فارسی داره. 😮 ❓

طبق مطلبی که توی این سایت نوشته این واژه از یک افسانه فارسی در مورد سه برادر شاهزاده است. شاهزاده‌های سرزمین سریلانکای فعلی. و اسم سرندیپ هم از نام قدیم این سرزمین اومده. از قرار معلوم پدر این سه شاهزاده که مسلما شاه بوده! دلش می‌خواسته اونا رو خیلی خوب تربیت کنه. بعد از کلی استاد و معلم و کلاس به این نتیجه می‌رسه که بچه‌هاش باید جور دیگه‌ای تجربه کسب کنند. پس اون‌ها رو به بیرون شهر می‌فرسته. این سه پسر سفرهایی داشتند و در سفرهاشون ماجراهای مختلفی رو تجربه می‌کنند.

نکته‌ای که پیوند‌دهنده معنای فعلی این کلمه با این داستانه طریقه اکتشافات اون‌ها در این سفره که نویسنده معتقده بر اساس شانس بوده.

مثل سیب نیوتون یا الکل زکریای رازی.

صدالبته که این طور نبوده اما نگاه اون نویسنده و تأکیدی که در این داستان بر اون داشته باعث شکل‌گیری این واژه میشه.

خلاصه که برام جالب بود که اسم یکی از شخصیت‌های دوست‌داشتنی کارتونی‌مون این ماجرا رو داشته باشه.

اصل داستان از زبان ویکی‌دیا. ظاهرا این داستان در کتاب هشت بهشت امیرخسرو دهلوی روایت شده است.

رمضان ۱ – خرق عادت

می‌دانی؛ سخت است نوشتن. سخت است نوشتن در جایی که زیر ذره‌بین است. می‌ترسی. دچار خودسانسوری می‌شوی. خودت نیستی. صورتک به چهره داری. آنچه را که می‌نمایی یا بخشی از وجود توست یا شاید حتی هیچ بخش از اعتقادات و وجود تو. البته در این باب سخن بسیار است. در این مدت بسیار اندیشیده‌ام در این مورد. سخن بسیار دارم برای گفتن و البته گوش را هم شنوا کرده‌ام برای شنفتن.

منهای این مسئله، مطالب بسیاری بود که در این مدت می‌خواستم بنویسم. یکی از آن‌ها رمضان. مطلبی خواندم در وبلاگ یکی از دوستان عزیزم. دیدم حال و روز بسیاری از ماست. از پس اشتغال به دنیا و مال و مقامش، آن‌چنان وقت خود را پر کرده‌ایم که وقتی سر و کله این ماه زیبا پیدا می‌شود و می‌دانیم که برای برهم زدن می‌آید، به جای اشتیاق آمدن، به دنبال راه فراریم و آنگاه که از سر جبر به بودنش تن در می‌دهیم آرزو می‌کنیم که زودتر بگذرد.

رابطه رمضان و انسان امروزی را نمی‌دانم به چه می‌شود تشبیه کرد. شاید به یک پدر و پسر یا بهتر از آن به یک شخص و نواده‌ای از نسل هفتمش. بگذارید از مسیری دیگر به این نقطه برسیم.

چندی است که به این می‌اندیشم انسان پس از انقلاب صنعتی هر روز از  طبیعت بیشتر فاصله گرفت. اثرات مخربی که بر طبیعت بجا گذاشت بماند. منهای ویرانی‌هایی که هدیه انقلاب صنعتی بود، انسان از طبیعت کنده شد و معنای واقعی تمدن یعنی شهرنشینی آشکار شد. انسان‌ها شهرها را ساختند. شهرها را توسعه دادند. با دیوارهایی محکم و استوار که از باد و باران که سهل است از زلزله نیز دیگر گزند نمی‌بیند. آسیب‌هایی که انسان ممکن است از طبیعت ببیند به مدد تکنولوژی به حداقل رسید. اما در این میان آرام آرام خلق و خوی بشر نیز تغییر یافت. بشر از موجودی با سر و تن و دست و پا به موجودی فقط با سر تبدیل شد یا حداقل دارد می‌شود. موجودی که فقط می‌اندیشد. یا حداقل به این سو و آن سو در حال حرکت است. و در این میان از همه مظاهر تکنولوژی استفاده می‌کند تا فرصت بیشتری برای اندیشیدن داشته باشد. و اگر وقتش به هر طریق در راهی غیر از اندیشیدن صرف شود باز همه توان خود را بکار می‌گیرد تا عوامل اتلاف وقت و انرژی خود را از راه بردارد. در اینکه این روند چقدر پیشرفت برای بشریت داشته است، شکی ندارم. اما گاه می‌پندارم در عوض همه چیزهای خوبی که به دست آورده، چیزهای خوبی نیز از دست داده است.

طبیعت بزرگترین آن چیزهای خوب است. مادر پیری است که گهگاه برای فرزندش یعنی انسان دردسر ایجاد می‌کند. از این رو انسان ترجیح داد این مادر پیر را از زندگی خویش حذف کند و او را به خانه سالمندان ببرد تا کمتر برایش دردسرساز شود. نهایتا در روزهای تعطیل و عید، با افتخار، به دیدنش می‌رود و هم زنگار دلتنگی از دل خود می‌زداید و هم لبخندی بر لبان مادرش می‌نشاند.

اینک بسیار کمند محمدها. محمدهایی که یک ماه از هر سال خویش را درغار حرا به تفکر بپردازند. کمند بوداها. بوداهایی که بدون تصمیم قبلی و به ناگاه تنها با لباسی ترک خانه کنند و ۱۲ سال در پی یافتن حقیقت آواره شوند.

وقتی می‌اندیشم به این نتیجه می‌رسم که بی‌شک راهنمای اصلی محمدها و بوداها طبیعت بوده است. برای یافتن حقیقتی که حداقل خود آنها را از بلای ندانستن رهاند. حالا بینی و بین الله بنشینیم و فکر کنیم. از ابتدای عمرمان چندبار در فضای آزاد خوابیده‌ایم. چندبار در هنگام خواب، ستاره ها را شمرده‌ایم. چندبار تنها از جنگلی، از کویری یا از کوهستانی عبور کرده‌ایم و هیبت و عظمت آن جنگل یا آن کویر یا آن کوهستان و تنهایی و بی‌پناهی در مقابل خطرات آن ما را به یاد خدا انداخته است؟  

هر بار که به رمضان می‌اندیشم به چنین نتیجه‌ای می‌رسم. احساس می‌کنم نه تشنگی و گرسنگی و نه یاد محرومان و بینوایان هیچ کدام علت اصلی خاص بودن این ماه نیست. ویژگی خاص رمضان، خرق عادتش است و من این ویژگی را بسیار دوست می‌دارم. می‌پندارم که دیگر ویژگی‌هایی که بزرگان دین در این ماه از آن یاد یا بدان سفارش کرده‌اند ویژگی‌های فرعی یا تابع این ویژگی اصلی است. رمضان هنگامه‌ای است که بار دیگر از بشر می‌خواهد به خویشتن بازگردد. به خود بیاندیشد. نه از برای دنیا یا حتی برای آخرت. تنهای برای خود. بیاندیشد که کیست و چه می‌خواهد. این سوالاتی که هیچگاه حل نمی شود و اصولا زندگی انسان با حل شدن این سوالات دیگر معنایی ندارد. هر بار در پی تفکری در این باب، بابی نو بر او  گشوده می‌شود. تکراری است که از پی آن تازگی و تنوع حاصل می‌شود. یادآوری است نسبت به عهد پیشین. تعهدی است برای پایبندی به میثاق‌های زمین نهاده.

اینکه سحرگاه پیش از خورشید طلوع کنی و در گرگ و میش صبحگاهی به خودت و به آفرینشت بیاندیشی. یا کتابی را بگشایی و با خواندن بیتی، غزلی یا آیه‌ای لبخندی آرامش بخش بر لبانت نقش بندد، لذتی است که ( به عقیده من) جز به برکت این ماه مبارک حاصل نمی‌شود.

پ.ن: این نوشتار ادامه دارد. می دانم که سخنان بسیاری در باب سازگاری یا عدم سازگاری این ماه با زندگی اجتماعی نوین است. در بخشهای بعدی به آنها نیز خواهم پرداخت.

گلاب به روتون

دو سه هفته پیش آویزگاه شلنگ دستشویی شرکت از جاش درامد. حدود ۵ ۶ روز طول کشید یه نفر بیاد اونو درست کنه. تو این مدت ملت واسه اینکه شلنگ رو زمین نیفته، اونو دور گردن شیر آب می پیچوندند. حالا آویزگاه درست شده. اما هنوز بعضی ها اونو دور گردن شیر دستشویی می پیچند.

موضوع خیلی ساده است.

می‌دونم پست سیاسی گذاشتن، زیاد جالب نیست. تنوع آرای سیاسی جامعه ایران اونقدر بالاست که واقعا پیدا کردن یک نقطه تفاهم برای همه اونها سخته. اما چند وقتی است که دارم فکر (؟؟؟) می‌کنم چطور ایران ۵۷ تبدیل شده به ایران ۸۷٫ جالبه هر روز هم به یک نتیجه می‌رسم. اما کم کم نتایجم دارن حول یک نقطه جمع می‌شن. به نظرم موضوع خیلی ساده است و اون اصرار بر نشان دادن پیشرفت در همه زمینه‌ها حتی با توسل به دروغ و تزویر و ارائه آمار نادرست و پنهان کردن واقعیات در پشت پرده و رسوا نکردن گناهکاران است. همین. حکومت فکر می‌کنه همه چی، همیشه باید به قشنگیه شعارهای اول انقلاب بمونه و هیچ تغییری نکنه. چرا؟ چون دشمن سوءاستفاده می‌کنه. چون مصلحت نیست. کاش این دشمن (فرضی یا واقعی اونش به شمای خواننده مربوطه) نبود تا یکبار فقط یکبار مثل همون اوایل یکی می اومد همه چیز رو واسه مردم شرح میداد و از مردم تقاضای کمک می‌کرد. کاش یکبار دیگه مثل اون اول انقلاب یا مثل دوران جنگ به مردم اعتماد می‌کردن. قدرت عجب چیز ناجوریه که این طور افراد رو اسیر خودش می‌کنه.

یه قسمتی از مصاحبه با میرحسین موسوی رو که در همین رابطه است، انتخاب کردم. بخونیدش. ضرر نمی‌کنید.

اواخر جنگ پس از آتش‌بس، بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتم. می دانید که این پالایشگاه در دید مستقیم تیر دشمن بود و در زمان جنگ با خاک یکسان شده و واقعاً خاکستر بود.  مدیر خیلی  خوبی داشتیم که البته هنوز هم هست اما در حال حاضر بیکار است . ایشان سهم عظیمی در برخی از مهمترین پروژه های صنعتی کشور از جمله پالایشگاه آبادان و ذوب آهن داشتند. زمانی که به آبادان رفتم ایشان به من گفت: من در این جا صد روزه پالایش نفت را آغاز می کنم. ازآن جایی که پالایشگاه با خاک یکسان شده بود، بازسازی آن طی ۱۰۰ روز بعید به نطرمی رسید. گفتم چگونه؟ گفت: شما فقط کمی کمک ارزی کنید. گفتم این مسئله را در مقابل خبرنگاران اعلام کنم گفت: بله اعلام کنید. در آن دوران آقای میرزاده معاون اجرایی بود من به ایشان گفتم بررسی کنید که چه اندازه ارز برای بازسازی پالایشگاه نیاز است. ایشان اعلام کرد: ۷۰ میلیون دلار ارز لازم است.  من این موضوع را پشت تریبون در مقابل خبرنگاران اعلام کردم، بگذریم که ایشان ۹۸ روزه  پالایشگاه آبادان را با ظرفیت حدود ۲۰۰ هزار بشکه نفت احیا کرد، اما نکته ای بسیار پر اهمیت تر وجود دارد. من از آبادان مستقیم به تبریزرفتم. در مسجد جامع تبریز جمعیت زیادی حضور داشتند. در آن جا ماجرایی که در آبادان اتفاق افتاده بود را با مردم در میان گذاشتم و اعلام کردم  ما در مقابل این که ۱۰۰ روزه پالایشگاه آبادان احیا شود، ۷۰ میلیون دلار تقبل کردیم به همین دلیل  نمی توانیم یک کوپن برنج را در کشور توزیع کنیم. من هنوز فریاد الله اکبری که مردم در حمایت از این موضوع سردادند هیچ جای دیگری نشنیدم. این در حالی است که در زمان جنگ آذوقه فراوان نبود و کوپن برنج برای مردم خیلی مهم بود، اما آن ها می‌دانستند که این بودجه صرف چه نوع کاری می‌شود. این شفافیت و اعتماد باعث پشتیبانی بیشتر مردم از سیاست‌های کل نظام و دولت می‌شد. دولت زمان جنگ هیچ چیز پنهانی نداشت، تمام مسائل به مردم گفته می شد و مردم نیز اعتمادی متقابل به دولت داشتند. بدیهی است که در این نوع رابطه دولت- ملت،اعتماد مردم، خود بزرگترین سرمایه برای دولت بود.

پ.ن: اغلب پستهای من خیلی خامند. برای اینکه همون موقع که به ذهنم می‌رسن می‌نویسمشون. به بزرگی خودتون ببخشید.

مورچه راه

گویند که پیامبر اسلام فرمود راه ورود شرک به دل انسان از راهی که مورچه ای در تاریکی می یابد و می پیماید باریک تر است. “نقل به مضمون”.

باید به این جمله زیبا، چند تا چیز دیگه رو هم اضافه کرد. حسد، وسواس، بدبینی و مهم تر از همه پیری ذهن.

اولش از چیزای کوچیک شروع می شه. از اتفاقات روزمره. بعد روزمرگی هات تو رو به سمت خودش می بره و در خودش غرق می کنه. بعد کم کم به خودت میای، می بینی که چیز جدیدی واسه کشف کردن نداری. چند تا اتفاق روزمره هست که هر روز تو رو اونقدر درگیر خودش می کنه که دیگه هیچ وقتی واسه فکر کردن و در نتیجه کلنجار رفتن با موضوعات جدید رو نداری. ذهنت به چالش کشیده نمی شه و دیگه پیر شده. اون روزمرگی هات این قدر خسته ات می کنه که از هر چالشی فراری هستی. یه روز به خودت میای می بینی ماهها گذشته و بلکه سالها و تو در یک نقطه ایستادی. راه نفوذش در ذهن تو این قدر باریک بود که هیچ ردی ازش پیدا نکردی و همیشه خودت رو ایمن از اون دونستی.

البته قید یک نکته ضروریه و اینکه روزمرگی الزاما موجب پیری ذهن نمی شه. رجوع کنید به هویج و بخشش برای درک تفاوت این دو.