آیین همراهی

 

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاء اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ وَمُقَصِّرِینَ لَا تَخَافُونَ

فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَلِکَ فَتْحًا قَرِیبًا ﴿۲۷﴾

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا ﴿۲۸﴾

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ

تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ

ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ

یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَهً وَأَجْرًا عَظِیمًا ﴿۲۹﴾

 

حقا خدا رؤیاى پیامبر خود را تحقق بخشید [که دیده بود] شما بدون شک به خواست‏خدا

در حالى که سر تراشیده و موى [و ناخن] کوتاه کرده‏اید با خاطرى آسوده در مسجد الحرام درخواهید آمد

خدا آنچه را که نمى‏دانستید دانست و غیر از این پیروزى نزدیکى [براى شما] قرار داد (۲۷)

اوست کسى که پیامبر خود را به [قصد] هدایت با آیین درست روانه ساخت تا آن را بر تمام ادیان پیروز گرداند و گواه‏بودن خدا کفایت مى‏کند (۲۸)

محمد [ص] پیامبر خداست و کسانى که با اویند بر کافران سختگیر [و] با همدیگر مهربانند

آنان را در رکوع و سجود مى‏بینى فضل و خشنودى خدا را خواستارند علامت [مشخصه] آنان بر اثر سجود در چهره‏هایشان است

این صفت ایشان است در تورات و مثل آنها در انجیل چون کشته‏اى است که جوانه خود برآورد و آن را مایه دهد تا ستبر شود

و بر ساقه‏هاى خود بایستد و دهقانان را به شگفت آورد تا از [انبوهى] آنان [خدا] کافران را به خشم دراندازد

خدا به کسانى از آنان که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده‏است (۲۹)

سوره فتح- آیات پایانی

این‌گونه باش

امام محمدباقر علیه السلام:

به تو خیانت می کنند، تو مکن!
تو را تکذیب می کنند، آرام باش!
تو را می ستایند، فریب مخور!
تو را نکوهش می کنند، شِکوِه مکن!
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو!
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش!
آنگاه تو از ما خواهی بود!

آوای ناهنجار!

حوصله‌ام از اخبار ترافیک رادیو پیام سر رفته‌است. رادیوی ماشین را تنظیم می‌کنم روی ۱۰۷/۲ . آهنگی آشنا به‌گوشم می‌رسد: “پرنده‌ها” از آلبوم “به‌تماشای آب‌های سپید” اثر استاد حسین‌ علیزاده و گروه هم‌آوایان و ژیوان گاسپاریان از نشر موسیقی هرمس. دوستانی که این اثر بسیار زیبا را شنیده‌اند واضح است که می‌دانند این اثر با وجود مجوزی که از وزارت ارشاد دارد قابلیت پخش از رادیو را ندارد (به دلیل این‌که هم‌خوان ِزن دارد) این که چگونه یک اثر می‌تواند مجوّز ارشاد داشته‌باشد و نتواند از رادیو پخش شود یا این‌که چگونه می‌شود اثری مجوّز ارشاد نداشته باشد و حتّی صاحب آن اثر به دلیل توهین به مقدّسات اسلام در دادگاهی محکوم شده‌باشد (محسن نامجو) ولی در عین حال صداوسیما از آن اثر برای تیتراژ برنامه‌هایش استفاده کند و این‌که شنیدن موسیقی‌ای حلال باشد و نمایش آلت موسیقی حرام و بسیاری سؤال از این دست، اگرچه که سؤالات همیشگی در ذهن من وبسیاری مانند من است امّا برای این که از بحث خودم دور نشوم بر می‌گردم به “پرنده‌ها”. پیش خودم گفتم این که واضح است که “رادیو آوا” اگرچه در نگاه اوّل رادیویی فرهنگی و طرف‌دار هنر می‌نماید یا دست‌کم باید این‌گونه بنماید امّا تجربه ثابت کرده که صداوسیما (حتّی فرهنگی‌ترین و فرهیخته‌ترین بخش‌هایش) در این حد بر اخلاق و هنر پای‌بند نیست که احترام صاحب هنر را -اگرچه تنها با ذکر نام او در هنگام پخش اثرش- پاس بدارد. پس برایم مسلّم بود که نام سازنده‌ی این اثر رانخواهند آورد (اگرچه روزی می‌رسد که هنرمند به دیار باقی می‌شتابد و دوستان تازه به خاطر می‌آورند بد نیست نامی هم از او بیاورند –مانند مرحوم مشکاتیان-) با خودم گفتم دست‌کم تنها قطعه موسیقی اوّل “پرنده‌ها” را می‌گذارند و با شروع کلام هم‌خوانان، موسیقی نیز قطع خواهد شد امّا با کمال بی‌شرمی، کلّ قطعه را گذاشتند و تنها قطعات باکلام را “قیچی کردند” –فارغ از این که قطعه‌ی قبل و بعد قطعه‌ی قیچی‌شده اصلاً ربطی به هم دارند یا نه. و این که قیچی‌دار زحمت‌کش حتّی این‌قدر سلیقه و دقّت به خرج نداده که کمی قطعات را عقب و جلو کند و قشمت‌های مناسب هم را انتخاب کند. برای من که بارها این قطعه را شنیده‌بودم و با آن زندگی کرده‌بودم بسیار ناگوار بود شنیدن این آش شله‌قلم‌کاری که معلوم نبود از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود و بسیار خوش‌حال شدم وقتی در انتها، گوینده نگفت مثلاً “آن‌چه شنیدید تصنیف پرنده‌ها بود از فلان آلبوم استاد حسین علیزاده…” و تنها گفت “خیلی خوشحالیم از این که شنونده‌ی رادیو آوا هستید” مثل این بود که صراحتاً بگوید “آنچه شنیدید سلاخی‌ای بود ناجوان‌مردانه بود از تدوینگر ناوارد، کج‌سلیقه و هنر ناشناس رادیو آوا”

لازم نیست از دیوار مردم بروی بالا

لج آدم را در می‌آورید دیگر! حقوق مادی صاحب آثار هنری را که رعایت نمی‌کنید و می‌روید سر کوچه یه سی دی mp3 از آثار همه‌ی نوازندگان و خوانندگان جدید و قدیم می‌خرید به قیمت ۱۵۰۰ تومان و می‌گذارید تا مردم حالش را ببرند. دست‌کم آن‌قدر شرف داشته باشید که بگویید خواننده یا آهنگ‌ساز این اثر کیست، گور بابای منفعت مادی مشروع و حق قانونی صاحب اثر.

radio

همین می‌شود که هر وقت رادیو را در ماشین می‌زنم بیاید روی رادیو آوا، اعصابم را می‌ریزد به هم.

هنر جاذبه و دافعه

هنرت باید این باشد که چگونه موافق را به منتقد، منتقد را به منافق، منافق را به مخالف و مخالف را به معاند تبدیل کنی.

اگر توانستی یک‌دفعه موافق را به معاند تبدیل کنی که شاه‌کار کرده‌ای.

سعی کن اخلاقت چنان بد باشد که کسی موافقت نشود و یک‌دفعه به معاندت تبدیل شود ….

خار و خر

کس به زیر دم خر، خاری نهد               خر نداند دفع آن، بر می جهد

خر ز بهر دفع خار، از سوز و درد      جفته می انداخت، صد جا زخم کرد

بر جهد آن خار محکمتر زند                      عاقلی باید که خاری بر کند

آن لگد، کی دفع خار او کند؟                    حاذقی باید که بر مرکز تند

 

پ.ن: دفتر اول معنوی مثنوی.

مهمان

سخنان بسیار در ذهنم می آیند و می‌روند. مانند لحظات زندگی. اما بر خلاف لحظات زیبای زندگی، سخنان در ذهنم نمی‌مانند. هر لحظه رنگشان تغییر می کند. اما بر صفحه خاطرم حک نمی‌شود. هر لحظه، شک چون دشمنی بی‌رحم حمله می‌کند. هر نتیجه را بسان کسی می‌بیند که ریختن خونش مباح است. سر می‌برد. بر زمین می‌زند و مرا از رسیدن به ساحل مقصود بازمی‌دارد. در حالی که لحظه لحظه جان  ناتوان‌تر می‌شود و شعله امید کم‌سوتر.

در چنین شرایطی کجا می آیی؟ چرا می‌آیی؟ چگونه فکر آمدن به سرت می‌زند در حالی که خستگی ما را از حل پایه‌ای ترین پرسش‌ها می‌بینی و با آمدنت این پرسش‌ها را پررنگ‌تر می‌کنی…

می‌آیی تا خون ببینی. هر چند من به تو بیاموزانم که نباید خون بریزی.

می‌آیی تا راه به خوبی بگشایی. هر چند بسیار بیشترند کسانی که بدی را در جهان می‌گسترانند.

می‌آیی تا آغازی باشی یا ادامه‌ای باشی بر راه نرفتگانی چون ما. اما خود در میانه راه می‌مانی.

می‌آیی تا ثابت کنی که خداوند هنوز از ما نومید نیست. اما شعله امید را کم سوتر می‌کنی.

می‌آیی تا سالیانی چند، لبخند تو و تن نرم و لطیف تو، مرهمی بر زخمهای مانده از تاریخ بی‌رحم انسان بر روحم باشد. اما این نامردمی است که من تو را برای این بخواهم. دعوتت کنم در حالی که رسم مهمان نوازی ندانسته ام خود هنوز. دعوتت کنم در حالی که مهمان ناخوانده ام. نه مهمان ناخوانده نیستم. مهمان بدخوانده‌ام. به خانه‌ای خوانده شدم که اینک صاحبخانه آنم. ناخواسته.

لبخند تو گذراست. روزگار اشک را به چهره‌ات خواهد نشاند. تن لطیف تو خیلی زود ( و در این زمانه زودتر) خشک و بی روح می‌شود. فردایی نه چندان دور با قامتی افراشته در مقابل من می‌ایستی و پرسش‌هایی که اینک من از زمانه و تاریخ و بشریت می‌پرسم را تکرار می‌کنی. با این تفاوت که تا آن زمان چیزی که افزوده شده، رنج است و چیزی که کاسته شده، امید.

دلبندم به کجا می‌آیی؟