از عشق سخن باید گفت;همیشه از عشق سخن باید گفت.*

این روزها بیشتر از همیشه شده‌ام وامدار مردی که عشق را در روزانه‌هایم معنی می‌کند. روزهایی که نسبتا سخت می‌گذرند. من در حال دویدنم. استرسی دائمی همیشه همراهم. شاید هم کارها خیلی زیاد نباشند اما از نفس افتاده‌ام. مرد اما با آرامش مثل کوه پشت من ایستاده. هر سنگریزه‌ای که جلوی راهم سبز می‌شود قبل از اینکه حتی من متوجه آن شوم، خم می‌شود و برش می‌دارد. هرچه که فکر می‌کند اندکی این استرس را کم می‌کند. در حالی که هیچ وقت لبخند از لبانش محو نمی‌شود. احتمالا خوب می‌داند آن لبخند چقدر مایه آرامش این جسم خسته است.

در مقابل این همه خوبی، نه چیزی می‌توان گفت نه کاری می‌توان کرد. حتی خیلی چیزها را جبران هم نمی‌توان کرد. فقط می‌توان ممنون باقی ماند تا همیشه و نوشت تا از یادم نرود این حس امتنان 🙂

*نادر ابراهیمی

وسواسی از این دست ندیدست کسی

شاید یکی دو سالی باشد به این وسواس دچار شدم. صد البته با پیشینه تربیتی‌ام استعداد این وسواس را داشته‌ام. اما خودم هم احساس می‌کنم خیلی خیلی نسبت به قبل پیشرفته‌تر عمل می‌کنم. و این بار وسواسم برایم کاملا مقبول و معقول است.

صدای آب شدیدا روی اعصابم است. خودم که تا می‌توانم آب کم مصرف می‌کنم. اما اگر سری به خانه مادر محترم بزنم نمی‌توانم در هنگام آشپزی مادر یا هنگام تمیزکاری‌اش در آشپزخانه طاقت بیاورم. از بس که به هرز دادن آب عادت کرده است و من آن‌گاه غرق در تصورات که روزی فرزندان ما برای قطره قطره این آب له له می‌زنند.

از این طرف روزهای جمعه ( که تنها روزی است که من رنگ آفتاب را در خانه خودم می‌بینم) با همسر دلبندم بحث دارم که نباید چراغ‌های خانه را روشن کند. هر چند که در انتهای بحث او چیره می‌شود و من در مقابل روشن کردن برخی چراغ‌های خانه کوتاه می‌آیم. اما این کوتاه آمدن فقط برای خراب نکردن یک روز تعطیل است. وگرنه مگر پیشینیان ما آن‌ها که برق نداشتند چطور روز‌هاشان را سر می‌کردند؟ آن‌ هم زمانی که در معماری خانه‌ها شیشه به کار برده نمی‌شد! کمی تحمل تاریکی و در عوض مصرف انرژی کمتر.

دوباره از آن طرف شدیدا نسبت به خرید کردن حساس شده‌ام. در خانه پدری هم مرا به ضرب و زور به خرید می‌بردند. حالا هم همسر محترم گاهی نقش مادر را ایفا می‌کند. اما باز حریفم نمی‌شود. حریف منی که بالاخره چند ماه پیش راضی شدم یک تی‌شرت ۳ هزار تومانی را از چرخه «شور به شور»* درآورم.

ها! چیزی از چرخه «شور به شور» نمی‌دانید؟ یادگاری است از زمانی که انسان‌ها کمتر رفاه‌زده و مصرف گرا بودند. اصصلاحی است که مادربزرگم به کار می‌برد. که هر کس باید دو دست لباس داشته باشد. یکی که کثیف شد آن یکی را بپوشد و این یکی را بشوید. این مال قدیمی‌هاست. آنهایی که خودشان وقت می‌گذاشتند برای شستن لباس‌ها. نه مانند مایی که حتی برای روشن کردن یک لباسشویی اتوماتیک هم وقت نداریم. مال آدم‌هایی که هنوز آن قدر مصرفی نشده بودند. مال زمانی که هنوز بازار جنس ارزان چینی زنان و مردان را وسوسه نمی‌کرد تا بخرند و بخرند و بخرند حتی اگر نیاز نداشته باشند.

باز از این طرف با مشکلی مواجه شدم که فکر کنم مخصوص زنان مهندس کامپیوتر مانتوپوش است. مانتوهایم از سر آرنج پوسیده می‌شوند. از فشاری که هر روز روی دستی است که به میز کار ساییده می‌شود. بعد نتیجه این فشار می‌شود مانتویی که نسبتا نو است و می‌تواند کار کند اما سر آرنجش پاره شده. واقعا نمی‌دانم با این مانتوها چه کنم. به ذهنم رسید که بازگردم به دوران جوانی و خیاطی. چطور؟ بروم و تکه پارچه‌ای بخرم از جنس همان مانتو و نزدیک به رنگ آن و آن تکه ها را وصله بزنم تا مانتو را بتوانم بیشتر استفاده کنم. اما این هم نمی‌شود. چون باید در این شهر دراندشت دنبال پارچه فروشی گشت و کو زمان این کار! تازه بماند نگاه‌های دیگران و سرزنش‌های مادر که «این چه طرز لباس پوشیدن است»

فکر کنم در نسل خودم و در جوانان هم‌تیپ خودم معدودند کسانی  چون من که دامن و تی‌شرت‌هاشان را می‌شکافند و با آن دم‌کنی و دستگیره آشپزخانه می‌دوزند!

از بقالی محله جنس کوچکی می‌خرم و در مقابل چشمان متعجبش از گرفتن کیسه خوداری می‌کنم. اما همه‌شان را راحت نمی‌شود راضی کرد. یک بار که همسر محترم به میوه‌فروشی می‌رفت حواسم بود و همراهش چند کیسه نایلونی راهی کردم. میوه‌فروش محل کلی بهش برخورد که «مگه من از شما پول می‌گیرم بابت این چندتا کیسه ناقابل که از خونه می‌آری». خب آدم جواب محبتی از این دست را چه بدهد؟

گاهی اوقات هم شده که خواستم کمی مصرف‌گراتر باشم. آن موقعی که می‌خواهم ادای زنان باسلیقه را دربیاروم و بروم چندتا شی تزینی بخرم. اعتراف می‌کنم که گاهی هم خریده‌ام. اما واقعا بیشتر مواقع به این نتیجه رسیده‌ام که دارم زباله تولید می‌کنم و از خریدنش سرباز زده‌ام.

القصه که همه زندگی من شده صرفه جویی صرفه جویی صرفه جویی تا شاید زباله کمتری از پس من (یک انسان روی این کره خاکی) تولید شود. تا شاید انرژی کمتری برای زنده بودن من مصرف شود. تا شاید من سهم کمتری در دودی که به حلق کودکان معصوم می‌رود داشته باشم. تا شاید من جز کسانی نباشم که آیندگان به خاطر تخریب محیط زیست لعن‌شان می‌کنند.

کلی قوانین جورواجور در زندگی من رعایت می‌شود تا به این مقصود برسم. اما همین «من» گاهی واقعا کم می‌آورد. گاهی که می‌شنود در همین تهران روزی هفت هزار تن زباله تولید می‌شود. آن وقت است که از خودم می‌پرسم آیا واقعا« من» می‌توانم موثر باشم؟

دوراهی

موندم برم آرایشگاه و ۶ تومن پول بی زبون رو بذارم کف دست آرایشگر که تازه ۲۰ روز بعدش دوباره بشم همین

یا

۴تومن از اون ۶ تومن پول بی‌زبون رو برم آلبوم جدید همایون رو بخرم. تا سالها می‌تونم گوش کنمش خب.

خدایی دومی خیلی آینده نگرانه‌تر و اقتصادی‌تره. اما نمی‌دونم چرا اولی رو انتخاب می‌کنم؟

تنگنای زمان

اول هفته تصمیم می گیرم که این هفته هر روز ساعت ۴ تعطیل کنم بیام خونه کمی به خودم برسم. خیلی وقته که دلم می خواد مطالعه کتاب ژان کریستف رو شروع کنم، اما فرصت نمی شه. دو مقاله از روح پراگ مونده اما هنوز فرصت نکردم بخونمشون. سفرنامه قشم و کلی عکس که باید بهشون رسیدگی بشه. بماند کارهایی مثل کارهای خونه و یک روز خواب خوش و یکبار دور هم جمع کردن بچه ها که کم کم دارن به رؤیا تبدیل می شن. وسط هفته مادرم زنگ زد. گفت باید بره دکتر. همیشه خواهرم کاراش رو می کرد. اما اینبار افتاد رو دوش من. پروژه های انتخاباتی هم در حد طرح باقی می مونند.یه چیزی واسه علی می خواستم ببافم، نیمه کاره مونده. حتی لب شلوارم هم پاره شد، دنبال یه فرصتم که بدوزمش.

کار گیر می کنه و تا دیر وقت می مونم سر کار. تمام همتم این بود که ۷ شب سوسیس تخم مرغ تکرار نشه که خب بحمدالله تکرار نشد. کلی نقشه می کشم واسه آخر هفته. این کار رو می کنم. اون کار رو می کنم. تا می رسه به پنجشنبه. کار گیر می کنه. کار رو برای شنبه می خوان. مجبورم تا ۳ بمونم شرکت. میام خونه. کارای انتخابات رو شروع می کنم. هنوز گرم نشدم باید برم یه مهمونی خانوادگی. تا برگردم خونه ساعت نزدیک ۹ هست. دوباره کارای انتخابات.

فرداش هم صبح کارای عقب افتاده و کارای آخر هفته. تند و تند حاضر می شیم می ریم ولیمه خواهرزاده علی. بعدش هم تند و تند می ریم کرج. تولد مادرم. بعدش هم تند و تند می آییم خونه. شام مختصر و فراهم کردن وسایل فردا و از این دست کارا.

خودم که به کارام نمی رسم کلی اعصابم خرد می شه. تازه به هر کسی هم می رسم بهم غر می زنه؛ نیستی، کم پیدایی، چرا نمی آی، چرا کم می مونی. کاش فقط، فقط یک ساعت در روز واسه خودم داشتم. جمعه هام شده فقط واسه دیگرون. کاش این میون وقتی هم واسه خودم بود.

هفت شب سوسیس و تخم مرغ

سلام به همه

می دونم که چند نفری هستند که اخبار اینجا رو دنبال می کنند. قرار بود که من سفرنامه قشم رو بنویسم. اما نشد. دلیلش هم این بود که کاری هست تو شرکت که باید خیلی زود آماده بشه. این یک هفته پس از عید تمام تنبلی ها و خوردن و خوابیدن های در طول عید جبران شد. تا ساعت ۷ و ۸ شب باید می موندم و کار رو پیش می بردم. جای شما خالی یک هفته تمام با سوسیس و تخم مرغ سر کردیم و گاهی هم از فرط خستگی بی شام خوابیدیم.

فقط الان که فکر می کنم می بینم چه کامپیوتری خوشبختی هستم که شوهرم هم رشته خودمه. در طول هفته پیش به این فکر می کردم که اگر یه شوهر مثل اینایی که تو تلویزیون دیده بودم یا تو فامیل یا برخی آشناها چی میشد.

احتمالا یکی دو روز تحملم می کرد اما بالاخره دادش در می اومد. شنیده ام که خیلی از مردها دلشون می خواد وقتی می رسن خونه زناشون خونه باشن. تازه این قسمت خوب قضیه است. چون باید خوش شانس باشین و اون آقا غذای گرم و لذیذ نخواد. به هر حال ما در جامعه ای (هنوز خیلی زیاد) سنتی زندگی می کنیم و بسیاری از مردان این توقعات رو دارن و اینکه شما خوشبخت باشی که به تور این آقایون نخوری خودش یه نعمت بزرگه.

زندگی پره از نعمتهای بزرگ و کوچکی که در حالت عادی قدرشون رو نمی دونیم. مثل محبت ها و حمایت های بی دریغ عزیزانمون.  قدرشون رو بدونیم. گرچه تو علی آقا نه به خاطر این چیزا بلکه به خاطر خودت فراتر از چیزی به نام نعمتی.

با صدای بلند همگی: حوووووووووووووووق 😀

پی نوشت: الان ساعت نزدیک ۶ و تا ما برسیم خونه حدود ۸ میشه. واسه شام امشب ما پیشنهادی ندارین؟