ده‌سالگی

امروز دقیقا ده سال گذشت از روزی که جوانک لاغر یک‌لاقبای خجالتی، طولانی‌ترین و پر‌استرس‌ترین مسیر زندگی‌اش را از جلوی دانشکده کامپیوتر تا جلوی دانشکده عمران طی کند تا روی نیمکتی زیر درخت بید، در کنار مهم‌ترین آدم زندگی‌اش بنشیند و جمله‌اش را این‌چنین آغاز کند : «در مورد رابطه من و شما … » و تا انتهای آن جمله‌های کوتاه ولی طولانی هیچ‌کدامشان به‌خاطر نیاورند که چه گفته‌شد و چه شنیده شد ….

آن روز هیچ نداشتند غیر از یکدیگر، و امروز یک خانواده کامل و شادند. و یک دهه از عمرشان را در کنار هم بوده‌اند و با هم خندیده‌اند و گریسته‌اند و تازه اول راه جوانی‌ و سرخوشی‌ «من» و «تو» است با دو بچه خوب و شاداب.

تا باد چنین بادا !

 

از عشق سخن باید گفت;همیشه از عشق سخن باید گفت.*

این روزها بیشتر از همیشه شده‌ام وامدار مردی که عشق را در روزانه‌هایم معنی می‌کند. روزهایی که نسبتا سخت می‌گذرند. من در حال دویدنم. استرسی دائمی همیشه همراهم. شاید هم کارها خیلی زیاد نباشند اما از نفس افتاده‌ام. مرد اما با آرامش مثل کوه پشت من ایستاده. هر سنگریزه‌ای که جلوی راهم سبز می‌شود قبل از اینکه حتی من متوجه آن شوم، خم می‌شود و برش می‌دارد. هرچه که فکر می‌کند اندکی این استرس را کم می‌کند. در حالی که هیچ وقت لبخند از لبانش محو نمی‌شود. احتمالا خوب می‌داند آن لبخند چقدر مایه آرامش این جسم خسته است.

در مقابل این همه خوبی، نه چیزی می‌توان گفت نه کاری می‌توان کرد. حتی خیلی چیزها را جبران هم نمی‌توان کرد. فقط می‌توان ممنون باقی ماند تا همیشه و نوشت تا از یادم نرود این حس امتنان 🙂

*نادر ابراهیمی

از ۱۴ مرداد تا ۹ بهمن

آن روزها که  نبودی مادر یکی از دوستانم جویای احوالت بود. وقتی آمدی به من یک کلام گفت. قدر شادی را بدان و زندگی کن.

از پس کابوس نبودنت بسیار سعی کردم که  لحظه های با هم بودنمان را سرشار کنم از شادی. از طعم واقعی زندگی. از پر بودن. به هنگام حرف زدنت همه تن گوش شوم و نه تنها آنچه که می گویی بلکه حجم صدایت را نیز به خاطر بسپارم. در هنگام نظاره ات نه  چهره که همه وجودت را ببینم. برق چشمانت، خنده هایت، اخم و چین های پیشانیت. گاه می‌اندیشم که شاید آن حادثه به من آموخت که زندگی بسیار کوتاه است و چقدر ناخوشایند است که روزگاری پشت دست به نشانه پشیمانی بگزیم و بگوییم کاش از چشمه زندگی سیراب تر بودیم. حال اگر چه چنین به نظر می رسد که پیمودن راهی که پیش روست از آنچه گذشت دشوارتر می نماید اما می دانم که با آنچه پشت سر گذاشتیم می دانیم چگونه بامعناتر زندگی کنیم. امروز ۴ سال از آن روز می‌گذرد. در حالی که هر روز نهال زندگی‌مان تناورتر می‌شود. سودا و هوس های جوانی کم کمک جای خود را به عشق می دهد. عشقی که به لحظه لحظه زندگی مان معنا می دهد.

آرام دل مرا بخوانید/ بر مردم چشم من نشانید

آوازه عشق من شنیدید/ اندازه حسن او بدانید

ای خوبان او چو آفتاب است/ در جمله شما به او چه مانید

من و آقامون :D

چه هراس از شب های تاریک و طولانی زمستان

که عشق ما گرمابخش خانه‌مان است

و

امیدی به بردمیدن صبح

پی نوشت: ما که مثل شما بلد نیستیم کارت راستکی درست کنیم. خودمون نفاشی بکشیم. خطش رو بنویسیم. مجبور بریم از یه جا ورش داریم. تقدیم با عشق 😉

منت کشی

امروز که پس از آن جر وبحث مزخرف صبحگاهی رفتم و دیدم که مربی‌ام هم سر کارم گذاشته بیش تر عصبانی شدم که برای سروقت رسیدن به قرار با کسی که حتی نمی شناسمش، دل یک آشنای از دل و جان نزدیکتر را شکستم. کلی به خودم فحش و بد و بیراه دادم. انگار این رانندگی رفتن من کلا پدیده نحسی است. آن از سوم مرداد و شب بی صبح تنهایی اش. این از پانزده مهر و صبح بی رمق دل‌شکستگی…

خب نمی خوام برم رانندگی. می ترسم وقتی راننده بشم یه روز پاشم برم مهرم رو بذارم اجرا…. 😀

۲۴ بهار

چی بود…

علی کوچولو

چی شد…

هنوز هم علی کوچولو :دی

۲۴ بهار گذشت…

24 بهار

در حالی که بهاران بسیار بهارتر پیش روست.

امسال، بیش از هر سال دیگر قدرت را می‌دانم. به خاطر همه مراحلی از زندگی که با هم پشت سر گذاشتیم و در هیچ کدام یکدیگر را تنها نگذاشتیم. و در این مسیر آنچه که هر روز فوران کرد عشق بود و آنچه بیشتر ریشه دواند دلبستگی.

حرف‌های بسیار داشتم برای نوشتن. برای گفتن از تو برنامه‌ها داشتم. اما چون قلم به عرصه عمل آید مانند تو نیست که از عهده‌اش به درآید. همه هدیه من به تو در همان کلام همیشگی خلاصه می‌شود…

پی نوشت ۱: می دونم کمی دیره و سه روز تأخیر داشتم. اما واقعا نشد. شرمنده.

پی نوشت ۲: هدیه علیرضا اینا رو خوردیم. هدیه مهدی و مصطفی رو یادمون رفت بزاریم روی میز. اینکه رو میزه هدیه آمنه است. هدیه من هم تجسم اینه.

برای “تو”

برای “تو” که در این روزها غم گاهی چهره‌ات را افسرد.

برای “تو” که در این روزها، یارت در سنگرت نبود و آب به آسیاب لشگر غم می‌ریخت.

برای “تو” که مظهر امیدی و پاکی.

برای “تو” که محکمی در برابر همه آنچه که خواستنت را برنمی‌تابند.

برای “تو” که از میان دستانت گل می‌روید.

گلی پیشکش آوردم تا یادت نرود که گلهای بسیاری انتظار دستان “تو” را می‌کشند.

گلهایی در دل کویر یا در سنگ خارای کوهستان.

برای تو