آن روزها که نبودی مادر یکی از دوستانم جویای احوالت بود. وقتی آمدی به من یک کلام گفت. قدر شادی را بدان و زندگی کن. از پس کابوس نبودنت بسیار سعی کردم که لحظه های با هم بودنمان را سرشار کنم از شادی. از طعم واقعی زندگی. از پر بودن. به هنگام حرف زدنت همه [...]
چه هراس از شب های تاریک و طولانی زمستان که عشق ما گرمابخش خانهمان است و امیدی به بردمیدن صبح پی نوشت: ما که مثل شما بلد نیستیم کارت راستکی درست کنیم. خودمون نفاشی بکشیم. خطش رو بنویسیم. مجبور بریم از یه جا ورش داریم. تقدیم با عشق
امروز که پس از آن جر وبحث مزخرف صبحگاهی رفتم و دیدم که مربیام هم سر کارم گذاشته بیش تر عصبانی شدم که برای سروقت رسیدن به قرار با کسی که حتی نمی شناسمش، دل یک آشنای از دل و جان نزدیکتر را شکستم. کلی به خودم فحش و بد و بیراه دادم. انگار این [...]
چی بود… چی شد… ۲۴ بهار گذشت… در حالی که بهاران بسیار بهارتر پیش روست. امسال، بیش از هر سال دیگر قدرت را میدانم. به خاطر همه مراحلی از زندگی که با هم پشت سر گذاشتیم و در هیچ کدام یکدیگر را تنها نگذاشتیم. و در این مسیر آنچه که هر روز فوران کرد عشق [...]
برای “تو” که در این روزها غم گاهی چهرهات را افسرد. برای “تو” که در این روزها، یارت در سنگرت نبود و آب به آسیاب لشگر غم میریخت. برای “تو” که مظهر امیدی و پاکی. برای “تو” که محکمی در برابر همه آنچه که خواستنت را برنمیتابند. برای “تو” که از میان دستانت گل میروید. [...]


۵:۰۷ ب.ظ
