فردپرستی

حرف آخر را همین اول بزنیم: تا هنگامی که « بت پرستی » در میان ما رواج داشته باشد، « آدم ها » بزرگ می شوند نه « حقیقت » و آنگاه رفته رفته « حرف ها و افعال آن آدم های بت شده » جای « حق » را می گیرد و قضایای استدلالی بدین صورت در می آیند: « فلانی اینچنین گفته است و چون فلانی چنین گفته، پس حق همین است.»

شهید سید مرتضی آوینی

چند نکته:

۱ – این را سید مرتضی آوینی در مورد نقد فیلم مشق شب عباس کیارستمی نوشته است

۲ – نوشتن چنین گزاره ی بدیهی ای و در آخرش نوشتن “شهید مرتضی آوینی” به نحوی با حرفی که در این گزاره گفته شده در تناقض است یعنی این که این حرف خوب است چون آوینی گفته. که البته منظور من ابداً چنین استفاده ای نیست و معیارم برای درستی یا نادرستی این حرف این نیست که چه کسی آن را گفته است

۳ – قضایای استدلالی فراوانی را به این شکل می توان سراغ گرفت که “فلان چیز اشتباه است چون فلان کس حرفش را می زند و روی آن مانور می دهد” یا “چون فلانی این حرف را زده دربست باید قبولش کرد” که هیچ کداممان با انواع مختلفش بیگانه نیستیم. به نوعی به هم ریختگی است در معیارهای تعریف حق و باطل …

ما فرشته نیستیم چون شما!

نزد ما از زندان خبری نیست. ما هم چون شما آدمکشانی داریم. آنها چندان زیاد نیستند، ولی با این همه اینجایند. اما زندانی در کار نیست.
سنگهایی که جاده‌های ما را فرش می‌کنند آسوده خاطرند. می‌دانند که هرگز چنین اهانتی در حقشان روا نمی‌داریم که آن‌ها را در دیوارهای بلند کنار هم بفشاریم تا روز را از شب و آدمی را از برادرش جدا سازند.
می‌بینم که می‌خندید. این خنده کسی است که می‌پندارد خوب می‌شنود و هیچ نمی‌شنود. از خود می‌پرسید که با آدمکشانمان چه می‌کنیم، چرا آنان را به زندان نمی‌افکنیم.
ما مردمانی بی‌خرد نیستیم. می‌دانیم که ببر و بره نمی‌توانند در یک علفزار بخوابند. مسئله در اینجا نیست. ببرخویی در نهاد ببر است. بره‌سانی در نهاد بره است. اما آدمکشی در نهاد آدمکش نیست.
آن‌کس که مرگ را به ارمغان می‌آورد، بدان خاطر که خود پیشاپیش مرده چنین می‌کند. آن‌کس که جان می‌ستاند، به خاطر کمبود هوا این کار را می‌کند.
ما مردمی را که بدی می‌رسانند به نام کسانی که “بد تنفس میکنند” می‌خوانیم.
زیرا نزد ما همه چیز تنفس است، رفت و آمد هوا در گلوگاه، خدا در هوا، دنیا در خدا، تبادلهای بی‌وقفه، موج‌های پیوسته، جزر و مد.
ما تبهکار را مجازات نمی‌کنیم، به او یاری می‌رسانیم تا تنفس طبیعی خود را بازیابد.
ما آدمکشانمان را به جنگل می‌بریم. از آن‌ها می‌خواهیم تا توجه‌شان را به پرگویی برگ‌ها معطوف دارند. به داستان‌سرایی چشمه‌ساران، به اندرزهای باد.
از آن‌ها می‌خواهیم شتاب نورزند، هیچ چیز را فراموش نکنند و سپس در منطقه‌ باز جنگل نزد ما برگردند و همه چیز را برایمان بازگویند.
پس از آن‌که بازگشتند به آن‌ها می‌گوییم: به اعماق دورتر جنگل بروید، آنجا که سبزی به سیاهی می‌زند. چشمها را ببندید. به آنچه در شما مانند برگ، مانند چشمه‌سار مانند باد است گوش فرا دهید.
این طولانی‌ترین دوره است.
پس از گذشت چندماه اولین نفر بازمی‌گردد و آواز سر می‌دهد، در وسط منطقه باز جنگل.
زیرا نزد ما آواز درمان است. آواز نور است، آواز حقیقت است، تنفس خالص حقیقت در حقیقت، روح در روح، قلب در قلب.
هنگامی که صدای او تا آسمان پرکشید و پرندگانی اطراف را به سکوت واداشت، آنگاه درمی‌یابیم که شفا یافته است و به خوبی هم شفا یافته است: دیگر وزنی بر نفسش سنگینی نمی‌کند، دیگر خاکستری بر روحش نشسته نیست.
البته ناکامی‌هایی پیش می‌آید. بعضی راهشان را در جنگل گم می‌کنند، یا با صدایی وحشیانه از آن باز می‌گردند.
ما این را می‌پذیریم. ما چون شما در پی آن نیستیم که خالص را از ناخالص جدا سازیم. می‌دانیم که این دو همواره قدری به هم آمیخته‌اند.
ما فرشته نیستیم چون شما!

* رفیق اعلی، کریستین بوبن، پیروز سیار، نشر طرح نو

از زبان حافظ

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند
صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند