برهان‌تان چیست ؟

چیزی که در بیشتر سوره‌های قرآن به چشم می‌آید، حکایت بنی‌اسرائیل است

و یکی از خصوصیات این قوم هم شاید این باشد که احساس می‌کرده‌اند (و می‌کنند) که خدا آن‌ها را قوم برتر قرار داده‌است

و همه‌ی بهره‌مندی‌های این دنیا و آن دنیا برای ایشان است…

وَقَالُواْ لَن یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلاَّ مَن کَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَى تِلْکَ أَمَانِیُّهُمْ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (بقره / ۱۱۱)

و گفتند هرگز کسى به بهشت درنیاید مگر آنکه یهودى یا ترسا باشد این آرزوهاى [واهى] ایشان است بگو اگر راست مى‏گویید دلیل خود را بیاورید

quds

و البتّه “إنَّ رَبَّکَ لَبالمِرصَاد”

خدا با “هیچ قومی” عهد نبسته که بهشت را کنتراتی تحویل‌شان دهد.

از حرف تا عمل

اگر درست به یاد داشته باشم سال سوم دبستان، در کتاب فارسی درسی داشتیم سخنانی از بزرگان. یک سخن همان حکایت معروف و کوتاه لقمانی است که ادب از که آموختی…یکی دیگر حکایت مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید… یک حکایت هم مربوط به  بود به عالم بی عمل و زنبور بی عسل.

افسوس که در عمل به همانچه که می دانیم درمانده ایم. اما باز هم و غم همه ما  در آموختن بیشتر است. آموختن در فرهنگ بشر همیشه مورد تکریم بوده. بنده نیز قصد ندارم آموختن را نکوهش کنم. اما برایم سوال است چرا این قدر میان توصیه به  آموختن و توصیه به عمل کردن  تفاوت است. 

خوره ای افتاده به جان جوانانمان برای بیشتر خواندن. شاید دلایلی بسیاری داشته باشد. از علاقه شخصی تا عدم تضمین مالی یا اجتماعی برای آموخته های پایین.  آنکس که در محیط دانشگاه است ارج و قربش و به اصطلاح پرستیژش از کسی که در محیط کار است بسی بیشتر  است و کسی که در محیط کار است آرزو دارد که هر چه زودتر آن محیط را درک کند. گاه حتی بسیاری فقط به آموختن اکتفا می کنند و اصلا به میدان عمل قدم نمی گذارند. همه این ها فارغ از محاسبات مالی است که تربیت هر نیروی متخصص چقدر برای یک کشور هزینه دارد و بالاخص در کشور ما که دانشگاه های دولتی اش، میزان زیادی از کل دانشجویان را پوشش می دهند. شاید بد نباشد هر یک از ما به این بیاندیشیم که برای تربیت ما چند بشکه نفت سوزانده شده. در عوض خروجی ما چه بوده است. چند سنگ از روی زمین برداشته ایم؟ به عمران و آبادانی کجا کمک کرده ایم؟ چقدر از علمی که خود آموخته ایم را به دیگری آموزانده ایم؟ براستی برای کشورمان، همانجایی که در آن پرورانده (گرچه با کاستی) شدیم، چه کرده ایم یا چه می کنیم؟

به نظرم مادامی که مدرک و بودن در جایگاه های علمی بدون عمل در نظر مردم دارای ارزش و منزلت است بساط ما همچنان همین خواهد بود. اما هر تفکری نقطه آغازی دارد. هر یک از ما چه برنامه ای برای انجام یک کار تأثیرگذار در جامعه اش دارد؟

خوشحال می شوم در یافتن ایده های ناب کمکم کنید. دیرزمانی است که به این می اندیشم آیا پیش از مرگم می توانم کاری ناب برای جامعه ام انجام دهم.

رمضان ۱ – خرق عادت

می‌دانی؛ سخت است نوشتن. سخت است نوشتن در جایی که زیر ذره‌بین است. می‌ترسی. دچار خودسانسوری می‌شوی. خودت نیستی. صورتک به چهره داری. آنچه را که می‌نمایی یا بخشی از وجود توست یا شاید حتی هیچ بخش از اعتقادات و وجود تو. البته در این باب سخن بسیار است. در این مدت بسیار اندیشیده‌ام در این مورد. سخن بسیار دارم برای گفتن و البته گوش را هم شنوا کرده‌ام برای شنفتن.

منهای این مسئله، مطالب بسیاری بود که در این مدت می‌خواستم بنویسم. یکی از آن‌ها رمضان. مطلبی خواندم در وبلاگ یکی از دوستان عزیزم. دیدم حال و روز بسیاری از ماست. از پس اشتغال به دنیا و مال و مقامش، آن‌چنان وقت خود را پر کرده‌ایم که وقتی سر و کله این ماه زیبا پیدا می‌شود و می‌دانیم که برای برهم زدن می‌آید، به جای اشتیاق آمدن، به دنبال راه فراریم و آنگاه که از سر جبر به بودنش تن در می‌دهیم آرزو می‌کنیم که زودتر بگذرد.

رابطه رمضان و انسان امروزی را نمی‌دانم به چه می‌شود تشبیه کرد. شاید به یک پدر و پسر یا بهتر از آن به یک شخص و نواده‌ای از نسل هفتمش. بگذارید از مسیری دیگر به این نقطه برسیم.

چندی است که به این می‌اندیشم انسان پس از انقلاب صنعتی هر روز از  طبیعت بیشتر فاصله گرفت. اثرات مخربی که بر طبیعت بجا گذاشت بماند. منهای ویرانی‌هایی که هدیه انقلاب صنعتی بود، انسان از طبیعت کنده شد و معنای واقعی تمدن یعنی شهرنشینی آشکار شد. انسان‌ها شهرها را ساختند. شهرها را توسعه دادند. با دیوارهایی محکم و استوار که از باد و باران که سهل است از زلزله نیز دیگر گزند نمی‌بیند. آسیب‌هایی که انسان ممکن است از طبیعت ببیند به مدد تکنولوژی به حداقل رسید. اما در این میان آرام آرام خلق و خوی بشر نیز تغییر یافت. بشر از موجودی با سر و تن و دست و پا به موجودی فقط با سر تبدیل شد یا حداقل دارد می‌شود. موجودی که فقط می‌اندیشد. یا حداقل به این سو و آن سو در حال حرکت است. و در این میان از همه مظاهر تکنولوژی استفاده می‌کند تا فرصت بیشتری برای اندیشیدن داشته باشد. و اگر وقتش به هر طریق در راهی غیر از اندیشیدن صرف شود باز همه توان خود را بکار می‌گیرد تا عوامل اتلاف وقت و انرژی خود را از راه بردارد. در اینکه این روند چقدر پیشرفت برای بشریت داشته است، شکی ندارم. اما گاه می‌پندارم در عوض همه چیزهای خوبی که به دست آورده، چیزهای خوبی نیز از دست داده است.

طبیعت بزرگترین آن چیزهای خوب است. مادر پیری است که گهگاه برای فرزندش یعنی انسان دردسر ایجاد می‌کند. از این رو انسان ترجیح داد این مادر پیر را از زندگی خویش حذف کند و او را به خانه سالمندان ببرد تا کمتر برایش دردسرساز شود. نهایتا در روزهای تعطیل و عید، با افتخار، به دیدنش می‌رود و هم زنگار دلتنگی از دل خود می‌زداید و هم لبخندی بر لبان مادرش می‌نشاند.

اینک بسیار کمند محمدها. محمدهایی که یک ماه از هر سال خویش را درغار حرا به تفکر بپردازند. کمند بوداها. بوداهایی که بدون تصمیم قبلی و به ناگاه تنها با لباسی ترک خانه کنند و ۱۲ سال در پی یافتن حقیقت آواره شوند.

وقتی می‌اندیشم به این نتیجه می‌رسم که بی‌شک راهنمای اصلی محمدها و بوداها طبیعت بوده است. برای یافتن حقیقتی که حداقل خود آنها را از بلای ندانستن رهاند. حالا بینی و بین الله بنشینیم و فکر کنیم. از ابتدای عمرمان چندبار در فضای آزاد خوابیده‌ایم. چندبار در هنگام خواب، ستاره ها را شمرده‌ایم. چندبار تنها از جنگلی، از کویری یا از کوهستانی عبور کرده‌ایم و هیبت و عظمت آن جنگل یا آن کویر یا آن کوهستان و تنهایی و بی‌پناهی در مقابل خطرات آن ما را به یاد خدا انداخته است؟  

هر بار که به رمضان می‌اندیشم به چنین نتیجه‌ای می‌رسم. احساس می‌کنم نه تشنگی و گرسنگی و نه یاد محرومان و بینوایان هیچ کدام علت اصلی خاص بودن این ماه نیست. ویژگی خاص رمضان، خرق عادتش است و من این ویژگی را بسیار دوست می‌دارم. می‌پندارم که دیگر ویژگی‌هایی که بزرگان دین در این ماه از آن یاد یا بدان سفارش کرده‌اند ویژگی‌های فرعی یا تابع این ویژگی اصلی است. رمضان هنگامه‌ای است که بار دیگر از بشر می‌خواهد به خویشتن بازگردد. به خود بیاندیشد. نه از برای دنیا یا حتی برای آخرت. تنهای برای خود. بیاندیشد که کیست و چه می‌خواهد. این سوالاتی که هیچگاه حل نمی شود و اصولا زندگی انسان با حل شدن این سوالات دیگر معنایی ندارد. هر بار در پی تفکری در این باب، بابی نو بر او  گشوده می‌شود. تکراری است که از پی آن تازگی و تنوع حاصل می‌شود. یادآوری است نسبت به عهد پیشین. تعهدی است برای پایبندی به میثاق‌های زمین نهاده.

اینکه سحرگاه پیش از خورشید طلوع کنی و در گرگ و میش صبحگاهی به خودت و به آفرینشت بیاندیشی. یا کتابی را بگشایی و با خواندن بیتی، غزلی یا آیه‌ای لبخندی آرامش بخش بر لبانت نقش بندد، لذتی است که ( به عقیده من) جز به برکت این ماه مبارک حاصل نمی‌شود.

پ.ن: این نوشتار ادامه دارد. می دانم که سخنان بسیاری در باب سازگاری یا عدم سازگاری این ماه با زندگی اجتماعی نوین است. در بخشهای بعدی به آنها نیز خواهم پرداخت.