وسواسی از این دست ندیدست کسی

شاید یکی دو سالی باشد به این وسواس دچار شدم. صد البته با پیشینه تربیتی‌ام استعداد این وسواس را داشته‌ام. اما خودم هم احساس می‌کنم خیلی خیلی نسبت به قبل پیشرفته‌تر عمل می‌کنم. و این بار وسواسم برایم کاملا مقبول و معقول است.

صدای آب شدیدا روی اعصابم است. خودم که تا می‌توانم آب کم مصرف می‌کنم. اما اگر سری به خانه مادر محترم بزنم نمی‌توانم در هنگام آشپزی مادر یا هنگام تمیزکاری‌اش در آشپزخانه طاقت بیاورم. از بس که به هرز دادن آب عادت کرده است و من آن‌گاه غرق در تصورات که روزی فرزندان ما برای قطره قطره این آب له له می‌زنند.

از این طرف روزهای جمعه ( که تنها روزی است که من رنگ آفتاب را در خانه خودم می‌بینم) با همسر دلبندم بحث دارم که نباید چراغ‌های خانه را روشن کند. هر چند که در انتهای بحث او چیره می‌شود و من در مقابل روشن کردن برخی چراغ‌های خانه کوتاه می‌آیم. اما این کوتاه آمدن فقط برای خراب نکردن یک روز تعطیل است. وگرنه مگر پیشینیان ما آن‌ها که برق نداشتند چطور روز‌هاشان را سر می‌کردند؟ آن‌ هم زمانی که در معماری خانه‌ها شیشه به کار برده نمی‌شد! کمی تحمل تاریکی و در عوض مصرف انرژی کمتر.

دوباره از آن طرف شدیدا نسبت به خرید کردن حساس شده‌ام. در خانه پدری هم مرا به ضرب و زور به خرید می‌بردند. حالا هم همسر محترم گاهی نقش مادر را ایفا می‌کند. اما باز حریفم نمی‌شود. حریف منی که بالاخره چند ماه پیش راضی شدم یک تی‌شرت ۳ هزار تومانی را از چرخه «شور به شور»* درآورم.

ها! چیزی از چرخه «شور به شور» نمی‌دانید؟ یادگاری است از زمانی که انسان‌ها کمتر رفاه‌زده و مصرف گرا بودند. اصصلاحی است که مادربزرگم به کار می‌برد. که هر کس باید دو دست لباس داشته باشد. یکی که کثیف شد آن یکی را بپوشد و این یکی را بشوید. این مال قدیمی‌هاست. آنهایی که خودشان وقت می‌گذاشتند برای شستن لباس‌ها. نه مانند مایی که حتی برای روشن کردن یک لباسشویی اتوماتیک هم وقت نداریم. مال آدم‌هایی که هنوز آن قدر مصرفی نشده بودند. مال زمانی که هنوز بازار جنس ارزان چینی زنان و مردان را وسوسه نمی‌کرد تا بخرند و بخرند و بخرند حتی اگر نیاز نداشته باشند.

باز از این طرف با مشکلی مواجه شدم که فکر کنم مخصوص زنان مهندس کامپیوتر مانتوپوش است. مانتوهایم از سر آرنج پوسیده می‌شوند. از فشاری که هر روز روی دستی است که به میز کار ساییده می‌شود. بعد نتیجه این فشار می‌شود مانتویی که نسبتا نو است و می‌تواند کار کند اما سر آرنجش پاره شده. واقعا نمی‌دانم با این مانتوها چه کنم. به ذهنم رسید که بازگردم به دوران جوانی و خیاطی. چطور؟ بروم و تکه پارچه‌ای بخرم از جنس همان مانتو و نزدیک به رنگ آن و آن تکه ها را وصله بزنم تا مانتو را بتوانم بیشتر استفاده کنم. اما این هم نمی‌شود. چون باید در این شهر دراندشت دنبال پارچه فروشی گشت و کو زمان این کار! تازه بماند نگاه‌های دیگران و سرزنش‌های مادر که «این چه طرز لباس پوشیدن است»

فکر کنم در نسل خودم و در جوانان هم‌تیپ خودم معدودند کسانی  چون من که دامن و تی‌شرت‌هاشان را می‌شکافند و با آن دم‌کنی و دستگیره آشپزخانه می‌دوزند!

از بقالی محله جنس کوچکی می‌خرم و در مقابل چشمان متعجبش از گرفتن کیسه خوداری می‌کنم. اما همه‌شان را راحت نمی‌شود راضی کرد. یک بار که همسر محترم به میوه‌فروشی می‌رفت حواسم بود و همراهش چند کیسه نایلونی راهی کردم. میوه‌فروش محل کلی بهش برخورد که «مگه من از شما پول می‌گیرم بابت این چندتا کیسه ناقابل که از خونه می‌آری». خب آدم جواب محبتی از این دست را چه بدهد؟

گاهی اوقات هم شده که خواستم کمی مصرف‌گراتر باشم. آن موقعی که می‌خواهم ادای زنان باسلیقه را دربیاروم و بروم چندتا شی تزینی بخرم. اعتراف می‌کنم که گاهی هم خریده‌ام. اما واقعا بیشتر مواقع به این نتیجه رسیده‌ام که دارم زباله تولید می‌کنم و از خریدنش سرباز زده‌ام.

القصه که همه زندگی من شده صرفه جویی صرفه جویی صرفه جویی تا شاید زباله کمتری از پس من (یک انسان روی این کره خاکی) تولید شود. تا شاید انرژی کمتری برای زنده بودن من مصرف شود. تا شاید من سهم کمتری در دودی که به حلق کودکان معصوم می‌رود داشته باشم. تا شاید من جز کسانی نباشم که آیندگان به خاطر تخریب محیط زیست لعن‌شان می‌کنند.

کلی قوانین جورواجور در زندگی من رعایت می‌شود تا به این مقصود برسم. اما همین «من» گاهی واقعا کم می‌آورد. گاهی که می‌شنود در همین تهران روزی هفت هزار تن زباله تولید می‌شود. آن وقت است که از خودم می‌پرسم آیا واقعا« من» می‌توانم موثر باشم؟

یک مهندس خسته

بهار ۸۵ بود من رفتم سرکار. ترم ششم هنوز تموم نشده بود. ۴ ماه از عقدم گذشته بود. اولش همش هیجان بود. به مرور کار و درس و زندگی همه با هم قاطی شد. برای اینکه کمتر اینا قاطی شن پروژه لیسانس رو با کار همسو کردم. کلی گشتم بین اساتید دانشکده تا کسی رو پیدا کنم که روی data warehouse جغرافیایی کار کرده باشه. (یعنی یه دانشجو بیرون داده باشه). قرعه افتاد به نام بداخلاق ترین اونها.

سر کار research میکردم و همزمان از چیزایی که می خوندم در پایان نامه هم استفاده می کردم. شش ماه پیش از اینکه درس پروژه رو بگیرم یعنی ترم هفتم (ترمی که هیچ دانشجوی کارشناسی به فکر پروژه لیسانس نیست) پیش استادم گزارش می‌بردم. اول ترم هشت واحد پروژه رو اخذ کردم که به دلیل همزمانی با درس شیوه ارائه واحد پروژه رو از میون درسام حذف کردن. اما من چون تا آخر ترم این درس رو داشتم دائم گزارش می‌بردم پیش استادم.  ترم هشت تموم شد و من ۲ ترم متوالی روی پروژه ام کار کرده بودم. در این مدت دوران عقدم رو پشت سر گذاشتم. عروسی گرفتم و رفتم سر خونه زندگی ام. ترم هشت که تموم شد شرکتمون نیروهاش رو تعدیل کرد. دیگه پژوهشگر نمی‌خواستند. پیش خودم گفتم به اندازه کافی روش کار کردم. تا آخر تابستون دفاع می‌کنم. اما زهی خیال باطل!

از خرداد ۸۶ یعنی موقعی که از اون شرکت اومدم بیرون؛ دقیقا یک سال و سه ماه گذشت که من در ۳۰ شهریور ۸۷ در آزمایشگاه سیستم‌های هوشمند، با زبون روزه دفاع کردم. ۶ ماه طول کشید تا پایان نامه ام اصلاح شد. و امضا رو دم عید ۸۸ از استاد محترم گرفتم.

پیر شدم.

به معنای واقعی پیر شدم.

تو این مدت فشار کار و زندگی و درس پدرم رو در آورد. به اندازه یه پروژه ارشد (بلکه بیشتر) وقت گذاشتم. دست آخر استاد ممتحنم از استاد راهنما خواهش کرد که اگر به ۲۰ راضی نمیشه حداقل ۱۸ نده.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم چرا بعد این همه مدت وقتی می رم دانشگاه برای گرفتن مدرک کارشناسی و ثبت نام توی کارشناسی ارشد مجبورم هر ۳۰ ثانیه نفس عمیق بکشم. از بس که تپش قلب می گیرم و دلم می خواد هر چه زودتر از اون محیط استرس زا بیام بیرون. روزی که امضام رو از استاد راهنمام گرفتم دیگه از دانشگاه اومدم بیرون و تا امروز به قصد کار جدی وارد دانشگاه نشدم. اون قدر از اون محیط حالم بد میشه که نتونستم توی این ۲ سال واسه فارغ التحصیلی اقدام کنم.

حالا مجبورم برم دنبال کارام. می دونم که درست میشه اما امروز دائم از خودم می پرسیدم چرا این طوری شد؟

مهمانی رنگ‌ها (۱)

امروز رفتیم یه جای خیلی خوب.

یک جشنواره طراحی روی تی‌شرت که درآمدش به یک مؤسسه نیکوکاری به نام رعد می‌رسید.

این مؤسسه، یک مجتمع آموزشی برای آموزش ناتوان جسمی داره. انگاری پارسال هم این جشنواره رو برگزار کرده بود و امسال سال دوم برگزاری جشنواره است.

روال کلی به این صورته که تعدادی هنرمند شروع می‌کنند به کشیدن طرح‌های خودشون روی تی‌شرت‌ها. برای این‌کار تعداد زیادی تی‌شرت سفید رنگ در اون‌جا وجود داره. هر تی‌شرت خام به قیمت سه‌هزارتومان فروخته می‌شه. هنرمند پس از خریداری تی‌شرت به مدت نیم‌ساعت وقت داره که طرح خودش رو روی تی‌شرت پیدا کنه. بعد اون طرح درمحل‌های مشخصی آویخته می‌شه برای بازدید عموم. اگر کسی هم از طرح تی‌شرتی خوشش بیاد می‌تونه اونو با پایه قیمت ۱۵ هزارتومن (یا بیشتر) خریداری کنه. همه این پول‌ها به اون شرکت خیریه داده می‌شه و برای آموزش کودکان کم‌توان جسمی مصرف می‌شه.

اگر تی‌شرتی تعداد زیادی بازدید کننده داشته باشه به روی صحنه برده می‌شه و به حراج گذاشته می‌شه. مثلا امروز کار یک استاد که پارسال اجرا شده بود به قیمت ۱۲۰ هزارتومن فروخته شد و بی‌اغراق کار فوق‌العاده‌ای بود.

چون اجازه عکاسی نداشتیم، نتونستیم عکس‌های زیادی تهیه کنیم و تنها توانستیم از کارهای خودمون عکس بگیریم.

طرح اول

طرح دوم

طرح سوم

خلاصه خیلی جای باحالی بود. همه به هم لبخند می‌زدند و همه حس خوبی داشتند از شرکت در یک کار خیر. به علاوه حس زیبایی‌شناسی‌تون به شدت هرچه تمام‌تر ارضا می‌شه و از دیدن اون همه شور برای پیاده‌کردن بهترین طرح به وجد می‌آین.

بشتابید و در یک امر خیر سهیم باشید و خودتان هم لذت ببرید. مخصوصا اگر سرسوزن ذوقی دارید که حتما دارید 😀

آقای من که این قدر ذوق‌زده شده که فردا هم شرکت می‌کنه. از طرح‌های شما هم شدیدا استقبال می‌کنه. اینو خودش به من که مدیر برنامه‌هاش هستم گفت 😉

یادم رفت بگم که ورودی هم ۲۰۰۰ تومنه و اونجا خوراکی‌های خوشمزه‌ای هم پیدا می‌شه. 😉

اسپاگتی بادمجان !

چون حال و حوصله‌ی روزنوشت نوشتن ندارم (طبق معمول) حاصل کار پنج‌شنبه شبم را که یک غذای من‌درآوردی شامل ماکارونی، بادمجان، کدو، هویج، پیاز و سبزی‌جات ( :V 😉 ) تازه بود، این‌جا می‌گذارم:

IMG_6005

میهمانی – قسمت سوم

نماز ظهرم که تمام شد مشغول بررسی اتاق شدم. در جاهایی از دیوار، میهمانان قبلی چیزهایی نوشته‌بودند که در طول روزهای اوّل، یکی از سرگرمی‌هایم شده‌بود پیدا کردن این نوشته ها. البتّه نوشته‌های اتاق‌های تنهایی بیش از آنکه جالب باشند ملال‌آورند.بزرگترین نوشته‌ای که دیدم این بود:” حدایا توبه. استغفرالله” که با خطی بسیار بزرگ نوسته شده‌بود، به‌طوری که نیمی از طول اتاق را پوشانده‌بود. من مانده‌بودم که طرف، این را با چه ابزاری توانسته‌است بنویسد – احتمالاً با صابون، یا خمیر دندان خشک‌شده- درست زیر این نوشته “چوب‌خط”ی بود که به سه ماه می‌رسید و این ترسم را از ماندگار شدن، بیش‌تر می‌کرد. در گوشه‌ای از اتاق غذایی دست‌خورده از ظهر مانده‌بود و من با وجود گشنگی باید تا شام منتظر می‌ماندم – توضیح این‌که غذاهای آن‌جا از نظر کیفیت بد نیود و چیزی در حد غذاهای دانشگاه بود. از نظر حجم هم در حدّی بود که کسی گشنه نمی‌ماند (البته اگر دل و دماغ غذا خوردن می‌بود که خیلی نبود) علاوه بر غذا میان‌وعده‌هایی هم –صبح و عصر- می‌دادند که شامل شیر داغ، چای، میوه و حتّی یک بار آجیل می‌شد.

کمی بعد از تمام‌شدن نمازم سه پتوی سربازی نسبتاً تمیز را آوردند، به همراه وسایل شخصی که برایم در نظر گرفته‌ شده‌بود – شامل مسواک و خمیردندان، صابون و یکی حوله‌ی دستی کوچک- این وسایل را –به‌جز صابون البته 😉 – بعد از مرخص شدن با خودم آوردم که خمیردندان‌اش همان ماه اوّل تمام شد، مسواک‌اش در اسباب‌کشی گم شد و مانده همین حوله‌ی کوچک زرشکی. یادگار فیزیکی من از آن دوران همین حوله است به‌علاوه‌ی این پیراهن آستین کوتاه که در گیر و دار شب اوّل پاره شده‌بود: (این دوست ما می‌گفت یکی از چیزهایی که خانواده‌ها به‌خصوص همسران کسانی که میهمان‌شان بوده‌اند حلال‌شان نمی‌کنند کوتاه‌کردن موهای‌شان بوده‌است. البته در مورد کوتاه کردن موهای من که یک شهر دعا پشت سرشان گذاشتند. امّا خدایی این پیراهن را خیلی دوست داشتم 🙁 )   

IMG_0094

علاوه بر این‌ها یک بطری بزرگ آب معدنی خنک هم به من دادند که در آن گرما می‌چسبید. امّا ایرادش این بود که منِ خوش‌خیال فکر کردم قرار است تا آخرش هر روز یک بطری مانند این به‌م برسد غافل از اینکه از این خبرها نبود، از روز بعد همان بطری را از آب‌سردکن حیاط –که خیلی سرد هم نمی‌کرد- پر می‌کردم.

انصافاً تا حدّی که من تجربه‌کردم و در جایی که من بودم از نظر بهداشت “جسمی” و تغذیه آن‌چنان کمبودی نبود و سختی‌هایی که آنجا داشت سختی‌های روحی بود.

شب دوم را با خواندن نماز قضا و جزء اوّل قرآن شروع کردم. از مزایای این میهمانی ناخواسته شاید همین بود که فرصت شد پس از چندین سال پند جزء قرآن بخوانم. البتّه ترجمه‌های خوبی نداشت امّا با عربی دست و پا شکسته گلیم‌ام را تا حدّی از آب می‌کشیدم. بعضی‌ها –که باسابقه‌تر و حرفه‌ای‌تر بودند- هر یکی دو روز یک دور قرآن را ختم می‌کردند امّا من روزی یک جزء می‌خواندم تا از این طریق حساب روزها را هم نگه دارم چون هیچ ایده‌ای نداشتم که نفرات قبلی خودکار از کجا آورده‌اند برای کشیدن “چوب‌خط” 😀 . به هر حال شب دوم گذشت و موقع اذان صبح بیدارمان کردند برای نماز – این هم یک مزیّت دیگر: نماز صبح اوّل وقت در غیر از ماه رمضان. دلتان (و ایضاً دل خودم هم از آن موقع تا حالا) بسوزد :p )    

میهمانی – قسمت دوم

گمان می‌کنم بیشتر خوانندگان این نوشته در سالی که گذشت پای صحبت‌های دوستی یا آشنایی با تجربه‌ای مانند تجربه‌ی من نشسته‌اند و به مشکلات گوناگون این مهمانی‌ها و برخوردهای میزبانان این مهمانی‌ها واقف‌اند. برخوردهایی که گاهی یکی‌شان هم برای شرمساری کافی است. برخوردهایی که هر انسان منصف و با اخلاقی – چه داخل سیستم و چه خارج از آن- (از جمله این دوست بزرگوار ما) وجود آن را انکار نمی‌کنند و مرز و موضع خود را در قبال آن‌ها به دقّت معیّن می‌کنند و در برخوردهای‌شان آن را مراعات می‌کنند و دنیا و بیش ار آن، آخرت‌شان را به پای هواداری کورکورانه از “هر آن‌چه” که در یک سیستم رخ می‌دهد فدا نمی‌کنند. به هر حال نیازی نمی‌بینم آن‌چه در شب اوّل رخ داد را بازگو کنم و نقل خاطراتم را از هنگام انتقال به محل دوم مهمانی شروع می‌کنم.

حوالی ظهر روز اوّل –یک‌شنبه- بود که اسامی ده دوازده نفر از میهمانان باقی‌مانده را صدا زدند و در بیرون اتاق به صف کردند – تا قبل از ظهر عدّه‌ای را که احیاناً اتّفاقی به مهمانی دعوت شده‌بودند و یا جرمشان سنگین نبود آزاد کردند- عدّه‌ای همان دم در وسایل‌شان را تحویل گرفتند که من جزو آن‌ها نبودم پس اوّلین حدسم این بود که ماندنی‌ام. حدسم وقتی قوّت گرقت که از صحبت‌های برادران میزبان فهمیدم که من و سه نفر دیگر قرار است بمانیم و بقیه قرار است در بین راه بروند پی زندگی‌شان.

فرایند پذیرش که شامل انداختن عکس تمام‌رخ و نیم‌رخ، صورتجلسه و تحویل وسایلم به انبار و پوشیدن لباس فرم طوسی‌رنگ آنجا می‌شد کمی طول کشید و بعد از آن به اتاقی برده شدم که در هفت روز تنهایی اوّل، هم‌راهم بود. اتاقی یک‌ونیم در پنج متر که در بالایش سرتاسر پنجره بود به حیاط. پنجره ای با شیارهای مورّب که شده‌بود ساعت بدوی من که با بالا رفتن سایه‌ی پنجره روی دیوار مقابل‌ش انتظار آمدن زمان هواخوری، غذا و خواب را می‌کشیدم. وارد اتاق که شدم اوّلین چیزی که پس از یک شب سخت تسکینم داد این بود که گوشه‌ی اتاق یک قرآن و مفاتیح و مهر بود که می‌توانستم با آن تنهایی‌ام را پر کنم. یادم آمد که نماز ظهر را نخوانده‌ام. به در آهنی اتاق زدم تا نگهبان بیاید و برای وضو گرفتن راه‌نمایی‌ام کند. آمد و قبل از هر چیز قوانین آن مهمان‌خانه را برایم گفت: “با صدای بلند نماز و دعا و قرآن نخوان. به در هم نزن. هر وقت کاری داشتی این تکه مقوا را از زیر در بیرون بگذار که ما متوجه شویم کار داری …” زیر در، یک در کوچک با شیارهایی مورب در طول بود که برای دادن غذا و بیرون بردن زباله از اتاق استفاده می‌شد که همان در کوچک پل ارتباطی ما و میزبانان‌مان بود. البته من فقط یک بار در روز هفتم از آن استفاده کردم که به وقتش تعریف می‌کنم. بعد نگهبان چشم‌بند را به من داد و مرا به سمت دست‌شویی برد. دستشویی رفتن در آن چند روز هم پروژه‌ای خنده‌دار بود برای خودش.

میهمانی – قسمت اوّل

مدّت‌ها مردّد بودم که خاطرات مرداد سال گذشته را بنویسم یا نه. همان اواسط مرداد که آزاد شده‌بودم یکی از دوستان توصیه کرد که برای بازگشت سریع‌تر به حالت روحی عادی، حتماً خاطراتم را برای کسی تعریف کنم یا دست کم ضبط صوتی به دست بگیرم و آن‌ها را به زبان بیاورم تا کمی “سبک شوم”. آن روزهای اوّل هنوز گرم بودم و اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کردم، انگار پر بودم از انرژی و امید و انگار که (واقعاً) به سفری کاری –به کیش- رفته‌بودم. ابداً احساس ناراحتی نمی‌کردم و شاید بیش از من (بسیار بیش از من) نزدیکانم و به خصوص سمانه، از نظر روحی تحلیل رفته‌بودند. حق هم داشتند، به هر حال من در آن روزهای دوری از حال خودم خبر داشتم و هر قدر هم که این موقعیت جدید سختی‌ها و مشکلات فراوان داشت امّا دست‌کم –البتّه به جز شب اوّل که میزبانان عزیز، چندان مهمان‌نواز نبودند- نگرانی جدّی‌ای نداشتم امّا این بندگان خدا این طرف دیوارها چند روزی طول کشیده‌بود که از راه‌های گوناگون مطمئن شوند که هر جایی باشم قطعاً کهریزک نیستم.[…]

به هر حال روزهای اوّل پس از آزادی احساس می‌کردم خیلی اتّفاق خاصی نیفتاده و اطرافیان هم چون خود را آماده کرده‌بودند که با حال نزاری بیرون بیایم چندان سؤالی از چند و چون وقایع از من نکردند (البتّه تأکید فراوان پدر و مادرم به آشنایان در این مورد بی‌تأثیر نبود) به‌مرور احساس کردم باید حرف‌هایم را به کسی بگویم امّا نه جمع‌های خانوادگی و نه جمع‌های دوستانه –البته دوستان غیر هم نظر با من- را محیط مناسبی برای این درد دل‌ها نمی‌دیدم و از طرفی هم نمی‌خواستم با یادآوری موجب ناراحتی عزیزترین کسانم شوم. وقتی دیدم پدرم با اشاره‌ای کوچک به موضوعی در آنجا آن‌چنان آشفته و عصبانی شد یا مادرم با شنیدن این که دندانم […]  چقدر ناراحت شده‌بود و … ترجیح دادم بدی‌های آن‌جا و مشکلاتم را برای خودم نگه دارم (اگرچه که در مقایسه با بسیاری افراد، این مشکلات برایم بسیار کمتر بود) و خوبی‌ها و زیبایی‌هایی را که دیدم نقل کنم. البته به مرور ترس‌های ناشی از بلاتکلیفی شب و روز در کنارم بود و احساس می‌کنم تأثیر منفی‌ای را که باید می‌گذاشت، گذاشت –و چه بسا انتظار بعضی دوستان مأمور و معذور هم همین بود-
گذشت تا روزی که صدایی آشنا و مهربان از پس یک شماره‌ی دلهره‌آور چهار رقمی خبری خوب را داد و از آن روز به بعد تا حدی توانستم روی دوستی او حساب کنم و البته این حساب وقتی تکمیل شد که در یک بعد از ظهر بهاری به همراه سمانه با مقداری شک و دلهره با این دوست عزیز صحبت کردیم – این بار رو در رو، بدون این که چشم بندی داسته باشم و  رو به دیوار و پشت به او به سؤالاتش پاسخ دهم و پایان هر سطر نوشته‌ام بنویسم و با این حق که حتّی من سؤال کنم و با خیال آسوده “گفت و گو” کنیم- حاصل این دیدار در دل من و آسمان، احترام فراوانی بود که به این دوست ایجاد شد و چیزی بود که مرا وا داشت خاطرات مشترکم را با این دوست بازگو کنم تا در لابلای این خاطرات شخصیت این دوست را توصیف کرده‌باشم چون معتقدم نیکی و اخلاق را در هرجا که می‌بینیم – اگر چه در طرف مقابلمان- باید آن را بگوییم و بستاییم و در خلال همین نگاه منصفانه و اخلاق‌مدار نیروهای دو طرف یک منازعه‌ی سیاسی – و گاهی حتّی عقیدتی- می‌توان به رفع کدورت‌ها و تفاهم بیشتر –در عین حفظ عقاید- امیدوار بود. به هر حال این دوست عزیز خصایص اخلاقی فراوانی دارد که من و آسمان را به تحسین و گاه اعجاب واداشت و بر آنم که در نوشته‌های بعدی بیشتر درباره‌اش بگویم.
یا حق

شرح مصیبت

خب در طی چند روز گذشته اتفاقاتی افتاد که بد ندیدم شما هم بدونید و کمی بخندید و البته درس عبرت بگیرید. شب جمعه به مناسبت شب احیا خواستیم بریم بازار تهران، پای منبر حاج آقا مجتبی تهرانی. من کلا یه بار رفته بودم اونجا. چندان خوشم نیومده بود. این قدر خواب آور صحبت می کردند که اگر یه جا، فقط یه جا سررشته کلام از دستتون در می رفت دیگه هیچی نمی فهمیدید. اما این بار از سر ناچاری و بی جا و مکانی رضایت دادم دوباره بریم اونجا. رفتیم اونجا. کمی دیر رفتیم. در به در دنبال جای پارک. اومدیم یه جا پارک کنیم با توبیخ افسران راهنمایی مواجه شدیم. که با ادب تمام!!! ما رو مجبور به ترک اونجا کردند. رفتیم جای دیگری پیدا کردیم. باز هم اومدند گفتند نه. داشتیم از پارک می اومدیم بیرون که جای شما خالی نباشه، زدیم به یه وانت. کلافگی ترافیک راه و نبود جای پارک و برخوردهای مأموران اعصابمون رو به اندازه کافی ضعیف کرده بود که خب عاقبت به چنین واقعه ای بزم ما کامل شد. مقصر هم که ما بودیم. یه کارت دادیم یه کارت گرفتیم و فردا واسه پرداخت خسارت قرار گذاشتیم.

فرداش

فرداش قرار بود عصر با جمعی از دوستان بریم کوه و بعدش از کوه سرازیر شیم یه جایی همون دور و بر دربند یه افطاری نوش جان کنیم. که آقای خسارت دیده زنگ زد و گفت که ساعت ۶ متروی شهر ری. خب برنامه هامون ریخت به هم. در حال حرکت بودیم که زنگ زدند قرار رو به ساعت ۶:۳۰ موکول کردند. گفتیم چشم. از اونجایی که دلمون می خواست پاسبان محیط زیست باشیم، گفتیم با مترو بریم. تا دم متروی دروازه دولت  رفتیم و پارک کردیم و رفتیم متروی شهر ری. طولانی اش نکنم. رفتیم و اون آقا هم ما رو گذاشت سر کار و بالاخره ساعت ۷:۳۰ به محضر ایشون شرفیاب شدیم و خسارتش رو دادیم و برگشتیم متروی دروازه دولت. که دیدیم بععله. ماشین نیست. کی بود، کی بود، جرثقیل اومد و برد.

مصائب پارک ممنوع

خب همه این مقدمات رو گفتم برای اینکه شروع کنم یه پروسه ای رو براتون توضیح بدم که وقتی ماشینتون رو بردند باید چی کار کنید. از اونجایی که ما به عنوان شهروندان کلان شهر تهران از حداقل آموزشهای ضرورت های زندگی شهری هم محروم هستیم، بد ندیدم حالا که خودم این قدر امروز علاف شدم تا ماشین رو تحویل بگیرم حداقل به دیگران بگم در چنین شرایطی باید چه کنند.

نکته اول: اگر زن هستید و شوهرتان به هر دلیلی-که عمده آن مربوط می شود به خودی نشان دادن در مقابل فامیل زن- می خواهد ماشین را به نامتان کند این کار را نکنید وگرنه سواری اش مال شوهرتونه، کارای اداری این چنینی اش مال شما.

نکته دوم: وقتی ماشینتون را می برند همون جا وایسین و به پلیس ۱۱۰ زنگ بزنید تا بیان صورت جلسه کنند و شما رو راهنمایی کنند. حداقلش اینه که می فهمید ماشین تون تو کدوم پارکینگه. ما روزه بودیم و افطار هم شده بود. اون شب با پفک افطار کردیم تا وقتی می رسیم به خونه از حال نرفته باشیم. اما شما سعی کنید در محل پلیس رو آگاه کنید.

روال اصلی: زنگ می زنید ۱۱۰، می آن صورت جلسه می کنند. اعلام مفقودی می کنند. اولین جایی که دنبالش می گردند تو پارکینگ های نیروی انتظامیه. اگر خوش شانس باشید و گیر نیروی خوب بیافتید همون براتون پیداش می کنه. وگرنه باید زنگ بزنید و شماره راهنمایی رانندگی منطفه تون رو بگیرید تا اونا بهتون بگند که آیا ماشین شما رو بردند یا نه. بعد از مشخص شدن پارکنیگ باید برید اونجا. یه برگه به شما می دن که یعنی ماشین اینجاست. اگر شی مهمی دارید از ماشین خارج کنید. مخصوصا مدارکی مانند کارت ماشین. بیمه نامه. کارت سوخت.

در اولین فرصت اداری با در دست داشتن مدارک کارت ماشین، سند سبز ماشین، برگه خلافی، برگه عوارض، گواهینامه راننده و بیمه نامه شخص ثالث و همین طور کارت شناسایی مالک ماشین باید تشریف ببرید راهنمایی و رانندگی منطقه ای که ماشینتون رو ضبط کرده. بعد از کلی در صف ایستادن (البته اگر خوش شانس باشید و روزه نباشید خیلی بهتره) می رید داخل. و پس از سر و کله زدن با مردمی که صف ایستادن هم بلد نیستند می تونید تأییدیه ترخیص ماشین تون رو بگیرید.

پس نکته اول: ۲۵ هزار تومن هزینه جرثقیل، ۱۳ تومن هزینه پارک ممنوع، از ۵ تا ۱۰ تومن هزینه پارکینگ می شه. ناقابله البته اما پول یه قسطه D:

پس نکته دوم: سعی کنید در ماه رمضون گذارتون به اداره های دولتی نیفته. چون خیلی موجودات حساسی هستند و نمی تونند بیش از ۴ ساعت کار کنند. در نتیجه شما تا به خودتون بجنید کل روزتون از دست رفته. صبح که ما می ریم سر کار اونا هنوز نیومدند. عصر که برمی گردیم تشریفشون رو بردند. وسط کار باید از کارت بزنی و بری اونجا و برگشتنت هم با خداست. من نمی دونم این حقوقی که می گیرند چطوری از گلوشون پایین می ره. نفت کل ملت در اختیار دوستانه. معنای عدالت هم تقریبا عوض شده. عدالت یعنی اینکه یه سری کارمند دولت بخورند و بخوابند. (با عنایت به اینکه در حالت عادی هم کار مفیدشون نیم ساعت در روز بود) ولی کل مردم از صبح تا شب سر کار هستند. مگه صاحبخونه ها ماه رمضون کمتر اجاره می گیرند. مجلس هم نمی تونه در مقابل چنین قانون شکنی کوچکی در مقابل دولت بیایسته دیگه ازش چه انتظاریه که بر کار دولت نظارت درست داشته باشه.البته در همه جا استنثا هست و کارمندانی هم هستند که وجدان کاری دارند. اما مشکل، مشکل سیستمه نه اشخاص.  من یه پست عریض و طویل در این مورد می خواستم بنویسم. این قدر درگیر کارای خونه و شرکت و … هستم که واقعا فرصت نمی کنم. ایشالله قسمت باشه پیش از پایان ماه رمضون بنویسمش.

پس نکته سوم: زیادی اعصاب خودتون رو خرد نکنید. اینا آش کشک خاله است. بخورین پاتونه، نخورین پاتونه. در نتیجه بدون اینکه خودتون رو عصبی کنید روال اداری رو طی کنید.

پس نکته چهارم: اگر به وسیله نقلیه شما خسارتی وارد شده باشه می تونید با شماره ۱۹۷ تماس بگیرید و شکایتتون رو پیگیری کنید.

پس نکته پنجم: عوارض شهرداری واسه ماشین همین طوری اش سالی  ۱۳ تومنه. اما جریمه سالانه اش۱۷ تومنه. به نفعتونه که سالانه پرداختش کنید.

پس نکته ششم و مهم تر از همه: آدم باشید و زیر تابلوی پارک ممنوع پارک نکنید. حتی در روز تعطیل و در محل خلوت. و اگر هم پارک کردید، حداقل دستی رو نکشید تا لاستیک های عقبتون داغون نشند.

یه نکته آخر هم تو دلم مونده اینو هم بگم. تو کل مدتی که تو صف وایساده بودم داشتم فکر می کردم واقعا توانایی اینو دارم که با یه تیم ۵ نفره طی شش ماه یه application ای بنویسم که این روال از این حالت دستی خارج شه و مکانیزه شه. من آخرش هم نفهمیدم چرا دریافت خسارت و اطلاع از محل پارکینگ تو پلیس + ۱۰ انجام نشد. اما خدایی با صرف هزینه شاید ۲۰ میلیونی نهایت ۲۰۰ میلیونی که هیچ کدام واسه این نیرو پولی نیست، میشه یه سیستم تر و تمیز نوشت که این همه مردم علاف نشن رفت و آمد های درون شهری هم کم بشه. کو گوش شنوا!!!