بسم الله

 

negarestan 

 

به یُمن ولادت با سعادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی بالآخره توانستم نگارستان را راه بیندازم و با نام خدا اولین نگاره را در آن‌جا “قلمی کنم”.

از این به بعد کارهایی را که می‌کنم (که یا کار دل است و یا کارهایی که برای عرضه در جایی درست می‌کنم، آن‌جا خواهم گذاشت)

و به مرور هم کارهایی که در این مدت کرده‌ام و کارهای نگارستان قدیم را (که آشنایان قدیمی این خانه آن‌ها را به خاطر دارند) به یاری خدا در آن‌جا خواهم گذاشت.

یا حق

مهمانی رنگ‌ها (۱)

امروز رفتیم یه جای خیلی خوب.

یک جشنواره طراحی روی تی‌شرت که درآمدش به یک مؤسسه نیکوکاری به نام رعد می‌رسید.

این مؤسسه، یک مجتمع آموزشی برای آموزش ناتوان جسمی داره. انگاری پارسال هم این جشنواره رو برگزار کرده بود و امسال سال دوم برگزاری جشنواره است.

روال کلی به این صورته که تعدادی هنرمند شروع می‌کنند به کشیدن طرح‌های خودشون روی تی‌شرت‌ها. برای این‌کار تعداد زیادی تی‌شرت سفید رنگ در اون‌جا وجود داره. هر تی‌شرت خام به قیمت سه‌هزارتومان فروخته می‌شه. هنرمند پس از خریداری تی‌شرت به مدت نیم‌ساعت وقت داره که طرح خودش رو روی تی‌شرت پیدا کنه. بعد اون طرح درمحل‌های مشخصی آویخته می‌شه برای بازدید عموم. اگر کسی هم از طرح تی‌شرتی خوشش بیاد می‌تونه اونو با پایه قیمت ۱۵ هزارتومن (یا بیشتر) خریداری کنه. همه این پول‌ها به اون شرکت خیریه داده می‌شه و برای آموزش کودکان کم‌توان جسمی مصرف می‌شه.

اگر تی‌شرتی تعداد زیادی بازدید کننده داشته باشه به روی صحنه برده می‌شه و به حراج گذاشته می‌شه. مثلا امروز کار یک استاد که پارسال اجرا شده بود به قیمت ۱۲۰ هزارتومن فروخته شد و بی‌اغراق کار فوق‌العاده‌ای بود.

چون اجازه عکاسی نداشتیم، نتونستیم عکس‌های زیادی تهیه کنیم و تنها توانستیم از کارهای خودمون عکس بگیریم.

طرح اول

طرح دوم

طرح سوم

خلاصه خیلی جای باحالی بود. همه به هم لبخند می‌زدند و همه حس خوبی داشتند از شرکت در یک کار خیر. به علاوه حس زیبایی‌شناسی‌تون به شدت هرچه تمام‌تر ارضا می‌شه و از دیدن اون همه شور برای پیاده‌کردن بهترین طرح به وجد می‌آین.

بشتابید و در یک امر خیر سهیم باشید و خودتان هم لذت ببرید. مخصوصا اگر سرسوزن ذوقی دارید که حتما دارید 😀

آقای من که این قدر ذوق‌زده شده که فردا هم شرکت می‌کنه. از طرح‌های شما هم شدیدا استقبال می‌کنه. اینو خودش به من که مدیر برنامه‌هاش هستم گفت 😉

یادم رفت بگم که ورودی هم ۲۰۰۰ تومنه و اونجا خوراکی‌های خوشمزه‌ای هم پیدا می‌شه. 😉

میهمانی – قسمت چهارم

برنامه‌ی روزانه در آن‌جا این‌گونه بود: موقع اذان صبح بیدار می‌شدیم و نماز می‌خواندیم. بعد از نماز چون چراغ‌ها هنوز خاموش بودند و چون معمولاً شب‌ها از درگیری ذهنی روز و فکر و خیال، خواب خوبی نمی‌شد کرد به ناچار می‌خوابیدم. حوالی ساعت ۷ و ۸ صبحانه می‌دادند. من معمولاً بعد از صبحانه هم می‌خوابیدم (در کل در چند روز اوّل بسیار خموده و کسل بودم و هزار جور فکر و خیال می‌کردم –در فکرم تا چند سال ماندن را هم تصور کرده‌بودم 😀 – از روز هفتم به بعد که دیگر تنها نبودم سرحال‌تر بودم.  دوستان هم‌اتافی هم امید فراوانی به من می‌دادند …) بعد تا قبل از ظهر که اگر برای بازجویی نمی‌رفتیم باید تا رسیدن زمان هواخوری قبل از ظهر تنهایی‌مان را به‌نحوی در سلول پر می‌کردیم. این تنهایی آن‌قدر حس بدی داشت که برای هواخوری یا حتّی بازجویی لحظه‌شماری می‌کردم. تا قبل از ظهر معمولاً یک لیوان چای یا شیر یا میوه می‌دادند. بعد هم نماز ظهر بود و به فاصله‌ی کمی نهار. بعد از یکی دو ساعت، هواخوری بعد از ظهر بود. بدترین موقع روز فاصله‌ی هواخوری بعد از ظهر تا غروب آفتاب بود؛ زمانی که هر دقیقه‌اش یک ساعت می‌گذشت … وقتی نور آفتاب از دریچه‌ی پنجره‌ی بالای اتاق به‌صورت مورّب به دیوار روبرو می‌تابید و از پایین دیوار تا سقف که ‌می‌رسید، کم‌کم چراغ‌های حیاط روشن می‌شدند و آفتاب غروب می‌کرد. این نور، نوعی ساعت ابتدایی شد‌‌ه‌بود برایم، که اگر حوصله داشتم می‌توانستم حساب کنم که ارتفاع هر کاشی دیوار معادل چند دقیقه است. امّا من که حال چنین کارهایی را نداشتم به همین بسنده کرده‌بودم که وقتی نور در اواسط ارتفاع دیوار می‌رسید، هنوز دو سه ساعتی به مغرب مانده‌بود. بعد هم نماز مغرب بود که فاصله‌ی نماز تا شام و بعد از آن را می‌شد با ادامه‌ی جزء قرآن آن روز و خواندن نماز قضا پر کرد. حوالی ساعت ۱۰ هم خاموشی بود و کلنجار رفتن با خودم برای غلبه به فکر و خیال و سعی در خوابیدن آغاز می‌شد….

zendan

پی‌نوشت: این هم تصویری ناشیانه از اتاقم، از زاویه‌ی دید بالای پنجره‌هایی که دریچه‌های‌شان برایم کار ساعت را می‌کردند…

پی‌نوشت: احتمالاً چون وقایعی که در آن‌جا برایم اتفاق می‌افتادند به مرور تکراری شدند احتمالاً آهنگ نگارش این خاطرات تندتر خواهدشد و سعی خواهم‌کرد مطالب اصلی را بگویم و خیلی روده‌درازی نکنم. 😉

ما ز بالاییم …

روز جمعه برای من روزی بود پر از خواب و البته بعدش هم کمی افسردگی ( 😀 ) که نتیجه‌ی افسردگی‌اش این شدکه نتوانستم برای تولّد ابوذر، آن‌چه را که می‌خواستم (یک تابلو خط) آماده کنم و به‌جایش این را درست کردم. (البته استیل کار بیشتر به کارت تولّد حسین عزیزپور می‌خورد تا ابوذر 😉 )

IMG_6006-1

این هم یک نقاشی از مجید ۵ ساله از رفسنجان:

IMG_6010

آیین همراهی

 

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاء اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ وَمُقَصِّرِینَ لَا تَخَافُونَ

فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَلِکَ فَتْحًا قَرِیبًا ﴿۲۷﴾

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا ﴿۲۸﴾

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ

تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ

ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ

یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَهً وَأَجْرًا عَظِیمًا ﴿۲۹﴾

 

حقا خدا رؤیاى پیامبر خود را تحقق بخشید [که دیده بود] شما بدون شک به خواست‏خدا

در حالى که سر تراشیده و موى [و ناخن] کوتاه کرده‏اید با خاطرى آسوده در مسجد الحرام درخواهید آمد

خدا آنچه را که نمى‏دانستید دانست و غیر از این پیروزى نزدیکى [براى شما] قرار داد (۲۷)

اوست کسى که پیامبر خود را به [قصد] هدایت با آیین درست روانه ساخت تا آن را بر تمام ادیان پیروز گرداند و گواه‏بودن خدا کفایت مى‏کند (۲۸)

محمد [ص] پیامبر خداست و کسانى که با اویند بر کافران سختگیر [و] با همدیگر مهربانند

آنان را در رکوع و سجود مى‏بینى فضل و خشنودى خدا را خواستارند علامت [مشخصه] آنان بر اثر سجود در چهره‏هایشان است

این صفت ایشان است در تورات و مثل آنها در انجیل چون کشته‏اى است که جوانه خود برآورد و آن را مایه دهد تا ستبر شود

و بر ساقه‏هاى خود بایستد و دهقانان را به شگفت آورد تا از [انبوهى] آنان [خدا] کافران را به خشم دراندازد

خدا به کسانى از آنان که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده‏است (۲۹)

سوره فتح- آیات پایانی

سال سیاه ۸۸

هر دم دردی، از پی دردی، ای سال!

با این دل ناتوان چه کردی ای سال!

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه برنگردی ای سال!

قیصر امین‌پور – اسفند ۷۸

پ.ن: با این سوزی که قیصر امین‌پور از آن “سال” حرف می‌زند، خوش‌حالم که امسال را ندید …

جوانه

نشسته برف روی سنگ
نشسته برف روی شاخه‌های کاج
نشسته برف در مسیر جاده‌ای که می‌برد مرا میان مه
نشسته برف چون گلی سفید روی نغمه‌های آب
ترانه‌ای به روی ساقه‌ای جوانه می‌زند

شعر از مرحوم عمران صلاحی

پی‌نوشت: به مناسبت تولد مصطفی و با اجازه‌ی مصطفی 😉

برادرانه

این نسخه دیجیتالی هدیه آقای “من” به خواهرشه. باز هم تولدش مبارک.

برای دیدن در قطع بزرگتر کلیک کنید

البته باید ذکر کنم که کار نهایی روی مقوای فیروزه ای بافت دار اجرا شد. به صورت چهار تیکه در راستای افقی که کمی تا قسمتی یاد آور هنر کاشیکاری قدیمی ایران و استفاده اون در مساجد هست. ۴ تکه که روی ۴ کاشی ۹*۹ پیاده شد.