إنّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادْ (۲)

بحث در مورد نقص پرونده و صلاحیت دادگاه ادامه یافت. سرانجام دادگاه به شور رفت و پس از ساعاتی آمدند و قرار صلاحیت و عدم نقص پرونده را اعلام کردند و گفتند از جلسه‌ی آینده دادگاه وارد در ماهیت پرنده می‌شود ولی ما در فاصله تا جلسه‌ی بعدی نامه‌ای تنظیم و اشاره کردیم که به‌رغم آن همه دلایل و مستندات قانونی که وکلایمان ابراز داشتند معذلک حال که دادگاه بی‌اعتنا به آن دلایل قرار صلاحیت خود را و عدم نقص پرونده را صادر می‌کند معلوم می‌شود که رأی محکومیت ما از قبل صادر شده و دفاعیات ماهوی ما اثری ندارد لذا ما از دفاع در ماهیت دعوا خودداری و اعتصاب دفاع می‌نماییم.

اعضای این دادگاه عبارت بودند از:
سرتیپ احمد زمانی رئیس، سرهنگ رحیمی و سرهنگ باقری، دو عضو دادگاه.

در این میان اتفاق جالب توجّهی رخ داد. روزی که آقای مهندس بازرگان که متّهم ردیف اول بودند برای قرائت بیانیه‌ی اعتصاب به پای تریبون رفتند، به علت فوت یکی از نزدیکان رئیس دادگاه، جلسه‌ی دادگاه تشکیل نشد ولی یک نسخه از اعلامیه به دست دوستان ما داده‌شد و آن‌ها هم آن را تکثیر و در بیرون زندان توزیع کردند. جلسه‌ی بعدی دادگاه دو روز بعد تشکیل شد و مهندس بازرگان در پشت تریبون بیانیه‌ی مزبور را قرائت کرد. بعد از اتمام بیانیه رپیس دادگاه گفت: امروز در خیابان فردی این اعلامیه‌ی شما را به دست من داد و از این‌جا معلوم می‌شود که شما با بیرون از زندان ارتباط دارید و لذا دفاعیاتی را که در بازپرسی از خود کرده‌اید و گفته‌اید که اعلامیه‌هایی که از جمله اسناد و مدارک اتّهام شماست در غیاب شما و بدون اطّلاع شما منتشر شده‌است و به شما مربوط نیست، صحیح نمی‌باشد. با شنیدن این سخنان مهندس بازرگان خود را باخت، چرا که فکر می‌کرد افتضاح بدی شده و جدای از عواقب آن آبروریزی شده‌بود.

در این میان سرهنگ علمیه (از وکلای مرحوم دکتر سحابی) اجازه خواست و گفت تیمسار ما حرف داریم. سپس گفت: به موجب مواد ۳۴ و ۳۵ قانون دادرسی ارتش اگر یکی از دادرسان، خواه رئیس دادگاه یا سایرین در طول مدت محاکمه قبل از پایان محاکمه و آخرین دفاع متهم و رفتن به اتاق شور، جمله‌ای به نفع یا ضرر متهم ابراز کنند، این دادرس خودبه‌خود فاقد صلاحیت گردیده و از ادامه‌ی دادرسی معزول است و صرفاً با اعلام وکیل مدافع جریان دادرسی خاتمه پیدا می‌کند و چون شما -تیمسار زمانی- در این‌جا اظهار نظر کردید، شما فاقد صلاحیت هستید و این موضوع در جلسات بعد هم ادامه پیدا کرد و وکلای دیگر هم در این رابطه صحبت کردند. این برخورد وکلای مدافع جدای از اصل قضیه برای من و سایرین بسیار جالب بود. چرا که در میان ارتشی که همیشه به استعماری بودن معروف بود، مشاهده می‌کردیم که شخصیت‌های ملی و باسواد و خوبی هم در آن وجود دارند گرچه نسبت آن‌ها اندک است. همین سرهنگ رحیمی، سرهنگ علمیه، سرهنگ نجاتی، سرهنگ پگاهی، سرتیپ مسعودی، سرتیپ احمد بهارمست و سرهنگ شریف‌زاده از جمله کسانی بود که در سال‌های قبل و بعد از کودتای ۲۸ مرداد جزو طرف‌داران شاه بودند ولی تا این حد متحول شده‌بودند که علناً به شخص شاه حمله می‌کردند. بعد از انقلاب هم ما چهره‌های برجسته و صدیقی را در میان ارتشیان کشف کردیم که از جمله آن‌ها شهید تیمسار فلاحی، تیمسار ظهیرنژاد و سرهنگ فکوری را می‌توان نام برد.

به هر صورت پس از ۲۰ جلسه، دادگاه بدوی پایان یافت و همه‌ی ما محکوم شدیم.در جلسه‌ای که قرار بود رأی قرائت شود، همه‌ی حضّار اعم از رئیس دادگاه و دادرسان و متهمین و غیره ایستاده‌بودند، پس از قرائت حکم دادگاه، هنگامی که رئیس دادگاه و دادستان و دادرسان خواستند دادگاه را ترک کنند آقای طالقانی ناگهان گفتند که تیمسار من یک حرفی داشتم. آقای طالقانی از ابتدای شروع دادگاه تا پایان آن یک کلمه حرف نزده‌بودند. هرچه هم رئیس دادگاه از ایشان می‌پرسید، وکیل ایشان پاسخ می‌داد. بعد از این که آقای طالقانی اجازه‌ی صحبت خواست، رئیس دادگاه گفت بفرمایید. آقای طالقانی نیز شروع کرد به تلاوت سوره‌ی والفجر. از ابتدای سوره آیات را خواندند تا رسیدند به آیه‌ی «إنّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادْ» و با دست به عکس شاه و افسران مزبور اشاره کرده و چند دفعه آن را تکرار کردند.

این حرکت آقای طالقانی تأثیر زیادی در میان جمعیت داشت. به هر روی به موجب رأی دادگاه بدوی آقای طالقانی و مهندس بازرگان به ده سال، و بقیه به ۶، ۴ و ۱ سال زندان محکوم شدیم. من هم به ۴ سال زندان محکوم شدم.

إنّ رَبَّکَ لَبِالمِرصَاد (۱)

جلسه‌ی اول دادگاه با حضور خانواده‌های ما برگزار شد. علاوه بر آن عده‌ای از دوستان ما و خبرنگاران هم در دادگاه شرکت داشتند و دادگاه علنی بود. در جلسه‌ی اول، ما را به ترتیب صدا می‌کردند و در پشت تریبون درباره‌ی اسم و سن و غیره سؤال می‌کردند و بعد می‌پرسیدند تحصیلات داری؟ نوبت به مهندس بازرگان که رسید از ایشان پرسید تحصیلات داری؟ مهندس بازرگان همان‌طور که سرش پایین را پایین نگه‌داشته‌بود گفت: یک مختصری. این جواب با توجه به این‌که مهندس بازرگان استاد دانشگاه بود موجب خنده‌ی حاضرین شد.

با شروع محاکمه، وکلای مدافع پیش از ورود به اصل اتهام، در خصوص نقص پرونده و صلاحیت دادگاه صحبت کردند. درباره‌ی نقص پرونده صحبت وکلای مدافع این بود که در پرونده‌ی موکلین ما همه‌جا نام علی‌رضا دستغیب و ناصر احمدی دیده‌می‌شود ولی آن‌ها دستگیر نشده‌اند و تحقیقاتی از آنان صورت نگرفته‌است و بنا بر این پرونده ناقص است. آن‌ها نیز باید در دادگاه حضور پیدا کنند. دستغیب و احمدی همان دو نفر مأمور ساواک بودند که از طریق عدالت‌منش به درون نهضت نفوذ کرده‌بودند.

ایراد دیگر به صلاحیت دادگاه بود که از دو زاویه مطرح شد. وکلای ما چنین مطرح می‌کردند که موکلین ما متهمند به این که تشکیل حزبی داده‌اند که مرام و رویه‌ی آن ضدیت با سلطنت مشروطه است و نهایت محکومیت آن‌ها سه تا ده سال است. اتهام دیگر توهین به مقام سلطنت است که جزای آن هم  یک تا سه سال است. و لذا در صورت محکومیت، به ده سال زندان محکوم خواهند شد. بنا بر این این‌ها متهم سیاسی هستند و وقتی این‌چنین است طبق قانون اساسی بایستی با حضور هیئت منصفه محاکمه شوند و چون در این دادگاه هیئت منصفه وجود ندارد، پس دادگاه صلاحیت ندارد. از سوی دیگر چون این پرونده در دادرسی ارتش بررسی می‌شود طبق مقررات قانون دادرسی ارتش بایستی بالاترین مقام فرماندهی آن منطقه دستور تعقیب داده باشد و چون در منطقه‌ی تهران بالاترین مقام فرماندهی شخص اعلیحضرت است باید دستور ایشان در پرونده باشد و چون این دستور وجود ندارد پس دادگاه صلاحیت ندارد. سومین دلیل آن‌که دادگاه یک آیت الله را محاکمه می‌کند و بر طبق قانون اساسی محاکمه‌ی علما و روحانیونباید با نظر مراجع دینی و حضور نمایندگان آن‌ها انجام پذیرد. و چون این امر نیز انجام نشده‌است، بنابراین دادگاه صلاحیت ندارد. سرهنگ رحیمی (یکی از وکلای مرحوم طالقانی و مرحوم بازرگان) در دفاعیات خود فراتر از سایرین رفت و گفت: شاه در بویین‌زهرا یک صحبت انقلابی کرد و گفته‌بود که نمایندگان مجالس شورای ملی گذشته، نماینده‌ی ارباب‌ها و فئودال‌ها بوده‌اند و چون مجلسی که وکلایش نماینده‌ی ارباب و فئودال باشد قانونی نیست بنابراین قوانینی که تصویب کرده و از جمله قانون امنیت داخلی کشور هم رسمیت ندارد و قانون دادرسی ارتش هم این‌چنین است و لهذا شما هم بیخود این‌جا هستید. صحبت‌های سرهنگ رحیمی دهان همه را باز کرد و از آن پس هم ما و هم وکلای ما حالت تهاجمی به خود گرفتیم و چه دادگاه بدوی و چه دادگاه تجدید نظر که در مجموع ۷ ماه به طول انجامید و بیش از ۸۰ جلسه تشکیل شد به محل محاکمه‌ی رئیس دادگاه و دولت و رژیم و ساواک تبدیل شد.

جلسه‌ی اول دادگاه در سالنی نسبتا بزرگ تشکیل شد و صرف نظر از متهمان و وکلای آن‌ها و خانواده‌های درجه ۱ و ۲، تعداد زیادی از دوستان و افراد سیاسی و شخصیت‌های روحانی و غیر روحانی و نیز خبرنگاران متعددی در دادگاه حضور داشتند. ولی پس از گذشتن جلسه‌ی اول و مشاهده‌ی مواضع وکلا به‌خصوص سرهنگ رحیمی، مصلحت ندیدند که جلسات دادگاه در سالنی بزرگ و تماشاچیان زیاد و خبرنگاران ادامه یابد. لذا جلسه‌ی دوم را به اتاق کوچکی در داخل پادگان عشرت‌آباد منتقل کردند که فقط حایی برای افراد درجه اول خانواده داشت. این کار مورد اعتراض وکلا و متهمین قرار گرفت. حرف ما این بود که این یک دادرسی تاریخی و سرنوشت‌ساز از نظر ملت ایران است. ما در نزد خانواده‌های خودمان که متهم نیستیم، این دیگران هستند که باید مستقیماً یا از طریق رسانه‌ها در این محاکمه حضور یابند و از طریق رسانه‌ها با خبر شوند. با همه اعتراضات مکرر و متوالی ما، از دو جلسه‌ی بعدی محل دادگاه را به محل باشگاه درجه‌داران پادگان که نسبتاً بزرگ‌تر بود و یک سالن بزرگ هم برای ملاقات با خانواده و دوستان وجود داشت منتقل کردند. در این محل غیر از افراد خانواده در حدود ۳۰ نفر هم از افراد و دوستان که در جلوی درب پادگان جمع می‌شدند، به‌طور نوبتی به جلسه دادگاه راه می‌دادند، از خبرنگاران هم به‌جز دوربین به‌دستان ساواک کسی حضور نداشت.

لذا اعتراضات ما ادامه یافت. من پیشنهاد کردم که مطالب ما در روزنامه‌ها منعکس شود. گفتند اگر روزنامه‌ها نخواهند ما نمی‌توانیم آن‌ها را مجبور کنیم. گفتیم ما حاضریم گزارش جلسات را به‌صورت آگهی با هزینه‌ی خودمان به روزنامه بفرستیم. این هم مقبول نیفتاد.

.

پی‌نوشت ۱: آن‌چه خواندید بخشی از کتاب خاطرات مرحوم مهندس سحابی «نیم قرن خاطره و تجربه» مر بوط به دادگاه سران نهضت آزادی در سال ۴۲ بود.

پی‌نوشت۲: حتماً نیاز به توضیح نیست که تأکیدها از من است و از آن واضح‌تر این است که چه‌چیزی از این بخش‌ها برایم جالب بوده‌است …

پی‌نوشت۳: این نوشته، یک شماره ۲ ای هم دارد که ان‌شاءالله فردا تایپ خواهم کرد که در آن هم نکات جالب و تکان‌دهنده‌ای هست (و از جمله، علّت نام‌گذاری این نوشته).

پی‌نوشت ۴: تصویر اولین جلسه‌ی (بی)دادگاه را از روزنامه‌ی اطلاعات ۱ آبان ۴۲ برداشته‌ام. ظاهراً دو ردیف اوّل متهمان و وکلایشان و مابقی سالن تماشاگران هستند.

.

انقلابیِ روسفید

۱ –

“من خوف داشتم که اگر در موضوع بی‌دادگری نسبت به حجه‌الاسلام …….* و جناب آقای مهندس …………**  و سایر دوستان کلمه‌ای بنویسم، موجب تشدید امر آن‌ها شود و ده سال زندان به پانزده سال تبدیل گردد. اینک که حکم جائرانه‌ی دادگاه تجدیدنظر صادر شد، ناچارم از اظهار تأسف از اوضاع ایران عموماً، و از اوضاع دادگاه خصوصاً. به‌قدری خلاف قوانین و مقرّرات در دادگاه‌ها جریان دارد که موجب تأسّف و تعجّب است: محاکمات سرّی ، حبس‌های قبل ّاز ثبوت جرم ، بی‌اعتنایی به دفاع مظلومین. اینجانب و اشخاص با وجدان و با دیانت متأسفیم از مظلومیت این اشخاص که به جرم دفاع از اسلام و قانون اساسی محکوم به حبس‌های طویل‌المدت شده، و باید با حال پیری و نقاهت در زندان، برای اطفای شهوت دیگران، به‌سر برند. رأی دهندگان باید منتظر سرنوشت سختی باشند.”

بخشی از پیام امام خمینی به مناسبت صدور حکم دادگاه سران نهضت آزادی ایران (*:حجه‌الاسلام آقای طالقانی و **: جناب آقای مهندس بازرگان) در مهرماه ۴۲

۲ – آشنایی پدر بازرگان با پدر طالقانی، زمینه‌ی نزدیکی طالقانی و بازرگان را فراهم می‌کند، به‌نحوی که بعد از شهریور ۱۳۲۰، آنان به کمک هم مکتب “کانون اسلام” را پایه‌گذاری می‌کنند…

۳ – وقتی فاطمی را زدند از آن‌ها رنجیده‌بود. گرچه نوّاب را دوست داشت،امّا دل‌خور بود از این‌که مقصد اصلی گم شده و به‌جای خشکاندن ریشه‌ی استبداد، خودی‌ها به جان هم افتاده‌اند.

۳٫۱ – پس از ترور حسین علاء، نواب و دوستانش برای مدّتی در پناه آیت‌الله طالقانی در منزل وی پنهان شدند، لیکن مأموران به منزل آیت‌الله مشکوک شدند و شهید نوّاب و یارانش محبور به ترک محل شدند …. طبق برخی اسناد، طالقانی از جمله کسانی است که درجه‌ی اجتهاد نواب صفوی را تأیید می‌کند.

۴ – پس از کودتای ۲۸ مرداد در سال ۳۲ یکی دو بار ایشان را احضار می‌کنند که چرا تو آیات کمونیستی را تفسیر می‌کنی؟ ایشان نیز می‌گوید: “ببخشید ما آیات شاهنشاهی نداریم!”

۵ – در شهریور ۱۳۳۳، علی امینی، نماینده‌ی دولت کودتا، قرارداد کنسرسیوم را درباره‌ی نفت جنوب امضا کرد … اوّلین واکنش (به این قرارداد) نامه‌ای با امضای بیش از ۳۵ تن از شخصیت‌های روحانی و دانشگاهی از جمله سیّد رصا زنجانی، سیّد محمود طالقانی، علی‌اکبر دهخدا، یدالله سحابی، مهدی بازرگان، خلیل ملکی، محمد نخشب  و … بود.

۶ – در سال ۱۳۳۸ به همراه میرزا خلیل کمره در کنفرانس مؤتمر اسلامی بیت‌المقدس شرکت کرد. ایشان پیام آیت‌الله بروجردی را به شیخ شلتوت رساند. هدف از این سفر، نزدیکی بیشتر با علمای شیعه و اهل تسنن بود.

۷ – ایشان پس از آزادی به احمدآباد و مزار مصدق می‌رود و ضمن اهدای یک جلد از تفسر پرتوی از قرآن که در زندان نگاشته‌بود در صفحه‌ی اوّل آن نوشت:

“بسم‌ الله العزیز المنتقم، اهدای ثواب تلاوت و تفکر در آیات این جلد از تفسیر به روح پاک و شکست‌ناپذیر مفخر شرق و اسلام و موجب سربلندی ایرانیان شرافتمند، مرحوم جناب دکتر محمد مصدق، رحمت الله و برکاته علیه.”

۸ – …به مهرآباد می‌رود و بر زمین می‌نشیند و هم‌زمان با آمدن امام (ره) و خوانده‌شدن سرود استقبال، اشک می‌ریزد. وقتی برخی همراهان امام خم می‌شونددست او را ببوسند، به طعنه می‌گوید “تصوّر کردم دوران دست‌بوسی تمام شده‌است.”

۹ – ایشان حتی پس از عید سال ۵۸ دیگر در جلسات شورای انقلاب شرکت نکرد و صریحاً هم به آیت‌الله خمینی گفته‌بود که شورای انقلاب، نماینده‌ی طیف خاصی است و همه‌گیر نیست. (محمد بسته‌نگار، داماد مرحوم طالقانی)

……

اگر بخواهم این شماره‌ها را ادامه دهم باز هم بسیار موارد جالب را از قلم خواهم انداخت. پس اکیداً توصیه می‌کنم هم برای این‌که چیزی از قلم نیفتد و هم با نگاه من به موضوع نگاه نکنید شماره‌ی آبان‌ماه نشریه‌ی نسیم بیداری را از دست ندهید. که این هم باز به نظرم چیز بسیار کمی است در برابر عظمت مرحوم طالقانی، ابوذر زمان.

یک سال پیش

یک سال پیش، چون پریروزی، بعد از نهار آمدند دم در سلول گفتند “ابراهیم‌زاده! وسایلتو جمع کن” (داخل پرانتز: ساتیار در آن چند روزی که با هم بودیم هر لحظه منتظر شنیدن این بود که امامی! وسایلتو جمع کن. که یکبار هم نگهبان نامرد آمد گفت امامی! وسایلتو جمع کن به بقیه هم بگو جمع کنن باید برید یه اتاق دیگه. و لبخند ماسیده بر لبهای ساتیار دیدنی بود 😀 )

خلاصه من هم جمع کردم و بعد از خداحافظی با ساتیار و آقای افتخاری (رضا همان روز موقع آخرین بازجویی من یا وثیقه آزاد شده‌بود)، رفتم وسایلم را تحویل گرفتم. بعد گفتند کسی دنبالت می‌آید یا نه که من هم نمی‌دانستم کی به کی‌ست، گفتم نه.

(داخل پرانتز: البته دوستان و آشنایان غافلگیر شده‌بودند. صبح آمده بودند وفکر می‌کردند غروب آزاد می‌شوم وگرنه خاطرم برای‌شان آن‌قدر عزیز بود که به استقبالم بیایند و حلقه گل به گردنم بیندازند (:خودشیفتگی مفرط)  پرانتز بسته)

خلاصه با یک ماشین مشکی‌رنگ با شیشه‌های دودی (از این خفناها 😉 ) با چشم‌بند راهی‌ام کردند. راننده از من پرسید که کجا قرار است بروم و مرا تا زیر پل یادگار کنار بزرگ‌راه چمران هم‌راهی کرد و از آن‌جا دیگر حق داشتم چشم‌بند را بردارم و وارد دنیای آدم‌ها بشوم. پیاده که شدم با اتوبوس خودم را رساندم به شهرآرا و از آن‌جا تا خانه‌ی بابا را پیاده رفتم.

در راه به عادت ترک‌ناشدنی همیشگی‌ام جلوی اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستادم تا ببینم در این دوازده روزه دنیا دست کی بوده. که فهمیدیم بله، قضیه‌ی کهریزک پیش آمده و همه‌ی روزنامه‌ها خیر از تشکیل کمیته‌ی پیگیری و دستور تعطیلی آن‌جا و … را داده‌اند (پایان ماجرا را هم که دیدیم چه شد! الحمدلله که همه‌ی خاطیان به سزای‌شان رسیدند و دامان نظام‌مان از این آلودگی پاک شد! بگذریم)

به رسم معهود از سوپرمارکت جلوی خانه‌ی بابا یک لینا خریدم و راه افتادم به سمت خانه. انگار که از حیاط مجتمع که می‌آمده‌ام آمنه و سمانه داشته‌اند می‌دیدند آمدن‌ام را اما با آن موهای کوتاه‌شده قیافه‌ام خیلی فرق کرده‌بود.
خلاصه مراسم ماچ و بوسه و استقبال رسمی به انجام رسید و بعد مامان و بابا آمدند و از آن به بعد هم تا شب دوستان و آشنایان حضوری یا تلفنی ابراز لطف کردند و گل آوردند و مرا غرق در شرمندگی کردند.
بسیاری از چیزها در این یک سال بر روی دلم (دل‌مان) سنگینی می‌کرد (الآن کم‌تر می‌کند و عادت کرده‌ایم به‌شان) و حرف‌هایی داشتیم که مخاطبی یا مخاطبانی خاص داشت که آن مخاطب خاص (که خاطرش برایم بسیار عزیز بوده و هست) به دلایلی ما را از شنیده‌شدن محروم کرد و ترجیح داد به‌جای شنیدن ما، بیست و سی را بشنود. وقتی از کسی چنین انتظاری داری و برآورده‌اش نمی‌کند و تو را در حسرت درد دل کردن می‌گذارد دیگر بی‌توجهی بقیه (اکثر افراد فامیل) که چنین انتظاری هم از ایشان نداری و رابطه‌ات با آن‌ها تنها پیوندی خانوادگی است چندان آزرده‌ات نمی‌کند.
بنا داشتم خاطراتی را که داشتم بنویسم، چند بخشی را هم نوشتم اما دیدم به‌تر است به احترام کسانی که این دوران برای‌شان (و بیش از آن برای خانواده و عزیزانشان) به همه چیز شبیه بوده الّا “مهمانی”! ترسیم این فضای گل و بلبلی که در مقایسه با سایرین داشتم را به زمانی دیگر موکول کنم. شاید آن زمان بتوانم بیش‌تر در مورد مهمانی اجباری اوین، میهمانانش و میزبانانش بگویم. فعلاً در این دوران تنها کاری که می‌توانم بکنم که گمان هم نمی‌کنم جرمی سیاسی یا امنیتی تلقی شود دعا برای گشایش در کار زندانیان و صبر برای خانواده‌های بی‌پناه‌شان است. اللهمَّ فُکَّ کُلَّ اسیر. یا حق

ترکمان و گلستان و تهران …

اگر شما بنشینید پای میز مذاکره، عزت است. اگر دیگران  ذلت.

اگر شما دودستی کشور را تحویل بدهید غمخوار ملت بوده‌اید اگر دیگری، دشمن ملت.

اگر شما گوجه و سیب‌زمینی به سر مبارکتان اصابت کند افتخار است اگر دیگری، ننگ.

باشد هر چه شما بگویید. اصلا این قدر جشن بگیرید و این قدر در بوق و کرنا کنید که ما خر شویم و فکر کنیم همه دنیا در مقابل این “حق مسلم” ما سر فرود آورده‌اند.

باشد ما قبول می‌کنیم این دوستی خاله خرسگی شما را.

اما شما را به آنچه که می‌پرستید دست از سر ملت بردارید. ۵ سالی که ملت هزینه ماجراجویی‌های شما را پس داد را نمی‌خواهیم. بیش از این هزینه‌ای تحمیل نکنید. دست از سر ملت بردارید. قول می‌دهیم فکر نکنیم که از ۵ سال قبل هم عقب‌تریم. قول می‌دهیم که گوش‌هایمان دراز شود و با خوشحالی پای گیرنده‌های صوتی‌مان بنشینیم و به چون تو “شجاع‌مردی” افتخار کنیم.

اما دست از سر ما ملت بردارید.

پ.ن: در این میان بیش از همه دلم برای کسانی می‌سوزد که این چند ساله به شجاعت و استقامت اینان بر سر دفاع از حقوق ملت دل خوش کرده بودند. چه خوب بود که می‌توانستیم بدانیم به عمل کار برآید نه به [..] ( کار از سخندانی گذشته است)

دلم می‌سوزد

من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می‌دهم که خیال نکنند راه حفظ معتقدات اسلامی، جلوگیری از ابراز عقیده‌ی دیگران است. از اسلام فقط با یک نیرو می‌شود پاسداری کرد و آن علم است و آزادی دادن به افکار مخالف و مواجهه‌ی صریح و روشن با آنها.

مصاحبه‌ی تلویزیونی استاد شهید مرتضی مطهری. فروردین ۵۸
درباره تناسب اسلامیت و جمهوریت و آزادی عقیده / پیرامون انقلاب اسلامی. صص ۷۸

از این‌جا

سال سیاه ۸۸

هر دم دردی، از پی دردی، ای سال!

با این دل ناتوان چه کردی ای سال!

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه برنگردی ای سال!

قیصر امین‌پور – اسفند ۷۸

پ.ن: با این سوزی که قیصر امین‌پور از آن “سال” حرف می‌زند، خوش‌حالم که امسال را ندید …

برخیزید ….

برخیزید. برخیزید. برخیزید. برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده، بهر احیای حق، جان فدا
کز قطره قطره‌ی خون پاک شما
می‌روید تا ابد در وطن لاله‌ها
برخیزید. برخیزید
برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد، غرق در بوسه خاک مزارتان
تا گیرد خون‌بهای شهیدان ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پی یاری وطن
برخیزید. برخیزید
جاویدان زندگی جوشد از خاک هر شهید
تا روید لاله از تربت پاک هر شهید
ای انسان، شد شهادت سرآغاز زندگی
مرگ تو، رمز آزادی و راز زندگی
برخیزید. برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده، بهر احیای حق، جان فدا
کز قطره قطره‌ی خون پاک شما
می‌روید تا ابد در وطن لاله‌ها
برخیزید. برخیزید
در عالم، مایه‌ی سرفرازی شهادت است
پیش ما، مرگ در راه ایمان سعادت است
برخیزید. برخیزید
از دشت کربلا هر زمان آید این پیام
در راه عزت و افتخار و شرف قیام
تا انسان تن رها سازد از بند بندگی
عاشورا، بر مجاهد دهد درس زندگی
برخیزید. برخیزید. برخیزید. برخیزید.

برای گوش دادن به این سرود اینجا را کلیک کنید

حال این روزهای امثال ما را که می‌داند؟ یا که می‌خواهد بداند؟ یا برای که مهم است؟ دوستان این‌طرفی یا دوستان آن‌طرفی؟

مَسئَلَهٌ

باید به ضرب و زور فتوا، اعصابم را از گزند تکه تکه شدن نگاه دارم.

برای خودم فتوا می‌دهم که از این به بعد دیدن تیتر کیهان خصوصاً در اوّل روز،برایم از گناهان کبیره است.

باشد که از حال اوّل صبح امروزم، پند گیرم ❗

اینجا چهارراه کالج

نمی شه کار کرد.

نمی شه تمرکز کرد.

همکارام انگار دارند فوتبال نگاه می کنند.

“اوه نگاه کن: یگان ویژه ها رو….”.

“ببین داره می زنه…”

“فرار کن….”

“اونور رو ببین…”

همه لب پنجره ها هستند. از رئیس شرکت تا آبدارچی ها. همه دارند نگاه می کنند. با هیجان داد و فریاد می کنند. اما من…

اینجا چهار راه کالج. من طاقت دیدن ندارم. دلم برای همه همکلاسی هام می تپه. قلبم تند می زنه. بغض گلومو گرفته.

اینجا چهار راه کالج. من پشت میز کارم. در حال حل مسئله. در حالی که دو سال هست که از ساختمان بغلی فارغ التحصیل شده ام. اما انگار دلم را آنجا جا گذاشته ام.

اینجا چهار راه کالج. امروز روز دانشجو…

پ.ن: کاش حداقل محل کارم جای دیگری بود. که همه چیز را از نزدیک نمی دیدم. از ۲۲ خرداد تا امروز. من شاهد بودم. شاهد عینی. خدایا غمم به اندازه صبرم نیست. 🙁