سِر شدگی

“توهین‌دان”مان انگار سوراخ است و چیزی در آن بند نمی‌شود.

دیگر نوازش‌های بصیرت‌مندانه‌ی دوستان و آشنایان غیر هم‌فکر کم‌تر اثر می‌کند و زودتر فراموش می‌شود.

بغض‌هایی که گاه می‌ترکیدند شده‌اند “گلودرد مزمن” و چیزی که مزمن است، به آن عادت می‌کنیم.

دیگر عادت کردیم به شکستن بعد از هر کنایه‌ی دوستان، و دوباره بند زدن تکه‌های شکسته.

امّا هر دفعه انگار چیزی از جنس دل کنده می‌‌شود، گم می‌شود و دیگر پیدا نمی‌شود.

انگار همین تکه‌های گم‌شده است که آن سوراخ را درست کرده.

دیگر خیلی به “دل” نمی‌گیریم …

داستان قدیمی …

مدت‌هاست داستان ربودن خلخال از پای زن یهودی و روا بودنِ مُردن مردان مسلمان از غصّه‌ی آن، کهنه شده‌است. مردان مدعی مسلمانی‌مان غیرت و حیایشان را یک‌جا فروخته‌اند به [….]

پی‌نوشت: هر وقت بوی چیزی شبیه “آزادی پس از بیان” به مشام رسید، به قسمت […] می‌توان اشاره کرد.

یک سال پیش

یک سال پیش، چون پریروزی، بعد از نهار آمدند دم در سلول گفتند “ابراهیم‌زاده! وسایلتو جمع کن” (داخل پرانتز: ساتیار در آن چند روزی که با هم بودیم هر لحظه منتظر شنیدن این بود که امامی! وسایلتو جمع کن. که یکبار هم نگهبان نامرد آمد گفت امامی! وسایلتو جمع کن به بقیه هم بگو جمع کنن باید برید یه اتاق دیگه. و لبخند ماسیده بر لبهای ساتیار دیدنی بود 😀 )

خلاصه من هم جمع کردم و بعد از خداحافظی با ساتیار و آقای افتخاری (رضا همان روز موقع آخرین بازجویی من یا وثیقه آزاد شده‌بود)، رفتم وسایلم را تحویل گرفتم. بعد گفتند کسی دنبالت می‌آید یا نه که من هم نمی‌دانستم کی به کی‌ست، گفتم نه.

(داخل پرانتز: البته دوستان و آشنایان غافلگیر شده‌بودند. صبح آمده بودند وفکر می‌کردند غروب آزاد می‌شوم وگرنه خاطرم برای‌شان آن‌قدر عزیز بود که به استقبالم بیایند و حلقه گل به گردنم بیندازند (:خودشیفتگی مفرط)  پرانتز بسته)

خلاصه با یک ماشین مشکی‌رنگ با شیشه‌های دودی (از این خفناها 😉 ) با چشم‌بند راهی‌ام کردند. راننده از من پرسید که کجا قرار است بروم و مرا تا زیر پل یادگار کنار بزرگ‌راه چمران هم‌راهی کرد و از آن‌جا دیگر حق داشتم چشم‌بند را بردارم و وارد دنیای آدم‌ها بشوم. پیاده که شدم با اتوبوس خودم را رساندم به شهرآرا و از آن‌جا تا خانه‌ی بابا را پیاده رفتم.

در راه به عادت ترک‌ناشدنی همیشگی‌ام جلوی اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستادم تا ببینم در این دوازده روزه دنیا دست کی بوده. که فهمیدیم بله، قضیه‌ی کهریزک پیش آمده و همه‌ی روزنامه‌ها خیر از تشکیل کمیته‌ی پیگیری و دستور تعطیلی آن‌جا و … را داده‌اند (پایان ماجرا را هم که دیدیم چه شد! الحمدلله که همه‌ی خاطیان به سزای‌شان رسیدند و دامان نظام‌مان از این آلودگی پاک شد! بگذریم)

به رسم معهود از سوپرمارکت جلوی خانه‌ی بابا یک لینا خریدم و راه افتادم به سمت خانه. انگار که از حیاط مجتمع که می‌آمده‌ام آمنه و سمانه داشته‌اند می‌دیدند آمدن‌ام را اما با آن موهای کوتاه‌شده قیافه‌ام خیلی فرق کرده‌بود.
خلاصه مراسم ماچ و بوسه و استقبال رسمی به انجام رسید و بعد مامان و بابا آمدند و از آن به بعد هم تا شب دوستان و آشنایان حضوری یا تلفنی ابراز لطف کردند و گل آوردند و مرا غرق در شرمندگی کردند.
بسیاری از چیزها در این یک سال بر روی دلم (دل‌مان) سنگینی می‌کرد (الآن کم‌تر می‌کند و عادت کرده‌ایم به‌شان) و حرف‌هایی داشتیم که مخاطبی یا مخاطبانی خاص داشت که آن مخاطب خاص (که خاطرش برایم بسیار عزیز بوده و هست) به دلایلی ما را از شنیده‌شدن محروم کرد و ترجیح داد به‌جای شنیدن ما، بیست و سی را بشنود. وقتی از کسی چنین انتظاری داری و برآورده‌اش نمی‌کند و تو را در حسرت درد دل کردن می‌گذارد دیگر بی‌توجهی بقیه (اکثر افراد فامیل) که چنین انتظاری هم از ایشان نداری و رابطه‌ات با آن‌ها تنها پیوندی خانوادگی است چندان آزرده‌ات نمی‌کند.
بنا داشتم خاطراتی را که داشتم بنویسم، چند بخشی را هم نوشتم اما دیدم به‌تر است به احترام کسانی که این دوران برای‌شان (و بیش از آن برای خانواده و عزیزانشان) به همه چیز شبیه بوده الّا “مهمانی”! ترسیم این فضای گل و بلبلی که در مقایسه با سایرین داشتم را به زمانی دیگر موکول کنم. شاید آن زمان بتوانم بیش‌تر در مورد مهمانی اجباری اوین، میهمانانش و میزبانانش بگویم. فعلاً در این دوران تنها کاری که می‌توانم بکنم که گمان هم نمی‌کنم جرمی سیاسی یا امنیتی تلقی شود دعا برای گشایش در کار زندانیان و صبر برای خانواده‌های بی‌پناه‌شان است. اللهمَّ فُکَّ کُلَّ اسیر. یا حق

میهمانی – قسمت چهارم

برنامه‌ی روزانه در آن‌جا این‌گونه بود: موقع اذان صبح بیدار می‌شدیم و نماز می‌خواندیم. بعد از نماز چون چراغ‌ها هنوز خاموش بودند و چون معمولاً شب‌ها از درگیری ذهنی روز و فکر و خیال، خواب خوبی نمی‌شد کرد به ناچار می‌خوابیدم. حوالی ساعت ۷ و ۸ صبحانه می‌دادند. من معمولاً بعد از صبحانه هم می‌خوابیدم (در کل در چند روز اوّل بسیار خموده و کسل بودم و هزار جور فکر و خیال می‌کردم –در فکرم تا چند سال ماندن را هم تصور کرده‌بودم 😀 – از روز هفتم به بعد که دیگر تنها نبودم سرحال‌تر بودم.  دوستان هم‌اتافی هم امید فراوانی به من می‌دادند …) بعد تا قبل از ظهر که اگر برای بازجویی نمی‌رفتیم باید تا رسیدن زمان هواخوری قبل از ظهر تنهایی‌مان را به‌نحوی در سلول پر می‌کردیم. این تنهایی آن‌قدر حس بدی داشت که برای هواخوری یا حتّی بازجویی لحظه‌شماری می‌کردم. تا قبل از ظهر معمولاً یک لیوان چای یا شیر یا میوه می‌دادند. بعد هم نماز ظهر بود و به فاصله‌ی کمی نهار. بعد از یکی دو ساعت، هواخوری بعد از ظهر بود. بدترین موقع روز فاصله‌ی هواخوری بعد از ظهر تا غروب آفتاب بود؛ زمانی که هر دقیقه‌اش یک ساعت می‌گذشت … وقتی نور آفتاب از دریچه‌ی پنجره‌ی بالای اتاق به‌صورت مورّب به دیوار روبرو می‌تابید و از پایین دیوار تا سقف که ‌می‌رسید، کم‌کم چراغ‌های حیاط روشن می‌شدند و آفتاب غروب می‌کرد. این نور، نوعی ساعت ابتدایی شد‌‌ه‌بود برایم، که اگر حوصله داشتم می‌توانستم حساب کنم که ارتفاع هر کاشی دیوار معادل چند دقیقه است. امّا من که حال چنین کارهایی را نداشتم به همین بسنده کرده‌بودم که وقتی نور در اواسط ارتفاع دیوار می‌رسید، هنوز دو سه ساعتی به مغرب مانده‌بود. بعد هم نماز مغرب بود که فاصله‌ی نماز تا شام و بعد از آن را می‌شد با ادامه‌ی جزء قرآن آن روز و خواندن نماز قضا پر کرد. حوالی ساعت ۱۰ هم خاموشی بود و کلنجار رفتن با خودم برای غلبه به فکر و خیال و سعی در خوابیدن آغاز می‌شد….

zendan

پی‌نوشت: این هم تصویری ناشیانه از اتاقم، از زاویه‌ی دید بالای پنجره‌هایی که دریچه‌های‌شان برایم کار ساعت را می‌کردند…

پی‌نوشت: احتمالاً چون وقایعی که در آن‌جا برایم اتفاق می‌افتادند به مرور تکراری شدند احتمالاً آهنگ نگارش این خاطرات تندتر خواهدشد و سعی خواهم‌کرد مطالب اصلی را بگویم و خیلی روده‌درازی نکنم. 😉

میهمانی – قسمت سوم

نماز ظهرم که تمام شد مشغول بررسی اتاق شدم. در جاهایی از دیوار، میهمانان قبلی چیزهایی نوشته‌بودند که در طول روزهای اوّل، یکی از سرگرمی‌هایم شده‌بود پیدا کردن این نوشته ها. البتّه نوشته‌های اتاق‌های تنهایی بیش از آنکه جالب باشند ملال‌آورند.بزرگترین نوشته‌ای که دیدم این بود:” حدایا توبه. استغفرالله” که با خطی بسیار بزرگ نوسته شده‌بود، به‌طوری که نیمی از طول اتاق را پوشانده‌بود. من مانده‌بودم که طرف، این را با چه ابزاری توانسته‌است بنویسد – احتمالاً با صابون، یا خمیر دندان خشک‌شده- درست زیر این نوشته “چوب‌خط”ی بود که به سه ماه می‌رسید و این ترسم را از ماندگار شدن، بیش‌تر می‌کرد. در گوشه‌ای از اتاق غذایی دست‌خورده از ظهر مانده‌بود و من با وجود گشنگی باید تا شام منتظر می‌ماندم – توضیح این‌که غذاهای آن‌جا از نظر کیفیت بد نیود و چیزی در حد غذاهای دانشگاه بود. از نظر حجم هم در حدّی بود که کسی گشنه نمی‌ماند (البته اگر دل و دماغ غذا خوردن می‌بود که خیلی نبود) علاوه بر غذا میان‌وعده‌هایی هم –صبح و عصر- می‌دادند که شامل شیر داغ، چای، میوه و حتّی یک بار آجیل می‌شد.

کمی بعد از تمام‌شدن نمازم سه پتوی سربازی نسبتاً تمیز را آوردند، به همراه وسایل شخصی که برایم در نظر گرفته‌ شده‌بود – شامل مسواک و خمیردندان، صابون و یکی حوله‌ی دستی کوچک- این وسایل را –به‌جز صابون البته 😉 – بعد از مرخص شدن با خودم آوردم که خمیردندان‌اش همان ماه اوّل تمام شد، مسواک‌اش در اسباب‌کشی گم شد و مانده همین حوله‌ی کوچک زرشکی. یادگار فیزیکی من از آن دوران همین حوله است به‌علاوه‌ی این پیراهن آستین کوتاه که در گیر و دار شب اوّل پاره شده‌بود: (این دوست ما می‌گفت یکی از چیزهایی که خانواده‌ها به‌خصوص همسران کسانی که میهمان‌شان بوده‌اند حلال‌شان نمی‌کنند کوتاه‌کردن موهای‌شان بوده‌است. البته در مورد کوتاه کردن موهای من که یک شهر دعا پشت سرشان گذاشتند. امّا خدایی این پیراهن را خیلی دوست داشتم 🙁 )   

IMG_0094

علاوه بر این‌ها یک بطری بزرگ آب معدنی خنک هم به من دادند که در آن گرما می‌چسبید. امّا ایرادش این بود که منِ خوش‌خیال فکر کردم قرار است تا آخرش هر روز یک بطری مانند این به‌م برسد غافل از اینکه از این خبرها نبود، از روز بعد همان بطری را از آب‌سردکن حیاط –که خیلی سرد هم نمی‌کرد- پر می‌کردم.

انصافاً تا حدّی که من تجربه‌کردم و در جایی که من بودم از نظر بهداشت “جسمی” و تغذیه آن‌چنان کمبودی نبود و سختی‌هایی که آنجا داشت سختی‌های روحی بود.

شب دوم را با خواندن نماز قضا و جزء اوّل قرآن شروع کردم. از مزایای این میهمانی ناخواسته شاید همین بود که فرصت شد پس از چندین سال پند جزء قرآن بخوانم. البتّه ترجمه‌های خوبی نداشت امّا با عربی دست و پا شکسته گلیم‌ام را تا حدّی از آب می‌کشیدم. بعضی‌ها –که باسابقه‌تر و حرفه‌ای‌تر بودند- هر یکی دو روز یک دور قرآن را ختم می‌کردند امّا من روزی یک جزء می‌خواندم تا از این طریق حساب روزها را هم نگه دارم چون هیچ ایده‌ای نداشتم که نفرات قبلی خودکار از کجا آورده‌اند برای کشیدن “چوب‌خط” 😀 . به هر حال شب دوم گذشت و موقع اذان صبح بیدارمان کردند برای نماز – این هم یک مزیّت دیگر: نماز صبح اوّل وقت در غیر از ماه رمضان. دلتان (و ایضاً دل خودم هم از آن موقع تا حالا) بسوزد :p )    

میهمانی – قسمت دوم

گمان می‌کنم بیشتر خوانندگان این نوشته در سالی که گذشت پای صحبت‌های دوستی یا آشنایی با تجربه‌ای مانند تجربه‌ی من نشسته‌اند و به مشکلات گوناگون این مهمانی‌ها و برخوردهای میزبانان این مهمانی‌ها واقف‌اند. برخوردهایی که گاهی یکی‌شان هم برای شرمساری کافی است. برخوردهایی که هر انسان منصف و با اخلاقی – چه داخل سیستم و چه خارج از آن- (از جمله این دوست بزرگوار ما) وجود آن را انکار نمی‌کنند و مرز و موضع خود را در قبال آن‌ها به دقّت معیّن می‌کنند و در برخوردهای‌شان آن را مراعات می‌کنند و دنیا و بیش ار آن، آخرت‌شان را به پای هواداری کورکورانه از “هر آن‌چه” که در یک سیستم رخ می‌دهد فدا نمی‌کنند. به هر حال نیازی نمی‌بینم آن‌چه در شب اوّل رخ داد را بازگو کنم و نقل خاطراتم را از هنگام انتقال به محل دوم مهمانی شروع می‌کنم.

حوالی ظهر روز اوّل –یک‌شنبه- بود که اسامی ده دوازده نفر از میهمانان باقی‌مانده را صدا زدند و در بیرون اتاق به صف کردند – تا قبل از ظهر عدّه‌ای را که احیاناً اتّفاقی به مهمانی دعوت شده‌بودند و یا جرمشان سنگین نبود آزاد کردند- عدّه‌ای همان دم در وسایل‌شان را تحویل گرفتند که من جزو آن‌ها نبودم پس اوّلین حدسم این بود که ماندنی‌ام. حدسم وقتی قوّت گرقت که از صحبت‌های برادران میزبان فهمیدم که من و سه نفر دیگر قرار است بمانیم و بقیه قرار است در بین راه بروند پی زندگی‌شان.

فرایند پذیرش که شامل انداختن عکس تمام‌رخ و نیم‌رخ، صورتجلسه و تحویل وسایلم به انبار و پوشیدن لباس فرم طوسی‌رنگ آنجا می‌شد کمی طول کشید و بعد از آن به اتاقی برده شدم که در هفت روز تنهایی اوّل، هم‌راهم بود. اتاقی یک‌ونیم در پنج متر که در بالایش سرتاسر پنجره بود به حیاط. پنجره ای با شیارهای مورّب که شده‌بود ساعت بدوی من که با بالا رفتن سایه‌ی پنجره روی دیوار مقابل‌ش انتظار آمدن زمان هواخوری، غذا و خواب را می‌کشیدم. وارد اتاق که شدم اوّلین چیزی که پس از یک شب سخت تسکینم داد این بود که گوشه‌ی اتاق یک قرآن و مفاتیح و مهر بود که می‌توانستم با آن تنهایی‌ام را پر کنم. یادم آمد که نماز ظهر را نخوانده‌ام. به در آهنی اتاق زدم تا نگهبان بیاید و برای وضو گرفتن راه‌نمایی‌ام کند. آمد و قبل از هر چیز قوانین آن مهمان‌خانه را برایم گفت: “با صدای بلند نماز و دعا و قرآن نخوان. به در هم نزن. هر وقت کاری داشتی این تکه مقوا را از زیر در بیرون بگذار که ما متوجه شویم کار داری …” زیر در، یک در کوچک با شیارهایی مورب در طول بود که برای دادن غذا و بیرون بردن زباله از اتاق استفاده می‌شد که همان در کوچک پل ارتباطی ما و میزبانان‌مان بود. البته من فقط یک بار در روز هفتم از آن استفاده کردم که به وقتش تعریف می‌کنم. بعد نگهبان چشم‌بند را به من داد و مرا به سمت دست‌شویی برد. دستشویی رفتن در آن چند روز هم پروژه‌ای خنده‌دار بود برای خودش.

میهمانی – قسمت اوّل

مدّت‌ها مردّد بودم که خاطرات مرداد سال گذشته را بنویسم یا نه. همان اواسط مرداد که آزاد شده‌بودم یکی از دوستان توصیه کرد که برای بازگشت سریع‌تر به حالت روحی عادی، حتماً خاطراتم را برای کسی تعریف کنم یا دست کم ضبط صوتی به دست بگیرم و آن‌ها را به زبان بیاورم تا کمی “سبک شوم”. آن روزهای اوّل هنوز گرم بودم و اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کردم، انگار پر بودم از انرژی و امید و انگار که (واقعاً) به سفری کاری –به کیش- رفته‌بودم. ابداً احساس ناراحتی نمی‌کردم و شاید بیش از من (بسیار بیش از من) نزدیکانم و به خصوص سمانه، از نظر روحی تحلیل رفته‌بودند. حق هم داشتند، به هر حال من در آن روزهای دوری از حال خودم خبر داشتم و هر قدر هم که این موقعیت جدید سختی‌ها و مشکلات فراوان داشت امّا دست‌کم –البتّه به جز شب اوّل که میزبانان عزیز، چندان مهمان‌نواز نبودند- نگرانی جدّی‌ای نداشتم امّا این بندگان خدا این طرف دیوارها چند روزی طول کشیده‌بود که از راه‌های گوناگون مطمئن شوند که هر جایی باشم قطعاً کهریزک نیستم.[…]

به هر حال روزهای اوّل پس از آزادی احساس می‌کردم خیلی اتّفاق خاصی نیفتاده و اطرافیان هم چون خود را آماده کرده‌بودند که با حال نزاری بیرون بیایم چندان سؤالی از چند و چون وقایع از من نکردند (البتّه تأکید فراوان پدر و مادرم به آشنایان در این مورد بی‌تأثیر نبود) به‌مرور احساس کردم باید حرف‌هایم را به کسی بگویم امّا نه جمع‌های خانوادگی و نه جمع‌های دوستانه –البته دوستان غیر هم نظر با من- را محیط مناسبی برای این درد دل‌ها نمی‌دیدم و از طرفی هم نمی‌خواستم با یادآوری موجب ناراحتی عزیزترین کسانم شوم. وقتی دیدم پدرم با اشاره‌ای کوچک به موضوعی در آنجا آن‌چنان آشفته و عصبانی شد یا مادرم با شنیدن این که دندانم […]  چقدر ناراحت شده‌بود و … ترجیح دادم بدی‌های آن‌جا و مشکلاتم را برای خودم نگه دارم (اگرچه که در مقایسه با بسیاری افراد، این مشکلات برایم بسیار کمتر بود) و خوبی‌ها و زیبایی‌هایی را که دیدم نقل کنم. البته به مرور ترس‌های ناشی از بلاتکلیفی شب و روز در کنارم بود و احساس می‌کنم تأثیر منفی‌ای را که باید می‌گذاشت، گذاشت –و چه بسا انتظار بعضی دوستان مأمور و معذور هم همین بود-
گذشت تا روزی که صدایی آشنا و مهربان از پس یک شماره‌ی دلهره‌آور چهار رقمی خبری خوب را داد و از آن روز به بعد تا حدی توانستم روی دوستی او حساب کنم و البته این حساب وقتی تکمیل شد که در یک بعد از ظهر بهاری به همراه سمانه با مقداری شک و دلهره با این دوست عزیز صحبت کردیم – این بار رو در رو، بدون این که چشم بندی داسته باشم و  رو به دیوار و پشت به او به سؤالاتش پاسخ دهم و پایان هر سطر نوشته‌ام بنویسم و با این حق که حتّی من سؤال کنم و با خیال آسوده “گفت و گو” کنیم- حاصل این دیدار در دل من و آسمان، احترام فراوانی بود که به این دوست ایجاد شد و چیزی بود که مرا وا داشت خاطرات مشترکم را با این دوست بازگو کنم تا در لابلای این خاطرات شخصیت این دوست را توصیف کرده‌باشم چون معتقدم نیکی و اخلاق را در هرجا که می‌بینیم – اگر چه در طرف مقابلمان- باید آن را بگوییم و بستاییم و در خلال همین نگاه منصفانه و اخلاق‌مدار نیروهای دو طرف یک منازعه‌ی سیاسی – و گاهی حتّی عقیدتی- می‌توان به رفع کدورت‌ها و تفاهم بیشتر –در عین حفظ عقاید- امیدوار بود. به هر حال این دوست عزیز خصایص اخلاقی فراوانی دارد که من و آسمان را به تحسین و گاه اعجاب واداشت و بر آنم که در نوشته‌های بعدی بیشتر درباره‌اش بگویم.
یا حق