یک سال پیش، چون پریروزی، بعد از نهار آمدند دم در سلول گفتند “ابراهیمزاده! وسایلتو جمع کن” (داخل پرانتز: ساتیار در آن چند روزی که با هم بودیم هر لحظه منتظر شنیدن این بود که امامی! وسایلتو جمع کن. که یکبار هم نگهبان نامرد آمد گفت امامی! وسایلتو جمع کن به بقیه هم بگو جمع [...]
بزرگترین نقطه ضعف من در زندگی یه تعداد محدود و معدودی “تو” بود. “تو” و “تو” پ.ن: باید خواننده قدیمی اینجا باشید تا بدونید منظورم چیه. خوانندهای با حداقل عمر ۴ سال و نیم.
برنامهی روزانه در آنجا اینگونه بود: موقع اذان صبح بیدار میشدیم و نماز میخواندیم. بعد از نماز چون چراغها هنوز خاموش بودند و چون معمولاً شبها از درگیری ذهنی روز و فکر و خیال، خواب خوبی نمیشد کرد به ناچار میخوابیدم. حوالی ساعت ۷ و ۸ صبحانه میدادند. من معمولاً بعد از صبحانه هم میخوابیدم [...]
نماز ظهرم که تمام شد مشغول بررسی اتاق شدم. در جاهایی از دیوار، میهمانان قبلی چیزهایی نوشتهبودند که در طول روزهای اوّل، یکی از سرگرمیهایم شدهبود پیدا کردن این نوشته ها. البتّه نوشتههای اتاقهای تنهایی بیش از آنکه جالب باشند ملالآورند.بزرگترین نوشتهای که دیدم این بود:” حدایا توبه. استغفرالله” که با خطی بسیار بزرگ نوسته [...]
گمان میکنم بیشتر خوانندگان این نوشته در سالی که گذشت پای صحبتهای دوستی یا آشنایی با تجربهای مانند تجربهی من نشستهاند و به مشکلات گوناگون این مهمانیها و برخوردهای میزبانان این مهمانیها واقفاند. برخوردهایی که گاهی یکیشان هم برای شرمساری کافی است. برخوردهایی که هر انسان منصف و با اخلاقی – چه داخل سیستم و [...]
مدّتها مردّد بودم که خاطرات مرداد سال گذشته را بنویسم یا نه. همان اواسط مرداد که آزاد شدهبودم یکی از دوستان توصیه کرد که برای بازگشت سریعتر به حالت روحی عادی، حتماً خاطراتم را برای کسی تعریف کنم یا دست کم ضبط صوتی به دست بگیرم و آنها را به زبان بیاورم تا کمی “سبک [...]
سپیدارها را بسیار دوست دارم. مخصوصاً سپیدارهای تنها و استوار وسط یک دشت بیدرخت، زیباییشان را بهتر نشان میدهند. دلمان بیسپیدار میگیرد …
دو، سه بار خواستم که اجازه دهند نمازم را بخوانم. دفعهی آخر پرسیدم که لااقل بگویید نماز قضا شده یا نه که گفتند آره. خیال کردم حوالی ۱۲ شب باید بودهباشد که بعدها فهمیدم حوالی ۳ بودهاست. وقتی که داخل اتاق شدم مُهری را گذاشتهبودند و قبلهای هم برایم نشان دادهبودند. میماند وضو گرفتن با [...]
او، پس از عمری، تازه “دلش خواسته” این کار را بکند و دخترانش هم در اول وقت، در این کار کمکاش میکنند. امّا من، دو سه دقیقه مانده به دِدلاین، وقتی زنگ میزنم به ۱۹۲ ، میبینم اشغال است و این یعنی امثال من، زیادند. خیالم راحت میشود، گوشی را میگذارم و قامت میبندم. فلاشبک: [...]


۹:۵۷ ق.ظ
