این چند هفته

۵ هفته مانده تا پایان ترم. البته بهتر است بگویم پایان حضور درکلاس. بالاخره پروژه‌ها و امتحانات هم جزیی از ترم هستند. تازه این ترم از نوع ترم بهار بود که خب بسیار کوتاه و گذراست. با این وجود درس خواندن در کنار کار کردن آن هم برای منی که در کارم ریشه دوانده بودم سخت است. سختی اش به کار کردن و به درس خواندن نیست. سختی اش به هماهنگ کردن ساعت هاست و مشغله ذهنی دائمی که برایم بوجود می‌آورند. مطمئنم که اگر کار هم نمی‌کردم زمان مفید درس خواندنم همینی بود که الان هست. گرچه باید اعتراف کرد از زمان مفید کار کردنم کاسته شده.

این ۳ هفته ماراتنی بود برای خودش. در ادامه آن این هفته هم که بگذرد اوضاع کمی بهتر می‌شود. تقریبا یک ماه است هادی را ندیده‌ام. از بس که پنجشنبه و جمعه تمام وقت نشسته‌ام سر کارها. از ترس دلتنگی زیاد حتی تلفن هم نمی‌کنم که  صدایش در ذهنم طنین نیاندازد. خدا رحم کرد و چهارشنبه این هفته تعطیل شد.

بعد از ۸ سال اولین سالی است که برای تابستان یک تابستان خالی از دغدغه چندگانگی ذهنی لحظه شماری می‌کنم.

برای خودم: شنبه نهار نخوردی. شام هم به دو سه لقمه نان قناعت کردی. یکشنبه ناهارت به ۱۰ قاشق برنج هم نرسید. شامت هم شد یک سیب. امروز هم از فرط ضعف نتوانستی سر کار بروی. الان هم که داری این مطلب را می‌نویسی در خانه هیچ چیز نیست برای خوردن اما نای برخاستن برای خرید کردن نداری. کاش یکی بود در خانه که کمی ساپورتت می‌کرد. هر خانه مادر می‌خواهد. یک مادر تمام وقت. فکر کنم کم کم باید به فکر یک کمک برای خانه‌داری باشی. شاید این استرست کمی کمتر شود. شاید…

گفت‌گوهای روزانه یک “بانک دولوپر”*

۱- می‌رم عینک بخرم. بعد از کلی بالا پایین کردن قاب های گوناگون و انتخاب عدسی، رو می‌کنم به فروشنده خوش برخورد فروشگاه و می‌پرسم: “آقا پوز دارین؟” فروشنده با چشمانی متعجب گویا در پی توضیحات بیشتر است. دستم رو به علامت کارت کشیدن عقب و جلو می‌برم و می‌گویم ببخشید “کارتخوان
۲- از بانک پول برمی‌دارم. موقع شمارش پول به مشکل برمی‌خورد. پول نمی دهد. اما از حساب کسر می‌کند. باید صبر کنم تا ۲۴ ساعت. اما  فرداش پول برنگشته. با رسید می‌روم شعبه. بعد از کلی توضیح دادن به باجه‌دار، راهنمایی ام می‌کند به فلان باجه. باز هم از ابتدا ماجرا را برای او توضیح می‌دهم. می‌رود پرینت تراکنش‌ها را می‌گیرد. تراکنش مورد نظر را مشخص می‌کنیم. باید یک نامه بزند تا بررسی شود. تازه می‌فهمم اینکه شرط مچ نشدن تراکنش Reverse را درست ننوشته بودم ممکن است چه بلاهایی برای یک شهروند محترم ایجاد کند.

۳- کل سایت بانک ملت رو زیر و رو می‌کنم که جایی پیدا کنم برای دریافت رمز اینترنتی و بالاخره می‌فهمم که باید به شعبه صادر کننده کارت مراجعه کنم. هر چی فکر می‌کنم نمی‌ارزد تا خیابان زمرد بروم. ترجیح می‌دهم بروم بانک سر چهارراه و حساب باز کنم. بعد از حدود ۴۵ دقیقه معطل شدن و پر کردن فرم های مختلف (وسطهاش می‌خواستم بگویم بخدا اطلاعات من در سیستم شما هست) حسابم افتتاح شد. تأکید کردم می‌خوام خدمات الکترونیک داشته باشم. اطلاعات ورودم رو یک تکه کاغذ پرینت می‌گیرد و بعد شروع می‌کند به توضیح دادن:

ببینید خانم. می رید توی اینترنت اکسپلور (نمی‌دانست من از IE نفرت دارم) آدرس زیر رو تایپ می‌کنید:

www.bankmellat.ir

من کشته مرده این www ام 😉

بعد یک جایی دارد نوشته ورود. دوتا ورودی داره. یکی اش واسه اسم کاربری یکی اش هم رمز و همین طور توضیح می‌دهد. هی می‌خواهم بپرم وسط حرفش بگویم آقا من همین حالا بالای سر شما (درساختمان بالایی)  دارم روی این سیستم ها کار می‌کنم. باز به خودم می‌گویم بچه زبون به دندون بگیر. این قدر افه نیا. ولی توضیحاتش کلافه کننده بود. با این حال طاقت آوردم و تا آخر گوش دادم.

بعد رسید به همراه بانک ملت

بعد از توضیح چگونگی دانلود و از این قبیل امور گفت “بعد یک کلید به شما می‌دهند که باید روی تلفن همراهتان وارد کنید”. دست خودم نبود. یه دفعه پریدم وسط حرفش. گفتم exchage key رو می‌گید؟ (یاد مواقعی افتادم که exchange key دستگاه‌های مشتریان بروز نیست و باید reset شود)

یارو چشماش چارتا شد. گفت آره. فکر کنم خودتون بقیه‌اش رو می‌دونید؟

گفتم: بله، قربون دستت، اون کارت حساب ما رو بده. ما بریم.

* هر چی فکر کردم معادل مناسبی واسه کلمه Developer پیدا نکردم. توسعه دهنده؟ تولید کننده؟ چی؟ مثل مواقعی می‌شه که می‌خوام بگم چی کاره‌ام؟ مهندس کامپیوتر؟ برنامه نویس؟ Developer بانک؟ خدایی این هم شغله ما داریم؟

خداحافظ

پریروز صبح فاطمه و علی کوچولو برگشتند کانادا پیش مهدی و من توانستم یک خداحافظی زرّافه‌ای با آن‌ها بکنم امّا خدایی‌ش علی نامردی کرد و بغل من نیامد که نیامد. آخرش هم به جز یک بار “دایی” را کامل ادا نکرد. 😀

ali-zarrafe

در همین رابطه: (+)

ما هم تراکتور

بعد از نوشته حمید با عنوان با مسمای تراکتور تصمیم گرفتم من هم یه  روز کاری ام رو اینجا بنویسم تا همدردی کرده باشم هم ابراز وجود. دیشب داشتم فکر می کردم شاید کلمه ای بهتر از تراکتور هم بشه پیدا کرد.

صبح ساعت ۵:۴۵ بیدار شدیم. من کلاس رانندگی داشتم. دوان دوان ( البته با ماشین) رفتیم میدون ولی عصر برای شرکت در کلاس رانندگی. آقای من رفت به سوی فتح قله های پمپ گاز (البته آخرش هم موفق نشد. ۳ سال سهیمه بندی شده. وضع پمپ گاز اینه) و من هم تا ساعت ۷:۴۵ دقیقه در حال تمرین.

بعد رفتم شرکت. دو روز قبل هر روزش تا ساعت ۷ مونده بودیم شرکت تا اولین کارت های “صندوق قرض الحسنه ” شرکتمون رو صادر کنیم. می دونستم که امروز هم روز پرکاری رو در پیش داریم. نمی تونستیم دو تا وبلاجیک رو به هم trust کنیم. اما بالاخره شاخ وبلاجیک شکست. یکی از بچه های شرکت گریه اش در اومده بود. وقتی وبلاجیک ها به هم trust شدند یه batch file رو گذاشتیم اجرا شه. باید برای نزدیک به ۱۰۰۰ نفر حساب افتتاح می کرد و کارت صادر می کرد. عین کسایی که نشستند با دقت یه فیلم سینمایی رو نگاه می کنند نشسته بودیم زل زده بودیم به weblogic conosle. خیلی خنده دار بود. هر لحظه انتظار داشتم بپره بیرون. تپش قلب گرفته بودم. از استرس رفتم کمی دور و بر قدم زدم. اما انگار کارش رو درست انجام می داد. وقتی به حدود ۵۰۰ تا کارت رسید، بند و بساطم رو جمع کردم و راهی سعادت آباد شدم.

ساعت ۵:۳۰ تدریس جاوا داشتم. خسته بودم اما حس خوبی داشتم از گفتن دونسته هام. تدریس خیلی به جا افتادن مفاهیم کمک می کنه. حدود ساعت ۷:۰۰ زنگ زدم به آقای “من”‌که بیاد دنبالم. گفت بیا شهرک منم می آم اونجا. گفتم باشه.

چند دقیقه بعد زنگ زد که سوییچ ماشین جا مونده تو ماشین 😀 سوییچ یدک دست توست؟ گفتم نه. حالا یه بحث منطقی بین من و ایشون در گرفته. من می گفتم که اصولا سوییچ یدک رو نباید آدم این ور و اون ور ببره. و ایشون که ید طولایی در جا گذاشتن سوییچ داره مخالف این بود. القصه حاج آقا چون تازه زه های ماشین رو درست کرده بود حاضر نشد که پدر گرامی شون بره سر ماشین و اونو باز کنه ( با یه سیم می شه در پراید رو به راحتی باز کرد. امنیت بالا رو که دارین 😉 ) این شد که بنده مأمور شدم برم خونه پدر شوهر گرامی و بعد همراه ایشون برم خونه که سوییچ یدک رو برداریم و بعد برویم پیش آقای من. فکر کنم حدود ساعت ۸:۱۵ رسیدیم دم شرکت آقای “من” و ماشین رو باز کردیم و رفتیم پی تهیه باتری برای دوربین فیلم برداری و نهایتا ساعت ۹:۰۰ رسیدیم خونه. که دیدیم بعله این شب مبارک شب تولد همسایه طبقه سومه و ایشون امشب تصمیم دارند که تا ساعت ۱۲:۰۰ شب بزنند و برقصند و صد البته تصمیم دارند که همه رو در شادی خودشون سهیم کنند. اولش سعی کردیم به روی خودمون نیاریم. اما من که از شدت خستگی نمی تونستم وایسم رفتم که بخوابم. اما مگه می شد؟ هی از این پهلو به اون پهلو. سعی می کردم نشنوم اما نمیشد. بالاخره دل رو به دریا زدیم و رفتیم بهشون تذکر دادیم. اما این طور به نظر می رسید که گوششون بدهکار نیست و ما هم باید تحمل کنیم. حدود نیم ساعت بعد (ساعت ۱۱:۳۰) اومدند عذرخواهی کردند و گفتند تا ساعت ۱۲:۰۰ تمومش می کنند. خب آدم چی بگه؟ بگه نه نمیشه؟ یادم نمی آد کی خوابم برد.

این بود انشای من 😀

پی نوشت: یاد مواقعی می افتم که مهمون داشتم. با مهمونام اتمام حجت می کردم که دیوارهای خونه ما نازکه. صداتون از یه حدی بالاتر نباید بره. هر حرفی هم که دارین داخل خونه. کسی تو راه پله حرف نزنه. مهمونام اذیت می شدند. اما بهتر از این بود که کسی فحش نثار کس و کارم می کرد.

تلویزیون در خانه

تمام حجت من بر داشتن تلویزیون در خانه:

فیتیله

احتمالا شما هم چندان اهل تلویزیون دیدن نیستید. اما خب گاهی از دستشون در میره. مخصوصا در جایی که به حوزه های اجتماعی و سیاسی مربوط نباشه می شه هنوز برنامه های خوبی رو پیدا کرد. این سه تا بازمونده یه گروه هستند. گروهی که فکر می کنم از حدود ۱۰ سالگی ما توی تلویزیون برنامه داشتند. اون موقع شاید حدود ۷ نفر بودند. برنامه هاشون رو یادمه اما اسماش رو نه. همون موقع هم برنامه هاشون دیدنی بود. حالا این سه تا موندن و یه عمو قناد پیر و یه جمعه تعطیله…

دیروز هم روز جهانی کودک و رسانه بود. از صبح تا شب برنامه کودک!!! یاد ایامی که عشقمون توی یک سال این بود که روز جهانی کودک همش برنامه کودک داره. دیروز کم و بیش دلی از عزا در آوردیم. حیف که کار داشتیم و نمیشد زیاد پاش بشینیم. اما تجدید خاطره خوبی بود. حداقل کمبود دیمبولو‍ژی آدم تا حد زیادی جبران می شه 😉

هنر جاذبه و دافعه

هنرت باید این باشد که چگونه موافق را به منتقد، منتقد را به منافق، منافق را به مخالف و مخالف را به معاند تبدیل کنی.

اگر توانستی یک‌دفعه موافق را به معاند تبدیل کنی که شاه‌کار کرده‌ای.

سعی کن اخلاقت چنان بد باشد که کسی موافقت نشود و یک‌دفعه به معاندت تبدیل شود ….