هر کسی از ظن خود شد یار من

بگذار همه آیات ایمان‌ت* را زمزمه کنند.

من آیات گمان‌ت** را دوست‌تر می‌دارم.

*یا ایهاالذین امنوا …

** الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون.

دلِ تنگ

دلم تنگ است. برای “سختی به خود دادن برای رسیدن”. برای رسیدن به “تو” و “خوب” رسیدن به “تو” . برای خوب “ماندن” با تو. برای “خوب‌تر” شدن برای تو. قرار بود “ابراهیم” باشم برای‌ت، نشدم. می‌شود که بشوم؟ ….

قال الحسین (ع):
وانی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما
و إنما خرجت لطلب الإصلاح فی أمه جدی
و أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر
و أسیر بسیره جدی و أبی علی إبن ابیطالب

آقای‌مان اباعبدالله: …همانا برای طلب اصلاح در امّت جدم رسول الله (ص) قیام کردم …

حرف بسیار داشتم برای گفتن در روز اوّل محرّم که نه آن حرف‌ها را می‌توانم بگویم و نه امروز روز اوّل محرّم است. شاید وقتی دیگر توانستم آن حرف‌ها را بزنم امّا امروز به هزار و یک دلیل نمی‌توانم بگویم. فقط این را باید بگویم که آرزو می‌کنم که روزی خود را بتوانم “اصلاح‌طلب” بدانم و با تمام وجود به این معتقدم که این که می‌گوییم “کلّ یومٍ عاشورا و کلّ ارضٍ کربلا” یک معنایش شاید همین باشد که هر کدام از ما که خود را پی‌رو اباعبدالله می‌دانیم باید این پی‌روی در رفتار ما بیشتر مشهود باشد تا در لباس سیاه پوشیدن در دهه‌ی محرّم. و این که هر روز برای خود و برای جامعه‌ی خود طلب ِ اصلاح کنیم  و این که هر روز در بوته‌ی آزمایش‌ هستیم تا معلوم‌مان شود که در سپاه یزیدیم یا فدایی اباعبدالله. و این که خود را همیشه در سپاه امام ندانیم و گاهی هم به حقّانیت عَلَمی که زیر آن سینه می‌زنیم شک کنیم، سپاهیان عمر سعد هم برای تیمّن ، روز عاشورا را روزه گرفته بودند و به شوق بهشت پا در رکاب غارت خاندان رسول‌الله گذاشته بودند. و این‌که “محرّم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است” معنایش فقط به عزاداری‌ها و سینه‌زنی‌ها و عَلَم و کُتل‌هایش نیست، به مفاهیم و ارزش‌هایی است که اباعبدالله برای‌شان حج‌شان را نیمه‌کاره رها کردند و قیام کردند.

حرف بسیار است و طاقت گفتن، و شنیدن، اندک. به امید محرّمی پرباردر بُعد فردی و جمعی برای همه مان.

پی‌نوشت: مادرم پیشنهاد داد که از همه‌ی دوستان بخواهم به نیّت گشایش در کار جامعه و البته هر نیتی که دوست دارند چهل روز زیارت عاشورا با دو رکعت نمازش بخوانند. خود ایشان و بسیاری دیگر، این توسّل را کارساز تجربه کرده‌اند. به این امید که بر دل‌های آلوده‌ی ما و جامعه‌ی آشفته‌ی ما و دوستی‌ها و خویشاوندی‌های بر باد رفته‌ی ما نیز، اثر کند.‌

پی‌نوشت ۲: در فضایی که پیامبر خدا روزی نفس می‌کشیده و سه امام، راه‌نمای مردمش بوده‌اند پس از ۶۰ سال کار به جایی می‌رسد که آن‌قدر همه‌چیزش دگرگون شده که کار، جز با قیام اباعبدالله و فدا شدن به‌ترین مردم روزگارش، قابل اصلاح نیست. هیچ نظام “بشری” را نمی‌توان یافت که از فاسد شدن و دور شدن از آرمان‌های پدیدآورندگان آن مصون مانده باشد. هر قدر هم نظامی، الهی باشد از فضای نفس کشیدن پنج معصوم در ۶۰ سال، الهی‌تر نیست که بی‌نیاز از اصلاح باشد. این‌ها فقط درد دل بود برادر! به امید این که کمی به آن فکر کنیم. […]

سلام داداش. خوبی ؟

خیلی اتّفاقی یادت افتادم حسین جان. می‌دانم که خوبی. خوب‌تر از ما. خیلی بی‌معرفتم. می‌دانم. قصّه‌ی بی‌معرفتی من، قدیمی است. خاطرت که هست؟ همیشه این تو بودی که زنگ می‌زدی و من باز با شرمندگی جواب می‌دادم و باز تا دفعه‌ی بعدی که زنگ بزنی، یادت نمی‌افتادم. آخرین بار را یادت هست؟ آن شنبه‌ی کذایی را که من خانه مانده‌بودم برای درس خواندن و تو از نزدیک امیرکبیر رد می‌شدی و زنگ زدی که هم را ببینیم و من گفتم که امروز نیستم و شماره‌ی جدید منزل را دادم تا راحت‌تر در تماس باشیم … همان دوشنبه بوده که تو با مادرت رفتی و خبر رفتنت را هنوز هم باور نمی‌کنم. انگار که این دو سال خواسته‌ای با من شوخی کنی.

hosein-motevalli

آن سال، عرفه شده بود هفتمت و امسال، عرفه آمد و رفت و حواسم نبود دوسال است که نیستی … هنوز هم خطّ تو به‌تر است. هنوز هم قرآن خواندنت قشنگ‌تر است. هنوز هم بییش‌تر از من، حفظی و هنوز هم از من با معرفت‌تری. تو یاد من هستی و من نه.

پی‌نوشت: شما که مثل من بی‌معرفت نیستید که بی‌فاتحه از این صفحه بروید؟ هان؟

درد می‌پیچد در سرم …

bakeri_0

همان به که حتی پیکرتان هم در مجنون ماند و روسیاهی ماند به روی کسانی که

پس از شما گفتند باکری‌ها فرار کرده‌اند به عراق و امروز نیز …

به حمیدت هم سلام برسان 🙁

روح‌تان با روح شهدای بدر و خیبر محشور باد. شما و همه‌ی بدریان و خیبریان جزیره‌ی مجنون.