دست خداست، بالاترین دست‌ها…

hezar-dastan-ali-hatami

رضا تفنگ‌چی : کانون همه‌ی این جنایات، در بطن اون پیرِ هزادستانه

سید مرتضی: اون شکم‌چه‌ی آبستن انگلیس؛ خان مظفر؟

رضا تفنگ‌چی: خان حاکم، به هرکه از آحاد این ملت نظر کنه، با جان و دل در صف مخدومین مقرّبش قرار می‌گیرند و بعد از تملّک کامل این بندگان مجذوب قدرت، هیاکل جان‌فروخته‌ی اون‌ها رو تا مدّتی تحت اراده‌ی خود می‌گرداند تا به مقتضای زمان، به‌صورت قربانی اون‌ها رو به مسلخ بفرسته.

سید مرتضی: دلی که چذب خنّاس می‌شه، آلوده‌ی وسواسه.

رضا تفنگ‌چی: در طبله‌ی این جادوگر پیر، همه‌ قِسم اشخاص طلسم‌شده موجوده: از حکیم و ادیب گرفته، تا لوطی و باج‌گیر. هیچ آبِ باطلِ سحری هم به جادوی اون کارگر نیست. دایره‌ی قدرتش به همه‌چیز محیطه.

سیّد مرتضی: به ولای علی، از میان برداشتنش سهل‌تر از انداختن برگیه از درخت. پاییزش که فرارسید، وزش یک نسیم مختصر، آخرین تلنگرشه.

رضا تفنگ‌چی: آه. من که مأیوسم، مآیوس از خود و مأیوس و مرعوب از این قدرت فوق بشری. غلام، به اراده‌ی اون سر به آسمونه، و مفتّش، به دل‌خواه اون، مدفونِ زمین. شعبان و کتاب‌ساز و متین‌السّلطنه و مأمور تأمینات هم همین‌طور. همه؛ قاتل و مقتول و مدّعی.

سیبد مرتضی: ابلیسِ کبیر هم باشه، برای بنده‌ی خدا شیطانکِ حقیره.

رضا تفنگ‌چی:شما که گفتین اون سیّدِ جلیل، بر مرگِ این خبیث روئین‌تن رضایت داده صریحاً !

سیّد مرتضی: وقت، و شخصش که مشخص شد! کِی و کی؟

رضا تفنگ‌چی: السّاعه بهتره تا ساعت بعد. حتّی با دست‌های این پیر داوطلب.

سیّد مرتضی: به گفته‌ی آ سید ابراهیم، داوطلب باید اقلاً به حدّ آمادگی رسیده‌باشه.

رضا تفنگ‌چی: یعنی این دست‌های هنرور، لایق جنایت هم نیست؟

سیّد مرتضی: سخن از جنایت نیست! دستی که مجری حکم خداست، آلوده به خون و جنایت نمی‌شه، حونی که اون دست بریزه، گُل سرخه.

…….

[صحنه‌ی انتهایی:]

کاری که امروز به دست رضا نشد، فردا، به امر خدا دستِ مرتضی بساخت.

هــــــــــــــــزاردســــــــــــتـــــــان بود و ابَردست.

غافل که دست خداست بالاترین دستـــــــــــــ‌ها

……

[آخرین عبارت قبل از تیتراژ:]

yad

آن‌چه که خواندید، قسمت‌هایی بود از آخرین قسمت سریال ارزش‌مند هزاردستان؛ اثر مرحوم علی حاتمی که دیدن آن را شدیداً توصیه می‌کنم.

ایستگاه بعد؛ طالقانی

بعد از نوشتن مطلب “انقلابیِ روسفید” که عبارت هایی از شماره ی آبان ماه ماهنامه ی نسیم بیداری بود در مورد مرحوم طالقانی، بعضی از دوستان سراغ نسخه ی برخط این ماهنامه را گرفتند که عرض کردم (عرضیدم :مخاطب خاص 😉  ) تنها چیزی که من پیدا کردم وبلاگی بود در میهن بلاگ که فیلتر شده بود (این هم نکته ی بدیعی است که ماهنامه ای با مجوز رسمی ارشاد روی دکه ی روزنامه فروشی ها هست و وبلاگش فیلتر است و البته گفتم که بدیع تر از این نیست که فردی به اسم سید محمد خاتمی هم هست که خودش فیلتر نیست و سایتش فیلتر است… بگذریم) خلاصه تورجان (که باز این هم فیلتر است) بنا به قولی که داده بود قسمتی از پرونده ی این شماره ی نسیم بیداری را در مورد مرحوم طالقانی با نام “ایستگاه بعد؛ طالقانی” نگاشته که اگر حوصله ی خریدن خود مجله را ندارید یا خساست، این اجازه را به شما نمی دهد، باز هم شدیداً توصیه می کنم این یکی را از دست ندهید.

انقلابیِ روسفید

۱ –

“من خوف داشتم که اگر در موضوع بی‌دادگری نسبت به حجه‌الاسلام …….* و جناب آقای مهندس …………**  و سایر دوستان کلمه‌ای بنویسم، موجب تشدید امر آن‌ها شود و ده سال زندان به پانزده سال تبدیل گردد. اینک که حکم جائرانه‌ی دادگاه تجدیدنظر صادر شد، ناچارم از اظهار تأسف از اوضاع ایران عموماً، و از اوضاع دادگاه خصوصاً. به‌قدری خلاف قوانین و مقرّرات در دادگاه‌ها جریان دارد که موجب تأسّف و تعجّب است: محاکمات سرّی ، حبس‌های قبل ّاز ثبوت جرم ، بی‌اعتنایی به دفاع مظلومین. اینجانب و اشخاص با وجدان و با دیانت متأسفیم از مظلومیت این اشخاص که به جرم دفاع از اسلام و قانون اساسی محکوم به حبس‌های طویل‌المدت شده، و باید با حال پیری و نقاهت در زندان، برای اطفای شهوت دیگران، به‌سر برند. رأی دهندگان باید منتظر سرنوشت سختی باشند.”

بخشی از پیام امام خمینی به مناسبت صدور حکم دادگاه سران نهضت آزادی ایران (*:حجه‌الاسلام آقای طالقانی و **: جناب آقای مهندس بازرگان) در مهرماه ۴۲

۲ – آشنایی پدر بازرگان با پدر طالقانی، زمینه‌ی نزدیکی طالقانی و بازرگان را فراهم می‌کند، به‌نحوی که بعد از شهریور ۱۳۲۰، آنان به کمک هم مکتب “کانون اسلام” را پایه‌گذاری می‌کنند…

۳ – وقتی فاطمی را زدند از آن‌ها رنجیده‌بود. گرچه نوّاب را دوست داشت،امّا دل‌خور بود از این‌که مقصد اصلی گم شده و به‌جای خشکاندن ریشه‌ی استبداد، خودی‌ها به جان هم افتاده‌اند.

۳٫۱ – پس از ترور حسین علاء، نواب و دوستانش برای مدّتی در پناه آیت‌الله طالقانی در منزل وی پنهان شدند، لیکن مأموران به منزل آیت‌الله مشکوک شدند و شهید نوّاب و یارانش محبور به ترک محل شدند …. طبق برخی اسناد، طالقانی از جمله کسانی است که درجه‌ی اجتهاد نواب صفوی را تأیید می‌کند.

۴ – پس از کودتای ۲۸ مرداد در سال ۳۲ یکی دو بار ایشان را احضار می‌کنند که چرا تو آیات کمونیستی را تفسیر می‌کنی؟ ایشان نیز می‌گوید: “ببخشید ما آیات شاهنشاهی نداریم!”

۵ – در شهریور ۱۳۳۳، علی امینی، نماینده‌ی دولت کودتا، قرارداد کنسرسیوم را درباره‌ی نفت جنوب امضا کرد … اوّلین واکنش (به این قرارداد) نامه‌ای با امضای بیش از ۳۵ تن از شخصیت‌های روحانی و دانشگاهی از جمله سیّد رصا زنجانی، سیّد محمود طالقانی، علی‌اکبر دهخدا، یدالله سحابی، مهدی بازرگان، خلیل ملکی، محمد نخشب  و … بود.

۶ – در سال ۱۳۳۸ به همراه میرزا خلیل کمره در کنفرانس مؤتمر اسلامی بیت‌المقدس شرکت کرد. ایشان پیام آیت‌الله بروجردی را به شیخ شلتوت رساند. هدف از این سفر، نزدیکی بیشتر با علمای شیعه و اهل تسنن بود.

۷ – ایشان پس از آزادی به احمدآباد و مزار مصدق می‌رود و ضمن اهدای یک جلد از تفسر پرتوی از قرآن که در زندان نگاشته‌بود در صفحه‌ی اوّل آن نوشت:

“بسم‌ الله العزیز المنتقم، اهدای ثواب تلاوت و تفکر در آیات این جلد از تفسیر به روح پاک و شکست‌ناپذیر مفخر شرق و اسلام و موجب سربلندی ایرانیان شرافتمند، مرحوم جناب دکتر محمد مصدق، رحمت الله و برکاته علیه.”

۸ – …به مهرآباد می‌رود و بر زمین می‌نشیند و هم‌زمان با آمدن امام (ره) و خوانده‌شدن سرود استقبال، اشک می‌ریزد. وقتی برخی همراهان امام خم می‌شونددست او را ببوسند، به طعنه می‌گوید “تصوّر کردم دوران دست‌بوسی تمام شده‌است.”

۹ – ایشان حتی پس از عید سال ۵۸ دیگر در جلسات شورای انقلاب شرکت نکرد و صریحاً هم به آیت‌الله خمینی گفته‌بود که شورای انقلاب، نماینده‌ی طیف خاصی است و همه‌گیر نیست. (محمد بسته‌نگار، داماد مرحوم طالقانی)

……

اگر بخواهم این شماره‌ها را ادامه دهم باز هم بسیار موارد جالب را از قلم خواهم انداخت. پس اکیداً توصیه می‌کنم هم برای این‌که چیزی از قلم نیفتد و هم با نگاه من به موضوع نگاه نکنید شماره‌ی آبان‌ماه نشریه‌ی نسیم بیداری را از دست ندهید. که این هم باز به نظرم چیز بسیار کمی است در برابر عظمت مرحوم طالقانی، ابوذر زمان.

کارِ گِل

از مرکز شهر و تونل ویشه هراد، که آن طرفش جاده مستقیم باریکی در امتداد رودخانه ولتاوا کشده می‌شود، عبور کرده بودیم. کمتر از پنج دقیقه با خانه فاصله داشتیم. در این هنگام بود که اتومبیل زرد و سفید دوم ناگهان از اتومبیل اول سبقت گرفت و از کنارمان عبور کرد. لحظه‌ای جرأت  کردم امیدوار باشم که ول‌مان کرده‌اند تا کار مفیدتری انجام بدهند، اما بعد دست اونیفورم پوشیده‌ای که چوب‌دستی دستور‌العمل خروس قندی ایست را تکان می‌داد، از پنجره بیرون آمد. ترمز کردم، اتومبیل پشت سرمان هم ترمز کرد.

دو افسر اونیفورم‌پوش از اتومبیل اول پیاده شدند و به طرفم آمدند. در را باز کردم. یکی‌شان گفت:” راننده، لطفا بیا بیرون. مدارک!” با من با لحنی حرف می‌زد که احتمالا هنگام حرف زدن با مجرمانی که دستگیرشان می‌کرد، به کار می‌برد. از افسر دیگر کوچک‌تر و پرتر بود. آن یکی که بنیتا قوی‌تر بود، چند قدم پشت سرش ایستاد.

اعتراض کردم که همکارش در آن یکی اتومبیل، که هنوز پشت سرمان است، مدارکم را دیده.

جم نخورد. کف دستش را دراز کرد و آن‌قدر صبر کرد تا مدارکم را به او دادم. نگاهی به آن‌ها انداخت، و بعد حرفی زد که متعجبم کرد. “آقا، نحوه رانندگی‌تان حاکی از این است که مشروب خورده‌اید. مایلید به آزمایش سنجش الکل تنفسی گردن بنهید؟”

اعتراض کردم. آخر یک ساعت پیش آزمایش شده بودم، و از آن به بعد هم که مدام تعقیبم کرده بودند. خیلی بعید بود که هنگام رانندگی چیزی نوشیده باشم.

“حاضر نیستید این آزمایش را بدهید؟”

احساس کردم تله‌ای در کار است و به علاوه این آن‌ها بودند که عین دلقک‌ها رفتار می‌کردند، نه من. با انجام آزمایش موافقت کردم.

تیوب را باد کردم، آن را از من گرفت، پشت‌اش را به من کرد، اعلام کرد که زنگ تیوب سبز شده. آیا متوجه‌ام که این امر چه عواقبی می‌تواند برایم داشته باشد؟

با این‌که به بیشتر این جور چیزها عادت کرده بودم، باز تعجب کردم. سال‌ها بود که سعی کرده بودم از این بازی‌ای که در این مملکت جای‌گزین سیاست شده، بیرون بمانم. بازی‌ای که در آن یک طرف رذیلانه بازی می‌کند، حال آنکه طرف دیگر، هرچند شرافتمدانه، اما بی‌هیچ امیدی بازی می‌کند…

…امکان ندارد تیوب سبز شده باشد. نشانم بدهیدش!

جواب داد ملزم نیست تیوب را نشانم بدهد. بنابراین، همه چیز به کنار، خجالت می‌کشد ادعایش را با واقعیت رویارو کند…نمی‌گوید که زیاد مشروب خورده‌ام اما رنگ مایع تغییر کرده و معنایش این است که به عنوان راننده وظیفه‌ام را نادیده گرفته‌ام…بنابراین گواهی‌نامه‌ام را توقیف می‌کند. سرنشینان اتومبیل باید پیاده شوند. باید خودرو را قفل کنم، کلیدهایش را به او بدهم و اتومبیل را همین جا پارک کنم…

دخترم مضطربانه صحنه‌ای را نظاره می‌کرد که بی‌تردید به مراتب زنده‌تر از نمایش‌نامه‌های بهتری که توسط بازی‌گران بهتری اجرا می‌شوند، در حافظه‌اش نقش می‌بندد. متأسفانه، من در این نمایش‌نامه نقش داشتم و نحوه رفتار خودم هم یادش می‌ماند.

گفتم، “هیچ کس از اتومبیل پیاده نمی‌شود. کلیدهایم را نخواهم داد و به علاوه از رفتارتان هم رسما شکایت خواهم کرد.”

… افسر اونیفورم‌پوش دوم که تاکنون ساکت ایستاده بود و این همه را نظاره می‌کرد… گفت می‌داند که ناراحتم. آدم‌ها وقتی احساسات‌شان تحریک می‌شود عجولانه رفتار می‌کنند…. اما اگر حالا کلید‌ها را تحویل بدهم، می‌توانم به خانه بروم و بخوابم و وقتی الم‌شنگه خوابید دوباره پس‌شان بگیرم. رویم خم شد و تقریبا در گوشم گفت: “در این میان… یک دسته کلید دیگر هم که در خانه دارید، مگر نه؟”

می‌دانم که در خلال بازجویی‌ها معمولا نقش‌ها را تقسیم می‌کنند. یکی از بازجوها نقش مرد خشن را ایفا می‌کند و دیگری سعی می‌کند با مهربانی اعتماد زندانی سیاسی را به خود جلب کند. اما این بازجویی نبود و به نظر هم نمی‌رسید که به این‌ آدم‌ها نقش‌های پیچیده‌ای را محول کرده باشند…. اما هنوز نمی‌توانستم بر احساس مقاومت و نفرتم چیره شوم. آیا آدم برای پرهیز از پیامدهای بسیار ناخوشایندتر باید به اتهامی دروغین گردن بنهد؟ اگر حالا گردن بگذارم بعدا چگونه می توانم دنبال عدالت بگردم؟…

متنی که خواندید قسمت‌هایی از داستان “راننده لوکوموتیو” از کتاب “کار گل” نوشته ایوان کلیما است. نویسنده‌ای که پیش از این با کتاب “روح پراگ” در میان خوانندگان ایرانی جای خود را باز کرد. “کار گل” آخرین نوشته کلیما است که پس از رمان “در انتظار  تاریکی، در انتظار روشنایی” چاپ می‌شود.

کار گل

برای من که پیش از این کتاب “روح پراگ” را خوانده بودم، “کار گل” یادآور همان نثر صمیمی و بی‌تکلف کلیما است. نثری که در عین سادگی موشکافی خاص خود را دارد. چیزی که در سراسر کتاب موج می‌زند احساس بی‌قیدی نسبت به مکان و زمان است. حس آزادگی‌ای که در کلام کلیما وجود دارد، آن را عاری از هر  نقاب و تکلفی کرده و این ویژگی در  دل‌نشینی متن و جذب خواننده بسیار مؤثر است.  این آزادگی و رهایی کلیما با توجه به زندگی پر از فراز و نشیب او قابل درک است.

ایوان کلیما در سال ۱۹۳۲ در چک به دنیا آمده است. در هفت سالگی به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و به گفته خودش تنها او از میان همه دوستان هم سن و سالش از اردوگاه نازی‌های آلمان زنده بیرون آمد– همه دوستانش در اتاق‌های گاز یا به طریقی دیگر کشته شده‌اند-  پس از آزادی نیز، در کشوری کمونیستی تحت نفوذ شوروی (اروپای شرقی) که نمونه عالی از حکومت‌های توتالیتر معاصر هستند زیسته است. با این حساب ایوان کلیما کسی است  که تنها ۲۰ سال از ۸۰ سال عمرش را در سایه یک حکومت سیاسی آزاداندیش سپری کرده است. به گفته خودش کسی که از اردوگاه نازی‌ها زنده بازگردد، می‌داند که زندگی چیست و در زندگی هیچ نقطه‌ای برای او هیجان انگیزتر و سخت‌تر از آنچه پشت سر گذاشته نیست.*

به نظر من همین تجربه در تأثیرگذاری  کلام کلیما بسیار مؤثر بوده است. او زندگی را از بالا می‌بیند. فارغ از همه بدی‌ها و سختی‌ها یا خوشی‌ها و لذات آنی.

کارگل مجموعه‌ای از ۶ داستان است. ۶ داستان که در آن نویسنده سرگذشت خود را در ۶ شغل مختلف که در زندگی تجربه کرده بیان می‌کند. قاچاقچی، نقاش، باستان‌شناس، راننده لوکوموتیو، پیک و مساح.

همه داستان‌ها روایتی دلپذیر دارد. اما نکته جالبی که وجود دارد در داستان پیک است. در این داستان کلیما شغل پیک برای یک شرکت کامپیوتری را به عهده دارد. یک شرکت کامپیوتری در دهه ۸۰ در یک کشور کمونیستی. که برای یک برنامه‌نویس کامپیوتر در قرن جدید جذابیتی افزون‌تر دارد. این یک قسمت از این داستان در مورد برنامه‌نویس‌های کامپیوتر است. چیزی که به نظرم‌ زیاد تغییر نکرده:

برنامه‌ریز‌های کامپیوتر عاشق شوخی‌اند.** یک بار آقای کلیما*** به برنامه اصلی که خانم ریبووا از آن استفاده می‌کرد، چند فرمان سرخود اضافه کرد. ترمینال خانم ریبووا بغتتا، صدای قل‌قل پخش کرد و ناگهان پیامی روی صفحه ظاهر شد: آب دارد وارد کامیپوترتان می‌شود! فورا شاه لوله را ببندید! خانم ریبووا در حالی که جیغ می‌زد که یکی آب را قطع کند، از دفترش بیرون دوید. برنامه‌ریزها غیر از شوخی کردن با هم، تنیس بازی می‌کنند، تعطیلات آخر هفته به پیاده‌روی‌های  طولانی‌ می‌روند و گه‌گاه دور هم جمع می‌شوند، … و برای هم حکایت نقل می‌کنند تا از گفت‌گوی مداوم با کامپیوتر جنون نگیرند.

* نقل به مضمون

** شوخی کارگری 😉

*** منظور از این کلیما، کلیمایی غیر از نویسنده است.

خواندنی های بیشتر:

ایوان کلیما، نویسنده‌ای در جستجوی روشنایی

مهمانی رنگ‌ها (۱)

امروز رفتیم یه جای خیلی خوب.

یک جشنواره طراحی روی تی‌شرت که درآمدش به یک مؤسسه نیکوکاری به نام رعد می‌رسید.

این مؤسسه، یک مجتمع آموزشی برای آموزش ناتوان جسمی داره. انگاری پارسال هم این جشنواره رو برگزار کرده بود و امسال سال دوم برگزاری جشنواره است.

روال کلی به این صورته که تعدادی هنرمند شروع می‌کنند به کشیدن طرح‌های خودشون روی تی‌شرت‌ها. برای این‌کار تعداد زیادی تی‌شرت سفید رنگ در اون‌جا وجود داره. هر تی‌شرت خام به قیمت سه‌هزارتومان فروخته می‌شه. هنرمند پس از خریداری تی‌شرت به مدت نیم‌ساعت وقت داره که طرح خودش رو روی تی‌شرت پیدا کنه. بعد اون طرح درمحل‌های مشخصی آویخته می‌شه برای بازدید عموم. اگر کسی هم از طرح تی‌شرتی خوشش بیاد می‌تونه اونو با پایه قیمت ۱۵ هزارتومن (یا بیشتر) خریداری کنه. همه این پول‌ها به اون شرکت خیریه داده می‌شه و برای آموزش کودکان کم‌توان جسمی مصرف می‌شه.

اگر تی‌شرتی تعداد زیادی بازدید کننده داشته باشه به روی صحنه برده می‌شه و به حراج گذاشته می‌شه. مثلا امروز کار یک استاد که پارسال اجرا شده بود به قیمت ۱۲۰ هزارتومن فروخته شد و بی‌اغراق کار فوق‌العاده‌ای بود.

چون اجازه عکاسی نداشتیم، نتونستیم عکس‌های زیادی تهیه کنیم و تنها توانستیم از کارهای خودمون عکس بگیریم.

طرح اول

طرح دوم

طرح سوم

خلاصه خیلی جای باحالی بود. همه به هم لبخند می‌زدند و همه حس خوبی داشتند از شرکت در یک کار خیر. به علاوه حس زیبایی‌شناسی‌تون به شدت هرچه تمام‌تر ارضا می‌شه و از دیدن اون همه شور برای پیاده‌کردن بهترین طرح به وجد می‌آین.

بشتابید و در یک امر خیر سهیم باشید و خودتان هم لذت ببرید. مخصوصا اگر سرسوزن ذوقی دارید که حتما دارید 😀

آقای من که این قدر ذوق‌زده شده که فردا هم شرکت می‌کنه. از طرح‌های شما هم شدیدا استقبال می‌کنه. اینو خودش به من که مدیر برنامه‌هاش هستم گفت 😉

یادم رفت بگم که ورودی هم ۲۰۰۰ تومنه و اونجا خوراکی‌های خوشمزه‌ای هم پیدا می‌شه. 😉

ما فرشته نیستیم چون شما!

نزد ما از زندان خبری نیست. ما هم چون شما آدمکشانی داریم. آنها چندان زیاد نیستند، ولی با این همه اینجایند. اما زندانی در کار نیست.
سنگهایی که جاده‌های ما را فرش می‌کنند آسوده خاطرند. می‌دانند که هرگز چنین اهانتی در حقشان روا نمی‌داریم که آن‌ها را در دیوارهای بلند کنار هم بفشاریم تا روز را از شب و آدمی را از برادرش جدا سازند.
می‌بینم که می‌خندید. این خنده کسی است که می‌پندارد خوب می‌شنود و هیچ نمی‌شنود. از خود می‌پرسید که با آدمکشانمان چه می‌کنیم، چرا آنان را به زندان نمی‌افکنیم.
ما مردمانی بی‌خرد نیستیم. می‌دانیم که ببر و بره نمی‌توانند در یک علفزار بخوابند. مسئله در اینجا نیست. ببرخویی در نهاد ببر است. بره‌سانی در نهاد بره است. اما آدمکشی در نهاد آدمکش نیست.
آن‌کس که مرگ را به ارمغان می‌آورد، بدان خاطر که خود پیشاپیش مرده چنین می‌کند. آن‌کس که جان می‌ستاند، به خاطر کمبود هوا این کار را می‌کند.
ما مردمی را که بدی می‌رسانند به نام کسانی که “بد تنفس میکنند” می‌خوانیم.
زیرا نزد ما همه چیز تنفس است، رفت و آمد هوا در گلوگاه، خدا در هوا، دنیا در خدا، تبادلهای بی‌وقفه، موج‌های پیوسته، جزر و مد.
ما تبهکار را مجازات نمی‌کنیم، به او یاری می‌رسانیم تا تنفس طبیعی خود را بازیابد.
ما آدمکشانمان را به جنگل می‌بریم. از آن‌ها می‌خواهیم تا توجه‌شان را به پرگویی برگ‌ها معطوف دارند. به داستان‌سرایی چشمه‌ساران، به اندرزهای باد.
از آن‌ها می‌خواهیم شتاب نورزند، هیچ چیز را فراموش نکنند و سپس در منطقه‌ باز جنگل نزد ما برگردند و همه چیز را برایمان بازگویند.
پس از آن‌که بازگشتند به آن‌ها می‌گوییم: به اعماق دورتر جنگل بروید، آنجا که سبزی به سیاهی می‌زند. چشمها را ببندید. به آنچه در شما مانند برگ، مانند چشمه‌سار مانند باد است گوش فرا دهید.
این طولانی‌ترین دوره است.
پس از گذشت چندماه اولین نفر بازمی‌گردد و آواز سر می‌دهد، در وسط منطقه باز جنگل.
زیرا نزد ما آواز درمان است. آواز نور است، آواز حقیقت است، تنفس خالص حقیقت در حقیقت، روح در روح، قلب در قلب.
هنگامی که صدای او تا آسمان پرکشید و پرندگانی اطراف را به سکوت واداشت، آنگاه درمی‌یابیم که شفا یافته است و به خوبی هم شفا یافته است: دیگر وزنی بر نفسش سنگینی نمی‌کند، دیگر خاکستری بر روحش نشسته نیست.
البته ناکامی‌هایی پیش می‌آید. بعضی راهشان را در جنگل گم می‌کنند، یا با صدایی وحشیانه از آن باز می‌گردند.
ما این را می‌پذیریم. ما چون شما در پی آن نیستیم که خالص را از ناخالص جدا سازیم. می‌دانیم که این دو همواره قدری به هم آمیخته‌اند.
ما فرشته نیستیم چون شما!

* رفیق اعلی، کریستین بوبن، پیروز سیار، نشر طرح نو

یاری با یار مهربان

وقتی eclipse قاطی می کنه فرصت خوبی برای نوشتنه. البته کمتر از اونی هست که بتونی فکر کنی و چیزی بنویسی. اما برای توصیه کردن فرصت کوتاه خوبیه.

فکر کنم اغلب خوانندگان این وبلاگ منو از طریق Readerهم دنبال می کنند. اما هستند کسانی که هنوز با این تکنولوژی خوب و البته معتاد کننده 😉 آشنا نیستند. اینو واسه اونا می نویسم.

این سایت جیره کتابه. یه سایت خوب و تر و تمیز که توی بلبشوی آوردن اجباری IT به زندگی مردم، جنبه های مهم طراحی یه سایت خوب رو تو خودش داره. حداقل از نظر کاربری. زبون سایت هم خیلی خودمونی و خوب به نظر می رسه. کلا سایت با نمکیه. من که ازش خوشم اومد. همین رفتار رو توی ایده های سایت میشه دید. نو و جذاب.

اما غرض از نوشتن این نوشته، ترغیب و تشویق دوستانم به مشارکت در طرح  اهدا جیره‌کتاب به کودکان بی‌سرپرسته. طرح قشنگیه اگر عملی بشه. برای منی که دغدغه چنین چیزهایی رو دارم اما حالا به هر دلیلی نمی تونم توی اجراش کمکی بکنم انگیزه ای میشه که حداقل تو جنبه مادی اش ( که جنبه کمی نیست) دست همیاری بدم. از همه شما هم دعوت می کنم به این طرح بپیوندید.

راستی خوندن قصه این طرح هم خالی از لطف نیست.