بُهت

امیر محمود اسفراینی: من از طُغای دستور می‌گیرم. دستور ایلخان، قتل شیخ خلیفه بدون خون‌ریزی است. وقتی به باشتین می‌روید به ایلخان بگویید امیر محمود دستور را عیناً اجرا خواهد کرد. خیر، بگویید دستور اجرا شد.

-قاضی شارح: هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تولّی، سخت در آغوش گرفته‌اید امیر محمود؟

-امیر محمود اسفراینی: منظور چیست؟

-قاضی شارح: هرچه بازوان خود را تنگ‌تر می‌کنید، آرام‌کردن او دشوارتر است.

– امیر محمود اسفراینی: آری.

-قاضی شارح: خلقی را در نهایت سوگواری چه‌طور؟

[… قاضی شارح قدم زنان از باغ خارج می‌شود …]

*صحنه‌ای از فیلم سربداران.

 

پی‌نوشت ۱ : امروز  (دیروز البته) پیکر مرحوم مهندس سحابی تشییع شد و بازوان تنگ مرگ (یا …)، دخترش را در نهایت تولّی، سخت در آغوش گرفتند تا آرام‌اش کنند …

پی‌نوشت ۲ : برای همیشه باید اصطلاح “باورنکردنی” از فرهنگ‌مان حذف شود …

پل خواجو

…اگر گذارتان به اصفهان افتاد، حتما سری به پل خواجو بزنید و علاوه بر عکس گرفتن روی دهنه‌های بالایی پل، از پله‌ها پایین بروید و به سمت دهانه‌های زیر پل میل کنید. همین طور که نرم نرمک پایین می‌روید، آوای مردانه‌ای را می‌شنوید که دارد یکی از ترانه‌های قدیمی را می‌خواند. به دهانه دوم یا سوم که می‌رسید، خواهید دید که عده‌ای پیر و جوان تکیه داده به ستون‌ها، نگاه‌شان به نقطه‌ای است که مردی یا مردانی تکیه داده به دیوار پل، گرم آواز خواندن‌اند. این ماجرا، چند سالی است در پل خواجو جریان دارد، یک روی‌داد خودجوش که از اواسط روز تا دم‌دمای غروب ادامه پیدا می‌کند. کسانی که خود تشخیص می‌دهند چند دانگ صدایی دارند، هر وقت فرصتی دست دهد، در این مسابقه غیررقابتی و غیررسمی، صدا و استعداد خود را به محک آزمایش می‌گذارند و به این ترتیب از یک سنت دیرپا که چندسالی از ادامه‌اش جلوگیری می‌شد، پاسداری می‌کنند.

روزگاری نه چندان دور، منظورم پیش از انقلاب است، همین ماجرا به شکل کامل‌تری اتفاق می‌افتاد. آوازخوانی همراه با سازهایی مثل نی، دف، ویولن و سه‌تار. اگر فیلم شب‌های زاینده‌رود مخلباف را دیده باشید، در یک سکانسش از این روی‌داد برای افزودن حس عاطفی شخصیت اصلی فیلم که به یکی از دهانه‌های پل تکیه زده و به یاد معبود از دست داده اشک می‌ریزد، بهره گرفته است.

به هر حال این سنت نیکو دوباره زنده شده و گردشگران اصفهان به ویژه پل خواجو را به وجد می‌آورد. هرچند شنیده‌ام که هر از گاهی، از سوی برخی تهدید می‌شوند. اما حال و هوای خواجو به مدد این هنرمندان گمنام، بسیار دوست داشتنی‌تر از پیش شده است…

قسمت‌های از مطلبی با عنوان هفت رنگ از

احمد طالبی‌نژاد، نافه، دوره جدید، شماره ۱

ویرانه دوست داشتنی

بعد از انتخابات، گاه به گاه به این فکر می‌کنم آیا این بار اول است که بر سرزمینم و بر مردم چنین می‌گذرد؟ به گذشته می‌روم و آنچه از تاریخ می‌دانم را به یاد می‌آورم و به مردم آن زمان فکر می‌کنم که چه حسی داشته‌اند و چه می‌خواستند بکنند.

به این فکر می‌کنم که در آن زمان فکر می‌کردند چه کاری صحیح است و آیا آن کار صحیح را صحیح انجام داده‌اند. توانسته‌اند تأثیری را که می‌توانند بگذارند. توانسته‌اند جهت حادثه را تغییر دهند. و آن هم به سمت و سویی مناسب.

علی‌رغم همه آنچه که هم‌نسلانم به عنوان جفاهایی که بر ما گذشت می‌گویند و می‌نویسند خوشحالم از اینکه شاهد یک دوره مهم از تاریخ سیاسی کشورم هستم. آن را با تمام وجود حس ‌کنم و نیازی نیست آن را از لابلای کتاب‌های تاریخ بخوانم و بدانم.

چیزی که هست امید همیشه زنده است و حرکت رو به جلو همواره برقرار. گاه کند و گاه تند. این بدترین شرایطی که نبوده که بر ایران گذشته. گرچه می‌توانست بسیار بهتر از این باشد. اما این بار اول نیست که ملتی باید از پس شکستی سرپا بایستد و به راه سخت پیشرفتش ادامه دهد. اگر ما جزئی از آن ملت هستیم ننگ است که نتوانیم دوباره قامت راست کنیم.

می‌توان سختی‌ها و ناملایمات را فراموش کرد. می‌توان دوباره کمر راست کرد و از فراز همه گرد و غباری که ایران را فراگرفته به آبادی‌اش اندیشید. می‌توان امید را همچو گلی نازک در سرمای زمستان با ها کردن گرم نگه داشت و با اشک چشم آبیاری کرد.

این نازک آراییده، این ساقه گل که به جانش کشتیم و به جان آبش دادیم حیف است که بشکند.

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست؛                               من این ویران‌سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است؛                                  من این افسانه‌ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جان‌گداز است؛                                   من این نای و نوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش؛                                من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را خواهم از جان                           من این روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور                                     من این زورآزما را دوست دارم

اگر آلوده دامانید، اگر پاک                                         من ای مردم، شما را دوست دارم

حسین پژمان-شهریور ۱۳۲۰

ترا گوما میرزا کوچک خانا

کوچک جنگلی

میرزا در ذهن من سوای اعتقادات و عملکردش، مرد بزرگی بوده و هست. چه آن هنگام که درکودکی به واسطه پخش مجموعه ای از داستان زندگی اش، عاشق سیمای مهربان و خلق خوبش بودم ( در پندارهای کودکانه) و چه الان که کمی تا قسمتی تفکراتش را می شناسم. به هر حال برای من او و همه مردان بزرگی که “نشستن در تاریکی” را گناه می دانستند و برای رهایی از آن سختی ها را به جان خریدند، احترامی بس عظیم دارند.

۱۱ آذر سالروز شهادت میرزای جنگلی بود. فرصت نشد تا مطلبی درباره اش بنویسم. اگرچه دانشی هم ندارم. اما برای آنهایی که دوست دارند بیشتر بدانند این وبلاگ را توصیه می کنم.

برای آقای “من”:

دیشب خیلی بهم برخورد که بهم می خندیدی. به اینکه نمی تونم درست تلفظ کنم یا شاید هم به این دلیل که متوجه ترانه ام نمی شدی.  شب قبلش هم بهت گفته بودم. که در کودکی همیشه حسرت این را داشتم که گیلکی رو درست صحبت کنم. تقصیر پدر و مادرم بود که در خانه فارسی حرف زدند و من گویش گیلکی رو یاد نگرفتم.

حالا اینجا شعر رو برات گذاشتم تا بخونی اش. قطعا بی اینکه به ترجمه نیاز داشته باشی متوجه اش می شی.

چقدر جنگل خوسی … ملت واسی … خستا نبوستی

می جان جانانا … ترا گوما میرزا کوچک خانا

خدا دانه که من … نتانم خفتن … از ترس دشمن

می دیل آویزانا … ترا گوما میرزا کوچک خانا

چیره زودتر نائی – تندتر نائی – تنها بنائی

گیلان ویرانا ترا گوما میرزا کوچک خانا

بیا ای روح روان – تی ریش قربان – بهم نوانان

تی کاس چومانا ترا گوما میرزا کوچک خانا

اما رشت جغلان – ایسیم تی فرمان – کنیم امه جان

تی پا جیر قربان ترا گوما میرزا کوچک خانا