یک سال پیش، چون پریروزی، بعد از نهار آمدند دم در سلول گفتند “ابراهیمزاده! وسایلتو جمع کن” (داخل پرانتز: ساتیار در آن چند روزی که با هم بودیم هر لحظه منتظر شنیدن این بود که امامی! وسایلتو جمع کن. که یکبار هم نگهبان نامرد آمد گفت امامی! وسایلتو جمع کن به بقیه هم بگو جمع [...]
۱۶مرداد۱۳۸۹
۲۳تیر۱۳۸۹
بالآخره پس از مدتها توانستیم فرصت و همت کنیم و عکسهایی را که از خاطرات خوب این ۴ سال و نیم داشتیم، بهصورت “دسته تکی” به دیوارمان بچسبانیم. نتیجهاش شد این:
۱۴دی۱۳۸۸
دلم هوای آذربایجان را کرده. بدجور. یاد موسیقی آذربایجان. یاد قهوه خانه هایی که صدای دود و تارش -که هر دو گرمای خاصی داشتند- در سوز و سرمای زمستان هر کسی را به سوی خود جذب میکرد. حتی دخترکی ۷ ساله را برای نگاه های دزدکی. گوشهایم هوایی شدهاند. تارهای جان و دلم بیشتر. دلم [...]
۶دی۱۳۸۸
خواستم یادی کردهباشم از شبهای عاشورا و بچگیهایم. که همیشه این نواها همراه همیشگی شبهای عاشورایمان بود. من میدانم که الان شب عاشورا نیست، شما هم میدانید امّا سرعت اینترنت (!!!) که عاشورا و غیر آن سرش نمیشود.


۹:۵۷ ق.ظ
