میانه میدانم آرزوست

هشت‌صد سال پیش
مولانا
در میان بازار زرکوبان قونیه
شاید دست در زلف صلاح‌الدین
رقصی چنان، میانه میدان
امروز
من
در بازار صافکاران تهران، نزدیک متروی شریف
نعره‌ها فروخورده
اندیشناکِ سماع‌ی و جام‌ی و رباب‌ی
“اگر بختم کند یاری
ای افسوس”

مالیخولیا

من نیاز دارم  بیش از خواندن بنویسم. وقتی زیاد می خوانم بیشتر از چشمانم، دستانم درد می گیرند. از بس که نگهداشتن موس کار سختی است. و پس از آن شباهنگام خوابهایی که می بینم که جملگی چرت و پرتند. و حتی ترسناک ترینشان به مدد چرت و پرت بودنشان مضحک است. و البته چه خوب است که اغلب خوابهایم یادم نمی ماند. چون آنگاه تحلیل خوابهایم هم به لیست بی انتهای تفکرات روزانه ام افزوده می شد و در خوابهای شبهای بعد جایی باز می کرد و این طوری من مجبور بودم هر شب بیشتر بخوابم تا تحلیل خوابهای شبهای قبل در آن خواب بگنجد.

راستی چقدر خواندن سخت است. آخ دستم درد می کند.