“در میان روشنفکران متهم به دینداری و در میان دینداران منسوب به بی دینی” اینو امروز توی گودر دیدم. چقدر طرف رو درک میکردم.
کفشهایم کو چه کسی بود صدا زد : سهراب (آسمان)؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ(مرگ) مادرم (همسرم) در خواب است و شاید همه مردم شهر شب خرداد (مرداد) به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می [...]
دلم میخواهد بروم پارک ایرانشهر. دم غروب باشد. غروب داغ تابستان. آنگاه که باغبان پارک، به آبیاری درختان سبز و گلهای معطر پارک مشغول است. ریههایم را تا آنجا که میشود پر کنم از هوای دوست داشتنی تابستان. در آن خیابان پارک که سمت غرب است. همان خیابان محصور بین درختان بلند. همانی که کمی [...]
نوشتنم نمیآید. چرا؟نمیدانم. کلمات چرخ میزنند. در همان یه ذره جا. دائم میخورند به در و دیوار. از برخوردشون، سرم درد میگیره. اما همین که میخوام بگیرمشون، مرتبشون کنم، از دستم سر میخورند. میرن یه جای دیگه. همین طور که دارن میرن این ور و اون ور، تغییر شکل میدن و میشن یه چیز دیگه. [...]
همه سالگردها شیرین نیستند. اما این دلیل نمیشه که به یاد آورده نشن. یک سال پیش در چنین لحظاتی شهر را با اشک و فریاد گز میکردم. با این فکر دیوانهکننده که مبادا نفسی بیتو از من برآید. یک سال گذشت. همه چی آرام است. دل من طوفانی است.
من: نگرانی؟ آقای من: آره! من: چرا؟ بابا استرس نداره که… آقای من: شاید نداشته باشه. اما شاید هم داشته باشه… من: نگران چی هستی؟ آقای من: نگران تو! من: نگرانی نداره که من زندگیام رو میکنم. آقای من: اینکه یک سال طاقت آوردی و به خانوادهات نگفتی. حالا اگر این اتفاق بیفته… من: خب [...]
بزرگترین نقطه ضعف من در زندگی یه تعداد محدود و معدودی “تو” بود. “تو” و “تو” پ.ن: باید خواننده قدیمی اینجا باشید تا بدونید منظورم چیه. خوانندهای با حداقل عمر ۴ سال و نیم.


۳:۴۲ ب.ظ
