از عشق سخن باید گفت;همیشه از عشق سخن باید گفت.*

این روزها بیشتر از همیشه شده‌ام وامدار مردی که عشق را در روزانه‌هایم معنی می‌کند. روزهایی که نسبتا سخت می‌گذرند. من در حال دویدنم. استرسی دائمی همیشه همراهم. شاید هم کارها خیلی زیاد نباشند اما از نفس افتاده‌ام. مرد اما با آرامش مثل کوه پشت من ایستاده. هر سنگریزه‌ای که جلوی راهم سبز می‌شود قبل از اینکه حتی من متوجه آن شوم، خم می‌شود و برش می‌دارد. هرچه که فکر می‌کند اندکی این استرس را کم می‌کند. در حالی که هیچ وقت لبخند از لبانش محو نمی‌شود. احتمالا خوب می‌داند آن لبخند چقدر مایه آرامش این جسم خسته است.

در مقابل این همه خوبی، نه چیزی می‌توان گفت نه کاری می‌توان کرد. حتی خیلی چیزها را جبران هم نمی‌توان کرد. فقط می‌توان ممنون باقی ماند تا همیشه و نوشت تا از یادم نرود این حس امتنان 🙂

*نادر ابراهیمی

آگهی استخدام

یکی جای من برود امروز بیمارستان (برای چک آپ)

یکی جای من برود آرایشگاه

یکی جای من برود بانک و محضر برای امضا

یکی جای من برود آموزشگاه برای هماهنگی کلاس

یکی جای من برود دیدن مادربزرگی که فکر می‌کنم  ۵ ۶ ماهی هست ندیده‌امش. الباقی فامیل نزدیک پیشکش

یکی جای من برود کرج دیدن برادر کوچکی که به شدت دلتنگش هستم

یکی جای من برود تلفن را بردارد و به همه دوستان قدیمی زنگ بزند تا به بی‌وفایی متهم نشود

یکی طرح مسئله بنویسد برای پروپوزال دانشگاه (نصفه روزی سرچ نیاز دارد)

یکی دو مقاله روز امتحان را آماده کند (هنوز عنوان ندارد. انتخاب موضوع را هم باید انجام بدهد)

یکی برود دنبال خریدهای فرهاد (از کاردستی‌های مادرانه فعلا گذشت می‌کنم)

یکی برود کمک خواهر برای خرید جهیز

یکی حداقل هفته‌ای یکبار برود استخر برای زایمان. کلاس‌های آمادگی زایمان را هم رفت چه بهتر

یکی هم این چند کتاب کوچک روانشناسی را بخواند برای آمادگی برای مادر شدن. از مطالعات غیرضرور چشم‌پوشی خواهیم کرد.

نگران نباش. خودم بیکار نیستم. کار تمام وقت و خانه‌داری را برای خودم نگه داشته‌ام.

پ.ن: برای همه کارهای بالا که نیازمند انجام در ساعات اداری هستند یکی هم نیاز هست برای مرخصی گرفتن 🙂

 

ابن مشغله

این روزها دلم برای کودک درونم می‌سوزد. اینکه فرصت هیچ ابراز محبت رسمی‌ای برایش ندارم. ۵ روز پیش در کتابخانه مرکزی دانشگاه مطمئن شدم نبض‌های روی شکمم از خودم نیست و کسی در من می‌جنبد. شاید لحظه‌ای دست از نوشتن کشیدم. ولی باز به نوشتن و گشتن مشغول شدم. شاید خیلی خیلی متفاوت با آنچه تصور می‌کردم.

درس یک‌سو، کار سوی دیگر، خانه‌ای که تازه سامان گرفته، امتحان نهایی شهر، دندانی که پرشدن می‌خواهد، اقوامی که خیلی وقت است ندیدمشان، دوستانی که در لیست بلندبالای ملاقات و تلفن و ایمیل جای گرفته‌اند، کمبود خواب دائمی و حسرت یک مسافرت دونفره حداقل سه روزه…

دلم فقط یک ساعت می‌خواهد که ذهنم خالی از همه چیز باشد و من برای پرکردن آن یک ساعت وقت فراغت دچار سردرگمی شوم. حسی که سال‌هاست تجربه‌اش نکردم. گاهی فکر می‌کنم چرا الان بچه‌دار شدم و البته خیلی زود به خودم پاسخ می‌دهم؛ تجربه ۷ ساله زندگی مشترک ثابت کرد که زندگی من چیزی جز این نیست و احتمالا نخواهد بود. حداقل می‌دانم وقتی بیاید می‌رود اول لیست و خیالم از این بابت راحت است 🙂

بعد از مدت‌ها فیس‌بوک

امروز باز یه حس عجیب و غریبی داشتم. حس دورافتادگی. حس فراموش کردن و فراموش شدگی. حس پرت شدن به فضای دوری از زندگی. اینکه چقدر تغییر کردم. چقدر در ارتباطاتم عمیق شدم اما دایره ارتباطاتم رو کوچیک کردم. چقدر در ارتباطاتم نیازمند حضور فیزیکی افراد یا حداقل درکی از این نزدیکی فیزیکی دارم.

مدت‌هاست که به فیس بوک سر نمی‌زنم. در واقع از زمان گودر مرحوم دیگه سراغ فیس بوک نرفتم. بعد گودر با وجود خلوتی‌های پلاس، باز اونو ترجیح دادم به فضای آشفته فیس بوک. امروز اما یه دفعه سر یه موضوع بی‌ربط سر از فیس بوک درآوردم. اولش فهمیدم چقدر عکس از کوچولوی دوستانم روی فیس بوک هست که من ندیدم. بعد کلی تغییر در آدم x و y و z. بعد یه دفعه رسیدم به اینجا که خیلی وقت هست که از دوستان قدیمی‌ترم کمتر خبر دارم. در واقع به بهانه سطحی بودن ارتباطات مجازی، همون یه مقدار خبر داشتن کم رو هم از دست دادم. بیشتر در خودم فرو رفتم. البته دایره های جدیدی از دوستان تشکیل دادم. دوستانی که فکر می‌کنم الان منو بهتر درک می‌کنند. شاید اگر دوستان قدیمی‌ام ایران بودند بیشتر می‌تونستم باهاشون ارتباط داشته باشم. اما فکر می‌کنم بیشتر از این دوری جغرافیایی، این تغییر ذائقه‌ام در دوست‌یابی و حفظ دوستان باعث این قضیه شده.

واسه تست فرضیه‌ام، تصمیم گرفتم به چند نفر ایمیل بزنم و جویای احوال بشم. واقعا در مورد چند نفر موفق نشدم. یعنی نتونستم از سلام و احوال‌پرسی پیش‌تر برم. واقعیت اینه که من در برقراری ارتباطات دوستانه شدم یک آدم نسبتا وسواسی که نوع رابطه جدیدم رو به رابطه قبلی ترجیح می‌ده. اما امروز دلم برای اون نوع دوستی تنگ شده بود به معنای واقعی. به یک عالمه دوست. زیاد زیاد. پرشور و پرهیجان.

شاید هم واقعا مدتی هست وارد دوره جدیدی از زندگی شدم و خودم خبر ندارم. دوره‌ای فراتر از دایره‌های دوستی شلوغ.

خیلی دور، خیلی نزدیک

یه حالتی رو تصور کن که خیلی دوست داری درش قرار بگیری. یه آرزویی که دوست داری بهش برسی. بهش کلی فکر می‌کنی. در موردش کلی با این و اون صحبت می‌کنی. از همه جوانب بررسی‌اش می‌کنی. یه حالتی،یه آرزویی، یه اتفاقی که برات جز بزرگ‌ترین‌ها در زندگی تصویر می‌شه.

اما در کل می‌دونی هیچ وقت به اونجا نمی‌رسی. هزار و یک دلیل هست که بهش نرسی. هزار و یک مشکل هست که بهش نرسی. به عنوان یه ایده قشنگ و خوب قابش می‌گیری می‌ذاری کنج خونه. هر کس اومد خونه‌ات، پزش رو می‌دی. می‌گی من می‌خواستم این کار رو انجام بدم. دلم می‌خواست این اتقاق بیفته. اما نمی‌شه. دیگران به ایده قشنگت، به فکرت و روحت احترام می‌ذارن و می‌گن آخی چه بد که نمی‌تونی بهش برسی. واقعا تف به روزگار که چون تویی رو از چنین چیزی محروم کرده و در همه این حالات، تو به خودت و به ایده‌ات می‌بالی. اما ایده تو فقط برای روی دیواره. واقعی نیست. خودت می‌دونی واقعی نمی‌شه. از دور باهاش زندگی می‌کنی و اونو می‌ذاری توی خیالاتت…

بعد یه دفعه یه روز اون ایده جفت پا می‌پره توی زندگی‌ات. اون چیز دور الان در چند قدمی تو هست. با اینکه یه روز آرزوی تو بود اما ازش فرار می‌کنی. نمی‌خوای باور کنی که هست. فرار، فرار، فرار… بهتی که از دوری و نزدیکی آرزوت بهت دست می‌ده قدرت هر  فکری رو ازت می‌گیره.

حال این روزهای من دقیقا همینه.

rubbish sensor

چشم‌های من شده‌اند عین یک مین‌یاب. منتها به جای مین، من زباله می‌بینم. مثل یک فیلم هیجان‌انگیز. از لحظه تولید زباله تا دفع آن. با ولع تماشا می‌کنم. در آرزوی اینکه یکی از این شهروندان متمدن شهرم، پایانی خوش برای فیلم کوتاهی که می‌بینم رقم بزند. منتها بیشتر فیلم‌هایی که من هر روز در شهر تماشا می‌کنم happy end نیستند.

دیروز پسرکی را دیدم که بستنی خورد و کاغذش رو انداخت کنار جوی آب. روز قبلش دخترکی دیدم که با کیکی همین کار را کرد. همان حوالی یک مرد بالغ که کارتنی را از صندوق عقب ماشینش درآورد و انداخت کنار خیابان. یک بار هم وقتی داشتم از اتوبوس خارج می‌شدم پشت سرم بطری خالی آب به بیرون پرتاب شد. برگشتم دیدم خانم حدود ۴۰ ساله‌ای بعد از نوش جان کردن آب، بطری‌اش را به بیرون اتوبوس پرتاب کرد. با چشم‌های گشاد شده نگاهش کردم. اما طبق معمول لال شده بودم. نمی‌دانستم باید داد بزنم؟! لبخند بزنم؟! تذکر دوستانه بدهم؟! یا تذکر دشمنانه؟!

از همه این‌ها بدتر، روزی بود که دوستی از دوستان دانشگاه را به خوردن یک بستنی مهمان کردم. با هم راه می‌رفتیم. آن دوست بستنی را باز کرد و زباله‌اش را همانجا، کنار سبزه‌ها انداخت و من دلم ریش شد. اما به حساب همان کم‌رویی همیشگی حتی نتوانستم به او تذکر بدهم. او که دوستم بود و احتمالا من برای صحبت با او راحت‌تر بودم. تمام طول مسیر برگشت به خانه به این فکر می‌کردم او دارد ارشد جامعه‌شناسی می‌خواند. من از مردم کوچه و بازار چه انتظاری دارم؟!

اصلا مگر این پاکیزه نگه‌داشتن محیط چه رفتار و مهارت خاصی نیاز دارد؟! واقعا چرا ما ایرانی‌ها این قدر به معنای واقعی کلمه شلخته و کثیفیم؟

پ.ن: دلم نمی‌خواهد اینجا را به سیاست آلوده کنم. اما مطلبی که می‌خواهم بگویم علی‌رغم ظاهرش سیاسی نیست. ۳ سال پیش ما خودمان را به آب و آتش زدیم تا مسیر جامعه به قهقهرا را مسدود کنیم. نمی‌گویم می‌خواستیم مسیرش را به سمت پیشرفت ببریم. بلکه واقعا ایمان داشتم و دارم که فقط می‌خواستیم از سرعت پسرفت دائمی‌اش بکاهیم. شبی از این شب‌ها، در حالی که در مسیر خانه قدم می‌زدیم و تعداد آشغال‌های خیابان را می‌شمردیم به همراهم گفتم، که ما چه خوش خیالانی بودیم که تکیه کردیم بر مردمی که هنوز درک درستی از جامعه و زندگی اجتماعی ندارند. کسی که معنای یک کنش معمولی و پیش افتاده و مسلم “پاکیزگی محیط” برای رفع کثیفی از محیط زندگی خودش را نمی‌داند واقعا می‌تواند معنای کنش‌های اجتماعی و سیاسی در سطح بزرگتر و با تنوع سلیقه بسیار را درک کند؟ آیا چنین کسی می‌تواند بفهمد دفع ضرر از جامعه یعنی چه؟ آیا چنین کسی می‌تواند معنای مسئولیت در قبال جامعه را بفهمد؟ آیا چنین کسی می‌تواند بداند باید مشارکت اجتماعی داشته باشد تا خودش و خانواده‌اش از مزایای آن بهره‌مند شوند؟

خورشید

خورشید نورش را از چشمان من می‌گیرد. من که خوابم خورشید نیز پشت کوه‌ها خوابیده است. من خسته‌ام. خورشید هم خسته است. خورشید در دلش می‌گوید کاش امشب بیشتر بخوابد. من نجوای خورشید با خودش را نمی‌شنوم. اما من خسته‌ام. پس بیشتر می‌خوابم. می‌خوابم و می‌خوابم و می‌خوابم. همه جا تاریک است و تنها نسیم خنک است که وقتی من خوابم به خود جرأت بیدار بودن می‌دهد. همه دنیا خواب است.

خستگی کم کمک از تنم بیرون می‌رود. وقت رفتن بوسه‌ای به کف پایم می‌زند. همانجایی که دوباره از آن می‌روید. بوسه‌ی خستگی در تنم شوری می‌اندازد و حال چشمان من از آن شور باز شده است. خورشید از پشت کوه‌ها تکانی به خود می‌دهد. سینه آسمان سیاه شب شکافته می‌شود. اینک هنگامه فجر است. من بیدارم. طلوع خورشید را می‌نگرم. با نسیم سحر سخن می‌گویم. بی‌اینکه در دلم لکه کوچکی از اضطراب باشد.

چه می‌شد داستانم واقعیت داشت. آن وقت من هیچ‌وقت از خورشید عقب نبودم.

خداحافظ ۹۰

سال ۸۹ واقعا هشتمان گره نهمان بود. کابوس اصلی من در کل سال ۸۹ سربازی علی بود. وقتی دیر اقدام کردیم و مطمئن بودیم که علی برای سربازی غیبت می‌خورد. کل سال بین دانشگاه‌های امیرکبیر و بهشتی در رفت و آمد بودیم. آخر سال ۸۹ روزنه امیدی به وجود آمد برای معافیت. اما حتی همان روزنه امید هم از کل استرسی که من در سال ۸۹ تحمل کردم چیزی کم نکرد.

سال ۹۰ اما برای ما تقریبا پر از خوشی بود. دو خواهرمان عروس شدند. با خوبی و خوشی. در حالی که اردیبهشت ۹۰ پزشک نیروهای مسلح مطمئنمان کرد که معافیتی در کار نیست در اتفاقی غیرمنتظره چند روزی بعد از عروسی اولین خواهرمان، وقتی  من منتظر بودم که علی تماس بگیرد و بگوید که همه چیز تمام شد، او زنگ زد و خبر معافیتش را (البته با نصفه جان کردن من) داد.

بعد از پشت سر گذاشتن مسیر پر و پیچ خم زندگی از بهمن ۸۴، در حالی که همیشه کابوس سربازی‌اش را با خودم حمل می‌کردم به معنای واقعی کلمه نفس راحتی کشیدم. یکی دوباری که برای کنکور علی، مدتی به تنهایی امورات اقتصادی خانه را به عهده داشتم چنان خستگی بد و پایداری بر من مستولی شده بود که واقعا توان یک ماراتن ۱ سال و نیمی را نداشتم. خصوصا که احتمالا دوباره دانشجو می‌شدم و همه چیز باز به هم می‌ریخت 😀

خبر خوش بعدی ( که البته الان در خوش بودنش شک دارم) قبولی من در دانشگاه بود. بعد از سه سال دوری از دانشگاه و معلق بودن برای خواندن یا نخواندن و نداشتن موقعیت مناسب برای ادامه تحصیل واقعا خبری بود که خستگی در می‌کرد.

شهریور ۹۰ هم که علی همکارم شد و چرخ زندگی بهتر از این نمی‌توانست روی غلتک بچرخد. بعد از مدت‌ها استرس، بهتر از این نمی‌شد طعم خوش آرامش را درک کرد.

خلاصه که سال ۹۰ برای من پر بوده از اتفاقات خوب و فکر می‌کنم این خوبی ثمره سال‌ها تجربه و صبر است. آرزو می‌کنم سال ۹۱ برای همه، بخصوص برای زوج‌های جوانتر سالی باشد رو به پیشرفت و آرامش.

شاید در یک پست جداگانه احساسم نسبت به سال ۹۱ را هم نوشتم. یک مشت احساس ضد و نقیض 🙂

به مقصد نرسیدم؟!

وقتی که پارسال تصمیم گرفتم وارد رشته جامعه شناسی بشم شاید فکر هر چیزی رو می‌کردم الا سرخوردگی در محیط دانشگاه. نظم ۳ ساله زندگی‌ام به هم ریخته. تمام روزهای هفته صرف دویدن می‌شه اما هیچ امید و انگیزه‌ای وجود نداره. محیط دلمره دانشگاه اونقدر آزارم می‌ده که هر روز در راه برگشت به خانه به انصراف فکر می‌کنم.

هیچ اثری از اشتیاق نیست. اشتیاق برای دانستن و بیشتر دانستن.

نشستن سر کلاس هایی با ریتم کند. تکرار مکررات. پیچاندن و پیچاندن هر چه بیشتر. همه تعطیل. استاد تعطیل. دانشجو تعطیل. دانشگاه تعطیل.

هیچ تاریخچه ای از هیچ چیز در هیچ چیز وجود نداره. اسمش متحول کردن علوم انسانی هست. اما برای متحول کردن این رشته ها اول از همه باید شر (اغلب )اساتید و (اغلب) دانشجویان از آن کم بشه.

برای تحقیق و مطالعه فقط باید به کتابخانه مرکزی مراجعه کرد. وقتی هفته پیش به پایان نامه یکی از دانش آموختگان نیاز داشتم در مراجعه به کتابخانه مرکزی فهمیدم که چیزی به نام نسخه آنلاین یا حتی سی دی پایان نامه وجود ندارد. وقتی به استاد آن دانشجوی محترم مراجعه کردم و از او خواستم فایل پایان نامه را در اختیارم قرار دهد فرمود که چنین فایلی هرگز به دست او نرسیده. به دانش آموخته محترم زنگ زدم و از او درخواست فایل را کردم. اما ایشون هم قبول نکرد که فایل رو در اختیارم بگذارد و من نهایتا مجبور شدم در مراجعه مجدد به استاد راهنما یک جلد پایان کت و کلفت دریافت کنم.

مقایسه می‌کنم با دانشکده دست و پا شکسته خودمان که حداقل آزمایشگاه سیستم‌های هوشمند برای خودش صفحه ای داشت و لیست افراد دانش اموخته به همراه پایان نامه‌ها و مقالات و نرم افزارها در دسترس همگان بود. هیچ خساست علمی وجود نداشت. یادم هست برای پایان نامه کارشناسی‌ام دانش اموخته عزیزی را در پادگان مشهد پیدا کردم و آن بنده خدا کلی قول مساعدت به من داد و واقعا هم از کمک دریغ نکرد.

روز اول به دوستانم پیشنهاد ساخت گروهی دادم برای بحث و تبادل نظر. اما از جانب هیچ کس هیچ اشتیاقی ندیدم. بیش از دانستن و تلاش برای دانستن بحث از تعطیلی است و فرار از کار و این به طرز ناجوری در میان ریز و درشت این جماعت عمومیت دارد.

برایم تحمل محیط بسیار بسیار سخت است. واقعا نمی‌دانم این یک سال را تاب می‌آورم یا به آخر ترم نمی‌رسم.

و باز برایم سوال است که این جو فقط مخصوص دانشگاه الزهراست یا همه دانشگاه ها و دانشکده های انسانی این قدر عقب افتاده‌اند!

باز عید

امسال هم مثل سال‌های قبل در آستانه عید پرم از خوشحالی. پرم از انرژی. پرم از امید.

اما باز هم امسال مثل سال‌های قبل یک حسرتی به دل دارم. حسرت داشتن عید برای خودم. عید مانند پول است. پولی که دوست داری برای خودت خرج کنی. اما به هزار و یک دلیل باید با دیگران در آن شریک شوی. برای کسی که یک سال حسابی دویده و خسته شده خرج کردن عیدی به سلیقه خودش بسیار خواستنی‌تر است. اما خب عملا نمی‌شود از زیر بار انتظارات این و آن سر خورد. باید کل این ۸ روز (۴ روز اولش و ۴ روز آخرش. ما شاغلین غیر مدرسه‌ای نیمه دوم عید به سر کار می‌رویم :D) خودمان را بسپاریم به دست خانواده‌ها. صدالبته که با خانواده بودن بسیار دلپذیر است. اما گاهی کل سال را نقشه می‌کشی برای خودت که به محض یک تعطیلی برای خودم فلان کار را می‌کنم و بهمان کار را انجام می‌دهم. عید می‌آید و می‌رود و تو مانده‌ای و فلان کار و بهمان کار.

این روزها دائم با خودم درود می‌فرستم به روح کسانی که سنت مسخره سفر در نوروز را ابداع کردند. کلا ۴ ۵ روز تعطیلی. آن را هم باید در جاده‌ها با ترس از تصادف سپری کنی. در حالی که می‌توانی در شهر خودت بمانی و هر روز به پارک جنگلی شهرت بروی و در حالی که دائم نفست را از هوای پاک آن پر می‌کنی زحمتی هم به پاهایت بدی و پیاده روی کنی. واقعا کدام یک دوست داشتنی‌تر است؟رفتن به شهری که از فراوانی آدم‌ها به زور نفس می‌کشد یا ماندن در شهر خودت در آسایش کامل؟

یا شاید گاهی دلت هوای کوهی کند. یا شاید دلت بخواهد در آرامش در موزه‌ای قدم بزنی. یا حتی هیچ کدام روی تخت لم بدهی و کتابی به دست بگیری و دل و جانت را تازه کنی. دم عصر با همسرت بساط کیک درست کردن راه بیندازی و چای دارچین دم کنی و پای برنامه‌های سینما ۴ بنشینی.

حسرت داشتن عیدی برای خودم تا کی به دلم می‌ماند؟