رائی برای آیندگان

رای می‌دهم.

به هزاران دلیل گفته و ناگفته که خودت بهتر می‌دانی.

استخوان در گلو و خار در چشم رای می‌دهم شاید فرزندان این مرز و بوم روزگاری بهتر از ما داشته باشند.

رای می‌دهم شاید بتوانم جلوی آمدن کسانی را بگیرم که چوب حراج بر سرمایه‌های وطنم می‌زنند.

رای می‌دهم تا زمانی در برابر سوال فرزندانم سکوت پیشه نکنم و بگویم من هرچه می‌توانستم انجام دادم.

تو که رای نمی‌دهی چه جوابی برای فرزندانت داری؟

خلق را تدبیرشان بر باد داد

امروز چندتا مطلب دیدم در مورد گرانی. خود مسئله بسیار بزرگ است و دارای حواشی بسیار. اما نکته‌ای این وسط مغفول می‌ماند و آن هم کاهش تدریجی امید به اصلاح است در میان عامه مردم. چگونه؟

خیلی خیلی خلاصه بخواهم بگویم این می‌شود که عوام (در معنای واقعی عوام) در یک محیط شعارزده و پوپولیستی، به تدبیری دست می‌زند که چند سال بعد مجبور است نتیجه بگیرد آن تدبیر بسیار بسیار بد بوده. اگرچه خودش به صراحت این را درک نمی‌کند. اما همین نتیجه در پس‌زمینه ذهنش باعث می‌شود به یک نتیجه کلی‌تر و بسیار خطرناک برسد و آن اینکه وضع همین است و درد دوانشدنی است و “هر کی اومده، برده و خورده” و “همشون از یه قماشند” و امثال این نتایج.

در چنین شرایطی امکان صحبت منطقی با افراد کلا از بین می‌رود. چرا که فرد با شواهدی که در دست دارد استدلال می‌کند که به همه نوع آدمی برای رفع مشکلش متوسل شده و در نتیجه اینکه مشکل تا به حال رفع نشده به خاطر این است که طبقه حاکم از هر تیپ و جناح و تفکری که باشند به فکر مردم نیستند.

به نظر من در این شرایط بیشتر از تلاش برای رفع نگرانی، باید به افراد فهماند که چرا این اتفاق افتاد. هر چند که چیدمان اقشار در جامعه مانعی بزرگ برای القای این مطلب است.

rubbish sensor

چشم‌های من شده‌اند عین یک مین‌یاب. منتها به جای مین، من زباله می‌بینم. مثل یک فیلم هیجان‌انگیز. از لحظه تولید زباله تا دفع آن. با ولع تماشا می‌کنم. در آرزوی اینکه یکی از این شهروندان متمدن شهرم، پایانی خوش برای فیلم کوتاهی که می‌بینم رقم بزند. منتها بیشتر فیلم‌هایی که من هر روز در شهر تماشا می‌کنم happy end نیستند.

دیروز پسرکی را دیدم که بستنی خورد و کاغذش رو انداخت کنار جوی آب. روز قبلش دخترکی دیدم که با کیکی همین کار را کرد. همان حوالی یک مرد بالغ که کارتنی را از صندوق عقب ماشینش درآورد و انداخت کنار خیابان. یک بار هم وقتی داشتم از اتوبوس خارج می‌شدم پشت سرم بطری خالی آب به بیرون پرتاب شد. برگشتم دیدم خانم حدود ۴۰ ساله‌ای بعد از نوش جان کردن آب، بطری‌اش را به بیرون اتوبوس پرتاب کرد. با چشم‌های گشاد شده نگاهش کردم. اما طبق معمول لال شده بودم. نمی‌دانستم باید داد بزنم؟! لبخند بزنم؟! تذکر دوستانه بدهم؟! یا تذکر دشمنانه؟!

از همه این‌ها بدتر، روزی بود که دوستی از دوستان دانشگاه را به خوردن یک بستنی مهمان کردم. با هم راه می‌رفتیم. آن دوست بستنی را باز کرد و زباله‌اش را همانجا، کنار سبزه‌ها انداخت و من دلم ریش شد. اما به حساب همان کم‌رویی همیشگی حتی نتوانستم به او تذکر بدهم. او که دوستم بود و احتمالا من برای صحبت با او راحت‌تر بودم. تمام طول مسیر برگشت به خانه به این فکر می‌کردم او دارد ارشد جامعه‌شناسی می‌خواند. من از مردم کوچه و بازار چه انتظاری دارم؟!

اصلا مگر این پاکیزه نگه‌داشتن محیط چه رفتار و مهارت خاصی نیاز دارد؟! واقعا چرا ما ایرانی‌ها این قدر به معنای واقعی کلمه شلخته و کثیفیم؟

پ.ن: دلم نمی‌خواهد اینجا را به سیاست آلوده کنم. اما مطلبی که می‌خواهم بگویم علی‌رغم ظاهرش سیاسی نیست. ۳ سال پیش ما خودمان را به آب و آتش زدیم تا مسیر جامعه به قهقهرا را مسدود کنیم. نمی‌گویم می‌خواستیم مسیرش را به سمت پیشرفت ببریم. بلکه واقعا ایمان داشتم و دارم که فقط می‌خواستیم از سرعت پسرفت دائمی‌اش بکاهیم. شبی از این شب‌ها، در حالی که در مسیر خانه قدم می‌زدیم و تعداد آشغال‌های خیابان را می‌شمردیم به همراهم گفتم، که ما چه خوش خیالانی بودیم که تکیه کردیم بر مردمی که هنوز درک درستی از جامعه و زندگی اجتماعی ندارند. کسی که معنای یک کنش معمولی و پیش افتاده و مسلم “پاکیزگی محیط” برای رفع کثیفی از محیط زندگی خودش را نمی‌داند واقعا می‌تواند معنای کنش‌های اجتماعی و سیاسی در سطح بزرگتر و با تنوع سلیقه بسیار را درک کند؟ آیا چنین کسی می‌تواند بفهمد دفع ضرر از جامعه یعنی چه؟ آیا چنین کسی می‌تواند معنای مسئولیت در قبال جامعه را بفهمد؟ آیا چنین کسی می‌تواند بداند باید مشارکت اجتماعی داشته باشد تا خودش و خانواده‌اش از مزایای آن بهره‌مند شوند؟

من اگر شهردار بودم

من اگر شهردار بودم به جلوگیری از حوادث چهارشنبه‌سوری فکر نمی‌کردم. بلکه به این فکر می‌کردم که چگونه یک چهارشنبه‌سوری سالم برگزار کنم.

من اگر شهردار بودم در همه پارک‌های شهر در یک جای مناسب، آتش‌های کوچک روشن می‌کردم و مردم را به خواندن سرود “سرخی روی تو زمن …” تشویق می‌کردم.

من اگر شهردار بودم شب چهارشنبه‌سوری آسمان شهر را نورباران می‌کردم.

من اگر شهردار بودم در ایستگاه‌هایی مشخص، آجیل مشکل‌گشا پخش می‌کردم یا حداقل مردم را به این کار تشویق می‌کردم. (نمی‌دانم چطور در شب‌های عزا مردم به هم آب‌میوه و چای صلواتی می‌دهند اما کسی در شب چهارشنبه‌سوری آجیل صلواتی نمی‌دهد.)

من اگر شهردار بودم مردم را به اجرای مراسم قاشق‌زنی دعوت می‌کردم و برای اینکه برای کسی هم در این مراسم مزاحمت ایجاد نشود به همه مردم می‌گفتم که آن‌هایی که دوست دارند در این مراسم باشند روی در‌های خانه‌هاشان یک غنچه رز نارنجی نصب کنند.

من اگر شهردار بودم ترجیح می‌دادم در شب چهارشنبه سوری همه مردم شاد و خوشحال و خندان باشند. با هم بگویند و بخندند. مغازه‌ها  پررونق باشند و شهر به مناسبت این روز غرق در نور و سرور شود.

افسوس که ما از زندگی جز ترس و رنج و اشک چیزی ندانستیم.

*امروز در راه خانه شهر حالت جنگی به خود گرفته بود. صدای مهیب انفجارها از هر گوشه‌ای به گوش می‌رسید. مغازه‌ها بسته بودند و همه در حال توصیه به هم که زودتر به خانه پناه برند.

حرف من امسال و پارسال نیست. حرف من کلی است. من هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا عوامل اجرایی حکومت سعی در تخریب چنین روز‌هایی داشتند و به جای اینکه ابتکار عمل را به دست بگیرند به تقبیح اعمال دیگران قناعت کردند.

شادی و نشاط حق مردم است. عمل کردن به سنتی دیرین حق ساکنان یک سرزمین است. شاید از نگاه کسانی (عموما مذهبی‌ها) این کارها بیهوده جلوه کند اما هیچ حق سلبی برای آن‌ها به وجود نمی‌آورد.

فردپرستی

حرف آخر را همین اول بزنیم: تا هنگامی که « بت پرستی » در میان ما رواج داشته باشد، « آدم ها » بزرگ می شوند نه « حقیقت » و آنگاه رفته رفته « حرف ها و افعال آن آدم های بت شده » جای « حق » را می گیرد و قضایای استدلالی بدین صورت در می آیند: « فلانی اینچنین گفته است و چون فلانی چنین گفته، پس حق همین است.»

شهید سید مرتضی آوینی

چند نکته:

۱ – این را سید مرتضی آوینی در مورد نقد فیلم مشق شب عباس کیارستمی نوشته است

۲ – نوشتن چنین گزاره ی بدیهی ای و در آخرش نوشتن “شهید مرتضی آوینی” به نحوی با حرفی که در این گزاره گفته شده در تناقض است یعنی این که این حرف خوب است چون آوینی گفته. که البته منظور من ابداً چنین استفاده ای نیست و معیارم برای درستی یا نادرستی این حرف این نیست که چه کسی آن را گفته است

۳ – قضایای استدلالی فراوانی را به این شکل می توان سراغ گرفت که “فلان چیز اشتباه است چون فلان کس حرفش را می زند و روی آن مانور می دهد” یا “چون فلانی این حرف را زده دربست باید قبولش کرد” که هیچ کداممان با انواع مختلفش بیگانه نیستیم. به نوعی به هم ریختگی است در معیارهای تعریف حق و باطل …

از ماست که بر ماست!

یک لیوان چای داغ در یکی از مطالب جدید خود، به بررسی ترکیب تحصیلات زنان مردان و زنان ایرانی پرداخته است. گویا این مطلب در ادامه مطلبی قدیمی‌تر بوده و موضوع آن بررسی ترکیب شغلی زنان و مردان ایرانی است. در کنار خود مطلب، خواندن نظرات وارده نیز خالی از لطف نیست. پیشنهاد می‌کنم ابتدا این مطلب را بخوانید و بعد ادامه مطلب مرا مطالعه کنید.

دلیلی که در این مطلب برای کم بودن تعداد شاغلین زن در ایران مطرح شده نوع رشته‌های تحصیلی است که زنان به آن علاقه‌مند هستند. با عنایت به اینکه نویسنده مطلب به احتمال زیاد به تک‌علتی بودن این پدیده معتقد نیست و دلیل توجه به این گزینه قابلیت استناد به آمار و ارائه مستندات و مدارک برای صحه گذاشتن بر فرض اولیه است از فرصت پیش آمده برای طرح چند نکته استفاده می‌کنم. نکات مطرح شده تنها فرض‌هایی هستند که به نظر من در کم‌بودن میزان اشتغال زنان مؤثر هستند.

شاید بتوان مدرک‌گرایی و تبدیل شدن علم‌اندوزی به یک هدف – به جای وسیله – را به عنوان مهم‌ترین علت اصلی این پدیده ذکر کرد. چیزی که به وفور در میان دختران ایرانی مشاهده می‌شود علاقه به ادامه تحصیل و کسب مدارک عالیه است. بدون آنکه هدفی در پس آن وجود داشته باشد. یعنی گرفتن مدرک – هرچه بالاتر بهتر- خود به یک هدف فی نفسه تبدیل شده است بی‌آنکه به استفاده از این مدرک و کاربرد آن علم در جهت منافع خود و جامعه اندیشیده شده باشد.

دختران ایرانی هیچ الزامی در مشارکت در زندگی اقتصادی آینده خود ندارند. مسئولیت اقتصادی از منظری آزارنده و محدودکننده آزادی است. گمان نمی‌کنم انقیاد به زندگی منضبط کاری چندان دلپذیر باشد. اما از نگاهی دیگرهمین الزام در مشارکت از هدررفت منابعی که برای آموزش نیروی انسانی، مصرف شده، جلوگیری می‌کند.

از آنجایی که فرهنگ ایرانی بار اصلی اقتصاد خانواده را بر دوش مرد نهاده و این فرهنگ پشتوانه قانونی نیز دارد دختران تنها و تنها در صورت نداشتن مدافع اقتصادی وارد چرخه تولید در جامعه می‌شوند. مگر معدودی که آینده نگری، حس مسئولیت در قبال منابع دولتی خرج شده برای آموزش یا فرار از بیکاری آن‌ها را وارد این چرخه می‌کند.

به قول یکی از دوستان، زنان این جامعه در صدد سود بردن از مزایای سنت و مدرنیته – هر دو با هم – هستند. از سویی مدرنیته آن‌ها را به تحصیلات آکادمیک می‌رساند و از سویی سنت آن‌ها را از بار مسئولیت اقتصادی می‌رهاند. بی‌آنکه به این بیندیشند که تحصیلات آکادمیک برای تصدی یک شغل مناسب است. پس باید شغلی اختیار کنند. یا به همان سنت که تحصیلات آکادمیک  را برای زن غیرمفید می‌دانست پایبند باشند.

نهادهای رسمی نیز علاقه زیادی به تبلیغ و نهادینه کردن این نگاه دارند. صد البته که این علاقه تنها به تبلیغات ختم نمی‌شود و دولت-حداقل در آنجا که زورش می‌رسد- تا جایی که بتواند از استخدام زنان سرباز می‌زند. سیاست‌های نانوشته دولت امکان تحقیق مناسب در این زمینه را نیز از بین می‌برد.

در حالی که در کشورهای توسعه یافته دولت با اتخاذ سیاست‌های حمایتی از مادران و حتی پدران می‌کوشد، سپری شدن دوران بارداری، نوزادی و خردسالی کودک را آسان کند، در ایران به غیر از مرخصی ۶ ماهه زایمان قانون مهم* دیگری برای حمایت زنان شاغل وجود ندارد و حتی مادران در سپردن کودکان خود به مراکز نگهداری نیز دچار مشکل هستند.

خلاصه آنچه که در ظاهر امر به نظر می‌رسد در زمینه افزایش مشارکت زنان در امور جامعه، نه همت بلندی از جانب زنان همین جامعه وجود دارد و نه جامعه روی خوش به این قضیه نشان می‌دهد. در این میان عرصه تنگ زنان شاغل نیز خود به اندازه کافی مشوق زنان غیرشاغل برای قبول مسئولیت‌های اشتغال است!

* تا جایی که اطلاع دارم طبق مصوبات وزارت کار، زنان علاوه بر این مرخصی، تا پیش از دوسالگی کودک خود، به ازای هر یک ساعت، ۱۰ دقیقه زمان شیردهی دارند. این اطلاعات را از سایت وزارت کار به دست آورده بودم.اما الان نمی توانم پیدایش کنم. سعی می‌کنم پیدایش کنم و لینک بدهم.

بومی‌سازی علوم انسانی

هر چی بیشتر با این کتاب

اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری

آشنا می‌شم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که یه کتاب بنویسم با عنوان:

“اخلاق اصفهانی و روح سرمایه‌داری”

نسخه شرقی

😉

می‌شود؟

یعنی می‌شود زمانی “هفته‌ی ملّت” داشته‌باشیم و ملّت در آن از خدماتی که برای دولت(ها) داشته‌اند بگویند و بر سر دولت(ها) منّت بگذارند و صبوری‌های‌شان را به رخ دولت بیاورند تا فقط اندکی از منّت‌هایی که دولت(ها) در کاری که وظیفه‌اش(شان) است بر سر ملّت بی‌چاره می‌گذارد(ند) جبران شود؟

پر واضح است که روی سخنم با این “رویکرد” است و نه یک دولت خاص که در این عرصه پیش‌تاز است…

چیزی جز رفتارمان نیستیم.

این ثابت شده است. زبان رفتار بسی رساتر از گفتار است.

حال بیایم و قسم بخوریم که این طور نیست.

شلوغ بازی دربیاوریم که این‌گونه نیست.

تقصیر را به گردن دیگری بیاندازیم که با تبلیغات بدش باعث شد ما بد جلوه کنیم.

همه را بد بیانگاریم که می‌خواهند خوبی ما نادیده باشد و بدیمان عریان و نمایان.

اما این تصویر خود حرف می‌زند.

حال شما بیا بروشور چاپ کن و بگو اسلام این نیست.

بیا گروه اینترنتی راه بینداز و بگو اسلام این نیست.

بیا همایش و جشنواره و سمینار برگزار کن و بگو اسلام این نیست.

هیچ کدام از این نواها در مقابل طنینی که این عکس در گوش یک مخاطب دارد شنیده نمی‌شود.

من و شما و ۴ نفردیگر که مخالف است با چنین کارهایی چه دردی دوا می‌کند از دینی که این چنین به جهانیان معرفی می‌شود.

از ماست که بر ماست.

و مشکل نه عاملان این جنایت که مبلغان آنند

که با جزمیت تو را

به جرم توسل به صفات رحمانی خدایت، از دینشان بیرون می‌دانند.

 

گودر، خدانگهدار :(

کف مرتب به افتخار متخصصان داخلی!

که بالاخره توانستند گودر را هم ف.ی.ل.ت.ر کنند.

الان خبر داغش به دستم رسید که برخی دوستان نمی توانند وارد گودر شوند.

هنوز آی اس پی خودم به این تکنولوژی مجهز نشده.

چند وقت بود که برایم سوال بود چرا گودر را ف.ی.ل.ت.ر نمی کنند. با یکی از بچه ها که صحبت می کردم دلیلش رو شکل آدرس گودر عنوان کرد. نمی دونم چقدر صحبت های اون دقیق بود. اما خب همچین بی ربط به نظر نمی رسید.

اگر گودر به جای

www.google.com/reader

به صورت

www.reader.google.com

عرضه می شد بی شک تا به حال صد بار ف.ی.ل.ت.ر شده بود. پردازنده مسدودسازی از ابتدای رشته شروع به خواندن می کند و اگر با لیست سیاهش تطابق داشت آن را مسدود می سازد. اگر بنا بود ریدر مسدود شود می بایست گوگل هم مسدود می شد.

اینکه در روزهای اخیر گاه به مدت یکی دوساعت گوگل مسدود شده بود هم شاهدی بر این مدعاست.

به هر حال به نظر می رسد بالاخره به این تکنولوژی دست پیدا کردند. گوارای وجودشان.

اما خب گودر رو فیلتر کنید با Buzz چه می کنید؟

با فیدخوان های دیگر چه می کنید؟

برای بار صدم و هزارم هم بگوییمشان انگار در مخشان فرو نمی رود که این طریقه مملکت داری نیست. با مسدودسازی فقط صورت مسئله پاک می شود. البته از قدیم گفته اند نرود میخ آهنین در سنگ!

پی نوشت: آن ترم های اول دانشکده که در تمرینات مسابقات |ACM شرکت می کردم یادم هست که در حال حل مسئله ای بودم. مسئله حل نمی شد. یکی از مربیان آمد بالای سرم. از چند و چون کارم پرسید. وقتی فهمید به دنبال راه حل کلی هستم خندید و گفت کلا مسئله ات چند حالت دارد؟ گفتم ۵ تا. گفت پس بی خیال راه حل کلی شو و با ۵ تا if کارت را راه بنداز.

حالا من چند روز پیش می خواستم اینجا به برادران متخصص محترم پیشنهاد بدهم که برای گودر یک if بگذارید مسئله حل می شود. که انگار خودشان به ذهن مبارکشان رسیده 😉