دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم، اما همه ذهنم رو مشغول کرده. دلم نمی خواد بهش فکر کنم اما ناتوانم. عجز در مهار ذهن از پرواز (سقوط) به جایی که برایت جز درد سر ( واقعا درد سر) هیچ چیز ندارد. از خودم می پرسم اگر بدتر از این بود چه؟ اگر رفتارشان بیش [...]
۲۵آبان۱۳۸۷
۱۵آبان۱۳۸۷
خسته شدم از این حرفهای تکراری، خسته شدم از شعرهای تکراری، از موسیقیهای تکراری، از روزهای تکراری، از کارهای تکراری، از روزمرگی… نه فکر کنم هنوز دچار روزمرگی نشدم، چون هنوز احساس می کنم که ممکنه روزمرگی بهم غلبه کنه، اما اگر این احساس هم تکراری بشه، چی؟ انوقت یعنی روزمره شدم؟ کسی ایده ای [...]
۵آبان۱۳۸۷
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم نفسی آتش سوزان نفسی [...]
۲آبان۱۳۸۷
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر –میشه یه روز این قدر رها بود؟


۱۲:۴۲ ق.ظ
