قایم موشک با داداشم. ۱۵ بهمن ۱۳۸۸
نمیدونم این مسخره است یا عادیه. قشنگه یا زشته. خنده داره یا گریهدار. اما خب من واقعا احساس میکنم نباید جای بعضی چیزا تو زندگی ام خالی باشه. شاید مهمترینش نوزایی باشه. همه چیز از یه اتفاق ساده شروع شد. از یه قوطی کنسرو. بعد از یک ناهار دلچسب روز جمعه. فکر کردم الان (دقیقا [...]
برخیزید. برخیزید. برخیزید. برخیزید برخیزید ای شهیدان راه خدا ای کرده، بهر احیای حق، جان فدا کز قطره قطرهی خون پاک شما میروید تا ابد در وطن لالهها برخیزید. برخیزید برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان تا سازد، غرق در بوسه خاک مزارتان تا گیرد خونبهای شهیدان ز اهرمن باز آمد رهبر ما پی یاری [...]
دیروز این مطلب رو نوشتم. اما نشد که بذارمش توی وبلاگ. امروز گذاشتمش اما تاریخش رو بردم یک روز عقب. تا در تاریخ درست ثبت شه همیشه هم آقای من رو اذیت می کردم که ما کوزه گرانیم که از کوزه شکسته آب می خوریم. بنده خدا ناراحت می شد اساسی. حالا یه چیزایی به [...]
سفر ما به قشم سفری بود از سر ماجراجویی اما تقریبا بدون برنامه. تلاشی کرده بودیم که در مورد قشم اطلاعاتی بدست آوریم اما متأسفانه موفق نشدیم. با جستجو در اینترنت که به یک سری مطالب تکراری و تا حد زیادی کپی/پیست شده برخورد می کردیم. این اطلاعات کم و بیش شمایی از کلیت جزیره [...]
آن روزها که نبودی مادر یکی از دوستانم جویای احوالت بود. وقتی آمدی به من یک کلام گفت. قدر شادی را بدان و زندگی کن. از پس کابوس نبودنت بسیار سعی کردم که لحظه های با هم بودنمان را سرشار کنم از شادی. از طعم واقعی زندگی. از پر بودن. به هنگام حرف زدنت همه [...]
کجایین؟ چرا هیچ صدایی از هیچ کس در نمیآد؟ چرا هیچ کس هیچی نمینویسه؟ هفتههاست که شنبهها با ذوق و شوق reader را چک میکنم و به خود میگویم دیگر این جمعه نوشتهاند. اما هیچ کس نیست. آن هایی هم که هستند در حال تعطیل کردن هستند. چی شده؟ کجایید؟ زندهاید؟ زندگیهاتان؟ خندههاتان؟ عکسهاتان؟ بازیهای [...]


۴:۴۸ ب.ظ
