بالآخره پس از ماهها تلاش طاقتفرسا این کوچولوی دوستداشتنی و کمحرف، ما را “دا..” صدا کرد. آن هم نه یک بار، که دو بار
۴مرداد۱۳۸۹
۳مرداد۱۳۸۹
همه سالگردها شیرین نیستند. اما این دلیل نمیشه که به یاد آورده نشن. یک سال پیش در چنین لحظاتی شهر را با اشک و فریاد گز میکردم. با این فکر دیوانهکننده که مبادا نفسی بیتو از من برآید. یک سال گذشت. همه چی آرام است. دل من طوفانی است.
۲۳تیر۱۳۸۹
بالآخره پس از مدتها توانستیم فرصت و همت کنیم و عکسهایی را که از خاطرات خوب این ۴ سال و نیم داشتیم، بهصورت “دسته تکی” به دیوارمان بچسبانیم. نتیجهاش شد این:
۱۶تیر۱۳۸۹
وقتی در یک روز چندین بار برق میرود و سر کار هم کاری نمیتوانی بکنی میافتی به تزئینکردن یازده دو صفر وفادارت و نتیجهاش میشود این: تازه برای یکی از همکاران که به mac ارادت خاصی داشت هم، پشت موبایلش یک سیب گاز زده کشیدم. آن هم بامزه شدهبود.


۱۰:۳۱ ق.ظ
