میهمانی – قسمت اوّل

مدّت‌ها مردّد بودم که خاطرات مرداد سال گذشته را بنویسم یا نه. همان اواسط مرداد که آزاد شده‌بودم یکی از دوستان توصیه کرد که برای بازگشت سریع‌تر به حالت روحی عادی، حتماً خاطراتم را برای کسی تعریف کنم یا دست کم ضبط صوتی به دست بگیرم و آن‌ها را به زبان بیاورم تا کمی “سبک شوم”. آن روزهای اوّل هنوز گرم بودم و اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کردم، انگار پر بودم از انرژی و امید و انگار که (واقعاً) به سفری کاری –به کیش- رفته‌بودم. ابداً احساس ناراحتی نمی‌کردم و شاید بیش از من (بسیار بیش از من) نزدیکانم و به خصوص سمانه، از نظر روحی تحلیل رفته‌بودند. حق هم داشتند، به هر حال من در آن روزهای دوری از حال خودم خبر داشتم و هر قدر هم که این موقعیت جدید سختی‌ها و مشکلات فراوان داشت امّا دست‌کم –البتّه به جز شب اوّل که میزبانان عزیز، چندان مهمان‌نواز نبودند- نگرانی جدّی‌ای نداشتم امّا این بندگان خدا این طرف دیوارها چند روزی طول کشیده‌بود که از راه‌های گوناگون مطمئن شوند که هر جایی باشم قطعاً کهریزک نیستم.[…]

به هر حال روزهای اوّل پس از آزادی احساس می‌کردم خیلی اتّفاق خاصی نیفتاده و اطرافیان هم چون خود را آماده کرده‌بودند که با حال نزاری بیرون بیایم چندان سؤالی از چند و چون وقایع از من نکردند (البتّه تأکید فراوان پدر و مادرم به آشنایان در این مورد بی‌تأثیر نبود) به‌مرور احساس کردم باید حرف‌هایم را به کسی بگویم امّا نه جمع‌های خانوادگی و نه جمع‌های دوستانه –البته دوستان غیر هم نظر با من- را محیط مناسبی برای این درد دل‌ها نمی‌دیدم و از طرفی هم نمی‌خواستم با یادآوری موجب ناراحتی عزیزترین کسانم شوم. وقتی دیدم پدرم با اشاره‌ای کوچک به موضوعی در آنجا آن‌چنان آشفته و عصبانی شد یا مادرم با شنیدن این که دندانم […]  چقدر ناراحت شده‌بود و … ترجیح دادم بدی‌های آن‌جا و مشکلاتم را برای خودم نگه دارم (اگرچه که در مقایسه با بسیاری افراد، این مشکلات برایم بسیار کمتر بود) و خوبی‌ها و زیبایی‌هایی را که دیدم نقل کنم. البته به مرور ترس‌های ناشی از بلاتکلیفی شب و روز در کنارم بود و احساس می‌کنم تأثیر منفی‌ای را که باید می‌گذاشت، گذاشت –و چه بسا انتظار بعضی دوستان مأمور و معذور هم همین بود-
گذشت تا روزی که صدایی آشنا و مهربان از پس یک شماره‌ی دلهره‌آور چهار رقمی خبری خوب را داد و از آن روز به بعد تا حدی توانستم روی دوستی او حساب کنم و البته این حساب وقتی تکمیل شد که در یک بعد از ظهر بهاری به همراه سمانه با مقداری شک و دلهره با این دوست عزیز صحبت کردیم – این بار رو در رو، بدون این که چشم بندی داسته باشم و  رو به دیوار و پشت به او به سؤالاتش پاسخ دهم و پایان هر سطر نوشته‌ام بنویسم و با این حق که حتّی من سؤال کنم و با خیال آسوده “گفت و گو” کنیم- حاصل این دیدار در دل من و آسمان، احترام فراوانی بود که به این دوست ایجاد شد و چیزی بود که مرا وا داشت خاطرات مشترکم را با این دوست بازگو کنم تا در لابلای این خاطرات شخصیت این دوست را توصیف کرده‌باشم چون معتقدم نیکی و اخلاق را در هرجا که می‌بینیم – اگر چه در طرف مقابلمان- باید آن را بگوییم و بستاییم و در خلال همین نگاه منصفانه و اخلاق‌مدار نیروهای دو طرف یک منازعه‌ی سیاسی – و گاهی حتّی عقیدتی- می‌توان به رفع کدورت‌ها و تفاهم بیشتر –در عین حفظ عقاید- امیدوار بود. به هر حال این دوست عزیز خصایص اخلاقی فراوانی دارد که من و آسمان را به تحسین و گاه اعجاب واداشت و بر آنم که در نوشته‌های بعدی بیشتر درباره‌اش بگویم.
یا حق

5 دیدگاه برای «میهمانی – قسمت اوّل»

  1. سلام.
    خیلی خوشحال شدم از این پستتون.
    غیر از سبک شدن و .. توجه من بیشتر روی عقاید این آدم مامور و معذور و … چالش هایی است که در این دوستی پیش می آید که به سمانه هم گفتم،
    واقعاً فرصت استثنایی است برای آدم. چالش هایی که واقعاً ارزش بررسی دارند…. پیدا کردن آن نقطه اصلی اختلاف که راهها را اینقدر متفاوت کرده. دو نفری که سعی می کنند، هر دو مومن باشند.
    آخر عاقبت این دوستی، برایم جالب است. ممنون می شوم اگر قابل دانستید ما را هم در جریان چنین چیزهایی قرار بدهید.

  2. خانم اسکندری، هنوز فرصت دست نداده تا در مسائل بنیادی با این دوست عزیزمان صحبت کنیم اما در همین مسائل اخیر هم در بسیاری موارد -دست کم در لایه‌ی ظاهر اتفاقات و تأثیرات آن‌ها- با ما هم نظر بودند که انشاءالله حضوری خدمتتان عرض می کنم شاید هم جلوتر که بروم به مرور آنها را نیز در همین جا بگویم مقداری‌اش را هم شاید سمانه تعریف کرده‌باشد برای‌تان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *