میهمانی – قسمت سوم

نماز ظهرم که تمام شد مشغول بررسی اتاق شدم. در جاهایی از دیوار، میهمانان قبلی چیزهایی نوشته‌بودند که در طول روزهای اوّل، یکی از سرگرمی‌هایم شده‌بود پیدا کردن این نوشته ها. البتّه نوشته‌های اتاق‌های تنهایی بیش از آنکه جالب باشند ملال‌آورند.بزرگترین نوشته‌ای که دیدم این بود:” حدایا توبه. استغفرالله” که با خطی بسیار بزرگ نوسته شده‌بود، به‌طوری که نیمی از طول اتاق را پوشانده‌بود. من مانده‌بودم که طرف، این را با چه ابزاری توانسته‌است بنویسد – احتمالاً با صابون، یا خمیر دندان خشک‌شده- درست زیر این نوشته “چوب‌خط”ی بود که به سه ماه می‌رسید و این ترسم را از ماندگار شدن، بیش‌تر می‌کرد. در گوشه‌ای از اتاق غذایی دست‌خورده از ظهر مانده‌بود و من با وجود گشنگی باید تا شام منتظر می‌ماندم – توضیح این‌که غذاهای آن‌جا از نظر کیفیت بد نیود و چیزی در حد غذاهای دانشگاه بود. از نظر حجم هم در حدّی بود که کسی گشنه نمی‌ماند (البته اگر دل و دماغ غذا خوردن می‌بود که خیلی نبود) علاوه بر غذا میان‌وعده‌هایی هم –صبح و عصر- می‌دادند که شامل شیر داغ، چای، میوه و حتّی یک بار آجیل می‌شد.

کمی بعد از تمام‌شدن نمازم سه پتوی سربازی نسبتاً تمیز را آوردند، به همراه وسایل شخصی که برایم در نظر گرفته‌ شده‌بود – شامل مسواک و خمیردندان، صابون و یکی حوله‌ی دستی کوچک- این وسایل را –به‌جز صابون البته 😉 – بعد از مرخص شدن با خودم آوردم که خمیردندان‌اش همان ماه اوّل تمام شد، مسواک‌اش در اسباب‌کشی گم شد و مانده همین حوله‌ی کوچک زرشکی. یادگار فیزیکی من از آن دوران همین حوله است به‌علاوه‌ی این پیراهن آستین کوتاه که در گیر و دار شب اوّل پاره شده‌بود: (این دوست ما می‌گفت یکی از چیزهایی که خانواده‌ها به‌خصوص همسران کسانی که میهمان‌شان بوده‌اند حلال‌شان نمی‌کنند کوتاه‌کردن موهای‌شان بوده‌است. البته در مورد کوتاه کردن موهای من که یک شهر دعا پشت سرشان گذاشتند. امّا خدایی این پیراهن را خیلی دوست داشتم 🙁 )   

IMG_0094

علاوه بر این‌ها یک بطری بزرگ آب معدنی خنک هم به من دادند که در آن گرما می‌چسبید. امّا ایرادش این بود که منِ خوش‌خیال فکر کردم قرار است تا آخرش هر روز یک بطری مانند این به‌م برسد غافل از اینکه از این خبرها نبود، از روز بعد همان بطری را از آب‌سردکن حیاط –که خیلی سرد هم نمی‌کرد- پر می‌کردم.

انصافاً تا حدّی که من تجربه‌کردم و در جایی که من بودم از نظر بهداشت “جسمی” و تغذیه آن‌چنان کمبودی نبود و سختی‌هایی که آنجا داشت سختی‌های روحی بود.

شب دوم را با خواندن نماز قضا و جزء اوّل قرآن شروع کردم. از مزایای این میهمانی ناخواسته شاید همین بود که فرصت شد پس از چندین سال پند جزء قرآن بخوانم. البتّه ترجمه‌های خوبی نداشت امّا با عربی دست و پا شکسته گلیم‌ام را تا حدّی از آب می‌کشیدم. بعضی‌ها –که باسابقه‌تر و حرفه‌ای‌تر بودند- هر یکی دو روز یک دور قرآن را ختم می‌کردند امّا من روزی یک جزء می‌خواندم تا از این طریق حساب روزها را هم نگه دارم چون هیچ ایده‌ای نداشتم که نفرات قبلی خودکار از کجا آورده‌اند برای کشیدن “چوب‌خط” 😀 . به هر حال شب دوم گذشت و موقع اذان صبح بیدارمان کردند برای نماز – این هم یک مزیّت دیگر: نماز صبح اوّل وقت در غیر از ماه رمضان. دلتان (و ایضاً دل خودم هم از آن موقع تا حالا) بسوزد :p )    

5 دیدگاه برای «میهمانی – قسمت سوم»

  1. و شاید ما هم یک روزی بنویسیم که به ما در بیرون مهمانی تو چی گذشت….
    چه روزهایی بود. شب اول… فردای آن روز…
    و احساس گناه که باهات قرار داشتم. حسی که هیچکی نمیدونه چی میگم.

    1. به محمّد و مهدی: خوب می‌دانم که به بقیه (خصوصاً سمانه) بسیار بیشتر از من بد گذشته و اگر روزی بقیه، خاطراتشان را بنویسند خیلی سوزناک خواهد شد.
      از اوّل هم گفتم بعضی حس‌هایی که من داشتم آن‌جا، شاید تعریف‌کردنی نباشد و تعریف کردن‌شان هم سودی نداشته‌باشد. ما که اردوی جهادی زیاد رفته‌بودیم امّا این با آن‌ها خیلی فرق داشت. شاید جو، همان جو بود امّا … گفتنی نیست، حس کردنی است. امیدوارم هیچ‌کس مجبور به حس‌کردنش نشود. تازه ما که اقبال‌مان این بود که کارشناس پرونده‌مان انسان با اخلاق و به‌فکر و بامروّتی بود …. بقیه چه بگویند؟ …. حرف بسیار است و جای گفتنش نیست (یا دست‌کم این‌جا نیست)
      به محمّد: این حرفا چیه؟ عذاب وجدان کدومه؟ داشتیم از این حرفا ؟

    2. این حس شما مثل اون حس منه که چرا به علی اون روز مثل خیلی از روزا اصرار نکردم که منو برسونه خونه. 😀
      همش خودمو لعنت می کردم که هر روز واسه این آقا لوس بازی در می آری که آقا منو برسون خونه اما یه امروز خواستی منطقی باشی و بذاری که به کارش برسه.
      تقدیر بود.
      این حرفا رو من به حساب همین احساسات می ذارم 🙂

  2. تا اینجاش (احتمالا بجز شب اول) که مثل اردوهای دبیرستان و اردوهای جهادی قبل و بعد از فارغ التحصیلی بود. تازه تو اردو خمیردندان و حوله نمی دادن.
    ضمن اینکه معمولا در اردوها بود که توفیق (اجباری) سحرخیزی و ورزش حاصل می شد که ظاهرا اینها اینجا هم برقرار بوده اند. اردو در یکی از مناطق خوش آب و هوای شمال تهران! 😉

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *