جوان نحیف که در گوشه ای از اتاقی، در جایی -که نمی‌دانست کجا-  از ترس چمباتمه زده‌بود، با وضویی که از نماز ظهر و عصر لب‌طلایی‌اش داشت، به قبله‌ای -که نمی دانست کدام سمت-  در زمانی -که نمی‌دانست کی- به‌ نمازی که فکر می‌کرد آخرین نمازش است، ایستاده‌بود.

دو سال پیش در چنین ساعاتی -که نمی‌دانست کی و کجا و چرا-

4 دیدگاه برای «…»

  1. همه نگران بودیم و داغون و این وسط هیچکی نمیدونست تو دل آسمان چه خبره! چه آسمانی بود اون روزها….

    اما از یه زاویه دیگه: به نمازت حسودیم شد. چه نمازی بوده!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *