‌گل نمی‌چینم خدا را باغبان در را مبند…

امروز دایم این خاطره در ذهنم تاب می‌خورد.

اواسط پاییز ۶۹ بود. اندکی پس از ۵ سالگی‌ام. تازه به سلماس رفته بودیم. این را کاملا یادم هست. یک روز صبح زود چشم باز کردم از درد. از یک درد مزمن. از وقتی یادم می‌آمد دور سرم همیشه روسری پیچیده بود به خاطر مشکل گوش. نگاهی به اطرافم انداختم. مادرم را دیدم. پدر نبود. خواهر ۳ ساله‌ام را اصلا به خاطر ندارم. ناراحت بودم به خاطر ندیدن پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم. از سلماس بدم می‌آمد. یادم هست با چه مشقتی از آن دو عزیز جدا شده بودم. درد در گوشم می‌دوید و فریاد می‌زد. از ترس اینکه صدای فریادش دیگران را بیدار کند بلند شدم. یک حوله برداشتم و به حیاط رفتم. با دستم حوله را کمی مالیدم که گرم شود. روی یکی از سه پله دراز کشیدم و حوله را گذاشتم زیر سرم.

روبروی پله‌ها حیاطمان بود. حیاطی نسبتا بزرگ. نمی‌دانم. شاید آنقدر هم بزرگ نبود و در عالم بچگی به نظرم بزرگ می‌آمد. حیاط که تمام می‌شد زمین به اندازه ۳ پله ارتفاع کم می‌کرد و از آن جا یک باغ سیب بزرگ شروع می‌شد. دراز کشیده بودم و به آن باغ بزرگ خیره بودم که برگی نداشت.

ناگهان در باز شد و مادرم آمد. پرسید که چرا در حیاطم. برایش از دردم گفتم. فکر کنم ناراحت شد. برگشت به خانه. احتمالا برای آماده کردن صبحانه.

دردم آرام شده بود. زنبوری را دیدم که انگار بالش مشکل داشت و نمی‌توانست پرواز کند. چوبی برداشتم و با چوب بلندش کردم. ایوان خانه‌مان ستونی داشت آهنی. به رنگ زنگ آهن. ستون از ورقه‌های آهن ساخته شده بود. جای جوشکاری ورقه‌ها به هم یک سوراخ کوچک بود. زنبور را برداشتم و انداختمش آن تو. الان که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم با چه انگیزه‌ای این کار را کردم. از زنبور می‌ترسیدم یا دنبال جایی برای آرامشش می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. فقط یادم هست تا مدت‌ها (تا پاییز بعدش که به مدرسه رفتم) می‌ترسیدم از اینکه آن زنبور از آن سوراخ بیرون بیاید و مرا نیش بزند 🙂

چند ماه بعد نزدیک بهار٫ کارگرانی چند٫ در حیاط خانه‌مان یک کامیون آجر خالی کردند و دیواری بین حیاط ما و آن باغ سیب کشیدند. هنوز بهار نیامده بود. ماتم برده بود. کل پاییز و زمستان در غربت شهری دور و ناهمزبان٫ در انتظار بهار بودم تا شکوفه‌های سیب را ببینم و حالا یک دیوار  آجری مرا از آنچه در آن چندماه انتظار آن را می‌کشیدم جدا می‌کرد. مادرم و خانم صاحب‌خانه در حیاط ایستاده بودند. رفتم به‌شان گفتم. خانم صاحب‌خانه لبخندی زد و چیزی گفت. چیزی که هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. خنده‌دار بود اگر فقط به خاطردل یک بچه کارگرانش یک ماه دیرتر کارشان را ادامه می‌دادند.

الان بعد از ۲۰ سال فکر می‌کنم آیا آن باغ در دیگری نداشت؟

1 دیدگاه برای «‌گل نمی‌چینم خدا را باغبان در را مبند…»

  1. باغبان در باز کن من مرد گل چین نیستم
    من اسیـر یک گلـم دنبال هر گـل نیستم
    گل نمی چینم خدا را باغبان در را مبند
    می نشینم گوشـه ای گل را تماشا می کنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *