تو که از دل من خبر نداری

با مادربزرگم حرف می‌زنم تلفنی. همان که بزرگم کرد. همان که از همه نوه‌هایش بیشتر دوستم دارد. همان که من در حقش نوادگی را تمام کردم!!!

از این سو و آن سو شنیدم که دیابت امانش را بریده. صدایش ضعیف شده اما هنوز سرحال است. از حالش می‌پرسم. می‌گوید تو مرا مریض کردی. می‌دانم منظورش چیست. اما خودم را به نشنیدن می‌زنم. می‌پرسم روزه می‌گیری. می‌گوید نه. در ۷۱ سالگی اولین بار است که روزه نمی‌گیرد. نمی‌دانم دیگر چه بگویم. می‌خواهم وارد جزییات  بیماری شوم. می‌پرسم دکتر نمی‌روی؟ می‌گوید دکتر من تویی. این بار خودم را به نفهمیدن می‌زنم. می‌گویم ببخشید واقعا. این هفته می‌خواستم بیام ببینمت. نشد. کاری پیش آمد. باید می‌رفتم کامپیوتر بنده خدایی را سر و سامان می‌دادم. می‌گوید نه بخدا٫ راضی نیستم بیایی. این همه راه٫ خسته می‌شوی. تو سر کار می‌روی. پنجشنبه جمعه‌ات مال خودت است. استراحت کن. تو فقط یه بچه بیار من حالم خوب می‌شه…

می‌خندم و به «خدا بخواهد»ی حوالتش می‌دهم.

5 دیدگاه برای «تو که از دل من خبر نداری»

  1. البته سمانه برای مادربزرگ تو، که تو مثل دخترش بوده‌ای همان نوه‌دارشدن درست‌تر است وگرنه آن بنده‌ی خدا که چند سال است که نتیجه هم دارد ولی بچه‌ی ما انگار برایش چیز دیگری است …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *