مهمان

سخنان بسیار در ذهنم می آیند و می‌روند. مانند لحظات زندگی. اما بر خلاف لحظات زیبای زندگی، سخنان در ذهنم نمی‌مانند. هر لحظه رنگشان تغییر می کند. اما بر صفحه خاطرم حک نمی‌شود. هر لحظه، شک چون دشمنی بی‌رحم حمله می‌کند. هر نتیجه را بسان کسی می‌بیند که ریختن خونش مباح است. سر می‌برد. بر زمین می‌زند و مرا از رسیدن به ساحل مقصود بازمی‌دارد. در حالی که لحظه لحظه جان  ناتوان‌تر می‌شود و شعله امید کم‌سوتر.

در چنین شرایطی کجا می آیی؟ چرا می‌آیی؟ چگونه فکر آمدن به سرت می‌زند در حالی که خستگی ما را از حل پایه‌ای ترین پرسش‌ها می‌بینی و با آمدنت این پرسش‌ها را پررنگ‌تر می‌کنی…

می‌آیی تا خون ببینی. هر چند من به تو بیاموزانم که نباید خون بریزی.

می‌آیی تا راه به خوبی بگشایی. هر چند بسیار بیشترند کسانی که بدی را در جهان می‌گسترانند.

می‌آیی تا آغازی باشی یا ادامه‌ای باشی بر راه نرفتگانی چون ما. اما خود در میانه راه می‌مانی.

می‌آیی تا ثابت کنی که خداوند هنوز از ما نومید نیست. اما شعله امید را کم سوتر می‌کنی.

می‌آیی تا سالیانی چند، لبخند تو و تن نرم و لطیف تو، مرهمی بر زخمهای مانده از تاریخ بی‌رحم انسان بر روحم باشد. اما این نامردمی است که من تو را برای این بخواهم. دعوتت کنم در حالی که رسم مهمان نوازی ندانسته ام خود هنوز. دعوتت کنم در حالی که مهمان ناخوانده ام. نه مهمان ناخوانده نیستم. مهمان بدخوانده‌ام. به خانه‌ای خوانده شدم که اینک صاحبخانه آنم. ناخواسته.

لبخند تو گذراست. روزگار اشک را به چهره‌ات خواهد نشاند. تن لطیف تو خیلی زود ( و در این زمانه زودتر) خشک و بی روح می‌شود. فردایی نه چندان دور با قامتی افراشته در مقابل من می‌ایستی و پرسش‌هایی که اینک من از زمانه و تاریخ و بشریت می‌پرسم را تکرار می‌کنی. با این تفاوت که تا آن زمان چیزی که افزوده شده، رنج است و چیزی که کاسته شده، امید.

دلبندم به کجا می‌آیی؟

5 دیدگاه برای «مهمان»

  1. نمی‌دانم شاید می‌آید تا نسل بشر ادامه پیدا کند. و چه نسلی است بشر …
    شاید این دیدگاهی بد بینانه باشد شاید واقعا هر انسانی برای انجام ماموریتی آمده باشد شاید خدایی که او را فرستاده است بدون او خلقتش ناتمام بود نمی‌توانست به خود آفرین بگوید و بهترین آفرینندگان باشد شاید …
    نمی‌دانم میبینی افکارم دارای تناقض است شده‌ام فراکرد تهی که هیچ تفسیری ارضایم نمی‌کند …

  2. اون پستی که گفتی خوندم. راست می گفتی، خیلی شبیه بود ولی خوشم اومد.

    این پست خودت رو واقعا دوست دارم…

    هر چقدر برای خودم دلیل ریز و درشت می آرم و حتی وقتی می پذیرم بودنم اینجا به حکم حکمت خدا حتما خیره، بازم یه چیزی ته ذهنم می گه قبول. ولی …
    جواب این ولی ها رو نمی دونم اما تا جایی که می بینم کار کار آدمهاست…
    نمی دونم اگه آدمها لااقل دست از کارهای خیلی بد بر میداشتن بازم دنیا زشت بود؟
    در کل یه چیزی بهم می گه امید رو باید به نا امیدی ترجیح بدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *