ده‌سالگی

امروز دقیقا ده سال گذشت از روزی که جوانک لاغر یک‌لاقبای خجالتی، طولانی‌ترین و پر‌استرس‌ترین مسیر زندگی‌اش را از جلوی دانشکده کامپیوتر تا جلوی دانشکده عمران طی کند تا روی نیمکتی زیر درخت بید، در کنار مهم‌ترین آدم زندگی‌اش بنشیند و جمله‌اش را این‌چنین آغاز کند : «در مورد رابطه من و شما … » و تا انتهای آن جمله‌های کوتاه ولی طولانی هیچ‌کدامشان به‌خاطر نیاورند که چه گفته‌شد و چه شنیده شد ….

آن روز هیچ نداشتند غیر از یکدیگر، و امروز یک خانواده کامل و شادند. و یک دهه از عمرشان را در کنار هم بوده‌اند و با هم خندیده‌اند و گریسته‌اند و تازه اول راه جوانی‌ و سرخوشی‌ «من» و «تو» است با دو بچه خوب و شاداب.

تا باد چنین بادا !

 

5 دیدگاه برای «ده‌سالگی»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *