دومین سالگرد ازدواجمون مبارک

بعد از یه مدت خسته کننده میشه. اینکه همش بیای بگی امروز سالگرد فلان چیزه. امروز سالگرد فلان اتفاقه. اما این واسه بقیه است. واسه خودمون که این طوری نیست. مخصوصا بعد از اون عروسی خاطره انگیز. که از بس خندیدیم و خوشحال بودیم حتی یه ذره هم خستگی های یه روز پرحادثه رو احساس نکردیم. و چه خوبه که عروسی ما این قدر هم واسه خودمون هم واسه دیگران، مخصوصا دوستان عزیزم خاطره انگیزه. یه شب به یاد موندنی. امیدوارم این شب ها با وجود عروسی حمید-آزاده و مهدی-ریحان تکرار بشه. امیدوارم سالهای سال من و علی با هم به خوبی زندگی کنیم. (خب چه اشکالی داره در حق خودمون دعا کنم).

تصمیم گرفتم یه چند تا خاطره کوچیک از اون شب بنویسم.

وقتی وارد سالن عروسی شدم یه نفر رو بدجوری بغل کردم. که همه بعدش ازم می پرسیدند اون کی بود.

وقتی داشتیم شام می خوردیم بچه ها سمت پارتیشنی که آقایون رو از خانما جدا کرده بود، نشسته بودند و هی آشغال پرت می کردند اونور. هر چی بهشون چشم غره می رفتم انگار نه انگار. حالا نمی گم کی. 😉

یه عکس هست از عروسی که همه توش هستند و ما له شدیم وسط جمع و تقریبا دیده نمی شیم. در عوض علی رضا و فاطمه در مرکز جمع حضور دارند.

و عروس کشونمون که در نوع خود بی نظیر بود. چهار تا خط بزرگراه همت رو با سرعت کم اشغال کرده بودیم. یکی تو چهار راه جنت آباد به آقا داماد گفت یابو!!! خودم شنیدم. بیچاره داماد.

همون حوالی تالار هم علی رضا یه دفعه زد رو ترمز. اومد پایین یقه علی رو گرفت. پلیس فکر کرد خبریه. اومد اونجا. فکر کنم پدر علی بود که توضیح داد مشکلی نیست.

تو عروسی مون حسین و سبحان و محسن و البته دوربین محسن هم بودند.

فیلم عروسی هم که در اومد، قسمت مردونه اش شده بود یه چیزی واسه خودش.  همه فامیل درخواست دیدن داشتند. قرار بود این تیکه رو بدیم رو سی دی بین بچه ها باشه. اما خب هنوز این کار رو نکردیم.

هی یادش بخیر. ایشالله نصیب شما هم بشه.

ما :)

پی نوشت: عکس از خودمون. قشم- ساحل شیب دراز. اول فرودین ۱۳۸۸

11 دیدگاه برای «دومین سالگرد ازدواجمون مبارک»

  1. مبارک! مبارک! …. سانسور شد!
    مثل مبداً تاریخ شد این روز عروسی شماها! هر وقت می خوام ازت خاطره بگم بخوام بگم آخرین باری که دیدمت کی بود ( 😉 به دل نگیر شوخیه) باید حساب کنم چند وقته عروسی کردین. یادش بخیر تحویل پروژه مدار الکترونیک که …. خودت می دونی چی شد!
    بازم مبارک

  2. هعی… روزگار، یادش به خیر چقدر غذا و میوه و شیرینی مفت خوردیم اون شب. چقدر عکس دسته جمعی انداختیم. البته فکر کنم یه مناسبت دیگه (تو مایه های عروسی و تولد و اینا) هم بود که الان درست یادم نمی آد.
    شوخی کردم بابا حالا چرا می زنی؟ ایشالا سالگرد هشتاد و هفت سالگیش!!

    راستی شما نمیخواین ما رو به مناسبت سالگرد عروسی تون دعوت کنید؟

  3. مبارکتون باشه، هر کی هم نفهمه من و ریحان خوب می فهمیم سالگرد همچین چیزهایی تو زندگی مشترک یعنی چی!

    از صمیم قلب مبارکه.
    از طرف من و یکی دیگه :))

  4. سلام

    ۱- مبارکه!

    ۲- اون کی بود؟

    ۳- کی؟ حالا نمی شه بگین کی بود؟

    ۴- خوب علی هم وقت می ذاشت از اینور خاطره می نوشت دیگه! همش شد زنونه! ولی اصل هیجان اینور بود! :دی

  5. مبارکه! منم سوال دارم که اون یه نفر کی بود؟
    خدا وکیلی خیلی خیلی خوش گذشت اون شب. یکی از بهترین و شادترین شب های زندگیم بود. یادم نمیره صحنه ای رو که حدود ۳۰-۴۰ نفر از بچه ها دور هم، وسط مجلس بالا و پایین میپریدند! حتی معین هم اومده بود وسط! مهدی ترکی رقصید. چقدر خوش گذشت. ایشالا همیشه خوش و خرم و سالم باشید کنار هم. عروسی ما هم باید شما جبران کنین. به علی بگو باید برقصه ها توی عروسی ما! من توی عروسیتون کلی رقصیدم:دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *