عریانی

اتوبوس شلوغه. همه عین گوشت های قصابی، به میله های سقف اتوبوس آویزون هستند. این قدر تکون تکون می خوره که علاوه بر کمرت، دستت هم درد میگیره. تازه این سامانه اتوبوس های تندروست که کلی سرعتش زیاده و عذاب الیم تو بعد از مدت کوتاهی تموم می شه.

ایستگاه دکتر قریب، ایستگاه بعد میدان انقلاب

پیرزنی سوار می شه. پیر نیست چندان. اما انگار ضعیفه. از اون پیرزن های مؤدب. موقع سوار شدن ندیدمش. وقتی دستش رو گذاشت رو شونم و گفت “خانم، اگر ترمز زد می تونم شما رو بگیرم” دیدمش. سوالش بدیهی بود. گفتم “البته”. اما فکر کنم خجالت می کشید و شونه ام رو نمی گرفت.

ایستگاه میدان انقلاب

اتوبوس ایستاد. پیاده شدند. سوار شدند. جا باز شد. برگشتم به سمتش. احساس کردم خجالت می کشه. قیافه عبوس صبحگاهی ام کم کم داشت نرم می شد. لبخندی جایگزین لبان بی احساسم شد. با چشمانمان چیزهایی رد و بدل کردیم. اتوبوس حرکت کرد. نرسیده به ۱۶ اذر نمی دانم چه شد که ترمز بدی زد. با یک دست میله اتوبوس رو گرفتم با دست دیگر پیرزن را در آغوش. یک لحظه بود. نمی دانم چرا این واکنش رو نشان دادم. اما خب پیرزن نیفتاد. از آغوشم بیرون آمد و نگاهم کرد. خیره نشد. نگاهم کرد و با لبخندی تشکر کرد.

ایستگاه دانشگاه تهران

اتوبوس ایستاد. خیلی ها پیاده شدند. جا باز شد. پیرزن می توانست بنشیند. اما دیگران گوی سبقت را از او ربودند. شاید آن ها هم مانند من . تا موقعی که پیرزن از آن ها کمک نخواسته بود نمی دیدنش. دلم می خواست می توانستم جایی می گرفتم و جایم رو به او می دادم. اما دیر جنبیده بودم. دوباره نگاه ها گره خورد. فکر کنم فهیمد که متوجه رفتارش و خواسته اش بودم.

ایستگاه چهارراه ولی عصر

پیاده شد. رفت. احساس کردم دلم می خواست بیشتر با او حرف می زدم. دلم می خواست نروم سر کار. برم ببینم کجا می خواد بره. تا یه جایی هم کلامش می شدم. فقط صحبت. میل شدیدی برای صحبت داشتم. میل شدیدی. نمی دانم چرا بغض کردم. چرا؟ واقعا چرا؟ برای چه چیزی دلتنگ شدم؟ برای نگاه مهربان او. یا خودم احساس نیاز شدیدی به محبت کردن، یا حتی نه محبت کردن هم نه، به دوستی جدید و آشنایی با او داشتم.

ایستگاه میدان فردوسی

پیاده شدم. اعصابم خرد بود. چرا نمی توانم احساسم رو بروز دهم. چرا نمی توانم لحظاتی از من بودن خودم خلاص شوم. از وظایقم. از بایدهایم. از نبایدهایم. من فقط دلم می خواست به دنبالش بروم و با او هم صحبت شوم. چرا نرفتم.

حالا که فکر می کنم می بینیم دلیل اصلی که به دنبالش نرفتم ترس بود. نه ترس از سر کار نرفتن یا دیر رسیدن.  ترس از عریانی.

ترسیدم نگاهم، محبتم و اندیشه ام را عریان ببیند اما به آن محلی نگذارد.

و من بمانم با آبرویی که بر سر این عریانی از دست داده ام.

قمار بود. قمار باز خوبی نیستم.

6 دیدگاه برای «عریانی»

  1. کاش میشد اون چیزی رو که دلم میخواد اینجا بنویسم. یه جایی بنویسم. حتی دیگه توان نوشتن و مثل همیشه بعدش خط خطی کردن بعدش رو هم ندارم….

    …….
    ..

  2. من یه بار غروب بود، داشتم میرفتم خونه عمه ام، یکی از خاخام های یهودی رو دیدم، می خواستم برم دنبالش باهاش حرف بزنم!یه کم جلو رفتم اما هم یه کم از قیافش ترسیدم و بیشتر از اینکه جلوش کم بیارمو به قول تو اندیشه ی عریانم رو ببینه منصرف شدم!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *