2 دیدگاه برای «عادت»

  1. بر می گردم به روزی که این نوشته را نوشته ای. کمی فکر می کنم ببینم آن روز چه اتفاقی افتاده که نام آن را بد می گذاری. اما دلیل نمیشود. ممکن است یه روز قبل، یه هفته قبل، یه ماه قبل یه اتفاقی برات افتاده باشه و تازه فرصت کردی که بنویسش. اما داره کم کم یادم میاد چه اتفاقی افتاده. اما اون که اتفاق تازه ای نبود. حالا چیزی حدود ۲ ساله که عادت کردیم وبلاگ نداشته باشیم. چون در دویدن روزانه مان فرصتی برای نوشتن باقی نماند. نمی دانم چه اتفاقی در حال روی دادن هست هرچه هست بسیار بد است چون داره فرسایشی میشه یه اتفاق کوچیک پرتکرار که داره عادت میشه و جای عادت های خوبو میگره. من می ترسم. از جغد دانا پرسیدم به کی بگم می ترسم تا بتونه کمک کنه. جغد دانا سکوت کرد. از لاک پشت پیر پرسیدم گفت نمی دونم. از خودم پرسیدم گفت می دونم اما اگر بهت بگم برات فرقی نداره. دستت بهش نمی رسه. اصرار کردم. انکار کرد. گفتم نامردی نکن. نزن زیرش. نامردی نکرد و گفت. راست می گفت. واسم فرقی نداشت. فرق داشت اما همیشگی نبود. می شد اما توان بیشتر می خواست. توانم کم شد صبرم کمتر. نمی دونم احساس می کنم قراره یه اتفاقی بیفته چیزی مثل ظهور. بعدش من می تونم به این ترس غلبه کنم. اما مثل ظهور کی میدونه کی اتفاق می افته؟ اصلا اتفاق می افته؟؟؟؟؟
    از مسیر اصلی دور شدیم. همیشه همین طوره. می خوایم به هم کمک کنیم در مورد خودمون حرف میزنیم. اما داری خوب میشی. اگر چه بعضی چیزا رو از دست دادی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *