مناره‌ها

سفر ما به قشم سفری بود از سر ماجراجویی اما تقریبا بدون برنامه. تلاشی کرده بودیم که در مورد قشم اطلاعاتی بدست آوریم اما متأسفانه موفق نشدیم. با جستجو در اینترنت که به یک سری مطالب تکراری و تا حد زیادی کپی/پیست شده برخورد می کردیم. این اطلاعات کم و بیش شمایی از کلیت جزیره قشم و مناطق دیدنی آن بدست داد اما برای یک سفر این چنینی اصلا مناسب نبود.

تصمیم به سفر  اواخر دی‌ماه گرفته شد. در آن زمان هنوز ماشین نداشتیم و با این فرض قطار را برای مسافرت انتخاب کردیم. تازه هم در بحر محیط زیست غرق شده بودیم و بنا داشتیم یک سفر سبز را تجربه کنیم. این بود که بلیط قطار را با هزار و یک پشتک و ملق تهیه کردیم. (بلیط ها را محسن از سوئد برایمان خرید. از بس که طراحی سایت رجا اصولی و دقیق است!!!)

دم رفتن ماشین‌دار شدیم. وسوسه پس دادن بلیط‌های قطار افتاد به جانمان. اما توانستیم مقاومت کنیم و بالاخره عازم شدیم. در انتظار ناشناخته‌ها.

عید ۸۴ همان عیدی که برای هر دویمان سخت بود و دشوار پر از هجران دو کبوتر تازه عاشق خانواده آقای من مسافرتی به قشم داشتند و در این مسافرت موفق به روستای زیبای شیب دراز شدند. یادم هست آن اوایل که وبلاگ آقای من را می‌خواندم عکس‌ها و نوشته‌هایی از این روستای زیبا گذاشته بود که بسیار برایم جذاب بود. در آن سفر با فردی به نام عبدالغفور آشنا شده بودند. عبدالغفور نام امام جماعت مسجد کوچک اما با عظمت روستای شیب‌دراز بود. اینکه می‌گویم با عظمت یعنی عظمتی برخاسته از سادگی و خلوص.

کلا مساجد جنوب ایران حالت خاصی دارند. اولین مشخصه آن که برای ما شیعیان جالب است تک مناره بودنش است. دومین مشخصه آن سادگی‌اش. آن چنان همه مساجدی که دیده‌ایم غرق انواع تزینات هستند که تصور چنین مساجدی برایمان شاید ممکن نباشد. سومین مشخصه‌اش رونقش است. که همگان در وقت نماز رو به سوی آن دارند. و چهارمینش امام جماعتش است.

عبدالغفور نمونه یکی از این ائمه جمعه بود. در آن مسافرت که همراهشان نبودم. اما بعدها یکبار عبدالغفور به تهران آمد و دیدمش. از آن دیدار و از گفته‌های آقای من این چنین برداشت کردم که اینجا امام جمعه کسی هست چون خود مردم. در میان مردم. ادعای بیش مسلمان بودن ندارد و برای امام بودن فخر نمی‌فروشد. او یک مغازه بقالی در کنار مسجد شیب دراز داشت. شغلش بقالی بود. از آن مغازه نان می‌خورد نه از امامت مسجد و این در نظر ما بسیار عجیب و البته زیبا بود.

البته همه عادات و رفتارهای آن دیار برای ما دلچسب نبود. سال ۸۵ عبدالغفور به تهران آمده بود. برای معالجه همسرش. همسر دومش. برای داشتن یک بچه. و تازه عبدالغفور در میان اهالی آنجا میانه رو بود. چرا که اهل و عیال همسر اولش در بلوچستان بودند و هنگامی که به شیب دراز آمده بود همسر دیگری اختیار کرده بود. او را با مهربانی به تهران آورده بود و در پی درمانش بود.

این بار که به قشم رفتیم از عبدالغفور خبری نبود. شاید خیرش به این بود که به امید دیدن او به آن روستای باصفا برویم و بی اینکه بیابیمش چند روزی در شیب دراز بمانیم.

وقتی برای گذاشتن حنا نزد یکی از زنان شیب درازی رفتم پس از مدتی که با او صمیمی شدم از عبدالغفور پرسیدم. گفت به بلوچستان برگشته با همسر و یک پسر. خیلی خوشحال شدم. چون فکر می‌کردم در این فرهنگ زن ستیز اگر زنی کودکی هم نداشته باشد دیگر شاید همان میزان توجه و احترام را نیز از دست بدهد و چه خوب که آن دختر کمرو و ساده‌دل اینک کودکی دارد.

2 دیدگاه برای «مناره‌ها»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *