عدسناز و هوشنگ

نمی‌دونم این مسخره است یا عادیه. قشنگه یا زشته. خنده داره یا گریه‌دار. اما خب من واقعا احساس می‌کنم نباید جای بعضی چیزا تو زندگی ام خالی باشه. شاید مهم‌ترینش نوزایی باشه.

همه چیز از یه اتفاق ساده شروع شد. از یه قوطی کنسرو. بعد از یک ناهار دلچسب روز جمعه. فکر کردم الان (دقیقا در همون زمان) چندتا قوطی کنسرو به مجموع زباله‌های عالم اضافه شده. حدس زدم خیلی. و یکی از اون قوطی‌ها دست من بود که حداقل کاری که می‌تونستم بکنم اینه که بذارمش توی زباله‌های خشک.

اما خب این کافی نیست. برش داشتم. درش رو کامل کندم. با یه انبردست دور درش رو کامل خوابوندم که یه موقع تیزی حلبش دست رو نبره. بعد شستمش. بعد تهش رو یه سوراخ کوچیک کردم. با یه مقدار نخ کاموا واسش یه لباس درست کردم و توش خاک ریختم و گذاشتمش یه هفته بمونه تا عدسهایی که خیس دادم واسه سبز شدن آماده بشن.

یه زیرگلدونی می‌خواست. یه در یه شیشه کره بادوم زمینی به کارمون اومد. آقای من با ماژیک ویترای واسش یه زیرگلدونی کوچولو درست کرد. گذاشتمیش لب پنجره اتاق خواب. سبز شد. بزرگ شد. رشد کرد. شد این.

هر دو سه روز یکبار بهش سر می‌زنم. اذیتش می‌کنم. 😉 وقتی همه برگهاش رو برمی گردونه رو به نور چرخش می دم. فرداش می رم می بینم باز هم به سمت خورشید برگشته. آبش می‌دم. با دقت سر تا پاشو ورانداز می کنم. هم خودم حس خوبی دارم. هم شاید سبزی‌اش کمی از بار گناه تولید زباله واسه زمین کم کنه.

اسمش رو هم گذاشتم عدس‌ناز.

عدسناز

همون دور و بر تولد عدس‌ناز، لامپ چراغ خواب هم سوخت. آقای من هم که انگار دلش می‌خواد همه عالم رو با ماژیک های ویترایش نقاشی کنه به لامپ سوخته هم رحم نکرد. و به این ترتیب ما هم هوشنگ دار شدیم. 😀

این هم عکس هوشنگ:

هوشنگ

این هم لب تاقچه اتاق ما:

خانوادگی

دالی :D

حس خوبیه مراقبت از یه موجود زنده. حسی که فکر می‌کنم از عمق وجودم بهش نیازمندم. شاید اینها تنها مسکن‌ها یا بازیچه‌هایی باشه واسه پرکردن جای خالی نفر سوم خانه ما. جایی که این روزها خالی بودنش بیشتر احساس میشه.

8 دیدگاه برای «عدسناز و هوشنگ»

  1. خیلی باحال بود، هم عدس ناز و گلدونش و هم هوشنگ. البته خب طبیعتا عدس ناز باحال تر بود، هر چند هوشنگ از شیرین کاری داداش جونم پا به عرصه هستی گذاشته. 😀
    ایشالا نفر سوم خونه تون در بهترین وقت (و البته زودترین وقت ممکن) پا به عرصه هستی بذاره. :love:
    شهر بازی هوشنگ رو هم عکسشو بذارین.
    خونه تون فکر کنم قشنگ تر از قبلش هم شده باشه، نه؟

  2. هممم، خیلی قشنگ بوووووووود!!!:love:
    سمانه یادته عید امسال عکس سبزه ی عیدمو گذاشته بودم تو وبلاگم اومدی گفتی چه قدر مال تو سبز شده بزرگ شده مال من نه؟
    حالا موهای افشون خوشرنگ عدسنازتو که دیدم یاد اون افتادم.
    عمر سبزه ها کوتاهه، کاش بعدا به جاش یه گلی چیزی بکاری.

    میدونی؟ حس ات رو در مورد مراقبت از موجود سوم که نبودنش حس می شه می فهمم.:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *