یادآوری تخیلات کودکی هنوز هم شیرین است. پای تلویزیون. پای کارتونهای مختلف. فرورفتن در داستان و همراه شدن با قهرمانان آن. توی کارتنها برخلاف فیلمهای بزرگسالان بیکلاسی نیست که در پایان داستان دخترکی به شاهزاده رؤیاهایش برسد. بیکلاسی نیست که خیر بر شر پیروز شود. بیکلاسی نیست که جوانکی بااستعداد اما بیپول حتما به دانشمندی بزرگ تبدیل شود.
توی کارتنها مجاز بود هر اتفاقی بیافتد. میشد مادر مرده یک کودک زنده شود و دل کودک شاد شود. میشد گنجی زیر خاک پیدا شود تا خانوادهای از رنج نداری برهند. میشد در لحظه آخر بیگناهی از پای چوبه دار پایین کشیده شود.
توی کارتنها لازم نبود کارگردانها به جلوه کردن واقعیت بیندیشند. این طرح و نقش و فکر بود که هر آنچه را که دلپسند بود میآفرید. کارتنها آینه تمام نمای دنیای کودکی بود.
دنیایی پر از تخیلات. تخیلاتی برای تطبیق دادن. تطبیق دادن فلان راه حل کودکانه کارتنی برای بهمان مشکل بزرگانه واقعی.
برای اینکه خیال کنی اگر یک روز یک دفعه یک گنجی پیدا کنم میروم مادر دانیال را پیدا میکنم و همه آن پولها را به او میدهم تا دیگر مجبور نباشد صبحهای زود از خواب بیدار شود و برود سر شالیزارهای برنج تا برای یک لقمه نان جان بکند.
برای اینکه خیال کنی اگر یک عالمه پول داشته باشی میروی برای همه مستأجرهای عالم خانه میخری تا دیگر صاحبخانه اذیتشان نکند و بچهها را دعوا نکند که در حیاط نباید بازی کنند.
برای اینکه فکر کنی باز اگر یک عالمه پول داشته باشی برای مریم-دخترک فقیر مدرسه- دفتر و پاککن و مداد میخری تا دیگر از توی کیف بچهها دزدی نکند و خانم ناظم جلوی همه بچهها دعوایش نکند.
برای اینکه فکر کنی میتوانی یک روز کاری کنی که دیگر هیچ کودکی غمگین نباشد از نداشتن چیزهایی که دوست دارد.
آه از آن خیالات خوش کودکی که روزگاری میگذاشتم بیهیچ اما و اگری در سرم بچرخند.
آه از آن خیالات دلنواز کودکی که چراغ امید را در پرفروغترین حالتش روشن نگه میداشت.
چه بد شد بزرگ شدم. چه بد شد فهمیدم از ابتدای بودن انسان همه در پی رسیدن به مدینه فاضله کودکی من هستند. اما هنوز نرسیدهاند. چه بد شد که شعله امید در وزش بادهای هوس و ظلم و جاهطلبی و خودخواهی خاموش شد. چه بد شد بزرگ شدم.
از آن بدتر چه بد بود بزرگ شدن اما کودک ماندن.
واقعا این دنیای ما این قدر پیچیده است. یا اینکه برای رفع مشکلاتش هیچ کس نمیخواهد پا پیش بگذارد. شاید هیچ ثروتمندی نمیخواهد پولی را که با زحمت و مشقت!! به دست آورده به راحتی به مفت خوران!! دهد. شاید او دوست دارد در خانهاش بنشیند و با این خیال که همه مشکلات اجتماع را نمیتواند یک تنه حل کند خواب به چشمانش میآید.
چقدر از این استدلال متنفرم. که من نمیتوانم مشکلات همه مشکلداران را حل کنم. پس باید چشم بنندم و رد شوم.
این از توسعهنیافتگی جامعه است که چنین انگلهایی پرورش مییابند.
اگر هم جامعه توسعه یافته باشه از بیلیاقتی خود فرد است که چنین سرنوشتی پیدا کرده.
هزار و یک استدلال برای خاموش کردن ندای وجدان. برای کشتن صدایی که در درون تو، تو را به یاری فرا میخواند.
هزار و یک راه برای قرار نگرفتن در مسیرشان. برای فراموش کردنشان. برای ندیدنشان تا شاید وجدانت آسوده باشد. تا شاید گریبانت را نگیرد برای بودن و زیستن بیدرد.
میتوانی این راه را انتخاب کنی. راهی برای فرو رفتن در خود. ندیدن اجتماع. خرد شدن انسانها و له شدن کرامتشان. میتوانی خانهای بسازی برای خودت در میان مه تا نه ببینشان و نه ببینندت.
اما اگه نخواهی این طور باشی چی؟ باید چی کار کنی؟ هر شب راه بیفتی و یک کیسه پر از نون و خرما بذاری روی دوشت و بری در خونههای فقیر فقرا که وجدانت آسوده باشه؟
گیرم که این کار رو بکنی. خب این که ماهی دادنه. الیالابد که نمیشه واسه این بندگان خدا نون و خرما برد. باید ماهیگیری یادشان داد.
تازه اینا با این فرضه که همه مشکل، مادیه. اگه بخوای خیلی عمیق نگاه کنی با فقر فرهنگی انسانهای اطرافت چیکار میخوای بکنی؟
میبینی خیلی سخته. واقعا مشکلات یک جامعه با درد داشتن تو یک نفر حل نمیشه. زمان میبره. برنامه میخواد. بودجه میخواد. نیروی انسانی میخواد. همت میخواد. الکی که نیست. بالاخره با این همه انقلاب پشت سر هم (صنعتی و انفورماتیک و اسلامی و سبز و سفید و سرخ و …) پیچیدگی جامعه این قدر زیاد میشه که تو نتونی از پسش بر بیای.
برگشتم سر خونه اول. انگاری واقعا نمیشه یک تنه همه مشکلات رو حل کرد. رؤیاهای کودکی رو باید به دست همان بادی سپرد که کودکیات را با خود برد. نمیشود. آقاجان نمیتوانی. اگر بخواهی هم نمیتوانی همه را شاد نگه داری.
دردت را در قلبت همیشه نگه دار تا زجر بکشی برای انسان بودن.
و تنها فرق تو با بیدردها همین زجر دائمیات باشد.
ادامه دارد.


نویسنده: آسمان
4 90 بازدید فید 
۱۰:۰۲ ب.ظ
