وَ إذَا جَائَکَ الّذِینَ یُؤمِنُونَ بآیَاتِنَا فَقُل سَُلامٌ عَلَیکُم کَتَبَ رَبُّکُم عَلیَ نَفسِهِ الرَّحمَةَ

قسمت اول

قسمت دوم

یادآوری تخیلات کودکی هنوز هم شیرین است. پای تلویزیون. پای کارتون‌های مختلف. فرورفتن در داستان و همراه شدن با قهرمانان آن. توی کارتن‌ها برخلاف فیلم‌های بزرگسالان بی‌کلاسی نیست که در پایان  داستان دخترکی به شاهزاده رؤیاهایش برسد. بی‌کلاسی نیست که خیر بر شر پیروز شود. بی‌کلاسی نیست که جوانکی بااستعداد اما بی‌پول حتما به دانشمندی بزرگ تبدیل شود.

توی کارتن‌ها مجاز بود هر اتفاقی بیافتد. می‌شد مادر مرده یک کودک زنده شود و دل کودک شاد شود. می‌شد گنجی زیر خاک پیدا شود تا خانواده‌ای از رنج نداری برهند. می‌شد در لحظه آخر بی‌گناهی از پای چوبه دار پایین کشیده شود.

توی کارتن‌ها لازم نبود کارگردان‌ها به جلوه کردن واقعیت بیندیشند. این طرح و نقش و فکر بود که هر آنچه را که دلپسند بود می‌آفرید. کارتن‌ها آینه تمام نمای دنیای کودکی بود.

دنیایی پر از تخیلات. تخیلاتی برای تطبیق دادن. تطبیق دادن فلان راه حل کودکانه کارتنی برای بهمان مشکل بزرگانه واقعی.

برای اینکه خیال کنی اگر یک روز یک دفعه یک گنجی پیدا کنم می‌روم مادر دانیال را پیدا می‌کنم و همه آن پول‌ها را به او می‌دهم تا دیگر مجبور نباشد صبح‌های زود از خواب بیدار شود و برود سر شالیزارهای برنج تا برای یک لقمه نان جان بکند.

برای اینکه خیال کنی اگر یک عالمه پول داشته باشی می‌روی برای همه مستأجرهای عالم خانه می‌خری تا دیگر صاحبخانه اذیتشان نکند و بچه‌ها را دعوا نکند که در حیاط نباید بازی کنند.

برای اینکه فکر کنی باز اگر یک عالمه پول داشته باشی برای مریم-دخترک فقیر مدرسه- دفتر و پاک‌کن و مداد می‌خری تا دیگر از توی کیف بچه‌ها دزدی نکند و خانم ناظم جلوی همه بچه‌ها دعوایش نکند.

برای اینکه فکر کنی می‌توانی یک روز کاری کنی که دیگر هیچ کودکی غمگین نباشد از نداشتن چیزهایی که دوست دارد.

آه از آن خیالات خوش کودکی که روزگاری می‌گذاشتم بی‌هیچ اما و اگری در سرم بچرخند.

آه از آن خیالات دلنواز کودکی که چراغ امید را در پرفروغ‌ترین حالتش روشن نگه می‌داشت.

چه بد شد بزرگ شدم. چه بد شد فهمیدم از ابتدای بودن انسان همه در پی رسیدن به مدینه فاضله کودکی من هستند. اما هنوز نرسیده‌اند. چه بد شد که شعله امید در وزش بادهای هوس و ظلم و جاه‌طلبی و خودخواهی خاموش شد. چه بد شد بزرگ شدم.

از آن بدتر چه بد بود بزرگ شدن اما کودک ماندن.

واقعا این دنیای ما این قدر پیچیده است. یا اینکه برای رفع مشکلاتش هیچ کس نمی‌خواهد پا پیش بگذارد. شاید هیچ ثروتمندی نمی‌خواهد پولی را که با زحمت و مشقت!! به دست آورده به راحتی به مفت خوران!! دهد. شاید او دوست دارد در خانه‌اش بنشیند و با این خیال که همه مشکلات اجتماع را نمی‌تواند یک تنه حل کند خواب به چشمانش می‌آید.

چقدر از این استدلال متنفرم. که من نمی‌توانم مشکلات همه مشکل‌داران را حل کنم. پس باید چشم بنندم و رد شوم.

این از توسعه‌نیافتگی جامعه است که چنین انگل‌هایی پرورش می‌یابند.

اگر هم جامعه توسعه یافته باشه از بی‌لیاقتی خود فرد است که چنین سرنوشتی پیدا کرده.

هزار و یک استدلال برای خاموش کردن ندای وجدان. برای کشتن صدایی که در درون تو، تو را به یاری فرا می‌خواند.

هزار و یک راه برای قرار نگرفتن در مسیرشان. برای فراموش کردنشان. برای ندیدنشان تا شاید وجدانت آسوده باشد. تا شاید گریبانت را نگیرد برای بودن و زیستن بی‌درد.

می‌توانی این راه را انتخاب کنی. راهی برای فرو رفتن در خود. ندیدن اجتماع. خرد شدن انسان‌ها و له شدن کرامت‌شان. می‌توانی خانه‌ای بسازی برای خودت در میان مه تا نه ببینشان و نه ببینندت.

اما اگه نخواهی این طور باشی چی؟ باید چی کار کنی؟ هر شب راه بیفتی و یک کیسه پر از نون و خرما بذاری روی دوشت و بری در خونه‌های فقیر فقرا که وجدانت آسوده باشه؟

گیرم که این کار رو بکنی. خب این که ماهی دادنه. الی‌الابد که نمی‌شه واسه این بندگان خدا نون و خرما برد. باید ماهی‌گیری یادشان داد.

تازه اینا با این فرضه که همه مشکل، مادیه. اگه بخوای خیلی عمیق نگاه کنی با فقر فرهنگی انسان‌های اطرافت چی‌کار می‌خوای بکنی؟

می‌بینی خیلی سخته. واقعا مشکلات یک جامعه با درد داشتن تو یک نفر حل نمی‌شه. زمان می‌بره. برنامه می‌خواد. بودجه می‌خواد. نیروی انسانی می‌خواد. همت می‌خواد. الکی که نیست. بالاخره با این همه انقلاب پشت سر هم (صنعتی و انفورماتیک و اسلامی و سبز و سفید و سرخ و …) پیچیدگی جامعه این  قدر زیاد می‌شه که تو نتونی از پسش بر بیای.

برگشتم سر خونه اول. انگاری واقعا نمی‌شه یک تنه همه مشکلات رو حل کرد. رؤیاهای کودکی رو باید به دست همان بادی سپرد که کودکی‌ات را با خود برد. نمی‌شود. آقاجان نمی‌توانی. اگر بخواهی هم نمی‌توانی همه را شاد نگه داری.

دردت را در قلبت همیشه نگه دار تا زجر بکشی برای انسان بودن.

و تنها فرق تو با بی‌دردها همین زجر دائمی‌ات باشد.

ادامه دارد.

post دسته: کاش این رؤیایم تعبیر شود. نویسنده: آسمان  like 4   90 بازدید فید post۳ دیدگاه post ۱۰:۰۲ ب.ظ

تأکید می‌کنم ابتدا قسمت اول را بخوانید.

۱۳ ساله که بودم یک‌بار سر کلاس دینی، از معلمم پرسیدم که ما برای چه آفریده شدیم؟

چیزهایی گفت که خلاصه‌اش این بود:

” که عبادت کنیم خدا را و اعمال صالح انجام دهیم”.

گفتم که چه بشود؟

گفت که به بهشت برویم.

گفتم بعدش چه؟

گفت بعدش؛ چی چه؟ خوب به بهشت رفته‌ایم دیگر.

گفتم تا کی بهشت هستیم؟

گفت تا کی یعنی چی؟ تا ابد یعنی.

گفتم ابد یعنی کی؟ یعنی چقدر؟

چیزهایی گفت و من که استیصال از پاسخ دادن را در او یافته‌ بودم دلم نیامد بیشتراز این بپرسم و خود را قانع نشان دادم.

بعد از آن تا مدت‌ها نجوای من با خدایم همین سؤالات بود که خدایا واقعا چرا؟ واقعا چرا ما را آفریدی؟

یادم هست در کتب دینی دبیرستان گاه صحبت از فیض خدا می‌شد. گفته می‌شد که خداوند فیاض اگر موجودی امکان موجود شدن و بهره‌مندی از نعمت هستی را داشته باشد او را هست می‌کند. و من واقعا هنوز هم معنی این جملات را نمی‌فهمم.

یادم هست که سال دوم یا سوم در کتاب قرآن حرف از لقای خداوند عالم زده می‌شد. که این یکی اگرچه به مدد شعر و عرفان عطشم را گاهی فرو می‌نشاند اما هنوز سیرابم نکرده بود.

باز یادم هست که گهگاه که از جهد برای دریافت پاسخ درمی‌ماندم برای خودم خیالبافی می‌کردم که اگر روزی بتوانم بر دنیا یا حداقل بر جمعی اثر بگذارم آن‌ها را به یک اعتصاب در برابر خداوند دعوت کنم.

به نظرم راه حل خیلی ساده بود. کافی است که انسان‌ها اعتصاب می‌کردند و دیگر بچه‌دار نمی‌شدند. آن‌وقت خداوند نسل خلیفه‌اش بر زمین را در معرض انقراض می‌دید و فلسفه خلقت را تمام و کمال برایمان شرح می‌داد.

به نظرم هیچ راهی از این بهتر وجود نداشت که خداوند ختم رسل را بشکند و پیامبری دیگر در عصر سردرگمی انسان قرن بیست و یکم بفرستد.

حالا سال‌های زیادی از نوجوانی مغز من گذشته. من تقریبا ناامیدم از کشف این پاسخ این سوال. این شب‌ها و روزها به خدایم می‌گویم باشد. من دیگر گیر نمی‌دهم. دیگر نمی‌پرسم. به عقلی که دادی‌ام اعتماد می‌کنم و این رسول باطنی تو (با همه نقصان‌هایش) برای من حجت است. به ندای او گوش فرا می‌دهم. اما کاش می‌دانستی انسان بودن یعنی چه و مرگ یعنی چه.

برای من مبدأ مهم بود. مقصدم مرگ است و بس ترسناک. دوست داشتم با کشف مبدأم اندکی از ترسناکی مقصد را کم کنم.

در این مرحله، نویسنده خاطرنشان می‌سازد که به عنوان یک عاشق، مرگ معشوقم هزاران بار ترسناک‌تر است. آن‌قدر که گاه آرزو می‌کردم کاش هیچ‌وقت عاشق نشده بودم.

فکر اعتصاب برای خودم خیلی قشنگ و ابتکاری بود. فکر می‌کردم خیلی فکر خوبی است. اما خب من به زودی ۲۵ ساله می‌شوم و فکر نمی‌کنم بتوانم روزی رهبر جهان بشوم. یعنی تقریبا این غیرممکن است. به خصوص که الان ۱ میلیارد نفر جمعیت مسلمان وجود دارد که فکر می‌کنم یک زن را عمرا به رهبری قبول کنند. ریاست جمهوری هم که تا اطلاع ثانوی تعطیل.

خب من الان خودم را در نقش یک زن مجتهد فرض می‌کنم. یک زن مجتهد زنی است که به درجه‌ی اجتهاد رسیده است. منتها چون زن است نمی‌تواند مرجع تقلید شود و تنها خودش می‌تواند از خودش تقلید کند.

حالا من به دلایل بسیاری مانند جبرتاریخی و جبر جغرافیایی و جبر جنسیتی من نمی‌توانم کارهایی که می‌خواستم را انجام دهم. اما خودم که می‌توانم به خودم اقتدا کنم.

و این چنین بود که من دست به اعتصاب تک‌نفره زدم. فعلا آقای من در این اعتصاب شرکت کرده است. البته فعلا ;)

(البته خودش می‌گوید نه به این دلیل و دلیلش را شرح خواهد داد)

مرگ و ترس از آن چنان سایه بر زندگی من انداخته که من از فکر اینکه تمام این احساسات را به کس دیگری هدیه کنم تنم می‌لرزد. فکر کردن به اینکه یک روز، یک روز می‌رسد که من نیستم غصه‌دارم می‌کند. غصه‌ای که از شدت آن دوست دارم هرچه زودتر بمیرم :D

فکر اینکه ۲۵ سال بعد، کسی در یک گوشه از دنیا دوباره همین احساسات مرا تجربه کند زجردهنده است. به روز جزا ایمان دارم. ( البته ایمانم، ایمان عقلی نیست. ایمان دل است. لطفا از چگونگی آن نپرسید) اما حتی این ایمان هم دلیل نمی‌شود از نترسیدن از مرگ. و جدایی از عزیزان. که ترسناک‌ترین قسمتش هم همین است.

در تنهایی دائما به انگشتانم خیره می‌شوم. و به این فکر می‌کنم که روزی آن‌ها پودر خواهند شد. موقعی که دست و صورتم را می‌شویم به چهره‌ام در آینه می‌نگرم و چشمانم را، به زودی، پر از خاک می‌بینم. گاهی از فکر نبودن بعضی‌ها،(البته اشاره به شخص خاصی ندارم ;) )  آن‌چنان به گریه می‌افتم که فقط خواب می‌تواند مرا از آن گریه نجات دهد.

کسی که این قدر به مرگ فکر می‌کند آیا می‌تواند گاهی به زندگی هم فکر کند؟

این اعتصاب چندان هم که می‌نماید ساده نیست. کودک هر چه که باشد شیرین است. سخت معصوم است و بسیار لطیف. دنیایش دوست‌داشتنی و رازآلود و کشف کردنی. نگهداری‌اش دشوار اما خواستنی. چیزی در درونم است که دوست دارد این اعتصاب را بشکند و به تنهایی بار حل معمای خلقت را به دوش نکشد. چیزی که به من می‌گوید این کارم مشکل اساسی را حل نمی‌کند. چیزی که اصلا می‌گوید ما در این میان فقط وسیله‌ایم. این اتفاقی است که به تعبیر آفریدگارباوران مشیت الهی و به تعبیر طبیعیون جبر و رسم طبیعت است.

من کی‌ام این وسط که بخواهم مشیتی الهی یا سنتی طبیعی را تغییر دهم.

نه من هیچ‌کس نیستم. اصلا کسی نیستم که بخواهم هیچ‌کس باشم. من فقط نمی‌خواهم تن به این مشیت یا جبر یا رسم یا هرچه که نامش را می‌گذارند بدهم. فقط همین. گاه فکر می‌کنم دارم میلی از امیال طبیعی‌ام را سرکوب می‌کنم. اما به سرعت به خودم جواب می‌دهم که من انسانم و نه حیوان و هر میلی را بی‌تفکر پاسخ دادن اشتباه است.

هرچه که هست بویی از جبر در خودش دارد و همین آزارم می‌دهم. و از آن بیشتر از تناقضی که در این میان به آن رسیده‌ام عذاب می‌کشم. با وعده سال بعد و دو سال بعد و سه سال بعد تصمیم گیری را به تعویق می‌اندازم اما تا به حال فرجی در کار حاصل نشده.

این قسمتی از چکش‌کوبی‌های روزانه در مغز من است. معتاد شده‌ام به این سیکل. هر روز و همیشه به آن فکر می‌کنم شاید در مرورهای روزانه و دائمی به نقطه‌ای برسم که در آن آرامش را بیابم.

پ.ن۱: این نوشته ادامه دارد. بحث واقعا جدی است. لطفا آن را شوخی نینگارید.

پ.ن۲: قسمت اعتصاب بیشتر به شطحیات من شبیه است تا اعتقادات. لطفا آن را جدی نگیرید.

post دسته: کاش این رؤیایم تعبیر شود. نویسنده: آسمان  like 4   104 بازدید فید post۷ دیدگاه post ۶:۰۹ ق.ظ

بچه که بودم، حوالی سال ۷۳-۷۴ یک فکری در ذهنم بود که فکر می‌کردم بدیهی‌ترین اصل جهان است. نمی‌دانم چقدر به خاطر دارید. این سال‌ها، سال‌های تورم شدید در کشور بود. به صورت ناگهانی، قیمت دفتر یک دفتر ۴۰ برگ از ۷ تومان به ۱۲ تومان رسید. این را دقیقا به خاطر دارم. چون خودم به بقالی محل رفتم و یک دفتر ۴۰ برگ که رویش عکس یک طوطی بود خریدم.

یادم هست آن روزها در تلویزیون دائما سخن از احتکار و گران‌فروشی بود. یادم هست پدرم به مادرم می‌گفت گوش شده است کیلویی فلان قد. یادم هست یک بار بعد از دادن اجاره خانه و خرید‌های اول ماه برایمان ۱۰ هزارتومن پول باقی مانده بود. من از مادرم پرسیدم که آیا این مقدار پول برای ادامه مخارج ماه کافی است و او گفت بله کافی است به شرط اینکه نخواهیم به کرج، پیش اقوام برویم. چون پول بلیط رفت و برگشت زیاد می‌شود و ما شاید ماه دیگر به کرج برویم. و من چقدر ناراحت شدم.

آن روزها در سلماس یک مغازه قصابی بود به نام رضایی که مردم می‌گفتند متعلق به کسی است که برای نمایندگی سلماس فعالیت می‌کند و پیش از این نیز یک دوره نماینده بوده است. یادم هست که پدر به مادر گفته بود از این مغازه گوشت نخرد. چون گران می‌فروشد. احتمالا منظورش از گران ۵ تومن بیش‌تر بود. چیزی که الان به نظر ما مسخره می‌آید.

حدود ۱۴-۱۵ سال از آن روزها می‌گذرد و الان من از تصور دفتر ۷ تومانی خنده‌ام می‌گیرد. شاید اگر خودم آن دفتررا نخریده بودم الان باورم نمی‌شد که دفتر ۷ تومانی هم روزی وجود داشته است. ما آن چنان به تورم عادت کرده‌ایم که دیگر از آن متعجب نمی‌شویم.

اما هنوز هستند کسانی که عادت نکرده‌اند. نمونه‌اش مادربزرگم که هر گاه از خرید بازمی‌گردد کلی سلام و صلوات نثار قبر بسیار منور شاه می‌کند (از بس که همه نور به قبرش می‌بارانند) که در دوران حکومت طلایی‌اش فلان چیز یک قران بود و بهمان چیز دو قران و مردم همه دلخوش و راضی و من عاشق این غرولندهایش هستم. او هنوز هم به تورم عادت نکرده است. اگرچه روزگارش کم از پادشاهی ندارد و بی‌هیچ دغدغه‌ای حقوق خداتومنی پدربزرگم را می‌گیرد و عشق می‌کند.

منحرف شدم از بحث اصلی. آن روزها که از جلوی قصابی رضایی رد می‌شدم ته دلم از دستش عصبانی بودم که چرا گوشت را گران می‌فروشد و باعث می‌شود پدر من و خیلی پدرهای دیگر پول کم بیاورند و از بی‌پولی ناراحت باشند. باعث شوند که عده‌ای دیگر نتوانند گوشت بخورند و به خاطر نرسیدن گوشت به بدنشان دچار سوء تغذیه شوند.

خلاصه به نظرم این شخص (صاحب قصابی) که تازه می‌خواست نماینده شهر هم بشود و من اصلا پوسترهای تبلیغاتی‌اش را دوست نداشتم هیچ‌چیز از درد مردم نمی‌داند و صلاحیت این کار را ندارد.

بعد در خیال بچگانه خودم تصور می‌کردم خب الان که این بابا گوشت را گران می‌دهد هیچ کس از او گوشت نمی‌خرد و او پولی درنمی‌آورد. پس به چه امیدی گوشت را گران می‌هد. او گران می‌کند که درآمد بیشتری داشته باشد اما به این ترتیب هیچ کس از او چیزی نمی‌خرد. و باز با تصورات کودکانه‌ام تصور می‌کردم اگر من جای او بودم گوشت را ۵ تومن هم ارزان‌تر می‌دادم که همه مردم شهر از من گوشت بخرند و به این ترتیب کار و کاسبی‌ام رونق پیدا کند و از یک گوشت‌فروش گران‌فروش هم پولم بیشتر شود.

باز هم نمی‌دانم چقدر  طول کشید تا این عقاید کودکانه‌ام مقصر اصلی گران بودن گوشت را فهمید.

البته در چندسال اخیر به این نتیجه رسیدم که این نظرات کودکانه همچین کم چیزی نیست و تعداد قابل توجهی از افراد در رئوس امور مملکتمان همین طور فکر می‌کنند. شاید اگر ذهنم رشد نمی‌کرد الان من هم یکی از اون رئوس امور بودم :D

در کودکی آدم برای خودش نظریاتی دارد. مخصوصا اگر مثل من فکر کند (توهم بزند) که بسیار باهوش است و گرفتاری‌هایی که هر روز در تلویزیون از آن صحبت می‌شود را می‌تواند حل کند.

در کودکی فکر می‌کردم حتما روزی رئیس جمهور خواهم شد و دعا می‌کردم که تا آن روز هیچ زنی رئیس جمهور نشود تا بتوانم عنوان اولین را از آن خود کنم. بعد می‌نشستم به این فکر می‌کردم که اگر رئیس جمهور شوم آیا چادر خواهم پوشید یا نه و با توجه به اینکه مادربزرگ به چادری‌ها می‌گفت کلاغ سیاه و من هم مادربزرگم را بهترین زن دنیا می‌دانستم به این نتیجه می‌رسیدم که نباید چادر بپوشم تا کلاغ سیاه نشوم.

البته بعدها به این نتیجه رسیدم که کلاغ سیاه توهین است و دلیل ندارد که مادربزرگ از همه چی راضی باشد. به این ترتیب به مدت ۷ سال من هم چادر پوشیدم. البته در آن زمان (راهنمایی و دبیرستان) دیگر فکر نمی‌کردم شاید روزی رئیس‌جمهور شوم و به نمایندگی مجلس راضی بودم. اما مشکلم هم‌چنان حل نشده باقی ماند. که آیا در این سمت باید چادر بپوشم یا نه می‌توانم به میل خودم رفتار کنم.

داخل پرانتز

روزی که فهمیدم در کشورم یک زن نمی‌تواند رئیس جمهور شود، اگر چه دیگر سودای آن را در سر نداشتم، اما بسیار ناراحت شدم. این برای من چنان مسلم بود که هیچ‌گاه به ذهنم نرسیده بود که ممکن است زنانگی مانعی برای رئیس جمهور شدن باشد.

پرانتز بسته

آن موقع‌ها که هنوز رؤیای ریاست جمهوری را داشتم، شب‌ها پیش از خواب می‌نشستم (البته در حالت دراز کشیده) فکر می‌کردم به این‌که برای ساختن کشور چه کارهایی باید بکنم.

باید چه کار کنم که دیگر گوشت گران نباشد؟

چه کار کنم دیگر پدری از حقوق کمش ناراضی نباشد؟

چه کار کنم که بعضی‌ها از طریق رشوه پولدار نشوند؟

چه کار کنم که دختر عاصی مدرسه، که تنها فامیلش را یادم هست، پول داشته باشد و هر روز از کیف بچه‌ها چیزی ندزد؟

چه کار کنم که توی خیابان‌ها گدا نباشد؟

خلاصه تا موقعی که خوابم ببرد خودم را در نقش منجی جامعه می‌دیدم و سعی می‌کردم برای مشکلات ریز و درشت جامعه راه‌حلی پیدا کنم که یکی از آن‌ها پیش از این ارائه شد ;)

سال‌ها از آن روزهای بی‌دغدغه گذشته. هر روز که گذشت من فهمیدم که مسئله به این سادگی‌ها هم نیست و هیچ جامعه‌ای کارش با یک منجی و یک شبه درست نمی‌شود.

الان هم که نور علی نور است. پیچیدگی‌ها این قدر زیاد است که گاه حتی حس نومیدی از اصلاح امور را دارم.

اما در میان همه آن رؤیاهای شیرین هنوز یکی‌شان رنگ نباخته و من منتظرم شاید بتوانم روزی محققش سازم.

ادامه دارد.

post دسته: کاش این رؤیایم تعبیر شود. نویسنده: آسمان  like 5   98 بازدید فید post۲ دیدگاه post

کفش‌هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب (آسمان)؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ(مرگ)
مادرم (همسرم) در خواب است
و شاید همه مردم شهر
شب خرداد (مرداد) به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من
که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ
همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش‌هایم کو؟**

********************************************************************************************************************************

کفش‌هایم سر جاشان بودند

آنچه باید پی آن می‌گشتم

دل بی‌پروایی است که نلرزد پایش

آه از این دل که مرا کرد اسیر

** ندای آغاز، سهراب سپهری

post دسته: آرزوي آسمان,دل نوشت نویسنده: آسمان  like 7   97 بازدید فید postبدون دیدگاه post ۸:۳۲ ق.ظ

دلم می‌خواهد بروم پارک ایران‌شهر.

دم غروب باشد.

غروب داغ تابستان.

آنگاه که باغبان پارک، به آبیاری درختان سبز و گل‌های معطر پارک مشغول است.

ریه‌هایم را تا آن‌جا که می‌شود پر کنم از هوای دوست داشتنی تابستان.

در آن خیابان پارک که سمت غرب است. همان خیابان محصور بین درختان بلند. همانی که کمی پایین‌تر از دکه پلیس پارک است. از همان خیابان بیایم میان چمن‌ها.

پهن شوم میان چمن‌های تازه تراشیده پارک که بوی سبزینگی‌اش دماغم را نوازش دهد.

رو کنم به سوی نور کم‌نای خورشید غروب و سوار ابر سفیدی شوم که از میان برگ‌های رقصان پیداست.

آواز “شور” “یاد ایام” را گوش دهم و بروم به آن ایام.

همان ایامی که در انتشارات هاشمی این “شور” به شورم آورد و  “بحر در کوزه” ای در بغل از آن بیرونم کرد.

همان ایامی که روی یکی از همین صندلی‌ها، با سری پرشور و دلی از کف رفته، دیدمش که می‌آید.

با سری پرسودا و دلی از کف‌رفته می‌آمد. در اندیشه ربودن دل من. غافل از اینکه بی‌تلاش وی ربوده شده بود.

دلم فقط این را می‌خواهد.

دلم می‌خواهد فقط یک ساعت، فقط یک ساعت بروم میان چمن‌های ایران‌شهر دراز بکشم و فقط و فقط به همین خاطره‌های خوش فکر کنم.

گرچه این خاطره‌ها نو به نو تازه می‌شوند اما شور عاشقی تنها یک‌بار مهمان دل می‌شود.

دلم می‌خواهد لحظاتی بی‌اندیشه همه چیز و هیچ چیز در دنیا بروم به تابستان گرم ۸۴ در میان چمن‌های تازه تراشیده ایران‌شهر بخسبم و عشق را تنفس کنم.

فقط همین.

افسوس که به گناه زن بودن از این “شور” و از این “فقط همین” محرومم.

post دسته: آرزوي آسمان,دل نوشت نویسنده: آسمان  like 13   106 بازدید فید postبدون دیدگاه post ۹:۲۴ ق.ظ

main

تا قفل زندان بشکنی ؟

post دسته: دل نوشت نویسنده: من  like 8   157 بازدید فید post۲ دیدگاه post ۶:۱۷ ق.ظ

امروز داشتم تیتر روزنامه ها و مجلات را نگاه می کردم که دیدم سرکار خانم فاطمه رجبی در همشهری ماه فرمایش فرموده اند که باید ریاست جمهوری جمع شود و به جای جمهوری اسلامی “حکومت اسلامی” تشکیل دهیم و حرف هایی از این دست. بی اختیار به یاد شعار “جمهوری ایرانی” و برخورد آقایان با آن افتادم و البته حرف امام که “جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش”. و باز هم برخورد دوگانه با دو کار دقیقاً مانند هم. اگر آن بد است، این هم بد است.

نه طرفدار این حرفم نه مایل به آن دیگری. فقط از نظر یک بیننده، این نوع برخوردها برایم جالب است.

post دسته: سیاست نویسنده: من  like 18   396 بازدید فید post۸ دیدگاه post ۶:۴۰ ب.ظ

این همسر گرانقدر ما یک خبطی کرد و یک سال و نیم پیش پُستی نوشت اینجا و نامش را گذاشت “نرخ سود بانکی”. بعد هم برش داشت. هنوز هم از نظر تعداد بازدید در رتبه ی دوم است. مملکته داریم؟ :D

post دسته: طنز زمانه نویسنده: من  like 7   130 بازدید فید postبدون دیدگاه post ۱۱:۴۱ ق.ظ

DSCN7933 DSCN7935

DSCN7936

DSCN7937 DSCN7943

DSCN7942

DSCN7940 DSCN7941

دو تا T-Shirt دیگر هم بود که عکسی از آن‌ها نگرفتیم

مطالب مرتبط:

میهمانی رنگ‌ها (۱)

سایت مؤسسه خیریه رعد (برگزارکننده نمایشگاه)

post دسته: تجریبات,دل‌نگاره نویسنده: من  like +100   7,542 بازدید فید post۴ دیدگاه post ۹:۴۴ ق.ظ

یک سال پیش، چون پریروزی، بعد از نهار آمدند دم در سلول گفتند “ابراهیم‌زاده! وسایلتو جمع کن” (داخل پرانتز: ساتیار در آن چند روزی که با هم بودیم هر لحظه منتظر شنیدن این بود که امامی! وسایلتو جمع کن. که یکبار هم نگهبان نامرد آمد گفت امامی! وسایلتو جمع کن به بقیه هم بگو جمع کنن باید برید یه اتاق دیگه. و لبخند ماسیده بر لبهای ساتیار دیدنی بود :D )

خلاصه من هم جمع کردم و بعد از خداحافظی با ساتیار و آقای افتخاری (رضا همان روز موقع آخرین بازجویی من یا وثیقه آزاد شده‌بود)، رفتم وسایلم را تحویل گرفتم. بعد گفتند کسی دنبالت می‌آید یا نه که من هم نمی‌دانستم کی به کی‌ست، گفتم نه.

(داخل پرانتز: البته دوستان و آشنایان غافلگیر شده‌بودند. صبح آمده بودند وفکر می‌کردند غروب آزاد می‌شوم وگرنه خاطرم برای‌شان آن‌قدر عزیز بود که به استقبالم بیایند و حلقه گل به گردنم بیندازند (:خودشیفتگی مفرط)  پرانتز بسته)

خلاصه با یک ماشین مشکی‌رنگ با شیشه‌های دودی (از این خفناها ;) ) با چشم‌بند راهی‌ام کردند. راننده از من پرسید که کجا قرار است بروم و مرا تا زیر پل یادگار کنار بزرگ‌راه چمران هم‌راهی کرد و از آن‌جا دیگر حق داشتم چشم‌بند را بردارم و وارد دنیای آدم‌ها بشوم. پیاده که شدم با اتوبوس خودم را رساندم به شهرآرا و از آن‌جا تا خانه‌ی بابا را پیاده رفتم.

در راه به عادت ترک‌ناشدنی همیشگی‌ام جلوی اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستادم تا ببینم در این دوازده روزه دنیا دست کی بوده. که فهمیدیم بله، قضیه‌ی کهریزک پیش آمده و همه‌ی روزنامه‌ها خیر از تشکیل کمیته‌ی پیگیری و دستور تعطیلی آن‌جا و … را داده‌اند (پایان ماجرا را هم که دیدیم چه شد! الحمدلله که همه‌ی خاطیان به سزای‌شان رسیدند و دامان نظام‌مان از این آلودگی پاک شد! بگذریم)

به رسم معهود از سوپرمارکت جلوی خانه‌ی بابا یک لینا خریدم و راه افتادم به سمت خانه. انگار که از حیاط مجتمع که می‌آمده‌ام آمنه و سمانه داشته‌اند می‌دیدند آمدن‌ام را اما با آن موهای کوتاه‌شده قیافه‌ام خیلی فرق کرده‌بود.
خلاصه مراسم ماچ و بوسه و استقبال رسمی به انجام رسید و بعد مامان و بابا آمدند و از آن به بعد هم تا شب دوستان و آشنایان حضوری یا تلفنی ابراز لطف کردند و گل آوردند و مرا غرق در شرمندگی کردند.
بسیاری از چیزها در این یک سال بر روی دلم (دل‌مان) سنگینی می‌کرد (الآن کم‌تر می‌کند و عادت کرده‌ایم به‌شان) و حرف‌هایی داشتیم که مخاطبی یا مخاطبانی خاص داشت که آن مخاطب خاص (که خاطرش برایم بسیار عزیز بوده و هست) به دلایلی ما را از شنیده‌شدن محروم کرد و ترجیح داد به‌جای شنیدن ما، بیست و سی را بشنود. وقتی از کسی چنین انتظاری داری و برآورده‌اش نمی‌کند و تو را در حسرت درد دل کردن می‌گذارد دیگر بی‌توجهی بقیه (اکثر افراد فامیل) که چنین انتظاری هم از ایشان نداری و رابطه‌ات با آن‌ها تنها پیوندی خانوادگی است چندان آزرده‌ات نمی‌کند.
بنا داشتم خاطراتی را که داشتم بنویسم، چند بخشی را هم نوشتم اما دیدم به‌تر است به احترام کسانی که این دوران برای‌شان (و بیش از آن برای خانواده و عزیزانشان) به همه چیز شبیه بوده الّا “مهمانی”! ترسیم این فضای گل و بلبلی که در مقایسه با سایرین داشتم را به زمانی دیگر موکول کنم. شاید آن زمان بتوانم بیش‌تر در مورد مهمانی اجباری اوین، میهمانانش و میزبانانش بگویم. فعلاً در این دوران تنها کاری که می‌توانم بکنم که گمان هم نمی‌کنم جرمی سیاسی یا امنیتی تلقی شود دعا برای گشایش در کار زندانیان و صبر برای خانواده‌های بی‌پناه‌شان است. اللهمَّ فُکَّ کُلَّ اسیر. یا حق

post دسته: اندوه زمانه,دل در حصار,یاد ایّام نویسنده: من  like 6   183 بازدید فید post۳ دیدگاه post ۹:۵۷ ق.ظ