قضای نماز شب اوّل

دو، سه بار خواستم که اجازه دهند نمازم را بخوانم. دفعه‌ی آخر پرسیدم که لااقل بگویید نماز قضا شده یا نه که گفتند آره. خیال کردم حوالی ۱۲ شب باید بوده‌باشد که بعدها فهمیدم حوالی ۳ بوده‌است. وقتی که داخل اتاق شدم مُهری را گذاشته‌بودند و قبله‌ای هم برایم نشان داده‌بودند. می‌ماند وضو گرفتن با انگشت جوهری که بدون صابون تمیز نمی‌شد و به‌ترین راه حلی که به فکرم رسید این بود که کمی نم‌دارش کنم و با پاچه‌ی شلوارم پاکش کنم. (کاری که بعدها با پشت آستین‌های همان لباس‌های خاکستری می‌کردم) خلاصه، قضای نماز شب اوّل را، این‌گونه توانستم بخوانم؛ با قبله‌ای نامعلوم.

پی‌نوشت: می‌خواهم خاطراتم را از دوران “مهمانی”ام پیش شما بنویسم. خوش‌حال می‌شوم اگر نظرت را در مورد اصل این “نوشتن”ها و محتوایش بدانم. اگر می‌بینی صلاح است که ننویسم، به من بگو. یا حق

۱۹۲

او، پس از عمری، تازه “دلش خواسته” این کار را بکند و دخترانش هم در اول وقت، در این کار کمک‌اش می‌کنند. امّا من، دو سه دقیقه مانده به دِدلاین، وقتی زنگ می‌زنم به ۱۹۲ ، می‌بینم اشغال است و این یعنی امثال من، زیادند. خیالم راحت می‌شود، گوشی را می‌گذارم و قامت می‌بندم.

فلاش‌بک: بیش از دو ماه قبل، در جایی غیر از این‌جا، دست‌کم “احساس” ارتباط بیش‌تری می‌کردم … 🙁

قبله‌ی من و تو

دی‌شب‌اش قبله را این‌طرفی به‌م گفته‌بودی و آن روز، آن‌طرفی. دوستت هم طرفی دیگر. یا مفهوم قبله، آن‌جا متفاوت است یا تلقّی من از قبله اشتباه بوده‌است. به هر حال سی روز ماه مبارک را به قبله‌ای نماز گزاردم که می‌دانستم چون تویی هم به همان طرف نماز می‌گزارد. کاش این‌طور نمی‌شد که من و تو، خود را مقابل یکدیگر احساس کنیم … بدترین ره‌آورد این سه ماهه، شاید “رو شدن” و “تشدیدِ” این حس در بسیاری از “مردم” بود.