ستاد هم‌زیستی با حوادث غیرمترقبه

کیفیت کار: به شدت پایین

کیفیت و کمیت مطالعه: به شدت پایین

میزان رضایت از خود: منفی (شاخص مورد نظر جایی در اعماق زمین را نشان می‌دهد)

میزان کنترل بر خویشتن خویش: در حد ۵ دقیقه

وضعیت کرکره مغزی: پایین. تعطیل. حراج مواد باقی‌مانده به دلیل تغییر کاربری

وضعیت چشم چپ: استرابیسم خفیف، مازوخیسم حاد

وضعیت موها: نیمه‌ کوتاه. آماده برای سرخم کردن در برابر وسوسه کوتاه کردن.

وضعیت قرص‌ها: بیشترین حد خود در ۲۶ سال اخیر

درمان موثر: نفس عمیق

طول دوره اثرگذاری درمان: کمتر از ۵ دقیقه

درمان اورژانسی: ملاقات داش کوچیکه

طول دوره اثرگذاری: طی سپری کردن درمان همراه با عوارض دلتنگی حاد

نمای بیرونی: صاف بدون هیچ لکه ابری

 

یک مهندس خسته

بهار ۸۵ بود من رفتم سرکار. ترم ششم هنوز تموم نشده بود. ۴ ماه از عقدم گذشته بود. اولش همش هیجان بود. به مرور کار و درس و زندگی همه با هم قاطی شد. برای اینکه کمتر اینا قاطی شن پروژه لیسانس رو با کار همسو کردم. کلی گشتم بین اساتید دانشکده تا کسی رو پیدا کنم که روی data warehouse جغرافیایی کار کرده باشه. (یعنی یه دانشجو بیرون داده باشه). قرعه افتاد به نام بداخلاق ترین اونها.

سر کار research میکردم و همزمان از چیزایی که می خوندم در پایان نامه هم استفاده می کردم. شش ماه پیش از اینکه درس پروژه رو بگیرم یعنی ترم هفتم (ترمی که هیچ دانشجوی کارشناسی به فکر پروژه لیسانس نیست) پیش استادم گزارش می‌بردم. اول ترم هشت واحد پروژه رو اخذ کردم که به دلیل همزمانی با درس شیوه ارائه واحد پروژه رو از میون درسام حذف کردن. اما من چون تا آخر ترم این درس رو داشتم دائم گزارش می‌بردم پیش استادم.  ترم هشت تموم شد و من ۲ ترم متوالی روی پروژه ام کار کرده بودم. در این مدت دوران عقدم رو پشت سر گذاشتم. عروسی گرفتم و رفتم سر خونه زندگی ام. ترم هشت که تموم شد شرکتمون نیروهاش رو تعدیل کرد. دیگه پژوهشگر نمی‌خواستند. پیش خودم گفتم به اندازه کافی روش کار کردم. تا آخر تابستون دفاع می‌کنم. اما زهی خیال باطل!

از خرداد ۸۶ یعنی موقعی که از اون شرکت اومدم بیرون؛ دقیقا یک سال و سه ماه گذشت که من در ۳۰ شهریور ۸۷ در آزمایشگاه سیستم‌های هوشمند، با زبون روزه دفاع کردم. ۶ ماه طول کشید تا پایان نامه ام اصلاح شد. و امضا رو دم عید ۸۸ از استاد محترم گرفتم.

پیر شدم.

به معنای واقعی پیر شدم.

تو این مدت فشار کار و زندگی و درس پدرم رو در آورد. به اندازه یه پروژه ارشد (بلکه بیشتر) وقت گذاشتم. دست آخر استاد ممتحنم از استاد راهنما خواهش کرد که اگر به ۲۰ راضی نمیشه حداقل ۱۸ نده.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم چرا بعد این همه مدت وقتی می رم دانشگاه برای گرفتن مدرک کارشناسی و ثبت نام توی کارشناسی ارشد مجبورم هر ۳۰ ثانیه نفس عمیق بکشم. از بس که تپش قلب می گیرم و دلم می خواد هر چه زودتر از اون محیط استرس زا بیام بیرون. روزی که امضام رو از استاد راهنمام گرفتم دیگه از دانشگاه اومدم بیرون و تا امروز به قصد کار جدی وارد دانشگاه نشدم. اون قدر از اون محیط حالم بد میشه که نتونستم توی این ۲ سال واسه فارغ التحصیلی اقدام کنم.

حالا مجبورم برم دنبال کارام. می دونم که درست میشه اما امروز دائم از خودم می پرسیدم چرا این طوری شد؟

یازده سپتامبر

۶ سال گذشت از شبی که من در اتاق ۹۲۱ بسطامی به ماه شب هفتم شعبان خیره شده بودم

و

به این فکر می‌کردم که کودکی هست  در این دنیای نازیبا که بودنش، امید و انگیزه‌ای نو برای زیستن به من می‌دهد.

تولدت مبارک ای بهترین هدیه این سال‌ها

🙂

تو که از دل من خبر نداری

با مادربزرگم حرف می‌زنم تلفنی. همان که بزرگم کرد. همان که از همه نوه‌هایش بیشتر دوستم دارد. همان که من در حقش نوادگی را تمام کردم!!!

از این سو و آن سو شنیدم که دیابت امانش را بریده. صدایش ضعیف شده اما هنوز سرحال است. از حالش می‌پرسم. می‌گوید تو مرا مریض کردی. می‌دانم منظورش چیست. اما خودم را به نشنیدن می‌زنم. می‌پرسم روزه می‌گیری. می‌گوید نه. در ۷۱ سالگی اولین بار است که روزه نمی‌گیرد. نمی‌دانم دیگر چه بگویم. می‌خواهم وارد جزییات  بیماری شوم. می‌پرسم دکتر نمی‌روی؟ می‌گوید دکتر من تویی. این بار خودم را به نفهمیدن می‌زنم. می‌گویم ببخشید واقعا. این هفته می‌خواستم بیام ببینمت. نشد. کاری پیش آمد. باید می‌رفتم کامپیوتر بنده خدایی را سر و سامان می‌دادم. می‌گوید نه بخدا٫ راضی نیستم بیایی. این همه راه٫ خسته می‌شوی. تو سر کار می‌روی. پنجشنبه جمعه‌ات مال خودت است. استراحت کن. تو فقط یه بچه بیار من حالم خوب می‌شه…

می‌خندم و به «خدا بخواهد»ی حوالتش می‌دهم.

‌گل نمی‌چینم خدا را باغبان در را مبند…

امروز دایم این خاطره در ذهنم تاب می‌خورد.

اواسط پاییز ۶۹ بود. اندکی پس از ۵ سالگی‌ام. تازه به سلماس رفته بودیم. این را کاملا یادم هست. یک روز صبح زود چشم باز کردم از درد. از یک درد مزمن. از وقتی یادم می‌آمد دور سرم همیشه روسری پیچیده بود به خاطر مشکل گوش. نگاهی به اطرافم انداختم. مادرم را دیدم. پدر نبود. خواهر ۳ ساله‌ام را اصلا به خاطر ندارم. ناراحت بودم به خاطر ندیدن پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم. از سلماس بدم می‌آمد. یادم هست با چه مشقتی از آن دو عزیز جدا شده بودم. درد در گوشم می‌دوید و فریاد می‌زد. از ترس اینکه صدای فریادش دیگران را بیدار کند بلند شدم. یک حوله برداشتم و به حیاط رفتم. با دستم حوله را کمی مالیدم که گرم شود. روی یکی از سه پله دراز کشیدم و حوله را گذاشتم زیر سرم.

روبروی پله‌ها حیاطمان بود. حیاطی نسبتا بزرگ. نمی‌دانم. شاید آنقدر هم بزرگ نبود و در عالم بچگی به نظرم بزرگ می‌آمد. حیاط که تمام می‌شد زمین به اندازه ۳ پله ارتفاع کم می‌کرد و از آن جا یک باغ سیب بزرگ شروع می‌شد. دراز کشیده بودم و به آن باغ بزرگ خیره بودم که برگی نداشت.

ناگهان در باز شد و مادرم آمد. پرسید که چرا در حیاطم. برایش از دردم گفتم. فکر کنم ناراحت شد. برگشت به خانه. احتمالا برای آماده کردن صبحانه.

دردم آرام شده بود. زنبوری را دیدم که انگار بالش مشکل داشت و نمی‌توانست پرواز کند. چوبی برداشتم و با چوب بلندش کردم. ایوان خانه‌مان ستونی داشت آهنی. به رنگ زنگ آهن. ستون از ورقه‌های آهن ساخته شده بود. جای جوشکاری ورقه‌ها به هم یک سوراخ کوچک بود. زنبور را برداشتم و انداختمش آن تو. الان که فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم با چه انگیزه‌ای این کار را کردم. از زنبور می‌ترسیدم یا دنبال جایی برای آرامشش می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. فقط یادم هست تا مدت‌ها (تا پاییز بعدش که به مدرسه رفتم) می‌ترسیدم از اینکه آن زنبور از آن سوراخ بیرون بیاید و مرا نیش بزند 🙂

چند ماه بعد نزدیک بهار٫ کارگرانی چند٫ در حیاط خانه‌مان یک کامیون آجر خالی کردند و دیواری بین حیاط ما و آن باغ سیب کشیدند. هنوز بهار نیامده بود. ماتم برده بود. کل پاییز و زمستان در غربت شهری دور و ناهمزبان٫ در انتظار بهار بودم تا شکوفه‌های سیب را ببینم و حالا یک دیوار  آجری مرا از آنچه در آن چندماه انتظار آن را می‌کشیدم جدا می‌کرد. مادرم و خانم صاحب‌خانه در حیاط ایستاده بودند. رفتم به‌شان گفتم. خانم صاحب‌خانه لبخندی زد و چیزی گفت. چیزی که هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. خنده‌دار بود اگر فقط به خاطردل یک بچه کارگرانش یک ماه دیرتر کارشان را ادامه می‌دادند.

الان بعد از ۲۰ سال فکر می‌کنم آیا آن باغ در دیگری نداشت؟

UnhandledException

کاملا مشخص است چه اتفاقی دارد می‌افتد.

در زمان اجرا، (run time)  یک کلاس پیدا نمی‌شود.

همه classpath ها را چک کردم. همه چیز به نظر درست می‌رسد.

اما کار نمی‌کند.

همه cash ها را پاک کردم. تعداد متنابهی دگمه F5 زده‌ام. حتی به این هم قناعت نکردم. راست کلیک کردم و refresh را زدم. اما باز هم کار نمی‌کند.

Eclipse را بستم و باز کردم. همین طور Application Server را. اما نشد که نشد.

هنوز می‌گوید ClassNofFoundException

و من دیگر ذهنم به هیچ جا قد نمی‌دهد. JarFile مورد نظر را باید در کدام گوری کپی کنم تا برنامه خوش ساخت بنده بتواند آن را بیابد و برای کاری که Estimate آن حدود ۱ ساعت بوده یک روز مرا نگیرد…

حالم خوش نیست.

تمرکز ندارم.

یک زمانی می‌خواستم یک وبلاگ درست کنم. چون به وردپرس عادت داشتم دلم می‌خواست روی wordpress درستش کنم یا نهایتا blogspot. دلم می‌خواست اسمش را بگذارم

UnhandledException

به خاطر اینکه فکر می‌کردم من دقیقا یک Exception هستم که خدا یادش رفته برای من try-catch بگذارد. حتی مرا throw هم نکرده.

ناز دستش.

اما دامنه قبلا اختیار شده بود.

منم بی‌خیال شدم. به همین سادگی…

*باید یک برنامه نویس جاوایی باشی تا دردم رو بفهمی :دی

داستان کوتاه

حکایت زندگی ما چند سطر می‌شود؟

اگر روزی نویسنده‌ای بخواهد از من  بنویسد چقدر خواهد نوشت؟

یک کتاب؟ دو کتاب؟ چند کتاب؟

من دوست داشتم داستان بلندی باشم. به بلندای تاریخ که هیچ کس از پس نوشتنم برنیاید.

چطور چنین شد؟

زندگی‌ام از چه چیز خالی شده که شاید نوشتن داستان زندگی من به صفحه‌ای مختصر شود؟

از حادثه؟

از عشق؟

از تلاش؟

از کیفیت؟

یا از توانایی؟

واسه خالی نبودن عریضه ۲

این قدر هم‌همه کردید که گم شد. کمتر کسی رفت دیدش. قشنگ بود. من خیلی دوستش داشتم. بیشتر از جدایی نادر از سیمین که امروز قراره برم ببینمش.

چی؟

همین دیگه. گم شد میون هم‌همه‌ها. (واژآرایی ه)

پرسه در مه رو می‌گم.

یک صدای صوت. شاید هم بوق. نه همون صوت بهتره. یک صدای صوت در یک ذهن آشفته. یک صدای صوت ممتد. زیر و ریز اما همیشگی. مثل همون چشمه که یک روز از کوهسار جدا شد و به ره گشت ناگه به سنگی دچار. به کندن دراستاد و ابرام کرد. کز آن سنگ خارا رهی درست کرد و به راه خودش ادامه داد. یک صدای صوت زیر و ریز که همیشه توی ذهنت می‌پیچیه و نمی‌ذاره تو تمرکز کنی. آروم باشی.

از این‌جا به بعد چشمام بسته است.

چشمام درد می‌کنه. می بندمشون. به همین دلیل دیه نمی تونم نیم فاطله رو رعایت کنم. احتمالا غلط املایی هم خواهم داشت. اما شما به بزرگی خودت ببخش. این تیکه مطلب رو ایدت نمی کنم. چون می خوام ببینم با چشم بسته چطوری می نویسم.

چشمام رو می بندم که صدای صوت رو کمتر بشنوم. بتونم راحتتر حرف بزنم. بگم چی میگذره توی مغزم. شاید صوت توی سر من چشمامه. شاید این چشمای منه که نمی ذاره من بفهمم توی انی دنیای خراب شده چه علطی می کنم. الان اگه آبدارچی شرکت بیاد تو چه فکر ی می کنه. ببین نمی تونم تمرزک کنم. الان مطمئنم که تمرکز رو غلط نوشتم. اما خب قول دادم که برنگردم عقب و اصلاح نکنم. میشه عین بازی زندگی. نمی تونی بگردی عقب اصلاح کنی. باید گذر زمان رو قبول کنی. ممکنه بعضی جاها اشتباه کنی. اما گذشتهرو نمیشه پاک کرد.

خب حالا گیریم من تمرکز کردم. بعدش چی؟ در مورد چی باید نویسم. در مورد خودم؟ مثلا فرض کن باید با خودم مصاحبه کنم. میشم یه خبرنگار. نه می شم فرشته یکی از فرشته های کرام الکاتبین. که داره اعمال منو ثبت و ضبط می کنه.  من الان دارم چی کار می کنم. بعدها این نوار رو روز قیامت به من نشون می دن و می گن تو اعمرت رو این طوری گذروندی؟ بعد به نظر شما منو دعوا می کنند که چرا عمرت به بطالت گذروندی؟ بهم نمی گن آخه این چه کار مسخهر ای بود که یه ظهر پنجشنبنه وقتی کارات تموم شد رفتی کارت زدی و برگشتی سر جات و. نرفتی خونهو چون سنگین شده بودی و می دونستی اگه بری خونه خوابت می بره. خداجون بخ خدا من به خاطر اینکه عمرم در خواب نگذره نشستم و دارم این ادا و اطوارها رو در می آرم. بخدا راست می گم. دارم جلوی خدا به خودش قسم می خوردم. مسخهر است. مثل اینه که جلوی ردیس بهش بگی به رئیس قسم من فلان کار رو درست انجام داده بودم.

خسته شدی نهه؟ از این حرفای بی سرو ته؟ ببین تو هم یه نیم ساعتی میشینی کنار ذهن من خسته می شی. ببین خودم چی می کشم. حالا توی پرسه در مه یارو شهاب حسینی رفت انگشتت رو قطع کرد و حالش بهتر شد. بعدش هم فهمید داره بچه دار میشه نشست یه گوش آروم و دیگه غر نزند.

سرم داره گیج می ره شدید. مثل بچگی ها که می نشستم توی چرخ و فلک و چشمام رو می بستم . نمی تونم. نمی تونم ادامه بدم مجبروم باز کنم چشمام رو

آخیش

باز کردم

داشتم دیوونه میشدم. چشمای باز خیلی بهتره. خیلی بهتره. آدم سرش گیج نمی ره.

حالا چی فکر کردی؟ فکر کردی حال من خیلی بده؟ پست قبلی ام رو خوندی و فکر کردی حتما به خودکشی فکر می کنم هان؟

عمرا

من حالم هم خیلی خوبه. فقط یه صدای صوت توی سرم هست. زیر و ریز. ممتد و همیشگی. همین خواستم بگم که بدونی.

الان یه دسته گل آنومان توی خونه منتظره منه. دیروز علی واسم خرید. دیروز ۲۴ فروردین بود. ۴ سال پیش من در چنین روزی عروس شده بودم. لباس سفید پوشیده بودم. زیبا بودم. فکر کنم اون روز صدای صوت نبود.  توی عکسهای عروسی که هیچی معلوم نیست.

دیروز رفتیم سینما. نادر رو دیدیم. دوباره بهم جون داد. مثل اون موقعی که کتاباش رو می خوندم. الان همه چیز خوبه. همه چی آرومه. زندگی خوبه. علی رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم. اصلا فکر کنم همه چی خوبه که دارم به صدای صوت فکر می کنم. این مسخره بازی ها، این وبلاگ نوشتن ها، این حرف زدن ها، همه این ها کلا در اثر خوب بودن بیش از حده.

بسه دیگه. خسته شدم. خودم هم نمی دونم چی دارم می گم.

واسه خالی نبودن عریضه

کاش آدم هر روز مجبور بود بنویسد. همان طور که مجبور است هر روز، ساعتی بخوابد. چیزی بخورد و شرابی بیاشامد. کاش نیاز آدم به مرتب کردن افکارش به صورت غریزی پاسخ داده می‌شد.

نه این انصاف نیست. شده‌ام مثل آدمی که سوراخ بینی‌اش را مسدود کرده باشند و به او مجال تنفس نمی‌دهند. از نهایت افکار پریشان وجودم شده‌است مانند ریه‌های پر از دی‌اکسید کربن. رنگ روحم کم کم دارد به کبودی می‌گراید. روحم در سکوت دارد خفه می‌شود. اما همچنان دستم را محکم روی سوراخ بینی روحم نگه داشتم مبادا صدای نفسی از آن برخیزد. گویی من خود به مرگی این چنین رضام.  شاید شبیه به یک خودکشی.

حالا یک سوال جدید برایم پیش آمده. آیا دم آخر پشیمان می‌شوم؟

ما تا لحظه آخر ناگزیر از تصمیم‌گیری هستیم. و این چنین اختیار اثبات می‌شود.

و هنگامی پشیمان می‌شویم که دیگر کار از کار گذشته باشد و این چنین جبر اثبات می‌شود.