شهر آزاد گشته

به یاد همه سربازان گمنام ایران زمین.

آن‌هایی که در خاک و خون غلتیدند اما هیچ کس یادی از لحظات سخت‌شان نکرد.

آنهایی که تمثال‌شان بر در و دیوار شهر عطر غصه و غربت می‌پراکند.

و خانواده‌هایی که از آن عزیزان عکسی بر دیوار دارند و یک عالم حرف ناگفته در دل و چه بسا استخوان در گلو و تیغ در چشم…

… را افسرده و غمگین می‌کرد و من دوست دارم در چنین لحظاتی در کنار عزیزان باشم تا احساس تنهایی نکنم.

سحر و سمانه عزیز دوستان دارم و همیشه و در همه حال به یاد شماها هستم. عزیزان من دوست دارم همیشه در کنار شماها باشم تا با لبخند زیبای گلهایی زیبایی چون شما غم‌هایی زندگی را فراموش کنم.

“به یاد سمانه و سحر”

۲۷/۰۶/۱۳۶۶ منطقه حاج عمران.

در حدود یک ماه محاصره در بلندی‌های حاج عمران کردستان بی امید بازگشت…

و سحر دوماهه بود.

ترکمان و گلستان و تهران …

اگر شما بنشینید پای میز مذاکره، عزت است. اگر دیگران  ذلت.

اگر شما دودستی کشور را تحویل بدهید غمخوار ملت بوده‌اید اگر دیگری، دشمن ملت.

اگر شما گوجه و سیب‌زمینی به سر مبارکتان اصابت کند افتخار است اگر دیگری، ننگ.

باشد هر چه شما بگویید. اصلا این قدر جشن بگیرید و این قدر در بوق و کرنا کنید که ما خر شویم و فکر کنیم همه دنیا در مقابل این “حق مسلم” ما سر فرود آورده‌اند.

باشد ما قبول می‌کنیم این دوستی خاله خرسگی شما را.

اما شما را به آنچه که می‌پرستید دست از سر ملت بردارید. ۵ سالی که ملت هزینه ماجراجویی‌های شما را پس داد را نمی‌خواهیم. بیش از این هزینه‌ای تحمیل نکنید. دست از سر ملت بردارید. قول می‌دهیم فکر نکنیم که از ۵ سال قبل هم عقب‌تریم. قول می‌دهیم که گوش‌هایمان دراز شود و با خوشحالی پای گیرنده‌های صوتی‌مان بنشینیم و به چون تو “شجاع‌مردی” افتخار کنیم.

اما دست از سر ما ملت بردارید.

پ.ن: در این میان بیش از همه دلم برای کسانی می‌سوزد که این چند ساله به شجاعت و استقامت اینان بر سر دفاع از حقوق ملت دل خوش کرده بودند. چه خوب بود که می‌توانستیم بدانیم به عمل کار برآید نه به [..] ( کار از سخندانی گذشته است)

ویرانه دوست داشتنی

بعد از انتخابات، گاه به گاه به این فکر می‌کنم آیا این بار اول است که بر سرزمینم و بر مردم چنین می‌گذرد؟ به گذشته می‌روم و آنچه از تاریخ می‌دانم را به یاد می‌آورم و به مردم آن زمان فکر می‌کنم که چه حسی داشته‌اند و چه می‌خواستند بکنند.

به این فکر می‌کنم که در آن زمان فکر می‌کردند چه کاری صحیح است و آیا آن کار صحیح را صحیح انجام داده‌اند. توانسته‌اند تأثیری را که می‌توانند بگذارند. توانسته‌اند جهت حادثه را تغییر دهند. و آن هم به سمت و سویی مناسب.

علی‌رغم همه آنچه که هم‌نسلانم به عنوان جفاهایی که بر ما گذشت می‌گویند و می‌نویسند خوشحالم از اینکه شاهد یک دوره مهم از تاریخ سیاسی کشورم هستم. آن را با تمام وجود حس ‌کنم و نیازی نیست آن را از لابلای کتاب‌های تاریخ بخوانم و بدانم.

چیزی که هست امید همیشه زنده است و حرکت رو به جلو همواره برقرار. گاه کند و گاه تند. این بدترین شرایطی که نبوده که بر ایران گذشته. گرچه می‌توانست بسیار بهتر از این باشد. اما این بار اول نیست که ملتی باید از پس شکستی سرپا بایستد و به راه سخت پیشرفتش ادامه دهد. اگر ما جزئی از آن ملت هستیم ننگ است که نتوانیم دوباره قامت راست کنیم.

می‌توان سختی‌ها و ناملایمات را فراموش کرد. می‌توان دوباره کمر راست کرد و از فراز همه گرد و غباری که ایران را فراگرفته به آبادی‌اش اندیشید. می‌توان امید را همچو گلی نازک در سرمای زمستان با ها کردن گرم نگه داشت و با اشک چشم آبیاری کرد.

این نازک آراییده، این ساقه گل که به جانش کشتیم و به جان آبش دادیم حیف است که بشکند.

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست؛                               من این ویران‌سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است؛                                  من این افسانه‌ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جان‌گداز است؛                                   من این نای و نوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش؛                                من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را خواهم از جان                           من این روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور                                     من این زورآزما را دوست دارم

اگر آلوده دامانید، اگر پاک                                         من ای مردم، شما را دوست دارم

حسین پژمان-شهریور ۱۳۲۰

گناهکار

گناه فقط ماییم.

ما مردم!

و از میان مردم ما زن‌ها!

ما زنها اصولا گناهکار زاده می‌شویم. بار گناه جامعه‌ای از ابتدای هست شدنمان بر دوش ماست.

برای آن هنگام که به دنبال مجرم می‌گردند ما را به دادگاه ببرند و باز به محبس خانه‌هامان بکشانند.

گناه تنها برای ماست

و

نه برای آنانی که مال حرام می‌خورند

و

نه آنانی که برای به انحصار در آوردن قدرت و مالشان، اتومبیل‌های قراضه‌ای را به مردم قالب می‌کنند تا سکه بر سکه بگذارند و با آن شادمان باشند. هر چند خون رنگین مسافران آن اتومیبل‌ها، جاده‌های کشور را سرخ‌گون کند

و

نه  آنانی که حتی عرضه ساختن یک ساختمان مقاوم در برابر زلزله را ندارند.

گناه تنها در کشور ماست. برای زن‌های کشور ما

و نه برای ژاپن و نه زنان ژاپن.

لازم نیست از دیوار مردم بروی بالا

لج آدم را در می‌آورید دیگر! حقوق مادی صاحب آثار هنری را که رعایت نمی‌کنید و می‌روید سر کوچه یه سی دی mp3 از آثار همه‌ی نوازندگان و خوانندگان جدید و قدیم می‌خرید به قیمت ۱۵۰۰ تومان و می‌گذارید تا مردم حالش را ببرند. دست‌کم آن‌قدر شرف داشته باشید که بگویید خواننده یا آهنگ‌ساز این اثر کیست، گور بابای منفعت مادی مشروع و حق قانونی صاحب اثر.

radio

همین می‌شود که هر وقت رادیو را در ماشین می‌زنم بیاید روی رادیو آوا، اعصابم را می‌ریزد به هم.

کیش شخصیت

وقتی نوشته جدیدی از من نیست، یعنی سرم خیلی شلوغه. دوباره کار داره فشار می آره و من مجبورم شش دانگ حواسم رو بدم به اون.
اما حیف دیدم از کنار آخرین بیانه میرحسین موسوی بگذرم. این بیانه که در درون خود حرفهای زیادی دارد به نوعی پاسخی به شبهه‌های وارد شده از سوی احمد توکلی است. البته بسی حرفهای دیگر نیز در درون خود دارد. اما جمله ای که من از کل این بیانه بیشتر پسندیدم این بود:
“حتی اگر تولدم ۷مهربودجا نداشت حرکت شما به کیش شخصیت آلوده شود”
مدت زیادی است که به این نتیجه رسیدم بسیاری از مشکلات جامعه ما به دلیل نگرش مطلق نسبت به افراد است. اینکه با برخی افراد چنان رفتار می شود که معصوم هستند. به قول یکی از دوستان کسی که پیغمبر نیست برای برخی خدا تلقی می شود. نمی دانم تا زمانی که مفاهیم انتزاعی بلندی مانند عدل و آزادی وجود دارد چه دلیلی دارد ما متوسل به مصداق های انسانی شویم.
وقتی می توانیم غایت رسیدن به حرکتی را عدل بدانیم چرا باید آن عدل را در وجود کسی جستجو کنیم. یا همین طور دیگر مفاهیم مقدس برای همه جوامع انسانی. وقتی ما این مفاهیم  را که در هر جامعه و در هر زمان معانی قابل قبض و بسط دارند، به عوامل انسانی همان عصر محدود می کنیم برای آیندگان راه خرده گیری را هموار می کنیم. چراکه رفتارهای انسانی تابعی از زمان و مکان است و پیشرفت جوامع، اشتباهات گذشتگان را باز می نماید. حال اگر رفتارهای انسانی محدود در زمان و مکان معیار عمل قرار گیرند طبیعی است که پس از گذشت مدت زمانی، جامعه دچار شک و تردید در این معیارها می شود.
عموما اخلاص و احترام نسبت به افراد هر عصر در اثر مجموعه عوامل تأثیر گذار در همان عصر ایجاد می شود. نظیر احترامی که مردم ایران برای شخصیت کاریزماتیک امام خمینی(ره) در انقلاب ۵۷ داشته اند. این اخلاص و ارادت مردم نسبت به امام کاملا قابل درک و صد البته محترم است. اما دلیل نمی شود که آیندگان هیچگاه حق انتقاد به رهبری ایشان را نداشته باشند. وقتی ایشان بنیانگذار حکومتی مانند جمهوری اسلامی است که هر دو قسمت آن خود مفاهیم قابل قبض و بسط هستند چگونه اندیشه های خود ایشان این قابلیت را ندارند؟ من فکر نمی کنم ایشان هم چنین جزمیتی در تفسیر رفتارش رو می پسندیده اند.
اما اگر شما الان خدای ناکرده سخنی در نقد رفتار حکومت مقدس سرزمینت بزنی، تو گویی کفر گفته ای و مرتد شده ای. وقتی می گوییم به قانون اساسی پابندیم یعنی به همین حکومت پایبندیم. چرا انگ مخالف و معاند و منافق و اغتشاشگر می زنید؟ چرا؟

وقتی نوشته جدیدی از من نیست، یعنی سرم خیلی شلوغه. دوباره کار داره فشار می آره و من مجبورم شش دانگ حواسم رو بدم به اون.

[…..]

مدت زیادی است که به این نتیجه رسیدم بسیاری از مشکلات جامعه ما به دلیل نگرش مطلق نسبت به افراد است. اینکه با برخی افراد چنان رفتار می شود که معصوم هستند. به قول یکی از دوستان کسی که پیغمبر نیست برای برخی خدا تلقی می شود. نمی دانم تا زمانی که مفاهیم انتزاعی بلندی مانند عدل و آزادی وجود دارد چه دلیلی دارد ما متوسل به مصداق های انسانی شویم.

وقتی می توانیم غایت رسیدن به حرکتی را عدل بدانیم چرا باید آن عدل را در وجود کسی جستجو کنیم. یا همین طور دیگر مفاهیم مقدس برای همه جوامع انسانی. وقتی ما این مفاهیم  را که در هر جامعه و در هر زمان معانی قابل قبض و بسط دارند، به عوامل انسانی همان عصر محدود می کنیم برای آیندگان راه خرده گیری را هموار می کنیم. چراکه رفتارهای انسانی تابعی از زمان و مکان است و پیشرفت جوامع، اشتباهات گذشتگان را باز می نماید. حال اگر رفتارهای انسانی محدود در زمان و مکان معیار عمل قرار گیرند طبیعی است که پس از گذشت مدت زمانی، جامعه دچار شک و تردید در این معیارها می شود.

عموما اخلاص و احترام نسبت به افراد هر عصر در اثر مجموعه عوامل تأثیر گذار در همان عصر ایجاد می شود. نظیر احترامی که مردم ایران برای شخصیت کاریزماتیک امام خمینی(ره) در انقلاب ۵۷ داشته اند. این اخلاص و ارادت مردم نسبت به امام کاملا قابل درک و صد البته محترم است. اما دلیل نمی شود که آیندگان هیچگاه حق انتقاد به رهبری ایشان را نداشته باشند. وقتی ایشان بنیانگذار حکومتی مانند جمهوری اسلامی است که هر دو قسمت آن خود مفاهیم قابل قبض و بسط هستند چگونه اندیشه های خود ایشان این قابلیت را ندارند؟ من فکر نمی کنم ایشان هم چنین جزمیتی در تفسیر رفتارش رو می پسندیده اند.

اما اگر شما الان خدای ناکرده سخنی در نقد رفتار حکومت مقدس سرزمینت بزنی، تو گویی کفر گفته ای و مرتد شده ای. وقتی می گوییم به قانون اساسی پابندیم یعنی به همین حکومت پایبندیم. چرا انگ مخالف و معاند و منافق می زنید؟ چرا؟

شرح مصیبت

خب در طی چند روز گذشته اتفاقاتی افتاد که بد ندیدم شما هم بدونید و کمی بخندید و البته درس عبرت بگیرید. شب جمعه به مناسبت شب احیا خواستیم بریم بازار تهران، پای منبر حاج آقا مجتبی تهرانی. من کلا یه بار رفته بودم اونجا. چندان خوشم نیومده بود. این قدر خواب آور صحبت می کردند که اگر یه جا، فقط یه جا سررشته کلام از دستتون در می رفت دیگه هیچی نمی فهمیدید. اما این بار از سر ناچاری و بی جا و مکانی رضایت دادم دوباره بریم اونجا. رفتیم اونجا. کمی دیر رفتیم. در به در دنبال جای پارک. اومدیم یه جا پارک کنیم با توبیخ افسران راهنمایی مواجه شدیم. که با ادب تمام!!! ما رو مجبور به ترک اونجا کردند. رفتیم جای دیگری پیدا کردیم. باز هم اومدند گفتند نه. داشتیم از پارک می اومدیم بیرون که جای شما خالی نباشه، زدیم به یه وانت. کلافگی ترافیک راه و نبود جای پارک و برخوردهای مأموران اعصابمون رو به اندازه کافی ضعیف کرده بود که خب عاقبت به چنین واقعه ای بزم ما کامل شد. مقصر هم که ما بودیم. یه کارت دادیم یه کارت گرفتیم و فردا واسه پرداخت خسارت قرار گذاشتیم.

فرداش

فرداش قرار بود عصر با جمعی از دوستان بریم کوه و بعدش از کوه سرازیر شیم یه جایی همون دور و بر دربند یه افطاری نوش جان کنیم. که آقای خسارت دیده زنگ زد و گفت که ساعت ۶ متروی شهر ری. خب برنامه هامون ریخت به هم. در حال حرکت بودیم که زنگ زدند قرار رو به ساعت ۶:۳۰ موکول کردند. گفتیم چشم. از اونجایی که دلمون می خواست پاسبان محیط زیست باشیم، گفتیم با مترو بریم. تا دم متروی دروازه دولت  رفتیم و پارک کردیم و رفتیم متروی شهر ری. طولانی اش نکنم. رفتیم و اون آقا هم ما رو گذاشت سر کار و بالاخره ساعت ۷:۳۰ به محضر ایشون شرفیاب شدیم و خسارتش رو دادیم و برگشتیم متروی دروازه دولت. که دیدیم بععله. ماشین نیست. کی بود، کی بود، جرثقیل اومد و برد.

مصائب پارک ممنوع

خب همه این مقدمات رو گفتم برای اینکه شروع کنم یه پروسه ای رو براتون توضیح بدم که وقتی ماشینتون رو بردند باید چی کار کنید. از اونجایی که ما به عنوان شهروندان کلان شهر تهران از حداقل آموزشهای ضرورت های زندگی شهری هم محروم هستیم، بد ندیدم حالا که خودم این قدر امروز علاف شدم تا ماشین رو تحویل بگیرم حداقل به دیگران بگم در چنین شرایطی باید چه کنند.

نکته اول: اگر زن هستید و شوهرتان به هر دلیلی-که عمده آن مربوط می شود به خودی نشان دادن در مقابل فامیل زن- می خواهد ماشین را به نامتان کند این کار را نکنید وگرنه سواری اش مال شوهرتونه، کارای اداری این چنینی اش مال شما.

نکته دوم: وقتی ماشینتون را می برند همون جا وایسین و به پلیس ۱۱۰ زنگ بزنید تا بیان صورت جلسه کنند و شما رو راهنمایی کنند. حداقلش اینه که می فهمید ماشین تون تو کدوم پارکینگه. ما روزه بودیم و افطار هم شده بود. اون شب با پفک افطار کردیم تا وقتی می رسیم به خونه از حال نرفته باشیم. اما شما سعی کنید در محل پلیس رو آگاه کنید.

روال اصلی: زنگ می زنید ۱۱۰، می آن صورت جلسه می کنند. اعلام مفقودی می کنند. اولین جایی که دنبالش می گردند تو پارکینگ های نیروی انتظامیه. اگر خوش شانس باشید و گیر نیروی خوب بیافتید همون براتون پیداش می کنه. وگرنه باید زنگ بزنید و شماره راهنمایی رانندگی منطفه تون رو بگیرید تا اونا بهتون بگند که آیا ماشین شما رو بردند یا نه. بعد از مشخص شدن پارکنیگ باید برید اونجا. یه برگه به شما می دن که یعنی ماشین اینجاست. اگر شی مهمی دارید از ماشین خارج کنید. مخصوصا مدارکی مانند کارت ماشین. بیمه نامه. کارت سوخت.

در اولین فرصت اداری با در دست داشتن مدارک کارت ماشین، سند سبز ماشین، برگه خلافی، برگه عوارض، گواهینامه راننده و بیمه نامه شخص ثالث و همین طور کارت شناسایی مالک ماشین باید تشریف ببرید راهنمایی و رانندگی منطقه ای که ماشینتون رو ضبط کرده. بعد از کلی در صف ایستادن (البته اگر خوش شانس باشید و روزه نباشید خیلی بهتره) می رید داخل. و پس از سر و کله زدن با مردمی که صف ایستادن هم بلد نیستند می تونید تأییدیه ترخیص ماشین تون رو بگیرید.

پس نکته اول: ۲۵ هزار تومن هزینه جرثقیل، ۱۳ تومن هزینه پارک ممنوع، از ۵ تا ۱۰ تومن هزینه پارکینگ می شه. ناقابله البته اما پول یه قسطه D:

پس نکته دوم: سعی کنید در ماه رمضون گذارتون به اداره های دولتی نیفته. چون خیلی موجودات حساسی هستند و نمی تونند بیش از ۴ ساعت کار کنند. در نتیجه شما تا به خودتون بجنید کل روزتون از دست رفته. صبح که ما می ریم سر کار اونا هنوز نیومدند. عصر که برمی گردیم تشریفشون رو بردند. وسط کار باید از کارت بزنی و بری اونجا و برگشتنت هم با خداست. من نمی دونم این حقوقی که می گیرند چطوری از گلوشون پایین می ره. نفت کل ملت در اختیار دوستانه. معنای عدالت هم تقریبا عوض شده. عدالت یعنی اینکه یه سری کارمند دولت بخورند و بخوابند. (با عنایت به اینکه در حالت عادی هم کار مفیدشون نیم ساعت در روز بود) ولی کل مردم از صبح تا شب سر کار هستند. مگه صاحبخونه ها ماه رمضون کمتر اجاره می گیرند. مجلس هم نمی تونه در مقابل چنین قانون شکنی کوچکی در مقابل دولت بیایسته دیگه ازش چه انتظاریه که بر کار دولت نظارت درست داشته باشه.البته در همه جا استنثا هست و کارمندانی هم هستند که وجدان کاری دارند. اما مشکل، مشکل سیستمه نه اشخاص.  من یه پست عریض و طویل در این مورد می خواستم بنویسم. این قدر درگیر کارای خونه و شرکت و … هستم که واقعا فرصت نمی کنم. ایشالله قسمت باشه پیش از پایان ماه رمضون بنویسمش.

پس نکته سوم: زیادی اعصاب خودتون رو خرد نکنید. اینا آش کشک خاله است. بخورین پاتونه، نخورین پاتونه. در نتیجه بدون اینکه خودتون رو عصبی کنید روال اداری رو طی کنید.

پس نکته چهارم: اگر به وسیله نقلیه شما خسارتی وارد شده باشه می تونید با شماره ۱۹۷ تماس بگیرید و شکایتتون رو پیگیری کنید.

پس نکته پنجم: عوارض شهرداری واسه ماشین همین طوری اش سالی  ۱۳ تومنه. اما جریمه سالانه اش۱۷ تومنه. به نفعتونه که سالانه پرداختش کنید.

پس نکته ششم و مهم تر از همه: آدم باشید و زیر تابلوی پارک ممنوع پارک نکنید. حتی در روز تعطیل و در محل خلوت. و اگر هم پارک کردید، حداقل دستی رو نکشید تا لاستیک های عقبتون داغون نشند.

یه نکته آخر هم تو دلم مونده اینو هم بگم. تو کل مدتی که تو صف وایساده بودم داشتم فکر می کردم واقعا توانایی اینو دارم که با یه تیم ۵ نفره طی شش ماه یه application ای بنویسم که این روال از این حالت دستی خارج شه و مکانیزه شه. من آخرش هم نفهمیدم چرا دریافت خسارت و اطلاع از محل پارکینگ تو پلیس + ۱۰ انجام نشد. اما خدایی با صرف هزینه شاید ۲۰ میلیونی نهایت ۲۰۰ میلیونی که هیچ کدام واسه این نیرو پولی نیست، میشه یه سیستم تر و تمیز نوشت که این همه مردم علاف نشن رفت و آمد های درون شهری هم کم بشه. کو گوش شنوا!!!

 

از حرف تا عمل

اگر درست به یاد داشته باشم سال سوم دبستان، در کتاب فارسی درسی داشتیم سخنانی از بزرگان. یک سخن همان حکایت معروف و کوتاه لقمانی است که ادب از که آموختی…یکی دیگر حکایت مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید… یک حکایت هم مربوط به  بود به عالم بی عمل و زنبور بی عسل.

افسوس که در عمل به همانچه که می دانیم درمانده ایم. اما باز هم و غم همه ما  در آموختن بیشتر است. آموختن در فرهنگ بشر همیشه مورد تکریم بوده. بنده نیز قصد ندارم آموختن را نکوهش کنم. اما برایم سوال است چرا این قدر میان توصیه به  آموختن و توصیه به عمل کردن  تفاوت است. 

خوره ای افتاده به جان جوانانمان برای بیشتر خواندن. شاید دلایلی بسیاری داشته باشد. از علاقه شخصی تا عدم تضمین مالی یا اجتماعی برای آموخته های پایین.  آنکس که در محیط دانشگاه است ارج و قربش و به اصطلاح پرستیژش از کسی که در محیط کار است بسی بیشتر  است و کسی که در محیط کار است آرزو دارد که هر چه زودتر آن محیط را درک کند. گاه حتی بسیاری فقط به آموختن اکتفا می کنند و اصلا به میدان عمل قدم نمی گذارند. همه این ها فارغ از محاسبات مالی است که تربیت هر نیروی متخصص چقدر برای یک کشور هزینه دارد و بالاخص در کشور ما که دانشگاه های دولتی اش، میزان زیادی از کل دانشجویان را پوشش می دهند. شاید بد نباشد هر یک از ما به این بیاندیشیم که برای تربیت ما چند بشکه نفت سوزانده شده. در عوض خروجی ما چه بوده است. چند سنگ از روی زمین برداشته ایم؟ به عمران و آبادانی کجا کمک کرده ایم؟ چقدر از علمی که خود آموخته ایم را به دیگری آموزانده ایم؟ براستی برای کشورمان، همانجایی که در آن پرورانده (گرچه با کاستی) شدیم، چه کرده ایم یا چه می کنیم؟

به نظرم مادامی که مدرک و بودن در جایگاه های علمی بدون عمل در نظر مردم دارای ارزش و منزلت است بساط ما همچنان همین خواهد بود. اما هر تفکری نقطه آغازی دارد. هر یک از ما چه برنامه ای برای انجام یک کار تأثیرگذار در جامعه اش دارد؟

خوشحال می شوم در یافتن ایده های ناب کمکم کنید. دیرزمانی است که به این می اندیشم آیا پیش از مرگم می توانم کاری ناب برای جامعه ام انجام دهم.

یک، دو، سه، …

وقتی تبلیغات گند می زنه به همه چیز.

اعتماد به نفس پارسه‌ای !!!!!

پ.ن: وقتی  رفتم تو ماشین نشستم، تا علی کنکورش تموم شه، یه آقا پسری از کنار ماشین رد شد که دستش از اینا بود. اون موقع دقیق ندیدم دستش چیه. فکر کردم جعبه خمیر دندونه. تو دلم گفتم بارک الله به این ابتکار. چرا به ذهن من نرسید. (تو جلسه کنکور نمیشه چیزی با خودت ببری، من هم جامدادی نداشتم.) فرداش که اینو دیدم…