ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

عقده

این پستم کمی عقده‌ای، می تونی نخونی اش.

اما تو دلم مونده که بگم همون طور که از مردهای بی غیرت بدم میاد، از مردهایی که تنها پوشیدگی زنشون واسشون مهمه هم بدم میاد. به نظرم هیچ فرقی باهم ندارن. خیلی احساس بدی بهت دست میده وقتی می‌شنوی تنها ملاک انتخاب یه دختر، چادری بودنشه.

پ.ن: این توضیح رو من بعد از یه روز از ارسال پست دارم میدم. دلیلش هم اینه که به این نتیجه رسیدم دیروز خیلی با عجله این پست رو نوشتم. تأکید در این پست اصلا رو پوشش نبود. بحث پوشش بحث جدایی است. منظور من تک بعدی بودن اغلب مردها در انتخاب همسرشون هست. بعضی ها تنها زیبایی براشون مهمه و بعضی ها تنها حجاب. و جالب اینجاست که گروه اول در معرض شماتت قرار دارن اما گروه دوم تازه تحسین هم می شن. اما نکته مغفول همیشه اینجاست که حالا این زن زیبا یا باحجاب قراره ۴۰ سال با شما زندگی کنه. آیا همه اون چیزی که از همسرت می خوای در همین یه خصیصه خلاصه میشه؟

من یه مطلب کامل و جامع در این زمینه از مشاهدات و استنباطات خودم تهیه خواهم کرد.

من، قفس، رؤیای پرواز

اگر مرغی سالها اسیر باشه، وقتی در قفس باز باشه چی کار می کنه؟

نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم

حتی اگر بخواد پرواز هم کنه دیگه پر پرواز نداره.

ترافیک

قرار بود صبح ها زود بیام که گاه گاهی اینجا رو بروز کنم. اما هر قدر که زود حرکت می کنم، انگاری فرقی نداره. وقتی میرسم شرکت انگار از جنگ برگشتم. نمی دونم چقدر وقت و پول و انرژی تو این ترافیک تلف می شه. اما هرچی که هست ما ایرانی ها خیلی پوستمون کلفته. فکر کنم اگر تهران پارکینگ هم بشه باز هم همه ما ماشین های تک سرنشینمون را از خونه خارج می کنیم. انگار همه ما منتظریم که یه قانون تصویب بشه که ماشین تک سرنشین جریمه بشه تا ماشین رو نیاریم. هیچ کس با انگیزه خودش نمی تونه مثل یه انسان عاقل عمل کنه. بله می دونم که همه شما میگین که خوب وقتی شهر این جوریه تاکسی نیست اتوبوس نیست چرا من باید خودم رو قربانی کنم؟

نتیجه این استدلال هاست که منجر به چنین ترافیکی شده. همه ما منتظریم دیگران اول شروع کنن و تا اون زمان به خودمون حق میدیم که هر طور دلمون میخواد رفتار کنیم. دلم می خواست می تونستم کاری کنم. اما جز از نوشتن این نوشته هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

احتمالا از فردا باید ۶:۳۰ از خونه بزنم بیرون

تو اگر راه نمایی…

چگونه از من می خواهی ایمان بیاورم، در حالی که نشانه ای از خود نمی گذاری؟

پ.ن: می دانم الان همه شما می تونین یه لیست بلندبالا از نشانه هایی که خودتون دیدین، واسم بنویسین. اما این اونی نیست که دنبالشم.

کمی نزدیکتر

کمی نزدیک به او
می خوام بنویسم اگر خوب نشد، سرزنشم نکن. حالا که این قدر تشنه گفتن و نوشتنم، گفتن مهم است نه زیبایی و حتی محتوای آن.
به یاد دارم سالیانی پیش از این از کسی شنیده بودم که باید رویا داشت. باید در سر رویا پروراند. آدمی چیزی می‌شود که در سر دارد. همانی می‌شود که در سر می‌پروراند. اما همان جا وی میان رویا و آرزو تفکیک قائل شد. گفت که آرزو در حد یک چیز دست نیافتنی باقی می‌ماند و کسی که برای رسیدن به رویاهایش برنامه نداشته باشد مانند کسی است که آرزوهای بزرگ و نشدنی دارد. هر دو به یک اندازه بی‌فایده.
اشتباه نکن. حالا من نمی‌خواهم از رویایی صحبت کنم. چرا می‌خواهم از رویاهایم بگویم اما نه از آنچه که تو فکر می‌کنی. شاید که آنچه که می‌پنداری نیز جزیی از رویاهای من باشد. اما اینک سخن از رویاهایی است که کوچکی آن‌ها نشان از کوتاهی و کوچکی اراده من دارد.
رویای اینکه صبح ها زود بیدار شوی…
رویای اینکه برای هر تصمیمی که می‌خواهی بگیری بیش از حد ارزش آن تصمیم وقت صرف نکنی…
رویای اینکه روز تو، زمان تو، زمان پرارزش تو صرف تصمیم گیری‌های کوچک و بی‌اهمیت نشود.
رویای اینکه برای آنچه که دوست می‌داری و عقل سلیم نیز مفید بودن آن را تأیید می کند وقت بگذاری. حدود یک سال است که می‌خواهم ورزش کنم اما فرصت نمی‌کنم. یعنی همیشه بهانه‌هایی دارم که نمی‌توانم ورزش کنم. اما احساس می‌کنم تنها چیزی که مانع میشود تنبلی است و دیگر هیچ.
بسی مایه خنده است که روح انسان که سجده‌گاه جن و انس بوده است اینگونه در دست غول تنبلی اسیر شده است. روحی که گاه برای آزادی خود تقلایی می‌کند اما چون مدتی می‌گذرد باز به همان دام گرفتار می‌آید و هر بار توانش برای مبارزه کمتر می‌شود.
رویای رهایی از تنبلی مانند شعر سعدی است. سهل ممتنع.
نمی دانم معنای حرفم را می‌فهمی یا نه. اما من این بار این تصمیم کبرایم را در اینجا نوشتم تا از آبرویم، البته پیش خودم مایه بگذارم. شاید ترس از آبروریزی… . انسان موجود عجیبی است نه؟
سال نو همگی مبارک باشه. مبارک مبارک به معنای واقعی کلمه. یعنی ان شاءالله از اونچه که روزی مادی و معنویتونه، نهایت برکت و استفاده بهتون دست بده. دعا می کنم بتونیم به زندگی لبخند بزنیم و کمی به او نزدیک‌تر بشیم. دعا می‌کنم بتونیم زیبا نگاه کنیم. دعا می‌کنم بتونیم پرتوان باشیم و دور از سستی و تنبلی.