وقتی تونستی بده!

بحث مهریه برای همه شیرینه. البته آقایونی که واسه مهریه رفتن زندان رو مطمئن نیستم. اما مادر عروس واسه پز دادن می‌خواد مهریه. پدر عروس واسه زهرچش گرفتن از داماد. خود عروس خانم واسه اینکه ببینه آقای داماد چقدر دلباخته‌اشه. آقا داماد واسه اینکه کم نیاره. (دیدین بعضی دامادا جو گیرن، خودشون مهریه رو بیشتر از مقدار پیشنهادی خانواده عروس خانم می‌گن. اونا دیگه آخرشن). واسه حرفای خاله‌زنکی و دست آخر برای وکلا و قضات و روزنامه‌ها و تحلیلگران اجتماعی.

واقعا این مهریه واسه خودش موضوعیه که می‌تونه در صدها کتاب و رساله دانشگاهی مورد بررسی قرار بگیره که چه شد که مهریه در جامعه ایران شد این. البته من از وضعیت مهریه در سایر کشورهای اسلامی خبر ندارم.

القصه، بحث من الان و اینجا این نیست که بگم به نظرم مهریه کم باشه خوبه، یا زیاد. و کدوم یک از طرفین دعوا حق به جانبن. بحث در مورد سوژه جدیدیه که به این شبه سوژه اضافه شده.

تا بوده و بوده گفتن، مهریه عندالمطالبه است. اما از این به بعد به این مفهوم پیچیده، مفهوم دیگری به نام عندالاستطاعه رو اضافه کنید. شاید برخی از شما هم از گوشه و کنار چیزهایی در این مورد شنیده باشین. قانونگذار محترم در پی پرشدن زندان‌ها از مردان بخت برگشته‌ای که عشق!!! چشماشونو کور کرده بود و کرور کرور به پای خانم ریختن، تصمیم گرفت که یک بند به بندهای مهریه اضافه کنه و اون اینکه: زوج و زوجه می‌تونن پس از توافق مهریه رو از حالت عندالمطالبه به حالت عندالاستطاعه دربیارن. این یعنی چی؟ یعنی اینکه شوهر بنده هر وقت داشت، مهریه منو بده.

خب، الان می‌تونم تصور کنم که کم کم داره یه لبخند روی لباتون نقش می‌بنده که بابا این هم شد راه حل؟ اگر زن و مرد این قدر فهمیده باشن که نه از ابتدا مهریه رو سنگین می‌گیرن و نه زن از شوهر ندارش مهریه طلب می‌کنه. این از اولین باگ.

دومین باگ که همین حالا هم میون مردا کم رایج نیست، اینه که اموالشون رو به نام کس دیگری می‌کنند که برن پیش قاضی بگن ای آقا ما آه نداریم با ناله سودا کنیم و به این ترتیب مهریه زن بیچاره رو می‌پیچونن.

اما مسئله این قدر هم پیچیده نیست.

فردای روزی که این قانون اعلام شد، با فامیل محترمون، حاج مهدی بدیع‌الزمان، (پدر x2) داشتیم می‌رفتیم سرکار. توی ماشین نشسته بودیم. بحث این قضیه بود. زنگ زدن به خانمی که نمی دونم اسمش چی بود و منصبش چی بود. اما فکر کنم یه کاره‌ای توی دولت بود. خانمه انگار که اول صبح بود، هنوز خواب تشریف داشتن. اولش کلی تپق زد تا حرف بزنه. من هم که با وجود افرادی مثل فاطمه آلیا، همیشه با دید بد به همه زنانی که در این جور امور مسئولیت دارن نگاه می‌کنم، تو دلم کلی بهش خندیدم که خانم تو که نمی‌تونی حرف بزنی پس اینجا چی کار میکنی؟ خلاصه سرتون رو درد نیارم. همین خانم، حرفی زد که واقعا تحسین برانگیز بود. یک راه حل ساده. حداقل در مورد موانعش چیزی نگفت.

ایشون اومدن یه بحث حقوقی رو شروع کردن. گفتن که مهریه در فقه اسلام یه جور دینه. مثل دیه که دینه. مثل قرض و قوله‌ها. جریمه نپرداختن دین هم اینه که ملت برن زندان.

مشکل قانونگذار این بوده که به جای اینکه بیاد جریمه مردی که نتونسته از عهده دین مهریه بربیاد رو چیز دیگه‌ای قرار بده، اومده یه چیز سطحی به نام عندالاستطاعه کردن درست کرده.برخلاف اکثر حرفهایی زنانی که منصبدار پستی در دولت و قوه قضاییه هستند، این یکی معقول به نظر می‌اومد.

حالا خدا می‌دونه که این عندالاستطاعه شدن خودش باعث پیدا شدن چه مشکلاتی واسه زنان نشه. مورد پیشرفته اش رو خانم عبادی ذکر کردند.

هنوز مثل اینکه این تو کت دولتمردان و قانونگزاران نرفته که با این کارا، مشکل مهریه حل نمی‌شه. مشکل یه جای دیگه است. جایی به نام فرهنگ.

موضوع خیلی ساده است.

می‌دونم پست سیاسی گذاشتن، زیاد جالب نیست. تنوع آرای سیاسی جامعه ایران اونقدر بالاست که واقعا پیدا کردن یک نقطه تفاهم برای همه اونها سخته. اما چند وقتی است که دارم فکر (؟؟؟) می‌کنم چطور ایران ۵۷ تبدیل شده به ایران ۸۷٫ جالبه هر روز هم به یک نتیجه می‌رسم. اما کم کم نتایجم دارن حول یک نقطه جمع می‌شن. به نظرم موضوع خیلی ساده است و اون اصرار بر نشان دادن پیشرفت در همه زمینه‌ها حتی با توسل به دروغ و تزویر و ارائه آمار نادرست و پنهان کردن واقعیات در پشت پرده و رسوا نکردن گناهکاران است. همین. حکومت فکر می‌کنه همه چی، همیشه باید به قشنگیه شعارهای اول انقلاب بمونه و هیچ تغییری نکنه. چرا؟ چون دشمن سوءاستفاده می‌کنه. چون مصلحت نیست. کاش این دشمن (فرضی یا واقعی اونش به شمای خواننده مربوطه) نبود تا یکبار فقط یکبار مثل همون اوایل یکی می اومد همه چیز رو واسه مردم شرح میداد و از مردم تقاضای کمک می‌کرد. کاش یکبار دیگه مثل اون اول انقلاب یا مثل دوران جنگ به مردم اعتماد می‌کردن. قدرت عجب چیز ناجوریه که این طور افراد رو اسیر خودش می‌کنه.

یه قسمتی از مصاحبه با میرحسین موسوی رو که در همین رابطه است، انتخاب کردم. بخونیدش. ضرر نمی‌کنید.

اواخر جنگ پس از آتش‌بس، بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتم. می دانید که این پالایشگاه در دید مستقیم تیر دشمن بود و در زمان جنگ با خاک یکسان شده و واقعاً خاکستر بود.  مدیر خیلی  خوبی داشتیم که البته هنوز هم هست اما در حال حاضر بیکار است . ایشان سهم عظیمی در برخی از مهمترین پروژه های صنعتی کشور از جمله پالایشگاه آبادان و ذوب آهن داشتند. زمانی که به آبادان رفتم ایشان به من گفت: من در این جا صد روزه پالایش نفت را آغاز می کنم. ازآن جایی که پالایشگاه با خاک یکسان شده بود، بازسازی آن طی ۱۰۰ روز بعید به نطرمی رسید. گفتم چگونه؟ گفت: شما فقط کمی کمک ارزی کنید. گفتم این مسئله را در مقابل خبرنگاران اعلام کنم گفت: بله اعلام کنید. در آن دوران آقای میرزاده معاون اجرایی بود من به ایشان گفتم بررسی کنید که چه اندازه ارز برای بازسازی پالایشگاه نیاز است. ایشان اعلام کرد: ۷۰ میلیون دلار ارز لازم است.  من این موضوع را پشت تریبون در مقابل خبرنگاران اعلام کردم، بگذریم که ایشان ۹۸ روزه  پالایشگاه آبادان را با ظرفیت حدود ۲۰۰ هزار بشکه نفت احیا کرد، اما نکته ای بسیار پر اهمیت تر وجود دارد. من از آبادان مستقیم به تبریزرفتم. در مسجد جامع تبریز جمعیت زیادی حضور داشتند. در آن جا ماجرایی که در آبادان اتفاق افتاده بود را با مردم در میان گذاشتم و اعلام کردم  ما در مقابل این که ۱۰۰ روزه پالایشگاه آبادان احیا شود، ۷۰ میلیون دلار تقبل کردیم به همین دلیل  نمی توانیم یک کوپن برنج را در کشور توزیع کنیم. من هنوز فریاد الله اکبری که مردم در حمایت از این موضوع سردادند هیچ جای دیگری نشنیدم. این در حالی است که در زمان جنگ آذوقه فراوان نبود و کوپن برنج برای مردم خیلی مهم بود، اما آن ها می‌دانستند که این بودجه صرف چه نوع کاری می‌شود. این شفافیت و اعتماد باعث پشتیبانی بیشتر مردم از سیاست‌های کل نظام و دولت می‌شد. دولت زمان جنگ هیچ چیز پنهانی نداشت، تمام مسائل به مردم گفته می شد و مردم نیز اعتمادی متقابل به دولت داشتند. بدیهی است که در این نوع رابطه دولت- ملت،اعتماد مردم، خود بزرگترین سرمایه برای دولت بود.

پ.ن: اغلب پستهای من خیلی خامند. برای اینکه همون موقع که به ذهنم می‌رسن می‌نویسمشون. به بزرگی خودتون ببخشید.

دنیای کثیف ما

نمی دانم آنجا چه خبر است. چه کسی مقصر است. کی چی گفته، کی چی کرده، کی اول شروع کرده. هیچ کدام را نمی دانم.  اما از خود می پرسم گناه کودکی که نعمت زندگی را از خدای خویش به هدیه گرفته چیست که چنین دردناک بر کف بیمارستان جان می بازد؟

می گویند در جنگ حلوا پخش نمی کنند. آری در جنگ جز کشتار چیزی نیست. اما کشتار که؟ کودکی معصوم یا سربازی تا بن دندان مسلح.

دلم ریش است. چه دنیای کثیفی داریم. آی آدم ها این دنیا ساخته دست ماست. ببینید با خودمان چه کردیم…

عقده

این پستم کمی عقده‌ای، می تونی نخونی اش.

اما تو دلم مونده که بگم همون طور که از مردهای بی غیرت بدم میاد، از مردهایی که تنها پوشیدگی زنشون واسشون مهمه هم بدم میاد. به نظرم هیچ فرقی باهم ندارن. خیلی احساس بدی بهت دست میده وقتی می‌شنوی تنها ملاک انتخاب یه دختر، چادری بودنشه.

پ.ن: این توضیح رو من بعد از یه روز از ارسال پست دارم میدم. دلیلش هم اینه که به این نتیجه رسیدم دیروز خیلی با عجله این پست رو نوشتم. تأکید در این پست اصلا رو پوشش نبود. بحث پوشش بحث جدایی است. منظور من تک بعدی بودن اغلب مردها در انتخاب همسرشون هست. بعضی ها تنها زیبایی براشون مهمه و بعضی ها تنها حجاب. و جالب اینجاست که گروه اول در معرض شماتت قرار دارن اما گروه دوم تازه تحسین هم می شن. اما نکته مغفول همیشه اینجاست که حالا این زن زیبا یا باحجاب قراره ۴۰ سال با شما زندگی کنه. آیا همه اون چیزی که از همسرت می خوای در همین یه خصیصه خلاصه میشه؟

من یه مطلب کامل و جامع در این زمینه از مشاهدات و استنباطات خودم تهیه خواهم کرد.

ترافیک

قرار بود صبح ها زود بیام که گاه گاهی اینجا رو بروز کنم. اما هر قدر که زود حرکت می کنم، انگاری فرقی نداره. وقتی میرسم شرکت انگار از جنگ برگشتم. نمی دونم چقدر وقت و پول و انرژی تو این ترافیک تلف می شه. اما هرچی که هست ما ایرانی ها خیلی پوستمون کلفته. فکر کنم اگر تهران پارکینگ هم بشه باز هم همه ما ماشین های تک سرنشینمون را از خونه خارج می کنیم. انگار همه ما منتظریم که یه قانون تصویب بشه که ماشین تک سرنشین جریمه بشه تا ماشین رو نیاریم. هیچ کس با انگیزه خودش نمی تونه مثل یه انسان عاقل عمل کنه. بله می دونم که همه شما میگین که خوب وقتی شهر این جوریه تاکسی نیست اتوبوس نیست چرا من باید خودم رو قربانی کنم؟

نتیجه این استدلال هاست که منجر به چنین ترافیکی شده. همه ما منتظریم دیگران اول شروع کنن و تا اون زمان به خودمون حق میدیم که هر طور دلمون میخواد رفتار کنیم. دلم می خواست می تونستم کاری کنم. اما جز از نوشتن این نوشته هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

احتمالا از فردا باید ۶:۳۰ از خونه بزنم بیرون