x1 و x2

یک تابع درجه ۲ دو ریشه حقیقی داره که برای نشان دادنش می گیم x1 و x2.  تأکید می کنم که x1 و x2. طبیعه که توی هر دامنه ما باید اجزای سخن در اون دامنه رو که با هم تفاوت دارند رو به صورت یکتایی مشخص کنیم. به همین دلیل نمی گیم دو ریشه داره x, x. به نظر میاد خیلی این مطلب واضح باشه. اما بعضی مواقع واضح ترین چیزها به نظر ما واضح نیست. نمی دونم چرا، اما این طوری هست. مبنای شناخت افراد در جامعه هم گاهی نام اونهاست. گاهی شماره شناسنامه گاهی شماره ملی و از این دست چیزها. اما هر قدر که دامنه کوچیک می شه، دست افراد واسه نامگذاری اعضای دامنه بازتر می شه. اما فقط در دامنه صفر هست که می شه اسم همه اعضا رو یکتا انتخاب کرد. خب حالا غرض از گفتن این چیزا چی بود؟ هیچی یه مطلب ساده که هر قدر هم یه اسم قشنگ باشه، نمی شه نام نزدیکترین افراد به اون فرد اول (تأکید می کنم فرد اول) رو همون نام گذاشت. چرا می شه ها اما همین اندیس های ۱ و ۲ واسه ریشه های مذکور یه جوری خودشون رو می چسبونن به نام اصلی. اون وقت هم نام قشنگ فرد اول از بین می ره هم اثری از نام قشنگ فرد دوم نمی مونه و هم همه افرادی که اون ۲ تا فرد رو دوست دارن ناراحت می شن از اینکه نمی تونن عزیزترین کسشون رو به همون نام قشنگ صدا بزنه. واقعا فکر نمی کنم انتظار زیادی باشه که این کار رو نکنن. خیلی ناراحتم…

ناشکیبا

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهء ما را

علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که ار روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

عبور

دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم، اما همه ذهنم رو مشغول کرده. دلم نمی خواد بهش فکر کنم اما ناتوانم. عجز در مهار ذهن از پرواز (سقوط) به جایی که برایت جز درد سر ( واقعا درد سر) هیچ چیز ندارد. از خودم می پرسم اگر بدتر از این بود چه؟ اگر رفتارشان بیش از این تو را عذاب می داد چه؟ آیا بازهم همه زندگی ات را با یادشان سیاه می کردی؟ حکایت من و آنها مانند حکایت مردم ایران و حکومت هایشان است. همه می نالند بی اینکه کاری برای اعتراض بکنند و من می نالم و فکرم را خسته می کنم بی اینکه سخنی بگویم. در تنهایی، در سکوت در پی گفتن ناگفته هایی هستم که آزرده ام کرده‌اند. اما از گفتن چیزی حاصل نمی شود جز خنک شدن دل داغ دیده ام. می خواهم بگذرم. می خواهم یک تصمیم بگیرم و برای همیشه از این تفکرات مسموم رها شوم. فکری که به عمل تبدیل نمیشود ذهنم را گندیده می کند. من از همه چیز می گذرم. دیگر برایم اهمیتی ندارد. اینکه چه می کنند و اینکه چه می گویند.

تنها نمان به درد…

خسته شدم از این حرف‌های تکراری، خسته شدم از شعرهای تکراری، از موسیقی‌های تکراری، از روزهای تکراری، از کارهای تکراری، از روزمرگی…

نه فکر کنم هنوز دچار روزمرگی نشدم، چون هنوز احساس می کنم که ممکنه روزمرگی بهم غلبه کنه، اما اگر این احساس هم تکراری بشه، چی؟ انوقت یعنی روزمره شدم؟

کسی ایده ای نداره؟ کتاب بخونم؟ تفریح کنم؟ سخت نگیرم؟ چی کار کنم؟

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

عقده

این پستم کمی عقده‌ای، می تونی نخونی اش.

اما تو دلم مونده که بگم همون طور که از مردهای بی غیرت بدم میاد، از مردهایی که تنها پوشیدگی زنشون واسشون مهمه هم بدم میاد. به نظرم هیچ فرقی باهم ندارن. خیلی احساس بدی بهت دست میده وقتی می‌شنوی تنها ملاک انتخاب یه دختر، چادری بودنشه.

پ.ن: این توضیح رو من بعد از یه روز از ارسال پست دارم میدم. دلیلش هم اینه که به این نتیجه رسیدم دیروز خیلی با عجله این پست رو نوشتم. تأکید در این پست اصلا رو پوشش نبود. بحث پوشش بحث جدایی است. منظور من تک بعدی بودن اغلب مردها در انتخاب همسرشون هست. بعضی ها تنها زیبایی براشون مهمه و بعضی ها تنها حجاب. و جالب اینجاست که گروه اول در معرض شماتت قرار دارن اما گروه دوم تازه تحسین هم می شن. اما نکته مغفول همیشه اینجاست که حالا این زن زیبا یا باحجاب قراره ۴۰ سال با شما زندگی کنه. آیا همه اون چیزی که از همسرت می خوای در همین یه خصیصه خلاصه میشه؟

من یه مطلب کامل و جامع در این زمینه از مشاهدات و استنباطات خودم تهیه خواهم کرد.

من، قفس، رؤیای پرواز

اگر مرغی سالها اسیر باشه، وقتی در قفس باز باشه چی کار می کنه؟

نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم

حتی اگر بخواد پرواز هم کنه دیگه پر پرواز نداره.

ترافیک

قرار بود صبح ها زود بیام که گاه گاهی اینجا رو بروز کنم. اما هر قدر که زود حرکت می کنم، انگاری فرقی نداره. وقتی میرسم شرکت انگار از جنگ برگشتم. نمی دونم چقدر وقت و پول و انرژی تو این ترافیک تلف می شه. اما هرچی که هست ما ایرانی ها خیلی پوستمون کلفته. فکر کنم اگر تهران پارکینگ هم بشه باز هم همه ما ماشین های تک سرنشینمون را از خونه خارج می کنیم. انگار همه ما منتظریم که یه قانون تصویب بشه که ماشین تک سرنشین جریمه بشه تا ماشین رو نیاریم. هیچ کس با انگیزه خودش نمی تونه مثل یه انسان عاقل عمل کنه. بله می دونم که همه شما میگین که خوب وقتی شهر این جوریه تاکسی نیست اتوبوس نیست چرا من باید خودم رو قربانی کنم؟

نتیجه این استدلال هاست که منجر به چنین ترافیکی شده. همه ما منتظریم دیگران اول شروع کنن و تا اون زمان به خودمون حق میدیم که هر طور دلمون میخواد رفتار کنیم. دلم می خواست می تونستم کاری کنم. اما جز از نوشتن این نوشته هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

احتمالا از فردا باید ۶:۳۰ از خونه بزنم بیرون