واسه خالی نبودن عریضه

کاش آدم هر روز مجبور بود بنویسد. همان طور که مجبور است هر روز، ساعتی بخوابد. چیزی بخورد و شرابی بیاشامد. کاش نیاز آدم به مرتب کردن افکارش به صورت غریزی پاسخ داده می‌شد.

نه این انصاف نیست. شده‌ام مثل آدمی که سوراخ بینی‌اش را مسدود کرده باشند و به او مجال تنفس نمی‌دهند. از نهایت افکار پریشان وجودم شده‌است مانند ریه‌های پر از دی‌اکسید کربن. رنگ روحم کم کم دارد به کبودی می‌گراید. روحم در سکوت دارد خفه می‌شود. اما همچنان دستم را محکم روی سوراخ بینی روحم نگه داشتم مبادا صدای نفسی از آن برخیزد. گویی من خود به مرگی این چنین رضام.  شاید شبیه به یک خودکشی.

حالا یک سوال جدید برایم پیش آمده. آیا دم آخر پشیمان می‌شوم؟

ما تا لحظه آخر ناگزیر از تصمیم‌گیری هستیم. و این چنین اختیار اثبات می‌شود.

و هنگامی پشیمان می‌شویم که دیگر کار از کار گذشته باشد و این چنین جبر اثبات می‌شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *