واسه خالی نبودن عریضه ۲

این قدر هم‌همه کردید که گم شد. کمتر کسی رفت دیدش. قشنگ بود. من خیلی دوستش داشتم. بیشتر از جدایی نادر از سیمین که امروز قراره برم ببینمش.

چی؟

همین دیگه. گم شد میون هم‌همه‌ها. (واژآرایی ه)

پرسه در مه رو می‌گم.

یک صدای صوت. شاید هم بوق. نه همون صوت بهتره. یک صدای صوت در یک ذهن آشفته. یک صدای صوت ممتد. زیر و ریز اما همیشگی. مثل همون چشمه که یک روز از کوهسار جدا شد و به ره گشت ناگه به سنگی دچار. به کندن دراستاد و ابرام کرد. کز آن سنگ خارا رهی درست کرد و به راه خودش ادامه داد. یک صدای صوت زیر و ریز که همیشه توی ذهنت می‌پیچیه و نمی‌ذاره تو تمرکز کنی. آروم باشی.

از این‌جا به بعد چشمام بسته است.

چشمام درد می‌کنه. می بندمشون. به همین دلیل دیه نمی تونم نیم فاطله رو رعایت کنم. احتمالا غلط املایی هم خواهم داشت. اما شما به بزرگی خودت ببخش. این تیکه مطلب رو ایدت نمی کنم. چون می خوام ببینم با چشم بسته چطوری می نویسم.

چشمام رو می بندم که صدای صوت رو کمتر بشنوم. بتونم راحتتر حرف بزنم. بگم چی میگذره توی مغزم. شاید صوت توی سر من چشمامه. شاید این چشمای منه که نمی ذاره من بفهمم توی انی دنیای خراب شده چه علطی می کنم. الان اگه آبدارچی شرکت بیاد تو چه فکر ی می کنه. ببین نمی تونم تمرزک کنم. الان مطمئنم که تمرکز رو غلط نوشتم. اما خب قول دادم که برنگردم عقب و اصلاح نکنم. میشه عین بازی زندگی. نمی تونی بگردی عقب اصلاح کنی. باید گذر زمان رو قبول کنی. ممکنه بعضی جاها اشتباه کنی. اما گذشتهرو نمیشه پاک کرد.

خب حالا گیریم من تمرکز کردم. بعدش چی؟ در مورد چی باید نویسم. در مورد خودم؟ مثلا فرض کن باید با خودم مصاحبه کنم. میشم یه خبرنگار. نه می شم فرشته یکی از فرشته های کرام الکاتبین. که داره اعمال منو ثبت و ضبط می کنه.  من الان دارم چی کار می کنم. بعدها این نوار رو روز قیامت به من نشون می دن و می گن تو اعمرت رو این طوری گذروندی؟ بعد به نظر شما منو دعوا می کنند که چرا عمرت به بطالت گذروندی؟ بهم نمی گن آخه این چه کار مسخهر ای بود که یه ظهر پنجشنبنه وقتی کارات تموم شد رفتی کارت زدی و برگشتی سر جات و. نرفتی خونهو چون سنگین شده بودی و می دونستی اگه بری خونه خوابت می بره. خداجون بخ خدا من به خاطر اینکه عمرم در خواب نگذره نشستم و دارم این ادا و اطوارها رو در می آرم. بخدا راست می گم. دارم جلوی خدا به خودش قسم می خوردم. مسخهر است. مثل اینه که جلوی ردیس بهش بگی به رئیس قسم من فلان کار رو درست انجام داده بودم.

خسته شدی نهه؟ از این حرفای بی سرو ته؟ ببین تو هم یه نیم ساعتی میشینی کنار ذهن من خسته می شی. ببین خودم چی می کشم. حالا توی پرسه در مه یارو شهاب حسینی رفت انگشتت رو قطع کرد و حالش بهتر شد. بعدش هم فهمید داره بچه دار میشه نشست یه گوش آروم و دیگه غر نزند.

سرم داره گیج می ره شدید. مثل بچگی ها که می نشستم توی چرخ و فلک و چشمام رو می بستم . نمی تونم. نمی تونم ادامه بدم مجبروم باز کنم چشمام رو

آخیش

باز کردم

داشتم دیوونه میشدم. چشمای باز خیلی بهتره. خیلی بهتره. آدم سرش گیج نمی ره.

حالا چی فکر کردی؟ فکر کردی حال من خیلی بده؟ پست قبلی ام رو خوندی و فکر کردی حتما به خودکشی فکر می کنم هان؟

عمرا

من حالم هم خیلی خوبه. فقط یه صدای صوت توی سرم هست. زیر و ریز. ممتد و همیشگی. همین خواستم بگم که بدونی.

الان یه دسته گل آنومان توی خونه منتظره منه. دیروز علی واسم خرید. دیروز ۲۴ فروردین بود. ۴ سال پیش من در چنین روزی عروس شده بودم. لباس سفید پوشیده بودم. زیبا بودم. فکر کنم اون روز صدای صوت نبود.  توی عکسهای عروسی که هیچی معلوم نیست.

دیروز رفتیم سینما. نادر رو دیدیم. دوباره بهم جون داد. مثل اون موقعی که کتاباش رو می خوندم. الان همه چیز خوبه. همه چی آرومه. زندگی خوبه. علی رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم. اصلا فکر کنم همه چی خوبه که دارم به صدای صوت فکر می کنم. این مسخره بازی ها، این وبلاگ نوشتن ها، این حرف زدن ها، همه این ها کلا در اثر خوب بودن بیش از حده.

بسه دیگه. خسته شدم. خودم هم نمی دونم چی دارم می گم.

5 دیدگاه برای «واسه خالی نبودن عریضه ۲»

  1. من هم از قسمت چشم بسته ات خوشم اومد. راستی من با چشم باز هم با سرعت نصف تو، دو برابر این غلط دارم. تازه اگر شانس آورده باشم و حواسم به این بوده باشه که کیبورد رو توی حالت فارسی گذاشتم یا نه.
    راستی! من حتی با چشم بسته هم می دونم که سوت با صاد نیست 😛

  2. جالب بود:
    پرسه زدن تو ذهن مشغول خود و کوشش برای مرتب کردن افکار پریشانی که اون تو وول می خورن و به شکل یک صدای سوت ممتد آزار دهنده دراومدن. شبیه سازی بازی بدون برگشت زندگی با نوشتن با چشمای بسته. چشمایی که در حالت باز درد می کنه؛ اما بسته بودنش هم سرگیجه میاره و آدم رو دیوونه می کنه. تمرکز برای تشکیل یه محکمه برای خودت که بفهمی توی این دنیای خراب شده چه غلطی می کنی و چرا عمرت رو در خواب و به بطالت گذروندی.

    وقتی همه چی به نظرت خوبه، غیر از این صدای سوت لعنتی، چرا فکری به حالش نمی کنی؟ انصاف نیست آدم کلی حرف برای نوشتن داشته باشه؛ اما نتونه افکارش رو جمع و جور کنه و مجبور بشه برای اعتراض تنها مطلبی واسه خالی نبودن عریضه بنویسه. چرا به انسداد مجاری تنفسی روحت رضایت دادی و پشیمان شدن دم آخر را هم به دغدغه هات اضافه کردی؟ شاید حرکت دادن انگشت ها برای بیرون راندن اشغالگران ذهن ایده بهتری باشه از بستن چشم ها و تحمل سرگیجه بعدش!

    راستی اینم بگم که خود این نوشته و از این شاخه به اون شاخه پریدن های توی متن هم قشنگ بود؛ راهی خلاقانه برای انعکاس وضعیت ذهن فعالی که دنبال فرصت برای مرتب کردن محتویاتشه.

    پـــی نوشت: و من همچنان به توانایی شما در تایپ رشک می برم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *