چی شد رفتیم قشم؟

راستش الان که فکر می کنم، (محسن گیر نده) دقیقا یادم نمی آد که چطور به فکر قشم افتادیم. از اول ازدواجمون یه دوره کوتاه مدت ماشین داشتیم و نتونستیم یه مسافرت دونفره بریم. بعد هم که ماشین رو فروختیم. فکر کنم حوالی پاییز امسال بود که با این آقای صادق حیدرنیا (در اصل با وبلاگ ایشون) آشنا شدم. پیش از این آشنایی همیشه به فکر این بودم که بدون اتکا به تکنولوژی و فقط به خاطر خود سفر و بدون توجه به مشکلات بی ماشینی بریم سفر. وقتی وبلاگ ایشون رو خوندم و دیدم که این ایده در نظر ایرانگردی مثل ایشون هم بوده، انگیزه ام بیشتر شد. تو این اواخر که به محیط زیست و این جور چیزا هم بیشتر حساس شده بودم، انگیزه ام قوی تر شد.این بود که فکر یک سفر بدون ماشین و با تحمل سختی هاش و البته هزینه هاش افتاد تو سرمون.

اینا رو داشته باشین. این دلایل این طرف.

زمستون سال ۸۶، با بن کارت کتابی که به مناسبت ازدواج دانشجویی بهمون دادن، رفتیم یک سری کتاب خریدیم که از جمله اونها، بر جاده های آبی سرخ اثر نادر ابراهیمی بود. وصف نادر از جنوب ایران منو دلباخته دیدار اونجا کرد. اگر چه ماجراهای کتاب بر جاده های آبی سرخ در بوشهر و حوالی اون اتفاق می افته (به صورت دقیق بندر ریگ و یه جاهای دیگه مثل شبانکاره) اما به هر حال خوندن این کتاب، شوق دیدار جنوب ایران و بخصوص خلیج فارس رو در من افزود.

و اما دلیل اصلی این رفتن چی بود؟

پدر علی.

شما در هر شرایطی از پدر علی بپرسین مسافرت کجا بریم خوبه، میگن قشم. داد همه فامیل رو در آورده. بنده هم اگرچه گهگاهی به تیکه ای و کنایه ای ایشون رو مستفیض می کردم (چه عروس پررویی) اما خب بالاخره اینا اثر گذاشت و من و علی در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتیم با قطار بریم قشم.

سبک سفر رو نیمه ماجراجویانه تعیین کردیم. از اونجایی که پیش بینی می کردیم فراهم کردن هتل واسه اقامت واسمون گرون تموم می شه، و از طرفی قشم تو اون فصل گرمه و میشه بیرون خوابید تصمیم گرفتیم با خودمون چادر ببریم. به این ترتیب یه چادر و دوتا پتو برداشتیم که من باید حملش می کردم. به علاوه یه کوله که یک دست لباس، تعدادی کنسرو و یه سری ملزومات توش ریختیم و که اونو علی باید برمی داشت. کلا همین.

قسمت بعد: قشم کجاست؟

3 دیدگاه برای «چی شد رفتیم قشم؟»

  1. ای بابا هرچی بار سنگین بوده که دادی دست خانومت علی جان اینه رسم عروس داری؟ ببین خواهرمون رو دادیم دست کی!!!

    من هم منتظر ادامه اش هستم. البته ناگفته نماند که ما هم از چند روز پیش تصمیم داشتیم سفرنامه رو راه بندازیم آخه گوش شیطون کر به ما هم خیلی خوش گذشت. پس منتظر شما هم هستیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *