عبور

دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم، اما همه ذهنم رو مشغول کرده. دلم نمی خواد بهش فکر کنم اما ناتوانم. عجز در مهار ذهن از پرواز (سقوط) به جایی که برایت جز درد سر ( واقعا درد سر) هیچ چیز ندارد. از خودم می پرسم اگر بدتر از این بود چه؟ اگر رفتارشان بیش از این تو را عذاب می داد چه؟ آیا بازهم همه زندگی ات را با یادشان سیاه می کردی؟ حکایت من و آنها مانند حکایت مردم ایران و حکومت هایشان است. همه می نالند بی اینکه کاری برای اعتراض بکنند و من می نالم و فکرم را خسته می کنم بی اینکه سخنی بگویم. در تنهایی، در سکوت در پی گفتن ناگفته هایی هستم که آزرده ام کرده‌اند. اما از گفتن چیزی حاصل نمی شود جز خنک شدن دل داغ دیده ام. می خواهم بگذرم. می خواهم یک تصمیم بگیرم و برای همیشه از این تفکرات مسموم رها شوم. فکری که به عمل تبدیل نمیشود ذهنم را گندیده می کند. من از همه چیز می گذرم. دیگر برایم اهمیتی ندارد. اینکه چه می کنند و اینکه چه می گویند.

4 دیدگاه برای «عبور»

  1. هیچی نمیخواد بگی برو اون پیرزنه و ستاره خانوم رو طلاق بده! سمانه هی تیریپ روشن فکری میاد، تو هم بیجنبه نمیفهمی داره از داخل نابود میشه، برو طلاقشون بده!

    سمانه، شما هم اگر وکیل میخوای من وکالتتو به عهده میگیرم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *