ناشکیبا

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهء ما را

علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که ار روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

6 دیدگاه برای «ناشکیبا»

  1. به حمید: خالی نبند. من خودم دیدم که brt بعدی رو سوار شدی. 😛
    ولی شوخی شوخی بذارین یه حرف جدی هم بزنیم. نرسیدم که هیچ نه راه رو بلدم نه کسی رو دارم که راه رو نشونم بده… تاریکی و ظلمات. به قول سعدی نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را. حالا که نمودی روی هم نهان کردی…
    شدم عین این استادان ادبیات…
    خودم خنده ام می گیره این طوری حرف می زنم. اما واقعا یه مرگیم هست

  2. کسی که راه رو نشون میده هست فقط گاهی اینقده غافل میشیم که حتما باید یه اتفاق بیوفته یا یه چیزی رو ازمون بگیره تا متوجه بشیم…
    وقتی توی یه جاده هستیم نمیتونیم جاده رو حس کنیم اما فقط کافیه یه کم جاده خاکی بریم تا قدر جاده اصلی رو بدونیم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *