تمام خستگی هایم

تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به خیابان، به کاشی‌های پیاده رو، به درخت، به دربهای مترو. تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به باد تا آن را با خود ببرد تا هیچ کس از آن مطلع نشود. تمام خستگی ام را هدیه می‌کنم به آب تا آن را بشوید که غبارش بر تنم باقی نماند. تمام خستگی‌ام را هدیه می‌کنم به تنهایی‌ام تا تنها نباشد. تمام خستگی‌ام را برای خودم نگاه می‌دارم تا کسی را خسته نکنم. تا از کسی انتظاری نداشته باشم که از خستگی‌هایم بپرسد.

پ.ن. هیچ گله ای نیست. فقط یک درددل ساده است. 😉

11 دیدگاه برای «تمام خستگی هایم»

  1. پژمان خان به نظرم زن خانه دار نگیر. تو استعداد فهم احساسات رو نداری. زنان خانه دار هم عادت دارن از روزمرگی های صبح تا شبشون بگن، از خستگی هاشون و از اینکه همسرانشون قدر اونا رو نمی دونن. اونوقته متهم می شی به قدرنشناسی 😀

  2. من واقعا به داشتن دوستانی چون شما به خودم می بالم. بابا دیشب حالم بود اومدم یه درددلی کرده باشم. توی وبلاگم یه چندتا چیز بلغور کردم. اصلا به هیچکس هم هیچی هدیه نمی دم. ولم می کنین؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *