شاید روزی، شاید هیچ‌وقت

هی منتظرم به ذهنم چیزی خطور کنه که بنویسمش. خب خطور نمی‌کنه. علی گیر نده ذهن چیه و مغز ندارم و از این حرفا. داشتم وبگردی می‌کردم. جایی دیدم کسی از شغلی که دوست داشت، داشته باشه، نوشته بود. گفتم موضوع خوبیه واسه نوشتن.

من بچه که بودم دوست داشتم معلم شم. عین این بچه مثبتا. احساس فداکاری از همان چهار و پنج سالگی در من فوران می‌کرد. هنوز هم این شغل رو خیلی دوست دارم. اما یه شغل دیگه رو هم دوست داشتم داشته باشم. و این یکی مربوط به دوران ده دوازده سالگی بنده است. خب چشماتونو ببندین. حالا حدس بزنید. نه عمرا نمی تونید حدس بزنید.

من دوست داشتم واکسی بشم. و تأکید می‌کنم الان هم خیلی دوست دارم واکسی بشم. از خیلی ها شنیدم که باغبونی بهشون آرامش می‌ده. من این احساس رو در مورد واکس زدن دارم. از اونجایی که بچه بودم، کتاب هام رو می دوختم. فکر کنم در وصله و پینه کردن هم دستی داشته باشم. اما خدایی هیچی مثل واکس زدن نیست. بوی واکس، برای من بویی است بس دلپذیر. من  واکس های خب و ناخوب (قابل توجه معین) رو بخوبی از هم تشخیص می‌دم. همین طور با انواع برس‌ها هم آشنایی دارم. وقتی واکس می زنم، می تونم عکس خودم رو تو کفش ببینم. از همین طریق دستی هم در شناسایی چرم دارم.البته این همه تعریف و تمجید واسه مشتری جذب کردن نیست ها!!.

بعضی وقتا به سرم می‌زنه، یه بساطی درست کنم. برم گوشه خیابون. بشینم واکس بزنم. اما شاید هیچ‌وقت به این خواسته‌ام نرسم. می‌تونم اعتراف کنم که زن بودن گاهی اوقات محدودیت آوره. اما خدایی می‌تونی تصور کنی چه احساس خوبی بهت دست می‌ده وقتی کاری که دوست داری رو انجام بدی. کنار خیابون نشستی. یه عابر رد می‌شه. کفشاش کثیفه. شاید هم دلت واسه تو می‌سوزه. میاد دمپایی رو می‌پوشه. واسه اینکه ابراز وجودی هم بکنه، می گه که “خانم یالا، عجله دارم.” چند قلم چیزی که داری رو، رو می‌کنی. برس و واکس و دستمال و از این جور حرفا. بعد سعی می‌کنی در کمترین زمان ممکن بهترین کار رو بهش تحویل بدی. بعد اون کفاشو رو می‌گیره، یه نگا می‌اندازه. احتمالا ناراضی نیست. پولت رو می‌ده. کفشا رو می‌پوشه و می‌ره. البته اگر مشتری خانم باشه، فکر می‌کنه که تو خیلی محتاج دویست تومن پول بیشتری، بقیه پول رو نمی‌گیره. لبخند می‌زنه و می‌گه مال خودت. بعد احساس می‌کنه که الان من خیلی ازش ممنونم. تجربه شیرینیه. کاش می‌شد فقط یک بار، فقط یک بار تجربه اش می‌کردم. شاید روزی… شاید هم هیچ‌وقت.

راستی شما وقتی بچه بودین می خواستین چی کاره شین؟

پ.ن: پدر بنده، یک درجه دار نیروی زمینی بود. خیلی به مرتب بودن سر و وضع اهمیت می‌داد. یادمه چندین بار به خاطر این قضیه تشویقی گرفت. اینو گفتم که بفهمین این حس از کجا ناشی می‌شه. 😀

7 دیدگاه برای «شاید روزی، شاید هیچ‌وقت»

  1. در ادامه نظر قبلی:
    چیزی که من به نظرم میاد تو این مایه‌ها به شما میاد اینه: یه شیرینی پز (نمی دونم آشپز که بهش نمیگن) که کلوچه‌های خوشمزه درست میکنه به بچه‌های دماغو که گریه می‌کنن یه دونه مجانی میده 😀
    بچه‌ها شما نظرتون چیه؟ ‌;)

  2. من نمی دونم چه جوری این قضیه ای رو که گفتین تجربه شیرین می دونین؟؟ شاید چون تو اون وضع نیستین احتمالا!! حالا که فکر می کنم می بینم یه بار تجربه اش شاید شیرین و جالب باشه!!
    اما….

  3. l 😀 وای! معرکه بود این پست، معرکه!

    من بچه بودم رو که گفتم، ولی وقتی بچه هستم(!)، دوست دارم گل فروش باشم، وقتایی هم که نوجوون می شم بدم نمیاد خیاط بشم.

  4. خب به نظرم هر کاری که با دست انجام میشه، می تونه آرامش بخش باشه. از این لحاظ واکس زدن با مثلا خیاطی فرقی نداره. حالا هر کسی کاری رو که بهتر بلده یا بهش علاقه داره رو انتخاب میکنه.
    ولی به نظرم زیاد عجیب نبود که من همچین آرزویی داشته باشم.
    به ابوذر: آقا، فکر کنم فهمیدم منظور شما چی بوده. اما شاید یه مقدار از شیرینی قضیه به همون نقطه تاریکش باشه. همیشه دلم میخواد که خودم رو در شرایطی که حیثت اجتماعی بالایی ندارم ببینم. بعد ببینم واکنشم چیه. اینکه یه کارگر ساده باشی یا یه واکسی کنار خیابون خیلی به تجربه کمک می کنه. البته اگر بتونی شخص موجه تری باشی ولی اون حرفه پایین دست رو انتخاب کنی. این طوری می تونی بفهمی اون چیزی که می خوای باشی در گرو توجه دیگرانه یا نه همونیه که خودتی. نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه. اما یه تجربه کوچیک داشتم در این زمینه که اگرچه در ابتدا تلخ بود اما پیامدهاش و شناختی که به واسطه اون تجربه از خودم به دست آوردم، خیلی برام شیرین بود. به امید اینکه همه تون به آروزهاتون برسین 😉

  5. خیلی جالبه چون منم همیشه دلم میخواد همچین شغلایی رو تجربه کنم.البته بیشتر دلم میخواست سر چهارراه ها گل فروشی کنم و یا با یه وانت درب و داغون برم توی روستاهای دورافتاده دست فروشی کنم یا مثلا هندونه بفروشم.در ضمن به واکس زدن هم فکر کرده بودم.اگه یه خورده ارامش فکری پیدا کنم احتمال اینکه این کار رو انجام بدم خیلیه.فقط اگه یه وقت منو سر چهارراه ها دیدین خودتونو بزنین به اون راه یه وقت لو ندین که منو میشناسینا اگه باهاتون گرون حساب کردم بازم چیزی نگین چون الان توی بحران اقتصادی هستیم….
    در ضمن اگه کسی یه وانت درب و داغون داره اماده همکاری و شریک شدن هستیم پنجاه پنجاه…
    در ضمن اگه حاج خانمها اجازه بدن حاضرم علی و مهدی و محسن هم با خودم ببرم که یه خورده ابدیده بشن….
    راستی قضیه این خطور چیه منم نفهمیدم.D:

پاسخ دادن به آسمان لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *