ما، زنده‌ایم

 

در درون ما، هر حس بدی هم توانسته‌باشند بکارند و هر حس خوبی را هم که توانسته‌باشند بزدایند، امیدمان در گنجه‌ای است که به یغما بردنی نیست.

omid2

پی‌نوشت: بالاخره ما هم از یک کوزه‌ی نشکسته آب خوردیم :D  (همین در نگارستان: + )

عیدانه …. ؟

عید “ما” کم‌کم دارد می‌رسد (واقعاً دارد می‌رسد؟) و مثلاً باید خوش‌حال باشیم. اما برای بسیاری، این عید، –مثل سال گذشته- خوش‌حالی ندارد و غم‌شان را و دل‌تنگی‌شان را می‌افزاید. آن‌هایی که تعطیلات معمولی هم برای‌شان مترادف بود با از دست دادن تماس یا ملاقاتی که برایش لحظه‌شماری کرده‌بودند …

بدترین روزهای “آن‌جا”، روزهای تعطیلش بود که گرد غربت را در لحظه لحظه اش پاشیده‌بودند. غربت برای آن‌هایی که “آن طرف دیوار” هستند یک رنگ دارد و برای عزیزان‌شان در این طرف دیوار، رنگی دیگر، ولی در هر دو سو، غربت است …

در لحظه‌ی “تحویل” سال، دعا کنیم دل آنان که زمام امور را در دست دارند و بر مسند قضاوت عدل علوی تکیه زده‌اند کمی به رحم آید و چند لحظه‌ای بر حال کسانی که مشمول “هدف‌مندی” در اعطای مرخصی نشده‌اند به دید یک “انسان” بنگرند و بیندیشند …

و در لحظه‌ی “تحویل” سال دعا کنیم امور مملکت “تحویل” یابد و به آینده‌ی روشنی برسیم که در آن، دایره‌ی امنیت نظاممان آن‌قدر تنگ نباشد که کسی با ابراز نظرش در نقد یا مخالفت روند جاری پا را بر روی خطوط قرمز ”امنیتی” گذاشته باشد و به مرور زمان، از احساس مسئولیت دینی و ملی که برای مملکتش داشته، –با چسباندن انگ ضدیت با دین و کشور و وابستگی به بیگانگان- پشیمان نشود …

سخن بسیار است. شاید برای وقتی دیگر …

سلام بر مصر آزاد

EGYPT

اسْتِکْبَارًا فِی الأرْضِ وَمَکْرَ السَّیِّئِ

وَلا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلا بِأَهْلِهِ

فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلا سُنَّهَ الأوَّلِینَ

فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلا

وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَحْوِیلا

(فاطر/۴۳)

آغاز ششمین سال

ali-kuchulu

پنج سال از عمر با هم بودنمان گذشت …

غافلگیری هدیه‌ی سالگرد عقد امسال، به تمام موارد مشابهی که من غافلگیرت کردم، در ! 😀

توضیح برای کسانی که نمی‌دانند:

این عکس پرسنلی من است حدود ۲۵ سال پیش

که از آن یک نسخه پاره موجود بود که به همّت “آسمان” به عنوان هدیه‌ی سالگرد عقد امسال‌مان

در قطع بزرگ چاپ شد و مزه‌ی شیرین غافلگیری از این قضیه، تا مدّت‌ها، و مهربانی پشت آن، تا ابد برایم می‌ماند.

بدون عنوان

کلام الله ز کوه طور خیزد                         عسل از منبع زنبور خیزد

اگر نشنیده ای بشنو ز سعدی                    که از قبر محمّد نور خیزد *

DSCN0825

* : این شعر را در هیچ منبعی نتوانستم پیدا کنم امّا این چند سال آخر، بابا حسن (وقتی هنوز حس و حالی داشت) 
در عقد و عروسی نوه‌ها می‌خواند.
همین چند سطر برای ما مفهوم زیادی دارد ….
روحش شاد و قرین رحمت خدا و شفاعت آل محمّد (ص).

زمانه قرعه نو می زند به نام ما

چشم‌هایم را باز می‌کنم از یک خواب خسته زمستانی

هوا ابری است

ساعت ۷ است و من باید بروم

بوی نم می‌آید

آه، شیرینی یک خاطره کودکانه، این برف است که می‌بارد؟

دوان به سوی پنجره

پنجره را می‌گشایم

چشمانم را می‌بندم

دستانم را دراز می‌کنم و در چند ثانیه می‌اندیشم به خنکای برفی شکیل که بر پوستم خواهد نشست

تو بگو کدام رویای من در این ویرانه سرزمین به حقیقت پیوسته؟

دستانم گرم می‌شوند

و من از تصور آنچه که اتفاق افتاده حتی جرأت ندارم چشمانم را بگشایم

تا بارش خون را بازبینم

دلتنگتانم

دلم برای خانه‌ام تنگ شده. دلم برای تک تک خوانندگان اینجا تنگ شده. دلم کلی حرف دارد برای گفتن. و کلی گوش برای شنیدن. اما این روزها همش در حال دویدنم. روزهایی که خانه‌ام تمام و کمال به کار می‌گذرد و روزهایی که سر کارم از آن بدتر. وقت خالی گیر بیاورم باید رفت و روب کنم و غذایی درست کنم. ( که در بهترین حالت به این ها هم نمی‌رسم). سرتان را درد نیاورم. نمی‌خواهم از دویدن‌ها گله کنم که اگر جز این باشد جای گله دارد. فقط خواستم دلیل غیبتم را گفته باشم و اظهار ارادتی بنمایم. (بخصوص به دوستانی که بسیار دقیق، شمار روزهای غیبت مرا دارند 😉 ) زیاده عرضی نیست.

ببار ای باران ببار

نوشته:
“سلام، باران ما به دنیا اومده. انگشتاش رو هم خودم شمردم بیست تا بود. بامزست. قد بلنده. خودمم که الان خوابم :). اخبار بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد :)”
قد یک دنیا خوشحال می‌شوم. مادری به این همکارم خیلی می‌آید. از بس که مهربان است. چهره‌اش مرا یاد مریم مقدس می‌اندازد. لطافت نامی که انتخاب کرده است  لطافت مادرانگی‌اش را نشان می‌دهد.
به آقای من خبرش را می‌دهم. اسمایلی‌اش این گونه است:
🙂 🙁
می‌پرسم چرا؟
می‌گوید: ” اسم دختر هادی حیدری هم باران است.”
پرت می‌شوم که به روزهایی که بی‌تابانه سرنوشت فرنیک مزروعی را دنبال می‌کردم.
فرنیک، باران، کودک ۳ ساله نسرین ستوده . . .
چند کودک دیگر چشم‌انتظار پدران و مادران دربندشان هستند؟

دست خداست، بالاترین دست‌ها…

hezar-dastan-ali-hatami

رضا تفنگ‌چی : کانون همه‌ی این جنایات، در بطن اون پیرِ هزادستانه

سید مرتضی: اون شکم‌چه‌ی آبستن انگلیس؛ خان مظفر؟

رضا تفنگ‌چی: خان حاکم، به هرکه از آحاد این ملت نظر کنه، با جان و دل در صف مخدومین مقرّبش قرار می‌گیرند و بعد از تملّک کامل این بندگان مجذوب قدرت، هیاکل جان‌فروخته‌ی اون‌ها رو تا مدّتی تحت اراده‌ی خود می‌گرداند تا به مقتضای زمان، به‌صورت قربانی اون‌ها رو به مسلخ بفرسته.

سید مرتضی: دلی که چذب خنّاس می‌شه، آلوده‌ی وسواسه.

رضا تفنگ‌چی: در طبله‌ی این جادوگر پیر، همه‌ قِسم اشخاص طلسم‌شده موجوده: از حکیم و ادیب گرفته، تا لوطی و باج‌گیر. هیچ آبِ باطلِ سحری هم به جادوی اون کارگر نیست. دایره‌ی قدرتش به همه‌چیز محیطه.

سیّد مرتضی: به ولای علی، از میان برداشتنش سهل‌تر از انداختن برگیه از درخت. پاییزش که فرارسید، وزش یک نسیم مختصر، آخرین تلنگرشه.

رضا تفنگ‌چی: آه. من که مأیوسم، مآیوس از خود و مأیوس و مرعوب از این قدرت فوق بشری. غلام، به اراده‌ی اون سر به آسمونه، و مفتّش، به دل‌خواه اون، مدفونِ زمین. شعبان و کتاب‌ساز و متین‌السّلطنه و مأمور تأمینات هم همین‌طور. همه؛ قاتل و مقتول و مدّعی.

سیبد مرتضی: ابلیسِ کبیر هم باشه، برای بنده‌ی خدا شیطانکِ حقیره.

رضا تفنگ‌چی:شما که گفتین اون سیّدِ جلیل، بر مرگِ این خبیث روئین‌تن رضایت داده صریحاً !

سیّد مرتضی: وقت، و شخصش که مشخص شد! کِی و کی؟

رضا تفنگ‌چی: السّاعه بهتره تا ساعت بعد. حتّی با دست‌های این پیر داوطلب.

سیّد مرتضی: به گفته‌ی آ سید ابراهیم، داوطلب باید اقلاً به حدّ آمادگی رسیده‌باشه.

رضا تفنگ‌چی: یعنی این دست‌های هنرور، لایق جنایت هم نیست؟

سیّد مرتضی: سخن از جنایت نیست! دستی که مجری حکم خداست، آلوده به خون و جنایت نمی‌شه، حونی که اون دست بریزه، گُل سرخه.

…….

[صحنه‌ی انتهایی:]

کاری که امروز به دست رضا نشد، فردا، به امر خدا دستِ مرتضی بساخت.

هــــــــــــــــزاردســــــــــــتـــــــان بود و ابَردست.

غافل که دست خداست بالاترین دستـــــــــــــ‌ها

……

[آخرین عبارت قبل از تیتراژ:]

yad

آن‌چه که خواندید، قسمت‌هایی بود از آخرین قسمت سریال ارزش‌مند هزاردستان؛ اثر مرحوم علی حاتمی که دیدن آن را شدیداً توصیه می‌کنم.